|
|
|
|
|
صد قدمی دروازه خرمشهر در بیت المقدس نشسته بودیم و همه داشتند کنسروهایشان را باز می کردند و دلی از عزا در می آوردند و دانی کنار یک منبع آب که بالایش را ترکش خمپاره داغان کرده بود مسواک می زد . من و خلیلی که برادرش را در عملیات از دست داده بود سرگرم گفتگو بودیم . خلیلی روحیه اش را باخته بود و من قصد داشتم به او روحیه بدهم و اصلا هم در این زمینه موفق نبودم . دانی با دهان پر از کف خمیر دندان ، خودش را انداخت وسط حرف و یک جمله هم بیشتر نگفت و رفت و همان جمله باعث شد خلیلی بخندد و من به فکر فرو بروم . قشنگ ترین حرفی که در باره مرگ شنیده ام همان بود : هر کس اولین کسی است که می میرد . برای همین و به خاطر این جمله قشنگ که می دانستم از دل حاجی زده بود بیرون ، وقتی سال گذشته با تاثیر گاز خردل شهید شد . حیرت نکردیم . در حالی که مرگ و شهادت مثلا ناصر رحمانی که در همان روزها در فرانکفورت روی داد تکان مان داد . می دانستیم که حاجی یا همان دانی خانواده اش و سزار شما از سال 1382 که حالش خراب شد در جامعه روز ما جایی ندارد . چهره اش در آن وقت یکهو شکست و داغان شد . موهایش ریخت و ریشهایش سفید شد و دیگر حوصله نداشت و سر هر کاری و هر حرفی خیلی زود طاقتش را از دست می داد و یک جا بند نبود . حداقل از آن وقت تا چراغانی سرزمینش چند تا سفر با هم رفتیم . شلمچه برای تفحص - کربلا برای زیارت - چالوس برای تشیع جنازه محمود - ماسوله برای گشت و گذار ، در همان روز اول حوصله اش سر می رفت . همه اش می خواست برود . اما کجا ؟ می دانستیم که شتابان به سوی خط پایان می رود . با این وصف انتظار واکنش سرد جامعه پس از مرگ و شهادتش را نداشتیم . او دانیال بود . پزشک متخصص اعصاب و روان . نویسنده قصه صدای گلوله از کانال که جایزه ها برد ( داستانش در باره محاصره گردان عاشورا در کربلای پنج بود . همان گردانی که از اول تا آخر حضورش در منطقه آنجا بود . وسط این محاصره یکهو یکی از بچه ها فکر کنم مجید بود . می پرد وسط کانال و می گوید : کی میاد بریم شهید بشیم ؟ یه جوری از شهادت حرف میزد که انگار میخواد بره دستشوئی !!! نقل به مضمون از خود دانی در همین وبلاگ - و بعدش هم یکی دو نفر می روند و اون وسط دشت پاره پاره می شوند ) تهیه کننده تلویزیون و یه مدتی هم از مدیران فرهنگی سینمای کشور بوده و از همه اینها گذشته ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی بود . هفته نامه یالثارات چند خطی در بخش از دست رفتگان در موردش نوشت و اکثر اخبار در این گوشه و آن گوشه با واژه های معمولی از او یاد کردند و یک جائی هم لو دادند که او همان ژولیس سزار وبلاگ نویس است که یک هفته ای دنیای اینترنت را ریخت به هم . این صفت امپراطوری به او سنجاق شده بود و به نظر می رسید او را با این توصیف در طاقچه یادگارها قرار دادیم . شاید نویسندگان وبلاگ و دوستان اینترنتی اش بهترین ستایش را از حاجی کردند . یه شب با بر و بچه های رفیق توی خونه حاج حسین به یادش زیارت عاشورا گرفتیم و بعد از آن هم همه با هم نشستیم پای کامپیوتر و همه نظرات را در وبلاگش خواندیم . انصافا که رفقایش در اینجا سنگ تمام گذاشتند . آن شب همه ما یه دل سیر با این پیامها گریه کردیم . حاج حسین جمله ای در باره دانی داشت که خیلی به شناخت او کمک می کند : در دل توفان هم عاشق است . هیچکس نه خدا و نه شیطان نمی تواند او را وادار کند به اینکه به عشق بگوید نه ...او عاشق عاشق بودن است . بعد از خواندن همه نوشته های حاجی در این وبلاگ و این همه مخاطب واقعی از همه قشر که واقعا جمع کردنشان کار هر کسی نیست . من را یاد جمله معروفی از دانی می اندازد . دانی همیشه می گفت : آنچه دنبالش هستی و آنچه به دست می آوری دو چیز مختلف هستند . آقای دکتر قصد داشت در سکوت خبری و بدون هیهاهوی مردم نقطه آخرش را در این دنیا بگذارد و حاصلش شد این شور و غوغای ناگفتنی این وبلاگ . راستی رفقا جائی شبیه به اینجا هست ؟ دانی آدم خاص خودش بود . از یه خانواده متمول بود . دادش بزرگش هنوز هم از بزرگترین برج سازهای تهران است ( خدا بیشتر بدهد ؟ ) ، همیشه با خان دادشش دعوا داشت ، او را ته مانده یک نسل نخ نما شده می دانست که از دوران قاجار عادت کرده اند سوار موج بلای مردم پول روی پول بگذارند و بعد سینه جلو بیاندازند و از مملکت و مردم بدبختش طلب ارث نداشته کنند . حاج عبدالرحیم خان دادش دانی خودش تعریف می کرد که از اینکه با او در جمعی گیر کند وحشت داشت !!! ( دلیلش را خودتان حدس بزنید ) . نسبت به فقر آلرژی داشت . یه روز غروب سال یکی از روزهای سال 65 که برای مرخصی اومده بودیم تهرون ، اتفاقی توی خیابون دیدمش ، پرسیدم کجا میخوای بری ؟ گفت : میخوام برم یه خورده گریه کنم ، وزنم سنگین شده باید یه خورده سبک بشم . به خیال اینکه میخواد بره هیئت و یا مجلس سینه زنی ، به زور خودمو آویزنوش کردم . رفتیم زیر پل سید خندان ، اونجا نشست و با نگاه کردن به گداها زار میزد و عین ابر بهاری اشگ می ریخت ، جوری که منم تحت تاثیر قرار گرفتم و به قول خودش جلوی نگاه مات و مبهوت مردم یه چند کیلوئی سبک کردیم . همیشه کسی بود که دانی دیوانه و شیدای اون باشه . هر وقت وقت پیدا می کرد نامه عاشقانه می نوشت . اما من هیچ وقت بهانه اون نامه نگاریها رو ندیدم . جز این آخری که قصد داشت داماد بشه که البته اجل مهلتش نداد . مجلس عروسی رو دوست داشت و بارها و بارها برای مجلس عروسی خودش نقشه های عجیب و غریب می ریخت . همه ما منتظر بودیم که یه روز عروسی اونو ببینیم . آخه از مجلس همه بچه ها ایرداد می گرفت و رفقا هم منتظر بودن تا از مجلس اون غلط املائی در بیارن . که هیچ وقت امکانش فراهم نشد . یه بار بهش گفتم : آخه تو که این همه طرح و برنامه برای عروسیت ریختی اصلا فکر کردی که امکان اجرای همه اونها با هم نیست . لبخندی زد و جواب داد : آره میدونم نمی شه . چون هیچ وقت من فرصت این جشن را نخواهم داشت . بعد از رفتنش تو هر مجلس عروسی که رفتم . بعدش تا صبح گریه کردم . دانی جدا لایق داماد شدن بود . آخه شما نمی دونید ..نمی دونید ..اگه ...!!!( حرف دانی که باشه ، بی خودی گریه ام میگیره ...بس که این بچه همیشه بغض داشت ، همیشه یه بهانه ای برای غمگین بودن پیدا می کرد ، یه غم دردناک ، اما شیرین ...اما با حال ...از اون غمهای مشتی که آدم با داشتنش صفا می کنه ..ای دانی ..ای ..! ) داستایفسکی می گفت : هراس مردم از مرگ ناشی از ترس از نوعی درد خیالی مردن است . آدمها از مردن می ترسند چون تصور می کنند مردن با درد عجیبی همراه است . نظر داستایفسکی به مرگ طبیعی بود ، به چیزی که سرنوشت محتوم همه است . دانی اما مرگ دیگری را نشان می داد که طبیعی نبود و دردناک بود . حالا هر جا که می خواست اتفاق بیافتد . در جبهه جنگ ، در شهر ، در بیمارستان ، دردناک بود ، روز یا شب دردناک بود ، با آرمان یا بی آرمان دردناک بود ، حاجی همیشه زخمی بود و این زخم درد داشت . جسما یا روحا ، ولی به نظرم اون بیشتر مجروح روحی بود . از دیدن شرایط و اوضاع و احوال جامعه تا سر حد جنون دلگیر و غصه دار بود یعنی حاجی سیاسی بود ؟ من اصلا همچه ادعائی نمی کنم . خودش گفته بود که تجربه ای شخصی الهام بخش این نگاهش به مرگ بود و نکته همین جاست . مردان بزرگ و اصیل خواسته و یا ناخواسته روح زمانه شان را بازتاب می دهند . یک نتیجه این حرف آن است که اگر تاریخ تولد او و ژولیس سزار عوض می شد آن گاه شاید در تاریخ هم همه چیز جابجا می شد . من اما همان احساس سابق را به او دارم . همان عشق مفرط به زندگیش که همیشه برایم جالب و الگوی یک زندگی انسان نسبی بود . زمانی که او زندگی می کرد و ما شاهد او بودیم درست مثل این بود که به طور زنده شاهد یک تصادف در خیابان باشیم . حاج حسین در باره او می گفت : دانی یعنی دوو ، هر روز یک پدیده جدید ! این اواخر احساس اسیتضال می کردیم ، او عزمش را جزم کرده بود تا واقعا خودش را فنا کند . شما انتظار دارید او به خودش مغرور باشد ولی غرورش را معکوس نشان می دهد . او خودش را از پشت به داخل میدان نبرد می انداخت این خاموشی اش بود که نظر را جلب می کرد . او مدل تمام عیار یک آدم عاشق - پرخاشگر بود ، در همین اواخر زندگیش در بیمارستان دیدمش که صدای درهم شکسته و نجواگونه اش به سختی شنیده می شود ( همان صدائی که در راه شب رادیو برایمان اشعار معاصر فرنگی را دکلمه می کرد - شنیدم که قرار بوده در همین وبلاگ بخشهائی از صدایش را پخش کنند . ! )باید گوشتان را به دهانش می چسباندید تا می فهمیدید چه می گوید . تازه دستگیرتان می شد که همان حرف های معمولی همیشگی رزومره زندگیش را می گوید ، خیلی خلاصه و نامفهموم . انگار نه انگار که دارد می میرد . من مطمئن شدم که حاجی همان قدر عاشق زندگی است که از مرگ استقبال می کند . مردن برایش شهادت و به ملکوت اعلی پیوستن نبود . او میخواست که بمیرد چون دیگر خسته شده بود از این همه بی مرامی و درد و بی حوصلگی . من هنوز مانده ام که او چگونه با آن تبحر و نیروی خارق العاده اش ، بیماران پارانوئید و اسکیزوفرنی را که خبره اش بود را درمان می کرد . در حالی که خودش از فشار روحی غیر قابل تحملی رنج می برد . دانی با بیمارانش مهربان بود آنقدر که همه آنها تا آنجا که من می شناختم بدون استثنا عاشقش بودند . عاشق واقعی . برای دیدنش و حرف زدنش حاضر بودن همه کاری کنند . برای غریبه ها مودب و خوش اخلاق و صبور بود و برای دوستانش و نزدیکانش بی رحم و پرخاشگر . دانی همراهان و اطرافیانش را فرسوده می کرد . اما زیرک بود و به شکلی اهریمنی آگاه و این خودش بود که حیاتش را اینقدر دردناک کرده بود . سالهای آخر همه چیز برایش در حد یک فاجعه بود . بدبین و سخت بیمناک از آینده مردم . حس اینکه همه دستاوردهایش از زندگی و از جنگ و از آرمانهایش دارد به باد می رود دیوانه اش کرده بود . برای نسل بعد از خودش سخت گیر بود و آنها را به شدت شماتت می کرد . اما عاشقانش همه از نسل تازه بودند . همه جور آدمی در اطرافش بود . جوانان بسیجی که دانی برایشان قهرمانی بی رقیب محسوب می شد و جوانان قرتی و امروزی بچه جردن که دانی برایشان مظهر باورهای عمیق انسانی بود . از عشق دیگران تا سر حد مستی کیف می کرد . روز یکه برایش گفتم که عاشق شدم هنوز یادم هست با چه شدتی مرا در آغوش گرفت و آن شب تا صبح مرا وادار که تا تمام لحظه های عشقیم را بارها و بارها برایش تعریف کنم . تا او بخندد و یا گریه کند . دختران و زنان خیلی زود تحت تاثیرش قرار می گرفتند و به جرات میتوانم بگویم که در معشوق بودن استعداد یگانه ای داشت . میخواهم رازی را در باره او با شما که بهترین دوستان او هستید در میان بگذارم . دانی بارها و بارها گفته بود که : من از جنس آبم . کودک و زاده دریا هستم . پس از مرگ خاک من را قبول نمی کند و پسم می زند . اگر مرا در خاک دفن کنند خیلی زود خاک مرا از خود خواهد راند و از گور بیرونم می اندازد . پس از مرگ باید به دیا سپرده شوم ... و بعد تاکید می کرد که قبل از مرگ به دوستانی که می دانم فرمانم را اجرا خواهند کرد . وصیت می کنم که بعد از مرگ ، سه روز بعد از دفن کردنم ، مرا از خاک بیرون کشند و به دریا بسپارند . برای همین او را در جنوب ایران بنا به وصیت خودش دفن کردند . قطعا برای اینکه به دریا نزدیک باشد و نبش قفبرش برای سربازانش آسان باشد . برای همین یقین دارم دانی اکنون در عمق هزار پائی خلیج فارس است . چند وقت قبل که دوستان خواستند برای زیارتش به مزارش بروند ، من هم رفتم ، آنها بالای قبرش نشستند و گریه کردند . روز بعدش برای تفریح همگی رفتیم به قایق سواری . از قایق ران خواستم که ما را تا آنجا که می شود به وسط دریا ببرد . آنجا توقف کردیم و ناگهان بغضم ترکید و جالب اینکه همه همراهان هم به شدت گریه می کردند . حضور دانی را کنار خودمان احساس می کردبم ...مرد عشق ...مرد دریا ...مرد جنگ ...مرد درد ...و امپراطور بزرگ سرزمین آبهای همیشه آبی : ژولیس سزار ! قلم شیوا و تاثیر گذاری داشت . با آنکه من خود نویسنده ا م و سالهاست که حرفه ای کارم نوشتن است . اما نامه عاشقانه مرا به زنی که امروز همسرم است را او نوشت و من هنوز به خاطر این کار به او مدیونم . سحر می کرد نوشته هایش . ( به قول یکی از دوستان: بیداد می کرد ، طوفان می کرد ، به راستی که خوب و زیبا و سخت دلنشین می نوشت ) در باره هر چیزی که می نوشت زیبا و به شدت تکان دهنده و موثر بود . این سحر را از کلمات و یا جمله بندی هایش نمی آورد . روح نوشته هایش چیزی بود که همه را مجذوب خودش می نمود . خدا وکیلی بیائید با هم در همین وبلاگ نوشته اش را با نام موزه بازخوانی کنیم . هیچ کم از یک شاهکار ندارد . در گردان عاشورا که آمد . جوانترین عضو گردان بود . اولین پستی که هم حاج حسین به او داد کمک تیربارچی بود . و بعدها به عشقش که سیمینوف بود رسید و شد تک تیرانداز . کارش را خوب بلد بود . به قول خودش هیچ عراقی را بدون قرائت چند آیه قران نزده است . حساس بود به عنوان بسیجی و برای این صفت افتخار می کرد . خاطرم هست در عملیات مرصاد جوانی بسیجی نما حضور داشت که بعد از عملیات و در حین پاکسازی منطقه شلوار سفید رنگ منافقین کشته شده ، آن هم خانمها را در می آورد و نگه می داشت و این مسله دانی را به جنون کشانده بود . تا اینکه این جوان نگون بخت تیر خورد . وقتی او را عقب می بردند ، فریاد می کشید که از پشت تیر خورده و کار خودی است !!! . اما کسی به حرفهایش توجه نمی کرد . من به چشمان حاجی نگاه کردم . برق خاصی داشت . فهمیدم کار کار خودش است . لبخندی زدم . حاج حسین هم فهمیده بود چون در همان هنگام به سمت دانی رفت دست روی شانه او گذاشت و با لحنی خاص گفت : خسته نباشی بسیجی ! و دانی خندید و حاجی هم . هر وقت از بچه ها کسی شهید می شد بیشتر از همه دانی بود که بی تابی می کرد . چون با همه رفاقتی عمیق داشت . تا آن حد که همه به او سفارش می کردند که تا این اندازه با بچه ها درگیر مسائل عاطفی نشو ، چون برای خودت سخت است . اما گوشش بدهکار نبود . رفیق باز بود و دوستی برایش از هر چیز قمیتی تر بود . عاشق روضه و امام حسین و خصوصا بی بی رقیه بود . اسمش که می آمد دلش کباب می شد . بارها دیده بودم که همینجوری می رفت گوشه ای و می زد زیر گریه . سوال می کردم چت شده ؟ در هق هق گریه می گفت : این خارهای بیابان را دیدم یاد حضرت رقیه افتادم ، آخه اون طفل معصوم توی این بیابان پر از خار چطور پای پیاده و برهنه پا این راه را رفت . یه مرد توی اون لشگر نبود که این دختر بچه یتیم رو برای چند دقیقه بغل کنه . و دیگر گریه امانش را می برید . این اتفاق بارها و بارها پیش آمد . عاشق بی چون و چرای رقیه امام حسین بود . دلبسته فضای منطقه شد و این دل دادگی تا آخر با او بود . سال 67 که به شهر آمدیم ، دانی بیشتر از بقیه بی قراری می کرد . توی هیئت و مجلس رزمندگان اولین نفر بود . و تا به جمع می رسید صحبت خاطره ها در منطقه گل می انداخت . چنان عاشقانه گوش می کرد و یا تعریف می نمود که مطمئن می شدی بهترین فصل زندگیش همین دوران جنگ بوده است . حاجی این اواخر خیلی حساس شده بود . نه که فکر کنید از جانبازیش و دوران رزمش طلبکار است . دلش می سوخت که آن روزها دارد فراموش می شود . من هنوز هم اعتقاد درام که حاجی از گاز خردل شهید نشد . او به نوعی دق کرد . از بس غصه خورد . ژولیس سزار بودنش و امپراطوری خیالیش اوائل برای بچه ها بهانه ای بود برای خندیدن . اما آنقدر از سرزمین و مردمانش گفت که دیگر خند ها و مسخره کردن ها تمام شد و واقعا همه از رو رفتند و امپراطوریش را به رسمیت شناختند . پارسال عید که فیلم سینمائی ژولیس سزار را در تلویزیون نشان دادند . همه بچه ها با ذوق و شور تلفن زده بودند به او و دیگران تا این فیلم را ببینند . اگر چه خودش بعدا اعلام کرد این فیلم تحریف تاریخ است و به نوعی توهین به ژولیس سزار و ما همه قبول کردیم و باور داشتیم . چون به این نتیجه رسیده بودیم که هیچ کس در دنیا نیست که به اندازه دانی سزار واقعی در تاریخ روم را بشناسد . ولی این سوال اساسی و جدی برای من است که او چرا سزار را انتخاب کرد ؟ چه چیزی در این قهرمان می دید که خودش را در او استحاله نمود . به زندگی دوباره در این جهان اعتقاد داشت و مهمترین دلیلیش هم ژولیس سزار بودن خودش بود . باور داشت که روح سزار در او زندگی می کند و بعد از او هم در کس دیگری به حیاتش ادامه خواهد داد . گقتن در باره حاجی تمام شدنی نیست . این ظرفیت ماست و ضعف من است که تمام میشود . روزی که خانم بهار از من خواست تا در باره دانی بنویسم . آن هم برای اینجا . با علاقه و شیفتگی قبول کردم . چون میدانستم که دانی این وبلاگ را چقدر دوست دارد . و حالا میدانم که شما هم او دوست داشتید . چون که عشق دو طرفه است . اجازه بدهید با این دعا این نوشته را به پایان ببرم : خدایا ... سرزمین آبهای همیشه آبی را همیشه روشن و زنده نگاه دار و مردمانش را صبوری و عشق عطا فرما ...آمین . امیر قادری سوم خرداد 85 مصادف با سالگرد آزادی خرمشهر عزیز |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه پانزدهم تیر 1385زمان 15:13
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||