|
|
|
|
|
عشق تصویر درخشان زندگی ماست و به غیر از آن همه چیز محو و تار و مات است . راه نجاتی نیست برای دل کندن از تمام رنجها و محنتها جز عشق که خود بزگترین درد و رنج و محنت است . دردی شیرین ، رنجی خود خواسته ، محنتی زیبا و دل انگیز . آدمها در مواجه با عشق رفتارها و کردارهای متفاوتی دارند که مبتنی بر شخصیت و مرام خصوصی آنهاست . عده ای در برابر هجوم عشق در شگفتی و گنگی می مانند و قادر به فهم آنچه در اطرفشان می گذرد ، نیستند . دوران عاشقی برایشان دوران هیجان و اضطراب و ترسها و امیدهاست . در خود مدام صفات تازه ای را مشاهده می کنند و شگفت زده و مات تنها قادرند تعجب کنند ، مبهوت و حیران ، به آنچه می آید و می رود و می گذرد چشم دوخته اند . هماره به دنبال راه حلی هستند که به زندگی تسلسل وار گذشته اشان برگردند . و به خود تلقین می کنند این روزها بلاخره تمام میشود و زندگی دوباره آغاز میشود . به خواب رفته گرفتار کابوس اند ، عشق برایشان بختکی است که رویاهای سراب گونه اشان را سیاه و کدر کرده است ، چه غم انگیز مردمانیند کسانی که رویا را با کابوس و کابوس را با رویا به اشتباه گرفته اند ، خواب رفتگانی ابدی که بیداریشان با خواب دیگری چونان مرگ پیوند می خورد ، شروع عشق برایشان نوید پایان آن هم هست . اینان یک بار و حداکثر دو بار میتوانند مزه عشق را به زبان روحشان بچشند و بارهای بعد فقط دوست داشتنهای متوالی را تجربه می نمایند و گاهی با حسرت از زمان عاشقی یادی می نمایند و آهی میکشند و سری تکان میدهند و زندگی اینگونه میگذرد و عبور میکند از کنارشان و تمام میشود . و تمام میشوند . شمعی که نمیداتند برای چه میسوزد و روشنی اش کدام گوشه تاریک را نوران افشانی کرده ، ترحک بر انگیز شمعی است که هیچ پروانه ای دل به آتش آن نمیدهد ، نا آگاهی آفت عشق است و آگاهی منطق وار دشمنش ، عشق در خلسه میگذرد . خلسه ای که شانش از شان هر بیداری اجل است ، گمانم عرفان می نامندش و کشف و شهود عارفانه میگویند مسلک عاشقی را ، خاطرتان باشد که شیوا ترین رساله عشق را حضرت مولانا در رقص سما سرود و دیگران مینوشتند برای ضبط در تاریخ ! کسانی دیگر هم هستند که اساسا به عشق اعتقادی ندارند و با عاشقان همیشه سر مزاح دارند . عشق را شوخی بی مزه ای تلقی میکنند که آدمهای ضعیف سست ارداه دچارش میشوند ، اینکه همه زندگی یک نفر در وجود کس دیگری خلاصه شود نامفهوم و گیج کننده و مسخره است . وقتی عاشقی در برابرشان با شیدائی محض و سودائی بی نظیری از هیجانات خود میگوید آنان نگاه عاقل اندر سفیه ای می اندازند و نهایت درک و محبتشان به چند نصیحت و پند عامیانه ختم میشود . اما می رسد روزی که خودشان هم دلشان تکان می خورد و لرز عاطفی تنشان را در بر می گیرد . روزهای اول باورشان نمی شود . فکر می کنند مریض شده اند . ( در طول فعالیتم به عنوان طبیب ، بارها بیمارانی به من مراجع کرده اند و گفته اند که چند روزی است حالشان خوب نیست . بی جهت و بی دلیل یاد کسی می افتند و از این یادآوری بغض در گلویشان می افتد . شبها کابوس و رویا را با هم می بینند . اراده و توانشان در معرض خطر قرار دارد و دیگر ...و از من دارو خواسته اند برای بهبودی از این وضع ...و من همیشه جوابشان میدهم : این تنها مرضی است که درمان ندارد . ویروسی هم نیست . تنها زمان می خواهد و دوره اش باید بگذرد ، البته برای شما !!! دیگرانی هم هستند که این بیماری شیرین برایشان لاعلاج است ، به عشق می آیند و به عشق هستند و به عشق هم می روند ) . چون با خود به عنوان یک مریض برخورد می کنند . بنابراین از عواملی که این بیماری را تشدید می کند دوری نموده و طبعا یکی از اینها دیدار یار است . و آنقدر به این مبارزه منفی ادامه می دهند که بلاخره موفق میشوند به خوی انسانی و صفت روحیشان فائق آیند و عشق را با اردنگی از خانه دلشان بیرون کنند . این افراد بیچارگان روزگار مایند . قابل ترحم و دلسوزی هستند . زندگیشان یک چاله است و خودشان آبی در حصار این چاله ، که مدتی بعد بو می گیرد و متعفن میشود . ( همکار خوبی دارم که در باره موضوعیت بوی بدن تحقیقات مفصلی دارد . نتیجه کاوش علمی او بسیار قابل توجه است . از دلایل ژنتیکی و بیمارهای گوارشی و تنفسی و دیگر که بگذریم . بوی بد بعضی از آدمها نشانه از نوع شخصیت آنها دارد . در جستجوی آماری او هیچ آدم خسیس نبوده که خوش عطر باشد . آدمهای خشن و پرخاشگر و متجاوز به حقوق دیگران ، بدون استثنا بوی ناهنجاری از بدنشان ساطع میشود . و آدمهای با صفات خوب هم بطور خودکار معطر و دارای بوی خوشی هستند . عاشقان همیشه بوی گل مریم میدهند . امتحان کنید ! ) . برخی از آدمها به دلیل شکستهای متوالی در عشق به عاشق های حرفه ای تبدیل میشوند ! ...موضوع هم ساده و هم پیچیده است ...زن و یا مردی ( جنسیت اهمیتی ندارد ) به دلیل درک غلط از عشق همیشه بازنده این ماجرا بوده اند . کسانی که در زندگیشان بدنبال یک عشق دو طرفه ناب هستند . از این نوع شکستهای تلخ را بارها تجربه می کنند . چون واضح و مبرهن است که در جهان عاشقانه هیچ جاده دو طرفه ای وجود ندارد . عشق در ذات خود تنها و منفرد و یک طرفه است . که اگر جز این باشد مفهوم معنائی خود را از دست می هد . عشق را با چه چیز مترادف می دانیم ؟ : هیجان ، شیدائی ، رسوائی ، سودائی ، نرسیدن ، غم فراق یار ، دوری ، تقدیر نابکار ، تنهائی ، سکوت ، درد و رنج و محنت عاشقانه که صد البته در فطرت خود زیباست و با شکوه ، و خیلی از حالات دیگر گه ریشه در همین یک سوئی بودن عشق دارد ، که به فرض دو طرفه بودن هیچ کدام از معنائی که بر شمردیم حادث نمیشود و موضوع چیز دیگری میشود که قطعا آن عشق نیست . زندگی خانوادگی سالم و ابدی ، دوستیهای ماندگار ، روابط عمیق و ناگسستنی و... هر کدام از اینها ممکن است اتفاق بیافتد ، اما عشق هرگز ! . حال با این برداشت ، آین آدمها در دنیای عاشقانه دنبال یک محال هستند و چون به آن نمی رسند پس خود را بازنده و شکست خورده می دانند . ( که همه ما میدانیم در عشق شکست مفهوم ندارد . که عاشقی در بطن خود پیروزی بزرگ روح بر جسم است ، خداوند باری تعالی اولین و بزرگترین عاشق است ، او عاشق مخلوق خود است ، این همه بی وفائی ، بی مرامی ، بی معرفتی ، اما خدا همچنان در عشق خود ثابت قدم و پایدار است ، هیچ فکرش را کرده اید اگر معشوق ما چونان خودمان در برابر خداوند ، تا این اندازه بی معرفتی و بی توجهی کرده بود ، ما با آن عشق و معشوق چه میکردیم ؟ ) این عاشقهای زخمی از عشق ، عقده حقارت و رنجی وحشتناک را با خود دارند . لذا در روابط بعدی حرفه ای شده و تلاش می کنند موضوع مورد نظر و طرف مقابل را شیدای خود کنند . و برای نیل به این مقصود طبیعتا در آغاز رابطه خود نقش اول این نمایشنامه را بر عهده گرفته و کاراکتر عاشق سینه چاک بخت برگشته ای را ماهرانه تصویر می کنند و به مجرد اینکه شکارشان تحت تاثیر این عشق سوزان عاشق شد . بازی شروع میشود و رنجی را که خود قبلا تجربه کرده اند به دیگری تحمیل می کنند و از این انتقال آگاهانه غرق لذت می شوند . من اسم این آدمها را " عاشق کن حرفه ای " گذاشته ام . عشق برای اینها یک بازی خطرناک است . و باید همینجا اعتراف کنم که تعدا این آدمهای خطرناک در جامعه امروزی ما هر روز بیشتر میشود . ( زمانی که در بیمارستان لقمان الدوله بودم . حداقل روزی سه الی چهار مورد خودکشی این مدلی را می دیدم . قربانیان بازی عشق ! بخت برگشتگانی که فریب این بازی خطرناک را خورده بودند ، در آغاز به جهت تظاهرات عاشقانه و حملات عاطفی تسلیم شده و پاسخ مهر را با عشق خود داده اند ، اما بعد متوجه حقیقت تلخی شده اند ، که نه تنها او دوستش نداشته و تمام اظهارات و رفتارش دروغ بوده بلکه او را به عنوان عروسک خیمه شب بازی خود برای نیل اهداف جاه طلبانه و عقده های حقارت بار خود قرا داده است ) . کسانی هم هستند که عشق برایشان مثل نفس است و بدون آن می میرند . اینان در اولین عشقشان تجربه بلند انسانی را داشته اند و هرگز حاضر نیستند لذت دنیای عاشقی را با هیچ چیز دیگری عوض کنند . هماره در حال سوختن و شیدائی و پویائی هستند . عمرشان کوتاه است . اما مفید زندگی می کنند . عرض و طول زندگی را فدای عمق آن کرده و معشوق برایشان تنها بهانه است و عاشقی هدف آنهاست . در دنیای این آدمها تعریف درست عشق را هم میتوان پیدا کرد . بدون توقع ، همیشه اولین بخشنده هستند ، ضعفهای معشوق را نمی بینند و همه چیز برای آنها در اوج زیبائی و شکوه است ، در رابطه عاشقانه دنبال هیچ هدفی نیستند جز هدف عشق ( قصدشان این نیست که از معشوق یک شوهر ایده آل و یا زن فداکار بسازنند . به تنها چیزی که فکر نمی کنند ازداواج است . ) عشق برای عشق . عاشقی بخاطر عاشقی . رنج برای رنج . درد برای درد . عشق برایشان نردبان بلندی است که از آن به آسمان می رسند . هیچ وقت از معشوق دلگیر و یا دلزده نیستند و همیشه از او به نیکی یاد می کنند و از او سپاسگزارند به خاطر همه لحظه های خوبی که داشته اند ( این را مقایسه کنید با عشق آن زنی که وقتی متوجه شد مرد تمایلی به ازدواج با او ندارد چنان خوی و رفتارش تغییر می کند که مسخ کافکا در برابر آن لنگ می اندازد و مدعی هزار توقع مبتذل میشود . رابطه اش با مردی که تا دیروز عشق بزرگ و افسانه ای اش بود ، دلیل تمام بدبختیها و گرفتاریهای زندگی اش میگردد . کار به جائی می کشد که به مرد می گوید : تو باعث شدی من به خاطرت از سفر خارج از کشورم باز بمانم و زندگیم ویران شود ، همین زن تا چند روز قبل خود را عاشق واقعی می دانست . خنده دار است . مضحک است . ما آدمها با رفتار و کردارمان تقدس واژه ای چون عشق را هم خدشه دار کرده ایم...! ) اینان هیچ وقت از گذشته عاشقانه خود نادم نیستند . در زمان عاشقی همه چیز خود را فدا می کنند بی هیچ توقعی ...عشق همین است ...و عاشق جز این نیست . بخشش و گذشت و کشف بلند ترین خصوصیات انسانی ...غیر از این اگر باشد . عشق نیست و باید برای آن واژه ای دیگر بسازیم . عاشقان همان اشرف مخلوقات هستند ، در راه عشق پویا و بلند طبع ونظر و آرمانی ترین اندیشه ها را کسب کرده و همه فرشتگان خدا به او حسادت می کنند... من نمیدانم که چه دلیلی دارد ما برای همه ارتباطهای عاطفی مان نام عشق را بر می گزنیم و بعد در تعبیر و تفسیر آن هم می مانیم . بارها و بارها شنیده ام که آدمها از خاطرات عشقی خودشان اینگونه نقل می کنند که : ما او را با تمام وجود دوست داشتیم و همه چیز در اختیار او قرار دادیم و عشقمان را به پایش ریختیم !!! او آن بی انصاف از خدا بی خبر از این همه ریخت و پاش عاشقانه سوء استفاده کرد و گذاشت و رفت . خیلی آدم پست فطرت و عوضی بود !!!! عشقم را به پایش ریختم ؟! ( چقدر این جمله خودخواهانه و زشت است ) ، کدام عاشق برای محبتها و بخششهایش منت بر معشوق می گذارد ؟ کدام عاشق معشوق خود را بعدها رذل و پست و پلید میداند ؟ این خام ترین و خودخواهانه ترین تفسیر عشق نیست ؟ مگر عاشقی معامله پای یا پای است ، یکی میدهم یکی میگیرم ، باید سعی کرد از عشق بهره برد و بزرگیترین بهره این است که ما در دوره عاشقانه هایمان یاد بگیریم دوست داشتن را ، صادقانه و ناب و خالص ، وقتی به کسی می گوئیم دوستت دارم ، هرگز منتظر پاسخ او ننشینیم که بگوید : من هم ! ...قدر خود زمانهای عاشقی را بدانیم . قرار نیست همه ما جزو دسته آخر باشیم و تمام عمر در عشق و فراق و حسرت یار بسوزیم ...اما میتوانیم حداقل در زمان موقت و محدودی که عاشقیم آداب و رسوم آن را به جای آوریم و از آن لذت ببریم . کسانی که تنها یک بار در زندگیشان عاشق راستین بوده اند مهر و محبت را در شخصیت خود تا آخر عمر بیمه کرده اند . وقتی عاشقی به اینکه بعدش چه میشود فکر نکن ...و ذهن پاکت را با ذهنیات غلط آلوده ننما . پایان هر عشقی جدائی است و فراق و هجران و این تقدیر همه عاشقان است . تمام داستانها و افسانه ها و اسطوره های عشقی اینگونه است . پس به بعد آن فکر نکنیم به همان زمان حال بیاندیشم و از آن بهره بگیریم . و یا اگر نمی توانیم بی جهت این نام مقدس را به خود نچسبانیم و آن را خراب نکنیم . نگوئیم در عشق شکست خوردم . بگوئیم من طاقت تحمل این عنوان عاشقی را نداشتم . هر وقت کسی را می بینم که اینگونه در باره عشقش قضاوت می کند . تنها افسوس می خورم به حال نزار او ، که جهل و نادانی و خودخواهی همه زندگیش را گرفته و خود خبر ندارد ... عشق را پاس بداریم و عاشقانه باشیم . باعث تاسف است که عشق برای کسانی هم مترادف با تصاحب کردن است . با این وصف عاشقی عرصه جنگ و نبرد است و باید تلاش کرد تا اوئی را که عاشقیم به تسلیم وا داریم و فتح اش کنیم . وقتی عاشق هستند میخواهند معشوق خود را به تمامی از آن خود کنند و چون نمی توانند ، به این اصل معروف می رسند " فاصله میان عشق و نفرت تنها به اندازه یک موی باریک است " در حالی که در عشق تنها چیزی که معنا دارد نفرت است . آری من این را قبول دارم که هر عشق خودخوهانه ای به یاس و نفرت و بیزاری ختم میشود . تمام ما تجربه های متفاوتی از عاشقی و معشوقی داریم . من هر وقت عاشقم ، رها و سبکبال و آزادم و سرمست از لذتم ...اما هر وقت که در جایگاه معشوق قرار میگیرم ، مدام ترس و دلهره دارم و منتظر روزی هستم که به جای این همه هجوم عاطفی کلمات و حسهای زیبا و غیر قابل کنترل ، تند ترین جمله ها و خشن ترین رفتارها را ببینم . و این برایم دردناک است . دوست عزیزی برایم تعریف می کرد : چندی پیش زنی نسبت به من اظهار محبت و لطف کرد و در نهایت اعلام عشق نمود . باورم نمیشد که درست پس از فقط سه دیدار ساده و یک ماه زمان ناقابل ، در یک شب همه چیز به شکل باور نکردنی تغییر کند . تا دیروز من ، مرد ایده آل و عشق اول و آخر او بودم که بدون من حتی نفس کشیدن برایش مشکل بود . بارها به او از توقعات حرف زدم و عشق راستین را برایش ترجمه مینمودم و او هم مدعی بود که از من هیچ چیز نمی خواهد جز اینکه دوستم بدارد تا بی نهایت . اما درست در روزی که متوجه شد من هیچ علاقه ای به ازدواج با او در حال حاضر و بعدها هم ندارم . همه چیز تغییر کرد . بزرگترین توهین زندگیم را به من روا داشت . و حالا هم بزرگترین دشمن است و منتظر فرصتی است که مرا از پای در آورد . این داستانی است که برای هیچ کس بیگانه نیست . زن و مرد آن را تجربه کرده اند . سعی کنیم هیچ وقت اینگونه نباشیم . برای همین است که از خدا میخواهم عاشقی نصیبم باشد و معشوقی هیچ وقت سراغم نیاید ... زمانی که عاشق تکلیفت روشن و معلوم است : دوست داشتن تا بی نهایت ، اما در هنگامه ای که جای معشوق را داری ، هیچ چیز معلوم نیست و هر اتفاقی ممکن است برایت بیافتد . اعتقاد دارم اگر کسی را دوست داریم همان روز اول خواسته هایمان را برایش بگوئیم و در صورتی که توافق دو طرفه حاصل شد ، رابطه ادامه یابد و بی جهت هم برای هر دوست داشتنی کلمه عشق را خرج نکنیم . چون خودمان ضربه می خوریم . دلی که باید پایگاه مهر و عطوفت و مهربانی باشد تبدیل به خانه کینه و خشم و نفرت میشود . از آدمهای متظاهر به عاشقی گریزان باشیم . اگر حس می کنیم که کسی ما را با نیتی خاص دوست دارد . ترحم نکنیم و بلافاصله واقعیت را به او بگوئیم . اگر هر چه زودتر این رابطه تمام شود به نفع هر دوی ماست . قبل از آنکه اتفاق ناگواری برایمان بیافتد . خود را نجات دهیم . هرگز به خاطر اینکه کسی عاشق ما شده به خود نبالیم . این آغاز یک ماجرای خطرناک است که میتواند منجر به طوفانی از کینه و خشم برای او و خود ما باشد . مثالی ساده : دوستی نقل مینمود که زنی که اهل شمال کشور بود ، نسبت به من تمایل عاطفی و سپس عشقی پیدا کرد . به خاطر من این راه دور را می آمد و ما همدیگر را می دیدیم . اما بعد از مدتی کوتاه او که قصد ازدواج با من را داشت . متوجه شد که من چنین نیتی ندارم . رابطه امان آنقدر خراب شد و او به قدری برایم مزاحمت ایجاد کرد و زندگی خصوصی ام را مورد تهاجم قرار داد که حالا از هر چه زن شمالی است بیزارم و اسم شهر لعنتی او که می آید احساس تهوع میکنم . ( با چند مثالی که آمد ، به نظر میرسد معضل ازدواج آفت عشق است ، دلیل آن هم این است که نگاه عاشق نگاه تصاحبگرانه است و ازدواج بهترین ابزار برای این نیت است ، در حقیقت در این عرصه نامتعادل هم عشق و هم ازدواج که هر دو مقدس و زیبا هستند ، به چالش کشیده می شوند ، فرجام تلخی است ، نه عشق عشق میشود و نه طرح ازدواج به مقصد میرسد . ) دردناک است . یک نابخردی و نادانی احمقانه منجر به این شده که حس یک نفر نسبت به کل مجموعه آن شهر بهم بریزد . حال اگر تقدیر ، زنی ایده آل و فوق العاده را جلوی راه او قرار دهد که اهل همان شهر باشد . این سرنوشت رویائی قربانی یک سوء تفاهم مسخره میشود . خودکشیهای بیشمار ، بیمارهای لاعلاج روانی ، افسردیگهای ابدی ، و دهها آسیب اجتماعی و روانی و جسمی حاصل این درک غلط از روابط عاطفی و عشقی است . اعتقاد دارم ما باید خود را برای این روابط تربیت کنیم و اصول و قواعد آن را بیاموزیم . اکثر کسانی که از این روابط آسیب گرفته اند ، کسانی هستند که راه و رسم عاشقی را نمی دانند و برای عاشق بودن تربیت نشده اند ، این تربیت در کلاس درس و برگرفته از آموزشهای اجتماعی نیست . خود فرد باید با تعمق و تفکر به این فضلیت دست پیدا کند . مردانی هستند که به علت عقده های بیشمار دوران کودکی و شرایط نابسمان خانوادگی ، نیاز مفرط به توجه جنس مخالف دارند . لذا با فراگیری چند اصل ساده ( حرفهای شیک زدن ، نوشتن مطالب غیر معمول ، ادای آدمهای روشنفکر را در آوردن ، ژست مرد متفاوت و هنرمند را گرفتن ، و چیزهای مشابه دیگری که اصولا عده ای از خانمها احساساتی و شاعر مسلک نسبت به آن شیفتگی مفرط دارند ) زنان ساده و با احساسی را که اصولا از جنس مرد خاطره خوبی ندارند به سمت خود جذب کرده و بعد از مدتی کوتاه با اداهای دیگر و ژستهای جور واجور زن بینوا و پاک سرشت را تا مرز جنون میبرند و در این راه این عقده مورد توجه بودن را ارضا میکنند . خانمها مراقب باشند که به دام این موجودات انسان نما و خطرناک نیافتند ... زنانی هم هستند که به دلیلی ، قبلا از مرد و یا مردانی ضربات روحی جبران ناپذیری را متحمل شده اند . ( این مرد میتواند : پدر ، برادر ، عشق دوران نوجوانی ، و...باشد ) حال با هزار ترفند و کلک و توطئه مردانی را که سخت نیاز به محبت دارند و از این نبود مهر ، خلا عاطفی در وجودشان شکل گرفته ، به سمت خود جذب میکنند و بعد او را به اسارت میگیرند و با او برده وار برخورد کرده و تمام حقارت و خشم و کینه خود را از مردان ، به این مرد مفلوک از همه جا بی خبر تحمیل میکنند و تحقرش می نمایند و زجرش میدهند و او را لجن میکشند ، آقایان نیز حواسشان باشد ، که تور این خانمهای جادوگر همه جا پهن است . عشق درست است که با ضمیر ناخودآگاه آدمی آغاز میشود . اما یک چشم منطق گرا ، اگر باز باشد . از فاجعه های انسانی به دور خواهیم بود . میخواهم این جمله را هزاران بار تکرار کنم : - عشق تصویر درخشان زندگی ماست . بیائید به خاط خودمان هم که شده ، این نعمت و معجزه جهان پر از فجایع را قدر بدانیم . یادمان باشد که عشق ، اتفاق نادر و کیمیائی است که در طول زندگی شاید فقط یکبار به سراغمان بیاید ، فرصت سوزی نکنیم ، از این فضای خاص و الهام بخش نهایت بهره را ببریم ، عشق عرصه و شرایط ایده آلی است که به ما مجال میدهد که خوب باشیم ، انسانیت ناب را تجربه کنیم ، صفات پلید و شیطانی را از خودمان بزدائیم ، خانه تکانی روحی کنیم ، به قشنگ ترین و زیباترین و باشکوه ترین خصائل بشری مان امکان بروز و فعلیت بدهیم . عشق آغاز یک زندگی دوباره است ، جور دیگری بودن است ، پنچره تازه ای برای تماشای دشت سر سبز خوبی هاست ، رنگهای شاد و ماندگار است ، دور ریختن خاکستری هاست ، آتشی که میسوزاند اما تولدی دوباره را ارمغان دارد ، میتوان با عشق چون کودکی معصوم دوباره جهان را دید ، خوشبختی و نیک سرنوشتی و عاقبت به خیری در همین معجزه است . از عشق فرار نکنیم ، به استقبالش برویم ، به آغوشش کشیم ، و آنگونه که لیاقت این نعمت خدائی است اجر و قربش را بدانیم ، بالهای عشقمان را با خودخواهی و منیت های عبث و توقع های محال و ذهنیتهای منحرف ، نشکنیم . عشق یک موهیبت آسمانی است ، وراء مفاهیم فیزیکی و جسمی است ، آن را با معادله های زمینی ، زمین گیرش نکنیم ، معشوق بهانه است برای اینکه ما توان و استعداد دوست داشتن ها و عواطف انسانی مان را محک بزنیم ، پس او را با تصورات واهی و غریزی جسمانی مان به نفرت بدل نکنیم . هر وقت شرایطی پیش آمد که از معشوق منزجر شدیم ، اول به خودمان شک کنیم ، به عشقمان تردید نمائیم ، بازنگری کرده و دریابیم که کجا و کی و چرا اشتباه کردیم که منجر به ورود نفرت در دنیای شیرین عاشقانه هایمان شد ، عشق یک صفت است ، مثل رنگ سفید ، به تنهائی هویت معنائی ندارد ، رنگ سفید هیچ چیز نیست ، مگر بگوئیم دیوار سفید ، میز سفید . عشق هم هویتش را از عاشق میگیرد و ومعشوق هم تنها یک وسیله و بهانه است ، آنچه هست و وجود دارد عاشق است و بس . هدف معشوق نیست ، رسیدن به وصل آرزوی هر عاشقی است ، اما این وصل پیوند زمینی نیست ، هم آغوشی سطحی نیست ، رسیدن و وصل در عاشقی ، کسب تمام صفات بلند آدمی است ، هدف راستین در ذات و جوهره خود عاشق است . خاطرتان باشد که عاشقی همان کشف و شهود عارفانه است ، همان هفت خوان اسطوره ای است که هر گامش آدمی را به خود که همان ذات اقدس باری تعالی است ، نزدیک تر می کند . در مسیر عاشقی در پی امیال و اهداف زمینی و بی ارزش نباشیم ، خود عشق در فطرتش همه چیز را دارد . عشقمان را محصور در قرارداد نکنیم ، فحوای ازدواج یک قرارداد میان زن و مردی است که تفاهم و تقبل میکنند که همه عمر خود را زیر یک سقف و در یک کلیشه تعریف شده به نام خانواده بگذرانند ، ازدواج یک اصل غریزی و نیاز جسمانی برای بقا و ادامه زندگی اجتماعی بشر است ، این با غایت و هدف عاشق ، زمین تا آسمان فاصله دارد . اگر عاشقی با معشوق خود ازدواج کرد ، ایرادی نیست که البته خود مبارک و میمون است ، اما هدف نیست ، وصل نیست ، پایان راه عاشقی نیست . - عشق تصویر درخشان زندگی ماست ، این آینه شفاف را با زنگارهای امیال نفسانی مان نابود نکنیم ... قاعده " دل به دل راه دارد " یک فریب کلامی است . گول نخوریم ، وقتی تو بدون اجازه ، و تنها متکی به ذهنیت خود کسی را دوست داری و عاشقی ، او نیز این اجازه را دارد که تو را دوست نداشته باشد و یا داشته باشد اما هرگز عاشقت نشود . حتی زمانی که با اقبال بلند دو نفر ، آنان عاشق یکدیگر هستند ، تنها امکان بروز احساسات عاشقانه را سهل کرده اند ، و اگرنه که هر دو همچنان در عشقشان تنها و منفرد هستند ، عاشقی بنیان خود را بر شخصی ترین رفتارهای شخصیتی بنا کرده ، روانشناسی هم ثابت نموده که در تمام ادوار تاریخ هیچ دو انسانی به مشابه یکدیگر خلق نشده اند و نخواهند هم شد ، لذا هر کس به نوع خود و با روش خاص و منحصر به فردش عاشقی را تجربه میکند ، پس رابطه دو طرفه عاشقانه محال است . محال . محال . محال ... این جاده یک طرفه را باور کنیم و به راه افتیم و هرگز منتظر عبور کسی از مقابلمان و یا کنارمان نباشیم . حرف آخر : - آدمی تنها به دنیا می آید و تنها عاشق میشود و تنها هم می میرد ...و این بزرگیترین رنج بشر است ، و شاید هم بزرگترین فضلیت آدمی ...مهم این است که ما در تنهائی و سکوت فطری مان ، چگونه به این واقعیت نگاه کنیم . من به نوبه خودم تنهائی ام را فضلیت با عزتی در یافتم . از شما بی خبرم ؟! - و تمام ! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه سیزدهم دی 1384زمان 1:18
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا به این بنده عاجز و ناتوانت قدرت و توان بده . خدایا به این قلم خسته صداقت و راستی را هدیه کن . خدایا کمکم کن که بی حب و بغض بنگارم . دوستان و یاران امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی : مدتی است که در بخش نظرات نوشته ها و مطالبی نوشته میشود که در آنها از این حقیر خواسته شده که مشخصات کامل و آدرس سزار و حتی کلیه جوانب زندگی خصوصی را بنویسم . عده ای با محبت و مهر نوشته اند . عده ای با خشم و عتاب و تاکید وار خواسته اند . و حالا دوستانی هم تهدید کرده اند که اگر مشخصات و اطلاعاتی را که خواسته اند ارائه نشود این کار و فلان کار را انجام میدهند . و کار به جائی رسیده که در آخرین اولتیماتوم خود ضرب العجلی هم تعیین فرموده اند که اگر ظرف 48 ساعت اعلام نشود . دست به کارهای خطرناکی میزنند !!!! عزیزان من ، چند درصد از وبلاگ نویسان مشخصات فردی و خصوصی خود را اعلام کرده اند ؟ مگر این دنیای مجازی قواعد خودش را ندارد ؟ اصلا اگر قرار بود که سزار مشحصات خود را اعلام کند . خوب خودش اینکار را میکرد . اگر در نوشته های سزار در همین وبلاگ نگاهی کنید او بیش از ده بار گفته که به این خاطر به اینجا آمده که بتواند در خلوت ناشناسی و در گمنامی به دور از جنجالهای دنیای خود بنویسد . و با همه دوستانش هم اینگونه ارتباط داشت و دارد . سوال این است که این دوستان این مشخصات را برای چه میخواهند ؟ در این کشور در همین بهشت زهرای نزدیک خودمان هزارها مثل سزار هستند . شهدای گمنام . چند بار تا به حال به آنها سر زده ایم ؟ اگر دوستان به دنبال مزار سزار هستند . همه شهدای این کشور قبورشان مزار سزار است . بروید با زیارت آن قبور دل خودتان را پاک و شفاف کنید . شهید شهید است. چه گمنام باشد . و چه شهید بزرگواری چون بهشتی و رجائی و همت و باکری و زین الدین باشد . چه فرق دارد ؟ اصل اینها نیست . اصل راه شهید و اندیشه اوست . ( البته دوستان نزدیک سزار در این سرزمین که خودشان هم میدانند و نیازی نیست اسمشان را بیاورم ، حقی دیگر دارند ) به هر حال این حرفها انصاف نیست . قرار بر این است که در این وبلاگ فقط نوشته های او باشد و اینکه این بنده حقیر مجبور شد که چیزی بنویسد عذرخواهی میکنم و از این پس فقط یادداشتهای امپراطور را خواهیم خواند . مدعی شده اند که با احساستشان بازی شده است !!! این حرف منطقی است ؟ این همه شهید . این همه جانباز . هر روز خبری تازه از شهادت این مردان و زنان حماسه ساز . اینها بازی با احساسات شماست ؟ یا حرفهای شما ؟ من نمیدانم . و نمی فهمم . این دیگر چه ادعائی است . به هر حال دوستان هر آنچه در توان دارند مضایقه نکنند . گفته اند : در وبلاگمان افشاگری میکنیم و...خدا آخر و عاقبت شما و ما را ختم به خیر کند . بروید در وبلاگتان هر آنچه مد نظر دارید بنویسید . برای نوشتن هیچ کسی از کسی دیگر اجازه نمی گیرد . شما اختیار تام دارید . ولی خواهش میکنم در اینجا کمی با مدارا و با رعایت انصاف بنویسید که قادر باشیم نظارت محترم و مفیدتان را به نظر دیگران هم برسانیم . یاران و دوستان امپراطور ! از شما به خاطر اینکه وقت گران بارتان را گرفتم برای خواندن این جملات ببخشید . میدانم که شما برای خواندن نوشته های امپراطور می آئید و نوشته این حقیر شما را مکدر میکند . اما از آنجائی که وظیفه خود میدانستم این مطالب را به آگاهی شما برسانم مصدع اوقات شدم . مراقب اندیشه ها و افکار مقدس خود باشید . و با خواندن مطالب منحرف ذهنتان را آسیب نرسانید ( در چند وبلاگ تا به حال مشخصات دروغین و اطلاعات کذب در باره سزار نوشته اند . مطمئن باشید که سزار با هیچ کس در این سرزمین رابطه خاص نداشته و هر اطلاعی که از او درج شود دروغ محض است . مگر دوستان و یارانش که معلوم و مشخص هستند ) بهار رضازاده سزار حرف میزند ( 1 ) خیلی چیزها هست که تکراری هستند اما تکرار و تسلسل آنها هیچ وقت آدم را خسته نمیکند . رازی را که روباه در کتاب شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری برای شازده بر ملا میکند " آنچه اصل است از دیده پنهان است " . شالوده و جوهره معنای زندگی است . هزار بار خواندنش هم کم است . اگر اسلام اخرین دین جهان نبود و پیامبر خانم النبیا . من حتما اگزوپری را نبی و کتابش را مقدس و وحی منزل خدا می دانستم . کتابی که منشور و اصول کامل عشق را که اصلیت دنیای ماست با ساده ترین روش بیان کرده است . رابطه روباه با شازده . مسلئه اهلی شدن و تک تک جمله ها هیچ از کلام آسمانی کم ندارد . به همین خاطر است که معتقدم گاهی هنرمند و نویسنده کاره ای نیستند . و خداوند با زبان مخلوقاتش با دیگران حرف میزند و به این ترتیب رابطه خالق و مخلوق برقرار میگردد . شکی در این ندارم . سمفونی هفتم بتهون قطعا نوای بهشت است . تابلوی گلهای آفتاب گردان ونگوگ مسلما تصویری واضح و روشن از برزخ است . رمان ژان کریستف و جان شیفته نمیتواند دست نگار یک بشر هر چند بلند نظر چون رومن رولان باشد . آنانی که دستی بر قلم دارند و یا سر و کارشان با رنگ و بوم است و هر هنر دیگری ، میدانند که گاهی اثرشان متعلق به خودشان نیست . وام دار یک الهام است . کشف رنگ زرد جادوئی ونگوگ خاطرتان هست ؟ چگونگی سرودن اشعار حضرت مولانا چطور ؟ خداوند با کمک انسان با انسان حرف میزند . عصر پیامبران گذشته . اما آیا این دلیل سکوت خدا است . مگر میشود خالقی 1400 سال با مخلوقانش حرف نزند ؟ گاهی این دیالوگ به وسیله حوادث است ( اعتقاد راسخ دارم که فاجعه سونامی حامل پیام خداوند است ) صدای خدا البته در همه جا هست . وقتی باران می بارد . زمزمه های شاعرانه ای است که اگر خوب گوش کنیم ترانه های آسمانی را خواهیم شنید . بارها در کودکی دم غروب به ساحل می رفتم و غرق در تماشای بلعیدن خورشید به توسط دریا میشدم . پیش می آمد که ساعتها خیره همانجا بی اراده از خود می نشستم و وقتی به حال خود بازمیگشتم حس میکردم صدائی در من جریان دارد . اگر چه کلماتش را نمیتوانم توصیف کنم . اما حسش را با تمام وجود درک میکردم . اگر اغراق نکرده باشم میتوانم ادعا کنم که حکمت و فلسفه وجودی هنر جز برقراری رابطه خدا با بندگانش نیست . گاهی یک جمله از کتاب . تصویری کوچک از فیلم . رنگی در یک تابلو . گوشه ای از یک قطعه موسیقی . چنان تاثیری در آدمی میگذارد که هرگز فراموش نمیشود . این لحظه های شگفت انگیز همان صدای خداست که مستتر در زبان دیگری است . هنرمندان پل ارتباطی خداوند هستند . و به همین خاطر ارج و قرب دارند . آنانی که آثارشان در طول زمان از یاد نمی رود و همزمان با گذر تاریخ روشن تر و گویا تر و عمیق تر میشود . برگزیدگانی هستند که اعتبارشان کم از اعتبار انبیا نیست . دلم میخواهد در اینجا نگاهی کوتاه از منظر دیدگاه خودم به این آثار داشته باشم : - دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است . این تقسیم بندی به زعم من زیباترین و گویاترین است 1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند ) 2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است ) 3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم ) 4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد . ) - احمد شاملو . بزرگ مرد ادبیات و پهلوان بی رقیب دنیای شعر و یکه سوار اسب واژها در جهان کور بی کلام ما ، در بسیاری از اشعارش میتوان صدای پای خدا را شنید ، شاملو اگر چه در خارج از جهان شعر گاهی زبانش نیش دار و نظراتش عجیب و غیر قابل قبول است ، همچون زمانی که در سینما سناریو مینوشت که تمام آثارش از مبتذل ترین و شنیع ترین فیلمنامه های عهد فیلمفارسی است و یا نقدی که بر فردوسی نمود و او را مدافع نظام فئودالیته و کاوه آهنگر را نماینده طبقه سرمایه داری می دانست که ضحاک ماربه دوش را که از دل طبقات فرو دست جامعه بیرون آمد و با نهضتی مردمی جامعه طبقاتی زمان خودش را بی طبقه کرده بود ، با کودتا سرنگون نمود !!! و یا ایردای که به سپهری داشت و او را به چالش کشید ، زمانی که جامعه ما در سال 57 غرق در خون و آتش است بی تعهد و بی مسولیت میگفت : آب را گل نکنید !!! ، به همین خاطر شاملو سپهری را شاعری دم منقلی و خیالاتی و اسکیزوفرن میدانست که در شعرش مردم و جهان واقعی حضوری ندارند و تنها به وصف گل و گیاه و خاک و طبیعت بی ریشه بسنده نموده است و شاعری که رسالت تاریخی و جایگاه مردمی خود را نشناسد هنرمند نیست و متقلب و بیشتر یک عروسک خیمه شبازی است ، با همه این احوال زمانی که شاملو در عرصه و در دشت شعر قدم میزند ماحصل آثاری ماندگار و زیباست . شاید هیچ ادیبی چون او به زبان فارسی خدمت نکرد . فردوسی در دوره ای که زبان عربی ناجمردانه زبان شیرین فارسی را می بلعید با شاهنامه اش در حفظ و حراست واژه ها کوشید . حافظ به کلمات وزن و موسیقی داد و قابلیتهای بی شمار این زبان را به نمایش گذاشت . اما شاملو در عصری که زبان فارسی از نبود واژه های تازه رنج میبرد . کلمه سازی نمود ، به همین خاطر قاموس زبان مادری ما بسیار به او مدیون است . شاملو حتی در زمانی که اشعار شاعران بزرگ و معاصر جهان را ترجمه میکرد ، اندیشه شاعرانه و انسانی آنان را به اسارت زبان فارسی کشید . کاری بدیع و ماندگار . مترجمان دیگر هماره سعی داشتند تا کلمه به کلمه اشعار را صرفا ترجمه نموده و با حروف اضافه و علامتها وزنی را به آن تحمیل کنند . اما شاملو در روح شاعر رسوخ میکرد . و با زبان خود اما با نگاه شاعر سخن میگفت . بنابراین وقتی ما دل به ترنم موزون جملات مارگوت بیگل ، لورکا ، لنگستن هیوز و..میدهیم . عمیقا مفاهیم شعری آنان را درک میکنیم . به قول سیروس پسر استاد : او زبانش را، توان شاعرانه و قدرت بی مثال واژه ایش را عملا به آنان قرض میداد . تا بتوانند با ما هم حرف بزنند . شاملوی بزرگ ناجی و فرشته و پیامبر خداست که برای گسترش زبان و ترویج روح انسان دوستی و ظلم ستیزی به میان ما آمد و مظلومانه هم رفت . من هر وقت اشعار او را با صدایش گوش میکنم نمیتوانم بپذیرم که این صدا و این کلمات زمینی است . گوئی او از پشت پرده . در اوج آسمانها و در جوار فرشتگان با ما سخن میگوید . هر وقت دلم برای آسمان تنگ میشود . نواری از شاملو را گوش میکنم . - در باره عشق ، از زمانی که انسان توان حرف زدن پیدا کرد سخنها گفته شده است . اشعار بسیار ، کتابها و داستانهای بی شمار ، نواها و آوازهای جاودانه ، نقاشیها و مجسمه های ماندگار ، حتی بناها و ساختمانها ( وقتی وارد کلیسا سنت هلن شدم در دیوارها و قوسهای سقف و حتی کف پوشها جز عشق ندیدم و دیگران هم اینگونه میگویند که معمار این بنای با شکوه آجر به آجرش را با عشق به مسیح بنا کرد ) ، اما من دو بار در طول زندگیم صدای عشق را از زبان خدا شنیدم و هر وقت که میخواهم مزه عشق را به تمامی بچشم به این دو تجربه ام توسل میکنم - بار اول زمانی است که برای اولین بار فیلم " فیلمی کوتاه در باره عشق " ساخته " کیشلوفسکی " را دیدم . فیلم شگفت انگیز و گویا . فریم به فریم این اثر رنگ و بوی عاشقانه را دارد . نمیتوان توضیحش داد . اگر بخواهم داستان و یا تصاویرش را بگویم حتم که به آن جفا خواهم کرد . اگر شما میخواهید که تعریف عشق را از زبان آسمان بشنوید خودتان باید این فیلم را ببینید و از درک مفهوم عشق لذت ببرید . همه آنچه که تا به حال از این مقوله شنیده اید را کناری گذارید و این فیلم 85 دقیقه ای را ببینید . تا بدانید که من از چه حرف میزنم . بار دوم ، مشاهده یک اثر هنری و یا خواندن یک کتاب نبود . چند سال پیش سفری داشتم به اروپا ، هنگام بازگشت چند روزی را در قبرس بودم . کشوری که دیدنهای تاریخی بسیاری دارد . در واقع آثار تمدن غرب در دوران طلائی یونان باستان را میتوان در آثار تاریخی این کشور مشاهده کرد . فرصت کمی بود و من نمیتوانستم تمام آنها را ببینم . دوستی عزیز دارم که سالهاست در این کشور است و من میهمان او بودم . وقتی شور و شوق و علاقه مرا دید . گفت : فردا تو را به جائی میبرم که در هیچ کجای جهان نیست . حدس میزدم یک بنای تاریخی است ، اما او گفت که از زمان ساخت این محل فقط ده سال است که میگذرد ، روز بعد به اتفاق آن عزیز به یک محله خلوت رفتیم ، او تماس گرفته بود و دو نفر از دوستان خانمش هم ما را همراهی میکردند . وقتی دلیل این کار را سوال کردم ، جواب داد که در این محل فقط یک زن و یک مرد را راه میدهند و هر ترکیب دیگری امکان ورود را پیدا نمیکند . وقتی به محل مورد نظر رسیدیم . تابلوئی کوچک کنار درب آن نصب شده بود با این عنوان " کافه عشق ، فقط عشاق داخل شوند ، از ورود کسانی که عاشق نیستند معذوریم " ، کافه عشق در یک زیر زمین قرار داشت . چند پله را پائین رفتیم . درب کافه را که باز کردم هوا و نسیمی از داخل آن به صورتم پاشید که مست کننده و غیر قابل وصف است . که امروز من را به هوای عشق و یا نفسهای عاشقانه تعبیر میکنم . میزهای کوچکی فقط با دو صندلی در این کافه قرار داشت . مشروبات الکلی سرو نمیشد . چای و قهوه و کیک و بستنی و احیانا یک غذای مختصر و ساده . دو ساعتی در آنجا بودم . همه کسانی که در آنجا حضور داشتند بدون استثنا عاشق بودند . دستان هم را گرفته و آرام با هم نجوا میکردند . نگاهها نگاههای عشق بود . نفسها نفس عاشقانه بود . هوا هوای دوست داشتن بود . هرگز در تمام عمرم این همه عاشق و دل داده را یکجا ندیده ام ، هرگز تا این اندازه خود را به عشق نزدیک حس نکردم . و هیچ وقت پیش نیامد که به این حد مفهوم عمیق و راستین عشق را درک کنم . شک ندارم نفس خداوند که عاشق ترین است در این محل دمیده و روح خدا در آنجا حاکم بود . من باور کردم که عزیزترین بندگان خدا عاشق ترین آنها هستند . - و اما کوتاه نظری به آثاری که رد پای خدا را در آنها به وضوح دیدم : * رمان " کلیدر " محمود دولت آبادی ( فصل برخورد گل محمد با مارال و فصلی که قدیر انبار گندم را به آتش کشیده و پشت دیوار در جدال با وجدانش است . شاید در هیچ اثری به این جذابی و روشنی به ستیز خیر و شر و نبرد نیکی و پلیدی در درون انسان پرداخته نشده باشد ) * رمان " زمین انسانها " آنتوان دوسنت اگزوپری ( فصلی که برده حبشی توسط خلبانان خریده و سپس آزاد میشود . نمائی از تاریخ همه درد و ظلم بشری است . آدمی تا چه میزان میتواند وحشی و ستمگر باشد که روح و روان و جسم و زندگی و مرگ دیگری را بخرد و بفروشد . این بخش را که بخوانی تمام بدنت را لرزی خفیف میگیرد . از اجداد و پدران خودت و کارهائی که آنان کرده اند خجالت میکشی . ) * نمایشنامه " مکبث " ویلیام شکسپیر ( مونولوگ نفس گیر مکبث که در مدح نمایش و بازیگری و پیوند آن با زندگی انسان سخن میگوید ) * نمایشنامه " ادیپوس در کونولوس " سوفوکل ( دیالوگ میان ادیپ و آنتیگونه ، عشق ابدی میان پدر و فرزند ، که توسط خدایان در وجود آدمی به ودیعه و امانت گذاشته شده و این عشق است که پویائی و ماندگاری نیک ترین صفات بشری را تضمین نموده است ) * حکایت مارگیر دوره گرد که حضرت مولانا در مثنوی و معنوی بیان میکند ( تشریح کامل جهان مادی و برزخ و جهان آخرت ، توصیف زیبا و ماندنی قیامت ، شرح ویژگیهای نهانی و ناخودگاه بشر که بعدها فروید و یونگ در دهها کتاب و مقاله سعی در کالبد شکافی آن داشتند که هرگز نتوانستند حتی به قدر یک بیت مولانا به این راز سر به مهر نزدیک شوند ) * فیلم " پرتغال کوکی " کوبریک ( گوئی اینکه آینده بشر همچون تصاویری روشن به این فیلمساز بزرگ الهام شده و او نیز عینا آنها را بازسازی کرده است . تقدیر بشر و فرجام تمام خشونتها و ظلمهای که آدمی به خود روا داشته در این اثر یگانه ، متجلی است ) * فیلم " جاده " فدریکو فلینی ( زیباترین تعریف از روابط انسانها و کمال گرائی که در این توضیح وجود دارد . فلینی خود بعدها اذعان نمود که در هنگام ساخت این فیلم چیزی به اختیار خودش نبود و تمام داستان و حتی دکوپاژ این فیلم به او دیکته می شد . بازی ماندگار آنتونی کوئین در این فیلم هم هرگز توسط خود او و یا کسی دیگر تکرار نشد . و به قول مارلون براندو این بازی تنها یک معجزه است . ) * نقاشی مینیاتور استاد فرشچیان به نام عاشورا ( شده که این تصویر را ببینید و بغض در گلویتان گره نخورد ؟ رقیه خانم دردانه اباعبدالله در این نقاشی ، نشانه تمام مصیبتها و روضه هاست ، خود استاد فرشچیان نقل کرده که نمای کلی این اثر را در خواب دیده است . ) * شعر بلند محتشم کاشانی در رثای واقعه عاشورا ( این شعر ، تمام کلماتش خیس از اشگ است و بوی غم و اندوه میدهد . در باب چگونگی نوشتن این شعر قولهای زیادی است ، اما روایت آیت الله طباطبائی متفکر و اندیشمند والای شیعه و صاحب کتاب المیزان تکان دهنده است : می فرماید در شب عاشورا خواب دیدم که تمام معصومین و قدسین از پیامبر اکرم تا امام زمان ( عج ) و صحابه همچون ابوذر و عمار و سلمان و تمامی هفتاد و دو تن شهید کربلا در صحن مبارک قمر بنی هاشم جمع بودند و مداحی با صدائی آسمانی و ملکوتی که نمونه اش را در هیچ کجا نشنیده ام اشعار محتشم کاشانی را میخواند و دیگران گریه میکردند . ) * کمدی الهی نوشته دانته - جنگ و صلح اثر تولستوی - دیوان شعر فیض کاشانی - بوف کور از صادق هدایت - شعر ساعت پنج عصر سروده فدریکو گارسیا لورکا - تابلوی توقف زمان از سالوادوره دالی - نقاشی جاودانه غروب پاریس کار گوگن - سونات پنچ شوپن - موسیقی حسین علیزاده در رثای زلزله منجیل و رودبار - فیلم انجیل به روایت متی ساخته پازولینی - فیلم ماه تلخ از رومن پولانسکی - فیلم گاو از داریوش مهرجوئی - فیلم عروج ساخته لاریسا شپکیتو - شعر سکوت سرشار از ناگفته هاست سروده مارگوت بیگل و ترجمه احمد شاملو - موسیقی معجزه مانند چایکوفسکی به نام دریاچه قو - فیلم سولاریس شاهکار آندره تارکوفسکی - رمان در خیابان مینتولاسا از الیا چاده - مناجات قبل از افطار با صدای شجریان - مدیحه سرائی حاج محمود کریمی در وصف امام زمان ( عج ) - موسیقی راجر واترز در گروه پینک فلوید " مجموعه اثارش به نام دیوار " - ترانه ها و آوازهای آسمانی که جان التون ، اریک کلابتون و پاوروتی خوانده اند- و.... اینان گوشه ای کوچک از نمادهای حضور خدا در میان ما انسانهاست . هر وقت دلتان برای خدا تنگ شد ، میتوانید به یکی از این آثار ماندگار رجوع کنید . همانکه قبلا هم گفتم باز هم تکرارش میکنم : خدا هرگز در برابر انسان سکوت نمیکند و همیشه با آدمی در ارتباط است و با او سخن میگوید . فقط ما باید گوشها و چشمها و تمام احساسهای خود را برای این ارتباط تربیت کنیم . آنگاه صدای خدا را خواهیم شنید . رد پایش را می بینیم و میتوانیم با او دست بدهیم و با او دوست باشیم . |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی دوشنبه پنجم دی 1384زمان 0:46
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی به شما یاران و دوستان و مهربانان و عزیزان سلام میکند. - سلام روزهای سختی بود اما تمام شد . چه برمن گذشت در این روزها ٬ فقط خدا میداند و سزار که نزد اوست. خدا را شکر میکنم برای بودن در اینجا و تنفس خاطرات سزار و هوای حضور گرم شما . خدا شما را بخاطر امپراطور این سرزمین حفظ کند. در چند روز آینده باز هم کلمات و جملات سزار اینجا را عطرآگین خواهد کرد. چقدر متاسفم برای کسانیکه از صاحب این وبلاگ کینه ای هرچند کوچک دارند.خدا آخر و عاقبت همه آنها را ختم به خیر کند . تمام این سرزمین را که جستجو کنید هیچ کلام و بی حرمتی به کسی نیست . من یقین دارم که ریشه این اندیشه های منحرف که مسیر همگی آنها ایجاد نفاق و تردید در دل خوانندگان این سرزمین است ٬ ریشه در خود آنان دارد. بنابراین دوستان خوب بیائید همه با هم برای سلامت فکری و روحی آنان دعا کنیم . از شما تقاضا دارم که با توکل به خداوند مهربان که باز هم لطف بیکرانش را شامل حال این بنده حقیر نمود ٬ بدون توجه به این اندیشه های گمراه کننده نه به خاطر سزار که به خاطر سزارهای بسیاری که در این مرز و بوم مقدس حضوری مبارک دارند ٬ ترویج کننده فرهنگ و روح فکری آنها باشیم . من برای همه کسانی که تحت تاثیر موجهای زود گذر دل به توهمات بستند و به جای اصل ٬ فرعی را دنبال میکنند به شدت متاسفم . باز هم جا دارد همه با هم شاکر آن یگانه مهربان باشیم . خدایا شکرت . بهار رضازاده |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه یکم دی 1384زمان 5:15
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||