تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

مهربان دوست و عزیز یاری از سر مهر و عطوفت به امپراطور ژولیس سزار و سرزمینش آبهای همیشه آبی منت گذارد و در راهنمائی و ارشاد و نقد این حقیر نوشته ای را برایم ارسال نمود . آن را چندین بار خواندم و روی چشم گذاردم و تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده در این سرزمین نوشته ای به غیر از نوشته های امپراطور ژولیس سزار را تقدیم چشمهای مبارک و ذهنهای پویا و دل سبزتان نمایم ...مطلبی است جذاب و آموزنده که خواندش برای همه میتواند کلاس درسی باشد  . مطمئنا دیگر این اتفاق نخواهد افتاد و از این پس همچنان این سرزمین با کلمات و جملات امپراطور رنگ خواهد گرفت :

ای ژولیس سزار ...ای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی !...ای مالک وبلاگ یادداشتهای امپراطور ...!

ای نويسنده بس « مبهم و پيچيده و دشوار» نويس! ای نويسنده فهم ناپذير نويس! ای نويسنده عجيب و غريب نويس! هر آن گونه که شايسته و بايسته می دانی، و هر آن چه دل تنگت می خواهد و اراده مي کند، بنويس، اين حق طبیعی تست، و جای هيچ گونه چون و چرايي هم در آزادی استفاده تو از اين حق طبيعي و قانونی ات نيست. اما بكوش تا بيهوده مرا نپيچانی و سرگشته و سردرگم و گمراه نگردانی... ا گر حرفی برای گفتن داری، اگر بغضی گلوگاه روح و روانت را گرفته و حلقوم جانت را سخت و تنگ می فشارد- بغضی تلخ كه نمی تركد جز با نوشتن، و جاری نمی گردد مگر در جريان مواج كلمات- اگر دردی، حسی، حالی، شوری، شوقی، وجدی، هيجانی، انديشه ای، عاطفه ای، تجربه ای يا خاطره ای چنان بر تو تنگ گرفته و از خود لبريزت ساخته، که چونان نيازی حياتی ترا به نوشتن بر انگيخته و واداشته و جز با نگارش ارضا و اقناع نمی گردد، اگر حرفی داری به گمان خودت ارزشمند، که می پنداری آنقدر ارزش و اهميت دارد که با من در ميانش بگذاری و مرا از آن آگاه گردانی، اگر نياز به يافتن مخاطبی همدرد، همراه، هم رای و هم اندیش ترا واداشته تا منتشر کنی آن چه را انديشيده و نوشته ای، تا من خواننده بخوانمش و از حرف ها، پيام ها، دردها و لذت ها، رنج ها و شادی ها، بيم ها و اميد ها، عشق ها و نفرت ها، مهر ها و كين ها، دغدغه ها و دلهره ها، ترديد ها و تشويش ها، حرمان ها و حسرت ها، ناشكيبایی ها و بی قراری های تو آگاه شوم و با تو همداستان و همدستان گردم، و از اين همداستاني درد و رنجت تسکين يابد و بغضت فرو نشيند، هرگونه كه خوش داری بنويس و هر چه دل تنگت می خواهد بگو، و اگر مطلبت پيچيده و دشوار است و بيان روشن و رسای آن ممكن نيست- يا تو آن توان و امكان، و آن بضاعت و قابليت را نداری يا در خود نمي بيني كه انديشه ها و پيام هايت را روشن و رسا و بی ابهام بيان کنی، دشوار بنويس، پيچيده بنويس، مبهم بنويس، حرفی نيست. ولی نخست حرفی برای گفتن داشته باش، آنگاه بنويس. و اين توصيه يا خواهش را هرگز از ياد مبر...!

هرگز به من دروغ نگو. هرگز مرا نفريب. با من روراست باش. با من صادق و صمیمی باش. با من يكدل و يكرنگ باش.اگر حرفی برای گفتن نداری، اگر آموزه ای برای آموختن نداری، اگر تجربه ای ارزشمند نداری كه در آن شريكم گردانی، اگر پيامی از دوستی يا دشمنی برايم نياورده ای، اگر رازی نداری كه به نجوا با من در ميان بگذاری، يا دردی به فرياد و فغانت وا نداشته و نمی دارد، تا مرا به ياری رساندن برخيزاند و برانگيزاند، اگر زخم التيام ناپذيری بر جان خود نداری كه به ناليدنت وادارد، اگر بار سنگيني بر روان و جانت سنگيني نمی كند- بار سنگيني كه تنها مكتوب كردن سبكش كند، دردی كه تنها نگاشتن تسكين و تسلايش دهد- آن گاه سكوت اختيار كن، خموش باش و سعی نكن با پيچاندن كلام، دشوار گویی و ابهام آفرینی، بی حرفی ها و بی دردی هايت را در خفيه گاه دو پهلو سخن گفتن، و در نهان خانه نامفهوم نوشتن بپوشانی، بر آن نقاب استعاره و ايهام و تعليق بزنی و با اين ترفند ها مرا دچار شبهه کنی و به اشتباه افکنی.

هرگز مرا گمراه مكن.هرگز مرا به کج راهه رهنمون مباش. هرگز مرا به بن بست مكشان. اگر خوش داری بر لبه پرتگاه های هولناك وهم و خيال، يا کابوس و رويا- خواه محتاط و کندپو، خواه بی باك و بشتاب- بروی، باکی نيست، برو و مرا نيز با خود ببر ( مرا هرگز از راه رفتن بر لبه پرتگاه های خوف انگيز و خطرناک هراسی نيست. دستم را به دستت مي دهم يا دستت را در دستم مي گيرم- هر جور تو خوشتر داری و پا به پايت يا به دنبالت- بر حسب ميل و اراده تو روانه مي شوم)، ولی هرگز هلم مده و مرا به پرتگاه نيفكن، اسير باتلاق و غرقابم نكن، به سراب های دروغين و باطل دلخوشم نساز...با واژگان و زبان- هنرمندانه و شوخ طبعانه بازی كن- ولی مرا بازی نده. نوميدم نكن. بد بينم نساز. اوهام خويش را جای واقعيت ننشان. دروغ را حقيقت ننما. وارون نما نباش. فريب کاری مکن... شورشی باش. ويرانگر باش. بر هم زننده نظم های كهن باش، اما هرج و مرج طلب نباش.همراه با ويران كردن همه چيزهای موجود، چيزی ارزنده و ماندگار نيز به وجود آور. شالوده ها و بنيان ها را اگر در هم مي شکني، به جايشان شالوده ها و بنيان های استوارتر و پابرجاتر بساز. پيش از آن که به فکر ويران کردن بنايي باشي، بنایی نو بساز. نظمی نوين بپرداز آنگاه نظم کهن را بر هم بزن. آفريننده باش. بذر ریزان کلمات و کشتکار معاني باش. در كشتزار مفاهيم دانه بكار، بذر بيفشان، نهال نو بنشان، بی چشمداشت و توقع خدمتگزار واژگان باش. سازنده و پردازنده الفاظ و معانی گوهرين نيك بنياد باش . نوآور باش. جسور و متهور باش. از سنت های دست و پاگير زبان سرپیچی كن اما به زبان خيانت مکن. درستگوی باش. راستگوی باش. پاكيزه گوی باش. زبانی را كه می خواهی بكار ببری ژرف کاوانه بشناس. قانون ستيز نباش. قانون گريز نباش. نخست قانوني بيافرين، پس آنگاه قانونی بشکن. مغلق گو باش، اما مغلطه نكن، مغلوط نيز ننويس. وقتی می نویسی « برو» انتظار نداشته باش كه من بخوانم « بايست» و بفهمم « بنشين» . بی معنا و نامفهوم مگو و اگر می گویی، انتظار فهميدن نا مفهوم ها را از من نداشته باش. مرا كه خواننده نوشته های توام بشناس وآن سان بنويس كه با تلاشی درخور و تكاپویی معقول- بی آن كه چنان خسته شوم كه از پای يا نفس بيفتم، يا از شدت عرقريزان ذهن، برای درک مفهومی که در نوشتار تو وجود ندارد از حال بروم- حرفت را بفهمم و مقصودت را دريابم. هميشه همراه من باش، يا حداکثر، از من چند گامی پيش تر باش و نه فرسنگ ها، طوری كه تشويق شوم و به دنبالت بيايم، نه آن گونه كه دلسرد شوم و از راه رفتن عادی خويش نيز بازبمانم . به واژگان- در آسمان مفاهيم- افق های بلند و چشم اندازهای گسترده ببخش، سپس از من انتظار داشته باش كه افق های حقير را نپذيرم و به تنگناهای دربسته و محدود قانع نباشم، و هرگز مخواه كه در بستر بی معناهای پوچ و اغلب بن بست، در پی معنی روانه شوم . دخل و تصرفت در عالم الفاظ و معانی و قانون شکنی هايت در سرزمين زبان و بيان، قانونمندانه و از سر توانایی و مهارت باشد نه از سر ناتوانی و ضعف، با حساب و کتاب و به قاعده باشد نه بی حساب و کتاب و هرج و مرج طلبانه. اگر زبانت گنگ است و الكن، نارسایی آن را به حساب گويایی ديگرگون و جسورانه مگذار. به تجربيات خود متکی باش، اما تجربيات ديگران را نيز ناديده مگير. نباش از آن حاكمانی كه چون به قدرت مي رسند، پيش از آن كه چيزی تازه بسازند، نخست هر چه پيشينيان شان پيش از ايشان ساخته و پرداخته اند، ويران و نابود می كنند. اگر می خواهی صعود کنی و اوج بگيری، بر شانه پيشينيان پای بگذار و بالا برو، اما سعی نكن آن ها را ناسپاسانه زير پا له کنی يا سرشان را حق ناشناسانه بشکنی، و همواره قدردان و ارج شناس آنان باش. بدان و آگاه باش كه هرگز و به هيچ قیمتی از هيچ نمی توان چيزی آفريد، و در گستره فرهنگ، هنر، ادبيات و انديشه، هم چون هر گستره ديگر، هر آفرینشی بر مبنای پيشينه ای و بر بنيان شالوده ای است. همگان را از پيشينيان تا آيندگان، آمدگان و رفتگان و نيامدگان، نقد و داوری کن، راه و رسمشان را بسنج و رد کن و قبول نداشته باش، اما دشنام مده و دهن کجي نيز نکن. راه و رسم نوجوی و نوپوی خود را داشته باش، اما راه و رسم ديگران را تحقير مکن. برای راه و رسم هايي که نمي پسندی شکلک درنياور، بهتانشان نزن و تکفيرشان نکن . نخست قريحه و شخصيت خودت را آن چنان بپرور که کسي باشي، آن گاه خودت باش. به خودت متکي باش، اما پيش از آن بکوش تا تکيه گاهت محکم باشد و خودت نيز تکيه گاهي محکم باشي، برای خودت و ديگران. بنيان های فکری- حسي- ذوقي و عاطفي ات را درست و استوار بنا کن و قريحه ات را سخت کوشانه بساز و بپرور تا به تو هديه های گرانبها بدهد، و اگر بضاعتش نبود و دستش خالي بود و جز خزف و خرمهره و شيشه شکسته برايت ارمغاني نياورد ، آن ها را جای مرواريد و در و لعل جا نزن و به ديگران از سر دغلکاری يا ظاهر فريبي قالب نکن. کم فروش و گران فروش و متقلب نباش. روراست و صادق باش و هر چه در دست انديشه و هنرت داری با رو راستي و صداقت عرضه کن و صبور باش تا مشتری مناسب خود را پيدا کني . سخت گير بر خود باش و پيگير و پرکوش. خستگي ناپذير و نستوه. دشواره های راه از پايت درنيندازد و به کج راهه راحت طلبي و آسان گيری و سهل انگاری منحرفت نکند. آگاه باش که بي رنج کشيدن و کوشيدن، هرگز و به هيچ قيمتي، فرزندی شايسته به دنيا نخواهي آورد، ميوه ای خوشابي به بار نخواهي نشاند و ميراث شايسته ای از خويش به يادگار نخواهي گذاشت . بکوش و رنج بکش و بيافرين.بکوش و رنج بکش و بيافرين. جانانه و با تمام وجوت بکوش و رنج بکش و بيافرين..و بیافرین...!

و تمام !

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384زمان 13:21  امپراطور ژولیس سزار  | 

 

مضاعف می شوی در یادم و گم می شوی... تفاوت تصویر و اصل... دیگر چه فرق می کند... کدام نامهربان تر است...تو یگانه شده ای با یادت ...!

برای آنکه به سرزمین آبهای همیشه آبی وارد شویم باید از دروازه خیالی دور بگذریم ...زخمی باشد دلمان از رنج عاشقی ...دوستی عزیز می گفت ( من زن ازدواج نیستم زن عشقم !!!) مردان و زنان سرزمین آبهای همیشه آبی عشق و عاشقی را بر هر چیزی ترجیح میدهند ...زنده باد زخمهایمان ...مرهمی به کار نمی  آید ...این درد عشق است که در زانو دارم که اینگونه نشسته ام ...کمی که خستگی این راه هزاربار رفته از تن فرسوده ام به در شود آماده خواهم بود که به راه افتم ...باز هم میخواهم طعم تلخ و گس عاشقی را به زبان تنفتیده روحم آشنا سازم ...اینگونه به سرزمین آبهای همیشه آبی وارد میشویم ...واما نکاتی چند از رازهای سر به مهر سرزمین من که توسط من ژولیس سزار امپراطور باز گو میشود :

1- گفتگوی سنگها در سرزمین آبهای همیشه آبی ...یا ...سنگواره :

 سنگ اول

سنگی به‌سنگ دیگر گفت: - تو را همیشه در پیراهنی از آب می‌دیدم محروم از آفتاب و باد ( سبز) همنشین ماهی‌ها. سنگ دیگر گفت: - پیش از همیشه در پیراهنی از آفتاب و باد می‌بینی محروم از آب...  (سیاه ) همنشین آدم‌ها...!

سنگ دوم :

سنگی به‌سنگ دیگر گفت: - تو بزرگ بودی و خاموش با رازی در دل اکنون دُری کوچک و عشوه‌گری بی‌‌رازی در دل. سنگ دیگر گفت: حسادت انسان را هیچ پایانیش نیست.

سنگ سوم :

سنگی به‌سنگ دیگر گفت: - دیری است در تو می‌نگرم تو نه به‌ماه می‌مانی نه به‌خورشید. سنگ دیگر گفت: - تبعید از دست دادن جلوه‌های ظاهری است رسیدن به‌معنای خویشتن.

سنگ چهارم :

 سنگی به‌سنگ دیگر گفت: - این چشم‌انداز را هزار هزار جلوه بوده است اما نه بدین سان که امروز

تاریک بی‌آسمانی. سنگ دیگر گفت: - پاداش آزادی شکوه بی‌مرگی است.

سنگ پنجم :

 سنگی به‌سنگ دیگر گفت: تو به‌ماه بیش‌تر مانندی تا به‌خورشید. سنگ دیگر گفت: حرام‌زادگی مفهوم بی‌معنایی است هیچ آفریده‌ای  بی‌پدر نیست.

سنگ ششم :

 سنگی به‌سنگ دیگر گفت: - هرکس و هر چیز به‌راهی رفته‌اند اما تو مانده‌ای بی‌هیچ تغییری سنگ دیگر گفت: - رسیدن به‌آن چهار راه بیرون زیبندگی است  اما پویایی مکاشفه‌ی آن ‌هزارتوی درون است.

سنگ هفتم :

سنگی به‌سنگ دیگر گفت: - در خواب‌به‌زمینی پرتاب شدم ماندابی... که فروافتادن را پایانیش باشد.

سنگ دیگر گفت: - این از هراس بودن در سرزمینی است که عاشقانش از کمترینانند....!

2- گفتگوی نیچه با من امپراطور ژولیس سزار ...بارها با هم حرف زدیم ...تو خودت میدانی که در حکمت من شیفته یاسپرس هستم و با تو هیچگاه میانه ای نداشته ام اما بار آخری که به سرزمین من آمدی با هم حرف زدیم ...یادت هست ؟ ...تو گفتی :

انسان بر گذشتن از حد انسان است

می گویم: و حرکت به بی حد انسانیت

می گویی: رویداد های بزرگ با گام های نرم فرا می رسند

می گویم: درست در آن هنگام که جهان و ساکنانش در خواب ناهشیاری غرقه اند

می گویی: زندگی با مردم دشوار است چون سکوت دشوار است

می گویم: به خصوص در غوغای کر کننده آنان که می پندارند تنها کسانی هستند که حق دارند سخن بگویند

می گویی: بزرگ ترین لذت زندگی لذت خطرناک زندگی کردن است

می گویم: ولذت برتر از آن لذت از خطر زندگی آفریدن است با کشتن خطرهای زیستن

می گویی: بزرگ بودن یعنی جهت فکری دادن

می گویم: و از آن بزرگ تر بودن یعنی جهت فکرهای خطا رونده را تغییر دادن

می گویی: هر چیز که بزرگ باشد، چه نوشته ها و چه کرده های ما، چون به پایان برسد بی درنگ به مقابله با صاحبان خود بر می خیزد

می گویم: و صاحبان نوشته ها و کرده های بزرگ نیز خود در پایان نوشتارها و کردارهای خویش، بی درنگ به مقابله با آفریدگان خود بر می خیزند

می گویی: درد پیوسته در صدد یافتن علت ها و انگیزه ها به پیش در حرکت است و به پس می نگرد، حال آن که خوشی بی آن که واپس بنگرد می کوشد تا همان جایی که هست بماند

می گویم: ماندن در هستن بدون بازنگریستن چگونه بودن خود مهلک ترین درد است

3- مویه میکنم ...ناله میزنم ...درد دارم ...امپراطوری دردمند ! ...خسته ...و مملو از گفتن و سرشار از فریاد زدن ...سرزمین آبهای همیشه آبی برایم دنیای فریاد است ..امپراطور بودن دردناک ترین موجودیت بشری است ...درد من این جهانی است مال دنیایی است که همه ما در آن قرار یافته ایم ...گاهی از اینکه در سرزمین مشترکمان زندگی میکنم خجالت میکشم ..اما دیری نخواهد بود که تماما به سرزمین آبهای همیشه آبی کوچ کنم ...

مهلک دردی ست درد بودن و نسرودن. من از سرود سرشارم اما فسوس و افسوس که آوازم راه به جایی ندارد. چشمه ای هستم که راه جوشیدن و غلیان بر من از هزار سو بسته است. جویباری هستم که سکون منجمد بودن بر بستر جریانم سد بسته و سکوت مرگبار خستگی بر گذرگاهم بن بست ساخته است. برکه ای هستم که در سکنای خود می پوسم و خشک می شوم، و راهی به سوی رهایی ام نیست. دلم از زخم تنهائی چاک چاک است و از این انزوای به دور افتاده از سرچشمه جوشان همراهی هزارپاره. سرآغاز راه من کجاست و سرانجامش؟اصل من بر بنیاد کدامین اصالت گوهرین است که در ژرفای جانش سکوت مادر تمام سرودهاست. تو کجایی ای دوست؟ هستی من بی تو چه معنایی دارد؟ و جدا از تو من کیستم این گونه تهیدست و بینوا؟

دل به سرنوشت خویش بسته ام در مسیر توفان های تاریک قطبی، و در برودت متبلور انجماد جسم در اشتیاق سوزان سیاله مذاب جان. چه کسی بر من مقدر کرده این تقدیر را که باشم بی آن که جاری باشم؟ این رود در جریان خود از کدام بستر می گذرد و کدام آبشخوار را سیراب می کند که روح من اینسان غرقه در عطشی سوزان له له می زند و تشنگی درمان ناپذیرش را هیچ شرابی فرو نمی نشاند؟ معنای حباب چیست آن جا که آب ترجمان سراب است و سراب تفسیر سیراب شدن از عطش ناب؟

چه زخم ها که تو بر دلم نشانده ای ای دوست، ای روح دریای بی کران، با خیزاب های سهمگین ات، بر دلم که حبابی خرد است سوار بر زورق چکه ای اشک خونین، در جست و جوی زادگاه سرشک های جوشان سرشت، در کشمکش با موج های ویرانگرت که بر ویرانه سکوت با سخت کوشی جاری خویش آبادی سرود را بنیان می نهد، در گیر و دار جزر و مدهای بی پایان و گرداب های در هم پیچان. مهلک دردی ست درد بودن و نسرودن..در این سرزمین خاکی ...من هرگز دیگر در اینجا به کسی اعتماد نخواهم کرد ...هر کس که قرار است با من اعتماد را تجربه کند بیاید سرزمین آبهای همیشه آبی و سراغ مامن امپراطور را بگیرد ...آنجا با هم به قول مارگوت بیگل پرواز اعتماد را تجربه خواهیم کرد که در این دنیا تنها بالهای دوستی و عشقمان را شکستیم ...

4- ریشه های دل و دل دادگی در تاریخ سرزمین اساطیری آبهای همیشه آبی ...اینگونه خدایان فرجام دوست داشتن و عاشقی را رقم زدند :

کوپید پسر زهره بود. نام دیگرش « اروس» ، یعنی شوریدگی های عشق و کودک بود و همواره با  زه و کمان؛ هرگز بدون تیر و کمانش دیده نمی شد. همیشه خردسال بود و سرخ رو، با گونه هایی که از طراوت و شکفتگی گلبرگ های گل سرخ را می مانستند و معطر و لطیف بودند. سرشار بود از شادابی و چالاکی و بازیگوشی. هرگز بزرگ نمی شد و هماره شلوغ و پر از شیطنت بود. تیرهایش دو گونه بودند و آن تیرها در کارگاه همسر زهره-هفائیستوس- در جزیره لمنوس ساخته می شدند، برای شکار کردن دل ها. گونه ای از آن به سینه هر کس می خورد او را دلداده و عاشق می گرداند و چشمه محبت را در سینه اش می نشاند؛ و گونه دیگرش به سینه هر کس برخورد می کرد او را از دیگران منزجر و بیزار می کرد و عقده نفرت را در سینه اش می نشاند. کوپید همیشه گوش به فرمان مادرش زهره بود و چون زهره تصمیم می گرفت دو نفر را عاشق هم کند یا از یکدیگر بیزار گرداند، او به فرمان زهره سینه آن دو را آماج تیرهای زهرآگین یا شهد آگین خود قرار می داد و آن دو را محبوب یا منفور یکدیگر می ساخت. و گاهی نیز که شیطنتش به اوج می رسید، از سر بازی گوشی سینه یکی را آماج تیر عشق آفرین و سینه دیگری را آماج تیر نفرت زا قرار می داد و به این ترتیب یکی را عاشق دیگری و معشوق را بیزار از عاشق می ساخت و فاجعه های جان گداز و دردبار می آفرید و سیل اشک های خونین جاری می کرد...

نیمه شبی سرد از شب های آغاز بهار بود و رگبار بهاری خنیاگر نغمه های شادمانی می بارید و ترانه دلدادگی سر داده بود. باران با شدت می بارید و روح جهان را سرشار از طراوت و تازگی و روح شاعران را سرشار از شعر و موسیقی می کرد. آنا کرئون ، آن شاعر سپید موی کهن سال، در کلبه خویش، کنار پنجره نشسته بود و غرق در ترانه باران به شعرهای تازه ای می اندیشید که ایزد دوشیزه باران به ذهنش الهام بخشیده بود. غرق در رویا و خیال بود که کوپید از راه رسید و با سر و صدای زیاد بر در خانه اش کوبید. آنا کرئون پرسید: کیست که چنین بر در می کوبد و رویاهای شیرین مرا پریشان می کند؟

کوپید گفت: کودکی ست گم کرده راه، خیس شده از باران که در این شب تاریک سرگردان شده و از شدت باران به کلبه تو پناه آورده است.

دل آنا کرئون به حال او سوخت. چراغ را برافروخت و بر او در گشود. کودکی را در برابر خود دید که از فرط خیس شدن می لرزید و تاب از کف داده بود. دو بال کوچک بر دو شانه و ترکشی بر پشت و کمانی بر دست داشت. آن کودک شیرین و دلبند را به کلبه خویش آورد و او را کنار آتشدان خویش نشاند. انگشتانش را برای گرم شدن در دست خویش گرفت و آن ها را با نوازش دستش گرم کرد و با دست دیگر آب از موهای طلایی لطیفش که از باران خیس شده بود سترد. هنگامی که گرمای آتش و نوازش محبت آمیز گرمای زندگی را به کودک بازگرداند، او چنین گفت: باید ببینم که باران و توفان به زه و کمان و تیردانم دست درازی نکرده باشد و آن ها را آسیب نرسانده باشد...

پس آن گاه دست به پشت برد و کمان برگرفت و سینه آنا کرئون را آماج تیر شهد آلود خویش قرار داد و تیر را به سوی سینه او پرتاب کرد. چون تیر بر سینه آناکرئون نشست و سینه اش را زخمی و خونین کرد فریاد رنج آلود او بلند شد. ایزد- کودک دلدادگی از سر شیطنت و بازی گوشی خندید و سپس بال گشود و آماده پرواز شد. پیش از رفتن با لحنی شوخ طبعانه به آنا کرئون گفت: رفیق! کمان و تیردان من سالم سالم است، اما گمان می کنم که از این پس دل تو سخت بیمار و رنجور باشد...

این بگفت و پرواز کنان از پنجره کلبه آناکرئون به سوی آسمان اوج گرفت تا کی و کجا سینه دیگری را آماج تیرهای جادویی خویش قرار دهد...آنا کرئون هماره عاشق ماند و بعد ها معلم عاشقی ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی گردید ...بدین خاطر خدایان امپراطور را به تقدیری خود خواسته مبتلا کردند : در تمام طول زندگی تنش از تیرهای کوپید زخمی و دلش در فراق و هجران بماند و بسوزد و تا بمیرد !!!..و سزار دیوانه گی و جنون را پیشه خود ساخت تا در دنیای دیگران جنون عاشقی را به نمایش بگذارد و دیگران مجنون بخوانندش و در سرزمین آبهای همیشه آبی با خرد دل شکسته حکم راند ...که مردمان سرزمینش همگی دل شکسته و زخمی و تیر بر قلب به نشانند !

5- چه شوری دارد جنون ... عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوشست... عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما...! چه شوری دارد جنون! دیوانه شدن به نهایت، و بی نهایت، چنان که از فرط جنون به زنجیر کشیده شدن و دیوانه ی زنجیری بودن. ساکن دارالمجانین عشق مجنون ساز. سکونت در آن دیوانه خانه، در آن سیاهچال تاریک، سراپا اسیر حلقه های زنجیر بند زلفی بودن، آه که چه شورانگیز است و شوق آفرین! و اگر عاقلان را خبر از این حال شورانگیز ما دیوانگان زنجیری در بند زلف عشق بود، حال عاقلی رها و ترک عقل و بخردی می کردند و به سودای زنجیر جنون، دیوانگی پیشه می کردند . حیف که عاقلان را خبر از این شورها و آگهی از این شوریدگی ها و شیدایی های شورانگیز نیست، عقل خام اندیش و کوردلشان سودای سود و زیان خود دارد و در پی نفع و ضرر خویش است، سوداگر است و بازاری، تاجر صفت است و حسابگر و مآل اندیش، محتاط و حزم اندیش. پس او را با جنون و زنجیر دیوانگی چه کار؟ بگذار با در خود پرستی اش بمیرد ، چرا که نامحرم است و مدعی عقل، پس مبادا با او سخنی از اسرار عشق و مستی گفتن :

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد با درد خود پرستی

چه شوری دارد جنون و چه شورانگیز است مجنون بودن...!!!

عاقلانه ترین سخنان را در طول تاریخ فکر و اندیشه و ادبیات، ما دیوانگان زنجیری زده ایم و عاقلانه ترین رفتارها و کردارها و اعمال از ما سر زده و به نام ما ثبت شده است. نبوغ آمیز ترین تفکرات و داهیانه ترین تدابیر حاصل دیوانگی ماست، و این البته ورای مسائل و قیل و قال های مدرسه ای شما عاقلان خام اندیش و جزمگرا ست

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قیل و قال مسئله بود

ما به بوی و آرزوی حلقه ی زلف یار دیوانه ایم و این دیوانگی ما چنان وسوسه کننده و رشک انگیز است که خرد و خردمندی را به رشک وامی دارد و او را به سودای خویش دیوانه می کند:

خرد که قید مجانین عشق می فرمود

به بوی حلقه ی زلف تو گشت دیوانه

داغ جنون ما آتش در خرمن صد زاهد عاقل می زند و خرمن عقل و زهد و خویشتن داری و پرهیزکاری و حزم اندیشی اش می سوزاند و خاکستر می کند و بر باد می دهد :

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

چه شوری دارد جنون! شوری که تنها ما دیوانگان از آن باخبریم و در لذت آن سرمست و سرخوشیم و در این شور لذت بخش سرمست کننده، در آن حلقه های زنجیر دیوانگی که ما را به اسارت گرفته- یا ما او را وابسته ی خویش ساخته ایم- خوش می سوزیم و می سازیم و سرخوشانیم، غرقه در شعله های آتش جنون- که از آب و شراب بر ما گوارا تر و روح بخش تر است این سراب.. چه شوری دارد جنون...!...و راه رفتن در تاریکی !

و تمام !

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384زمان 12:11  امپراطور ژولیس سزار  | 

کاش تو آنگونه بودی که میگویند !

کاش تو آنگونه بودی که میخواهند

کاش من اینگونه نبودم که هستم !

کاش من اینگونه نبودم که می خواهم!

من هیچ رسالتی ندارم جز اینکه شما را با سرزمین آبهای همیشه آبی و با مردمانش و با آداب و رسومش و. از هم مهمتر با قوانین آن آشنا سازم واین تکلیف امپراطور است ...و اما راهی ندارم برای آگاهی شما جز آنکه از طریق نقد قوانین و آداب سرزمینی که اینک به اجبار در آن زندگی میکنیم به انگیزه اصلی قوانین سرزمین آبهای همیشه آبی برسیم و به این دلیل گاه نوشته هایم پراکنده به نظر میرسند پس ضمن عرض ادب و احترام به عزیزانم مجبورم همین راه را فعلا ادامه دهم تا در بی نظمی فعلی به نظم درونی سرزمین نزدیک شویم و اما بعد ...نکاتی چند در فلسفه وجودی سرزمین آبهای همیشه آبی و تازیانه ای بر ارزشهای جاری زندگیمان !...:

جهان جای عجیبی است . اینجا هر کس شلیک میکند خود کشته میشود !

       1- در گذشته رمز خويشتن‌آراييِ بانوان، صرفآ هر چه نمايان‌تر كردنِ نيروي زايشِ آنان بود. يعني زيبايي يک زن فقط آنجا معنا داشت كه «زايندگي»اش هر چه برجسته‌تر مي‌نمود. موهاي به سپيدي گراييده، پوستِ چروك‌افتاده، لب و گونه‌هاي رنگ‌باخته، پستان‌هاي خشكيده، چشم‌هاي بي‌فروغ گشته، همه و همه، نشان‌گر فروكاهيدنِ نيروي زايش و قدرت باروري تلقي مي‌شد. اين معنا، در هنگام قضاوت بر اندام زنان نيز روايي داشت: پيشينيان، زن نسبتآ فربه را كه پستان و ران و باسن برجسته‌تري مي‌داشت، بيش‌تر مي‌پسنديدند؛ و زن لاغر باريك‌ميان را نه. بر همان منوال كه تنديس الهه‌هاي مادر را می ساختند .                                                                                                              
اين همه‌با يك اصل اساسي در مورد جايگاه اسطوره‌اي زن، هماهنگي دارد: «يك زن در ترازوي آييني، همواره يادآور ايزدبانوي زمين به عنوان مظهر زايندگي و باروري و حيات‌بخشي است.»
در دوران جديد، سليقه‌ها و قضاوت‌ها در پاره‌اي موارد دچار ديگرگوني شده است و پاره‌اي موارد بر همان مدار كهن مي‌گردد: لازم باشد، موها را يك‌سره سپيد مي‌كنند و لب‌ها را سياه‌تر از شب. ديگر لزومآ رنگ چهره را چنان نمي‌سازند كه وانمود شود خون در زير پوست‌شان مي‌دود ... و بالاخره، باريك اندامي و ظرافت تن را خوش‌تر دارند. با اين‌همه، كسي نيست كه پستان خشكيده را ترجيح بدهد و گاه هست كه با دارو يا لنز، چشم‌ها را از آنچه با رنگ و لعاب مي‌تواند كرد، پر فروغ تر مي‌كنند.
... و چنين است حكايت مانايي و ميرايي و ديگرگوني اسطوره‌ها...!

      اما در سرزمین آبهای همیشه آبی زن خدای دوم بعد از خدایان ما در آسمانها است ...زن خدای زمین است ...چه اینکه خدا اصلی ترین صفتش آفرینش است و زایش و زن تنها موجودی است که از این ویژگی بهره برده است ...منکه خود امپراطورم و بر حسب یک اتفاق و حادثه جنینی مرد آفریده شده ام هماره در حسرت این صفت میسوزم و میخواهم به آن نزدیک شوم از طریق خلق اثری چون داستان و یا فیلم و یا یک کار هنری... و این همه خلقتی است کذائی و کجا تواند با زایش یک انسان و خلق موجودی برابری کند ....؟! به راستی لذتی بالاتر از زایش هست ...؟

      ما مردان نگون بخت تاریخ بشری خدایان خود را به زیر چتر منافع خود گرفتیم ...بت پرستانی بودیم که بتان ما دیگر نه در بتکده که در آسمانها منزل داشتند ...بر این باورم که بت پرستان قدیم راستگوتر و صادقتر بودند که بت را با دست خود میساختند و به آن صفات خود خواسته را تلقین میکردند و این دروغ بزرگ را به دیگران نشان میدادند اما بت پرستان متمدن خدای بتی خود را نادیده میپندارند ...اما او همان بت است ...فقط متمدن تر و پیشرفته تر شده ...با این طرز تلقی جاهلانه و جنایتکارانه با زن هم برخورد کردیم ...این خدای دوم را در اختیار خود انگاشتیم و زن را مزرعه ای معرفی کردیم که بذر را ما میپاشیم و بعد محصول را که کره های نر و پسران مایند تحویل میگیریم و آنان را می آموزیم که جهان بعد را رهبری کنند ...در سرزمین آبهای همیشه آبی زن از قدر و منزلت خدائی خود بهره میبرد و مردان همیشه در حسادت موقعیت آنان تن و روح به هنر میدهند تا این کمبود را به گونه ای کمرنگ تر جلوه کنند و این فلسفه وجودی هنرمندان در سرزمین ماست .         به این گفتار اندکی توجه کنید :

مردان را بر زنان به واسطهء آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته تسلط و حق نگهبانی ست و هم به واسطهء آن که مردان از مال خود باید به زنان نفقه دهند . پس زنان شایسته و مطیع آنهایند که در غیبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر فرموده نگهدارند و زنانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را موعظه کنید . اگر مطیع نشدند از خوابگاه آنها دوری کنید . باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید چنانچه اطاعت کردند دیگر بر آنها حق هیچگونه ستم ندارید که همانا خدا بزرگوار و عظیم الشان است .

سورهء نساء – آیهء سی و چهار

نقل از یکی از روحانیون سرزمین آبهای همیشه آبی :

      روح که از لوث ماده نجات یافته نه بزرگ است و نه کوچک ...نه سنگین است و نه سبک ، منزه از جسم و بیرون از زحمت بعث و رنج رستاخیز . خارج از تماس با مادیات و مبری از جنسیت ذکور و اناث . ولی با همهء اینها این روح دارای ادراک و علم است و شبه و نظیری برای این حالت روح نمی توان قیاس کرد

     

2-  زندگی شگفت انگيز است. نه تنها از اين لحاظ که قشر لجن حيوانيت آن ضخيم و پرحاصل است-بلکه به خاطر اين که از زير اين قشر حيوانی با همه ی اين احوال پيروزمندانه جوانه های روشن سلامت روح وپاکی ونيکی وانسانيت نمو می کند وسر برون می آورد واين خود اميد استواری در قلب های ما توليد می کند که بالاخره به رستاخيز و زندگی روشن وانسانی نايل خواهيم گشت...شکل سرزمینی که در آن به اجبار محبوسیم و روابط ما به گونه این داستان است :

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار، دلش به حال او رحم آمد ، از اسب پیاده شد و او را بر اسب نشانید تا او را با مقصدش برساند.
مرد افلیج بر اسب که نشست ، دهنه اسب را کشید و گفت : من اسب را بردم و با اسب گریخت ، اما پیش از آنکه از صدا رس دور شود ، مرد سوار در پی آن فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی. اسب برای تو ، اما گوش کن ، چه میگویم . مرد افلیج اسب را نگه داشت .
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را بدست آوردی ، چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند.
مرد افلیج گفت: از آن روز که من را در یاد است در کنار این راه در تماشای سواران بودم. در اندیشه شدم ، این چه بازی است که در آن من پیاده و بازنده ام.
با خود گفتم: اگر این بازی تا به آخر شود، سر انجام مرا جز خاک گور چیز دیگر نیست ، پس آن بهتر، قبل از آنکه به آخر خط برسم بازی را دگر سازم.
مرد سوار گفت: و بر آن شدی اسب دیگر کسان ببری ؟
مرد افلیج گفت : آری چرا نه ؟ اسب را جز سواری دادن کاری نیست ، می خواهد تو باشی ، می خواهد من باشم.
مرد سوار گفت: تو دگر بر چه آیینی که دزدان نیز در آیین خود جوانمرد را می شناسند. من در حق تو جوانمردی کردم ،از برای یاری تو دست دراز کردم، بر کفم آتش نهادی ، این جفا سزاوار من نبود.
مرد افلیج گفت : نخست آنکه تو جوانمردی نکردی ، ترحم کردی ، و دیگر ،آنچه تو به آن میگویی جوانمردی ، من به آن میگویم اسب. سه دیگر ، من نمی بردم، دیگری می برد ، پی آن چگونه است دیگران سزاوارند سوار باشند ، اما سزای من پیاده بودن است... آیین از آن تو ، من اگر بخواهم بر آیین تو باشم ، تمام عمر باید در کنار این راه اوقات خود هدر کنم !... تو بر آیین خود باش ، من اسب را میبرم.
مرد سوار گفت : پا از گلیم خویشتن نباید دراز کرد .
مرد افلیج گفت : آن گلیم که می گویی در باور من بود ، بسیار رنج بردم تا آن را زدودم ، اکنون بر آنم که باور را باور نکنم.
مرد سوار گفت: اما آن اسب از آن من است.
مرد افلیج گفت : از آن تو بود ، اکنون دیگر مال من است .
مرد افلیج لگام کشید ، اسب بر روی دو پا بلند شد و به تاخت درآمد . مرد سوار دست در پس سنگی برد تا به سوی مرد افلیج پرتاب کند ، مرد افلیج در حالی که دور میشد گفت : بازی سنگ پرانی را دها بار من انجام دادم ، تا بلکه سواری را از اسب به زیر کشم ، اما نشد . ریشه سنگ از خاک بیرون نیامد که نیامد ، حال با جوانمردی خویش باش و پا از گلیم خویش دراز مکن . و رفت .
مرد سوار ایستاد و نگاه کرد تا مرد افلیج در نگاهش گم شد ، پس با نا امیدی پای جامه  را تا زانو درید و خود را به شکل و شمایل مرد افلیج درآورد و در کنار جاده نشست . از دور سواری برآمد. مرد سوار خود را به پریشانی و درماندگی زد. سوار در صدا رس ایستاد. مرد افلیج بود که بازگشته بود و با سرخوشی می خندید .
 مرد سوار به دیدن مرد افلیج گفت : پشیمان شدی و برگشتی ؟... می دانستم که آیین جوانمردی بر تو اثر خواهد کرد.
مرد افلیج گفت : می بینم که زود آموخته شدی ، آن آیین ، تو را در باور نبود ، زبان ریا را کنار گزار ، من دیگر خام نخواهم شد ... تو که در اندر زمانی نتوانستی پیاده گی را تاب آوری ،چگونه بر آن بودی که من عمری پیاده بودن را برخود هموار کنم ؟
مرد سوار گفت: پشیمان نشدی ؟
مرد افلیج گفت : هرگز ، تا آن هنگام که بازی ، بازی پیادگان بود ، دنیا کوچک بود و زندگی را در کنار همین جاده در بر خود داشتم .اما وقتی اسب آمد ، دنیا فراخ شد ، دنیای کوچک من در زیر پاهای اسب تو خرد شد و از دست رفت و دنیای من شد اسب.
مرد سوار گفت : اگر پشیمان نشدی ، پس چرا بازگشتی ؟
مرد افلیج گفت : بازگشتم ببینم به غیر از آنچه مرا در نظر بود ، ترفند دیگری  به نظر تو رسیده یا نه ؟ اکنون که دیدم اندیشه من بر تو فزونی بوده ، برای آنکه پایت به سان افلیجان به نظر آید ، مقداری گزنه بر آن بمال ، همانگونه که من به انجام رساندم . اکنون میروم ، اما بدان هرگز به هیچکس نخواهم گفت :
جوانمردی تو یعنی اسب من ، باشد که تو هم بتوانی این بازی را با دیگران به انجام رسانی تا بر جوانمردی آنان سوار شوی. و رفت .

 3- نکته : گفته بودمتان که مرااز بیمارستان میلاد بیرون کردند و دلیلش را هم توضیح دادم ( در پست قبلی ) بیمارستانی که الان در آن مجبورم که کار کنم ( حقیتا از حرف مردم میترسم و دلم برای سالهای که بیهوده درس خواندم میسوزد و گرنه هرگز کار نمیکردم !!! ) جای عجیبی است . در بخشی کار میکنم که سه دسته بیمار دارد ...دسته اول در همان ساعات اولیه ورود به بیمارستان مرده اند و به جرات میگویم که نیمی از آنها به دلیل شرایط و فرهنگ نابسامان پزشکی ما جان خود را ازدست میدهند ...دسته دوم در میانه زندگی و مرگ معلق اند و هنوز تصمیم نگرفته اند که بمانند یا بروند یک جنگ تمام عیار میان مرگ و زندگی که در چهره اشان میخوانم و می بینم ...دسته سوم کسانی که پیروز از مجادله با مرگ راه زندگی را برگزیده اند و به بخشهای عمومی منتقل میشوند ...اتفاق معمولی و تکراری پیش آمد که میخواهم از زبان دختر کوچک بیانش کنم ...غرض آنکه در این مثال تصویری مبهم از روابط آدمها در سرزمین آبهای همیشه آبی است :

دختر بچه گيج گيج بود از اينهمه تناقض حيرون مونده بود که کدوم يکي از حرف بزرگترا رو قبول کنه مثلا تا همين چند وقت پيش هر بار که دفتر نقاشيش رو خط خطي مي کرد پدرش دعواش مي کرد و ميگفت که بابا جون خط کج نکش ! يادت باشه که هميشه خط صاف بکشي ولي امروز تو بيمارستان وقتي مي ديد که هر بار بقيه مي گن که خط توي تلويزيوني که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر مي شه، خط پيشوني پدر کج و کجتر مي شد وبه همين خاطر از باباش پرسيد: بابا چرا ناراحتي؟ خط صاف که بد نيست؟ مگه خودت به من نمي گفتي که هميشه خط صاف بکش؟  حالا مامان هم داره خط صاف مي کشه که!. پس چرا ناراحتي؟ گريه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم اين خطهارو خدا داره براي مامان مي کشه تازه بابا جون هميشه که خط کج بد نيست. لا اقل اين دفعه خط کج خيلي خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه ديگه ماماني رو نميبيني... دل دختر بچه هوري ريخت... اگه ماماني نباشه اونوقت من چيکار کنم!؟ به همين خاطر با همون زبون کودکي رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمي يارم و حرفاش رو متوجه نمي شم تا حالا بهم مي گفت که خط کج بده . ولي امروز مي گه که خط کج خيلي خوبه تازه بابا مي گه که اگه تو اون تلويزيون يه خط کج نکشي من ديگه مامانم رو نمي بينم خدايا براي توکه اينهمه چيز رو آفريدي مثل فيل که خيلي بزرگه حالا برات سخته که فقط يه خط کج ناقابل تو تلويزيون بکشي!؟....

-     نه عزيزکم اصلا سخت نيست. بيا اينم يه خط کج خيلي بزرگ تو تلويزيون فقط به خاطر تو . و اين خط کج رو به عنوان هديه تولدت از من بپذير... !

اين حرفي بود  که کودک همون لحظه شنيد و نمي دونست که از کجا ، ولي شنيد ... فلاش فوروارد ( سفر به آینده ) : از فرداي همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کيک تولد مي پخت هر سال مي ديد که يه خط کج بزرگ رو کيک به اون کوچيکي افتاده.

ای فرزند : اگر در آن جهان چیزی خورده ای به من باز گو . زیرا که اگر دهان به خوردنی نیالوده باشی ، می توانی پهلوی من و زئوس پدر بزرگت زیسته و نزد همه خدایان جاوید و محترم باشی . لیکن اگر چیزی خورده باشی بایستی دوباره به همان طبقات سفلای زیر زمینی باز گردی و چهار ماه در هر سال در آنجا مسکن گزینی تا اینکه از روی زمین شکوفه ها شکفته و گلهای معطر بهاری جهان را خوشبو کردند تو از آن دنیای ظلمات غبار آلود سفلی باز گردی و نزد ما آئی و مایهء شگفتی خدایان و آدمیان شوی .
سرودی باقی مانده از قرن هفتم پیش از میلاد مربوط به دمیتر( مادر زمین ) و دختر دوشیزه اش پرسفون

 4- جهان بینی هر سرزمینی در مفهوم و تعریف عشق است . آنچه میخوانید گوشه ای کوچک از معنای عشق در سرزمین آبهای همیشه آبی است . اگر چه امپراطور خود معتقد است که هر تعریفی از عشق یک سوء تفاهم فکری و خطای انسانی است . اما به هر حال نمیتوان بی توجه هم از این مقوله گذشت . بنا بر این من خودم آگاهانه این سوء تفاهم و خطا را مرتکب میشوم :

غمناک ترين چيز در جهان و در زندگی عشق است.عشق زاييده ی مستی است و زاينده ی هشياری تسلای تنهايی انسان است.پادزهر مرگ است.زيرا خواهر مرگ است.گوئی سرنوشت عشق و مرگ را در يک شکم زاييده باشد.هر گاه سخن از عشق می رود عشق جنسی در ذهن تداعی می شود.عشق بين مرد وزن که هدفش بقای نسل انسان بر زمين است.دقيقا به همين دليل است که هرگز نمی توانيم عشق را تا حد عقلانی محض محدود کنيم.زيرا عشق ماهيتا نه انديشه است نه اراده بلکه خواهش است.جلوه ی جسمانی روح است. گفته اند که عشق خودخواهی متقابل است ودر واقع عاشق ومعشوق هر دو در صدد تملک ديگری هستند و می خواهند با وسيله قرار دادن ديگری خود دوام وبقا يابند.جنبه ی ديگر عشق عشق صرفا روحانی است که از غم زاده می شود وبا مرگ عشق جسمانی متولد می شود.عشق جسمانی جسم ها را به هم پيوند می زند ولی ميان روح ها فاصله می اندازد حتی روح ها را نسبت به هم بيگانه نگه می دارد ولی در نهايت از  پيوند جسم ها ميوه ای به نام فرزند بار می آورد. انسانها فقط زمانی يکديگر را دوست می دارند که از غمی يگانه رنج برده باشند آن گاه يکديگر را می شناسند و با يکديگر در رنج مشترکی که دارند همدل وهمدرد می شوند و به يکديگر عشق می ورزند. عشق روحانی همانا شفقت است و آن که بيشتر شفقت می ورزد عاشقتر است.اين شفقت از آن جا پديد می آيد که عاشق به عمق درماندگی ناپايداری وناچيزی خود پی برده وبا چشمانی که ديگر به گونه ای ديگر خواهند نگريست چشم باز می کند و می بيند هم نوعانش درست مانند او محکوم به نيستی اند وبه اين ترتيب نسبت به آنان عشق پيدا می کند اين نوع عشق حتی می تواند گسترش پيدا کند وحتی نسبت به تمام جهان وموجودات درون آن هم ايجاد شود. عشق زن هميشه و ذاتا مشفقانه و مادرانه است زن از آن روی خودش را به عاشقش تفويض می کند که حس می کند او از درد اشتياق رنج می برد وهمين است که مهر او از عشق مرد ناب تر وماندگارتر است.شفقت جوهر عشق روحانی انسان است عشقی که از عشقيت خود آگاه است ودر يک کلام عاقلانه است. اگر بتوان به جهان همان قدر بی  فاصله نگاه کرد که انسان به درون خودش می نگرد ودر واقع علاوه بر تامل به جهان اطراف آن را احساس هم بکنيم آن گاه بر همه چيز شفقت خواهيم کرد وبه عشق جهانی خواهيم رسيد.برای دوست داشتن همه چيز  اعم از انسانی و غير انسانی بايد همه چيز را دل خود بگنجانيم واحساس کنيم بايد به همه چيز تشخص داده و آن را انسان وار کنيم .ما فقط بر چيزی شفقت داريم که شبيه خودمان باشد وهر چه بيشتر شبيه خودمان باشد عشق ما به آن بيشتر می شود.شايد هم اين خود عشق باشد که خود به خود رشد می نمايد و اين شباهت ها را به ما می نمايد.اگر من از نظاره ی آن ستاره ی بدبخت که يک روز از صفحه ی آسمان محو خواهد شد شفقت پيدا می کنم ودوستش می دارم از اين روست که عشق مرا وادار به اين احساس می کند که آن ستاره از خود آگاهی دارد واين آگاهی رنجش ميدهد از اين که نمی تواند چيزی بيش از ستاره باشد آن هم ستاره ای که يک روز محکوم به نابودی است.درست مانند انسان که نسبت به وجود خود چنين احساسی را می توند داشته باشد. عشق هر چه را  که دوست دارد عاشقانه می کند و به شکل خود در می آورد.فقط با انسان وار ساختن وتشخص بخشيدن به يک انديشه است که می تون عاشق آن انديشه شد. و وقتی عشق آن چنان حيات بخش وعظيم وسرشار باشد که همه چيز را دوست بدارد در اين صورت به همه چيز رنگی از خويش می زند وبه آن تشخص می بخشد وکشف می کند تمام جهان شخصی است که آگاهی دارد.آگاهی ای که به نوبه ی خود رنج می برد.شفقت می ورزد ودوست می دارد واين آگاهی جهان-که عشق با تشخص بخشيدن به آن چه دوست دارد کشفش کرده است-همان است که خدا می ناميم وبدين سان روح به خدا شفقت پيدا می کند وشفقت او را نسبت به خود احساس می کند.خدا بدين سان تشخص يافتن کل هستی است.آگاهی جاودانه وبی کرانه ی جهان است. آگاهی ای که در دام ماده گرفتار آمده است ومی کوشد خود را از آن برهاند .کازانزاکيس در اين رابطه جمله ی  زيبايی دارد:"دانه نجات می يابد دانه با شکفتن  با به بار نشستن خدايی را که در دل دارد آزاد می کند بياييد به دانه کمک کنيم تا خود را نجات دهد"بنابراين بايد ماده را دوست داشت خداوند با ماده گلاويز  می شود و می جنگد شايد بهتر باشد ما هم به همراه او بجنگيم.

ما کل هستی را از آن جهت متشخص وانسان وار می سازيم تا خود را از چنگال نيستی رهايی بخشيم وتنها رازی که واقعا سر به مهر است راز رنج کشيدن است.

و بايد گفت ما بايد عشق بورزيم زيرا عشق زيباترين فعاليت انسانی است. والاترين و با ارزشترين کار روحی است که انسان می تواند انجام دهد

5- . . . مي‌خواستم بگويم: جهنم، يعني ديگران. اما اين «جهنم، يعني ديگران» را همواره غلط فهميده‌اند. فكر مي‌كردند، مي‌خواستم با اين كار بگويم، رابطه‌ي من با مردمم هميشه مسموم است، كه اين روابط هميشه شيطاني ‌است. اما آنچه كه من ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی مي خواهم بگويم، امري كاملاً متفاوت است. مي‌خواهم بگويم، اگر فرضا روابط‌م با مردم سرزمین آبهای همیشه آبی ناجور و دشوارباشد، فقط اين مردم هستند كه مي‌توانند جهنم باشند. چرا؟ زيرا براي شناختم از امپراطور بودن، در اساس، ملتم مهم‌ترين چيز در خود من ژولیس سزار هستند. اگر درباره‌ي امپراطوریم تعمق كنم، اگر بكوشم خود را بشناسم، در اساس از همان شناختي استفاده مي‌كنم كه مردمم درباره‌ي من دارند. من با همان متر و معياري درباره‌ي خودم داوري مي‌كنم، كه مردم سرزمین آبهای همیشه آبی دارند و آن را به من داده‌‌اند، تا درباره‌ي خويش به قضاوت بنشينم. هر چه كه درباره‌ي خودم بگويم، هميشه داوري مردمم در آن نقش دارد. هرچه كه در درونم احساس مي‌كنم، داوري ديگران در آن نقش دارد. يعني وقتي روابط من زشت‌اند، خود را دربست در اختيار وابستگي‌ي به ديگران قرارداده‌‌ام. و بعد ديگر واقعا در جهنم هستم. و انبوهي آدم در جهان وجود دارد، كه در جهنم بسرمي‌برند، زيرا سخت وابسته به داوري ديگرانند. اما اين به هيچ وجه به اين معنا نيست، كه پس نمي‌توان هيچ رابطه‌اي با ديگران داشت. اين فقط اهميت‌ِ تعيين‌كننده‌ي مردمم را براي من به عنوان یک امپراطور مشخص مي‌‌كند.

امر دومي كه مايلم بگويم، اين است كه ديگران مثل ما نيستند. به اين ترتيب سه شخصيتي كه در « جمع خصوصي» خواهيد ديد، مثل ما نيستند، غير از اينكه ما زنده‌ايم و آنها مُرده‌اند. طبيعتاً در اينجا «مُرده» نماد چيزي‌ست. من فقط مي‌خواستم نشان بدهم، كه مردم دیگر به غیر از مردم سرزمین آبهای همیشه آبی به سلسله‌اي از عادات و رسومات چسبيده‌اند، كه داوري‌هايي درباره‌ي خويش دارند كه از آن رنج مي‌برند، داوري‌هايي كه حتی نمي‌كوشند، آن را تغيير بدهند. و اين جماعت مثل مُرده‌ها هستند. تا جائيكه نمي‌توانند محدوده‌ي مشكلات، جاه‌طلبي‌ها و عادت‌هايشان را بشكنند و به همين خاطر اغلب قرباني داوري‌هايي مي‌مانند، كه ديگران درباره‌ي آنان ابراز داشته‌اند. به اين خاطر كاملاً روشن است، كه آنها ترسو يا بدجنس‌باشند.

وقتي شروع كرده‌اند به اينكه ترسو باشند، هيچ چيزي اين واقعيت را عوض نمي‌كند، كه آن‌‌ها ترسو بوده‌اند. به اين خاطر آن‌ها مُرده اند، مي‌گويم ‌به اين خاطر، زيرا  وقتي كه دوروبر آدم‌پُر از نگراني به خاطر داوري‌ها و اعمالي است، كه نمي‌خواهد تغييرشان بدهد، اين يك مُرده بودن‌‌‌ِ زنده‌است. به اين ترتيب خواستم ، از آنجايي كه لابد زنده‌ايم، از طريق منطق خاص سرزمین خودم معني آزادي را نشان بدهم. يعني تغيير عمل از طريق اعمالي ديگر. در هر دايره‌ي شيطاني ا‌ي كه قراربگيريم، فكرمي‌كنم، آزاديم، كه آن را بشكنيم. و وقتي انسان اين دايره‌‌ي شيطاني را نمي‌شكند، بازهم به اختيار، در آن باقي مي‌ماند. پس به اختيار راهي‌ي جهنم مي‌شود.

پس مي‌بينيد، كه رابطه با ديگران، پوست كلفتي و آزادي‌، آن آزادي‌اي كه تنها به طرف‌ِ مقابل اشاره دارد، سه مضمون نمايشنامه‌اند. مايلم  وقتي جمله‌ي « جهنم، يعني ديگران» را مي‌شنويد، اين را به ياد داشته ‌باشيد.

***********

آرام بود اگر گمان می برد که دوستش داری.... آرزوهایش را با دیگران تقسیم می کرد.... دوست داشت که مملو باشد و تا آخرین لحظه ها در باور دیگران قرار گیرد.... اما پایان یافت وقتی رفت من را صدا می کرد آن لحظه من دور بودم شاید این فاصله بود که او را به من نزدیک کرده بود شاید او هم می دانست که تنها من عاشقانه دوستش دارم شاید نگران ناباوری های من بود و امیدی نداشت او برای همیشه دور شد و سکوت جای خالی او همچنان با من گفتگو می کند....

و تمام !

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  چهارشنبه هجدهم آبان 1384زمان 19:47  امپراطور ژولیس سزار  | 

میخواهم پرده را کنار بزنم و گوشه هائی از سرزمین آبهائی همیشه و امپراطورش را به شما نشان دهم ...:

برش اول ...اندوه یک زن که به تازگی به سرزمین من آمده است و هنوز درد جنسیت بر سینه دارد ....او میگوید :

اگر بر بدن خویش ادعای مالکیت کنی، گناه کرده ای! اگرچه بدن توست و موجودیت خود توست. بدن زن همیشه از آن دیگری است، باید در قلعه نجابت حفظ شود و دور از آفتاب و مهتاب برای فاتحی بماند که آن را فتح خواهد کرد، و وسیله لذت مردی باشد و یا مهمانخانه ای موقت برای رشد جنینی! و اگر هوس دیگری کردی که مثلا بدن خویش را در تملک خویش داشته باشی، و آن را به مردی یا جنینی نسپاری، گناه کرده ای! و اگر به انتخاب خودت لذت را با تن ات آشنا کنی، و یا جنینی با لذتی که از جانب دیگران تایید نشده در تو جای گیرد، گناهت باز بس بزرگتر است! و خلاصه هرگونه لذت تایید نشده ای از تن تو، حتی اگر بصورت تجاوز مردی به تو باشد، گناهی برای تو محسوب می شود!
قبیله باید بر بدن تو کنترل داشته باشد، و مردی با تایید قبیله جنینی را در آن بکارد و تو آن جنین را پرورش دهی ... بدن تو، زمینی است برای کشت و زراعت مرد! و بزرگترین گناه آن است که حق مردی را که تصرف ات کرده، یا جنینی را که در تو جای گرفته، از استفاده از بدنت انکار کنی!

اگر دیگران گناهت را بدانند، چه بسا تو را سنگسار کنند، و حتی اگر کسی نداند، خود تو می دانی و گناه خوره روحت می شود و ذره ذره پنهان ترین گوشه های وجودت را می خورد.

گناه من یکی از همین گناه هاست... یا بوده... من مالکیت بر بدنم را حق خودم دانستم و با بدنم آن را کردم که می خواستم، و هنوز هم می دانم که تصمیم درستی گرفته بودم، و پشیمان نیستم. اما ... همه حس های پنهانی که از دوران کودکی و در طی بلوغ و رشد و تا همین بزرگی در من به عنوان گناه های زنانه جای گرفته و می گیرد، از همان روز اجرای تصمیم ام در من سربرداشت! از هرگوشه وجودم، گناه در من خزید... و درد گناه و گناهکاربودن به جانم افتاد، و درد آنچه که کرده بودم! سالها در سکوت گریه کردم ... بدتراز آن، افسردگی را با رنگ های زشتی تجربه کردم، و بالاخره به این باور رسیدم که باید گفت! نه تنها زنانی که علامت سوال می سازند، سکوت من را زیر سوال بردند، بلکه خودم هم دلم برای زنانی سوخت که می دانم در مسیر زنانه ای که من طی کرده ام، راه می روند و تصمیم گرفتم علف های هرز درد و گناه را به سهم خودم از سر راهشان درو کنم و بسوزانم!
شاید حداقل یک زنی که برای بدن خودش تصمیم می گیرد، پس از آن مثل من چند سال از عمرش را صرف اینگونه جدال های درونی در غربت تاریکی درد نکند، و از من بپذیرد که از واژه ها می توان چراغی ساخت... که طبیعت درد را روشن کند، و باور کند که تحمل درد در روشنی راحت تر است، و گناه را از ریشه قیچی کند!

هنوز گفتن برایم سخت است: یک تابو! اگر سرزمین آبهای همیشه آبی این امکان را که آزادانه بگویم و نترسم را فراهم نمیکرد ، هرگز نمی توانستم این تجربه چند ساله را برایتان بازگو کنم. می گویم تا در ضمن گفتن برای شما، خودم صدایم را بشنوم و واژه هایم را باور کنم! صدایی که در تکرار ترجیع بند واژه ها زمزمه می کند که من گناهکار نیستم ... فقط زن هستم

برش دوم ....یک خبر :

در سرزمین آبهای همیشه آبی , پنج نفردریک روزمردند !!!
اولی كه شاعر بود ، تمام زندگیش را لای ورق های خط خطی وسیاه كرده بود. در کودکی مي خواست پروازکند, وقتی که هنوزبه سن قانونی نرسیده بود عاشق شده بود و هنوز پروازش تمام نشد برگشته بود لای شعرهایش ، مانده بود.
دومی اما دیوانه بود , پریدن را می گریست, خندیدن را می خواند و درد را به دیوار می کوبید. به دیوانه ها شباهتي نداشت، حتی وقتي كه باخودش کنارمی آمد. فکرمی کردند, حرف میزدند اما نمی دانستند آدم چقدرپیرمیشود ازدرد.
سومی جنگجو بود ، جنگجويي که از مرگ بوی گند گرفته بود و ازآشتی سخن می گفت. اولین بارکه پا درخودش گذاشت به جنگرسيد، چندسال بیشتر نداشت ولي امروزکه لابه لای خاک ها تاخورده , حرفی ازسکوت ...
چهارمی گورکنی بود که ازگورکندن, گوراز کسی کندن تنفر داشت. می گفت: مهم نیست... . اما بچه ها که درخیالشان... . آدمها با حرف هایشان... و گورکن که با خودش باورداشت می گفت: مهم نیست
اما پنجمی که ازهمه عاشق تربود. هرصبح با نگاه توي آینه، درخودش، درچشم هایش می ریخت ولباسش که پرمیشد ازشب, ازآسمان..........ازپنج گوروپنج گورستان.

برش سوم ...من سزارم ...امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...هر کسی در روزی و به گونه ای متولد شده است ...حکایت تولد من اینگونه در تاریخ سرزمینم به قلم خودم ثبت کرده ام ( در سرزمین آبهای همیشه آبی هر کس تاریخ خودش را خورش مینویسد ) :

من متولد روز سوم خلقتم . زمانی که پیش از من تنها قائم به ذات ها پدید بودند و همه چیز ناپدید بود. پس از آن ، روز چهارم لازمات و مشروطات پیدا شدند ، اما هنوز همه چیز بری از بعد بود. می دانم . تصوری از سبکی آن زمان بی زمان نخواهید داشت. زبان بود ، اما خالی از افعال ، اسم ساخته نشده بود ، ضمیرهای جایگزین و متصل نبودند. کلمه به چیزی دلالت نمی کرد، برای همین تنها " بود " درست شکل نبودن. روز پنجم شروط کافی پیدا شدند، لازم، که تنها باید می بود، به کفایت رسید. کافی لازم شد و شروط به اجبار شدند. روز ششم اجبار که بستر عصبیت است شکل گرفت و کم کم شکل پیدا شد.
بعضی چیزها با اجبار به شکل در می آمدند و بعضی چیزها به اختیار. دیگر جهان شکل گرفته بود. شکل جهان گرفته بود. همه چیز در برزخ بود. همه غریبه بودند،هیچ شناختی میان اجزا نبود. و بیگانگی تنها حاصلش هراس بود.
روز هفتم جهان از هراس جان به لب شد و همه چیر نام گرفت. کلمه ها دلالت کردند. نام ها نزدیکی کردند. و نیسان فرا گیر شد. روز هشتم فراموشی شد. هیچ کس هیچ چیز از این روز درنیافت و هشت فراموش شد. روز نهم از روز هفتم خیال شد و جهان روز هفتم به امید روز دهم ویران شد.
حالا که تنها امید مانده، همه چیز امید، امید همه چیز، شک دارم خلقت شده ام. من کجای نا کجا خلق شده ام که هرگز نه زیسته ام نه می میرم ؟....و این از خصلت امپراطوران است !!!

برش چهارم ....وقتی سزار عاشق بود ....نوشته هایش هم تب دار بودند ...روز نوشت روز پنجم عاشقی امپراطور :

به صراط از تو نور می گیرد ، این عشق را به کجای وصله ام بچسبانم که حرفهای تو نیست در سرم ، که درد بگیرم ، از دلت بروم به هوای ؛ قدم بزنیم ... تا صبح عاشقم . به قبیله ای شناور شبیه شده ام به انحراف حرفهای تو ، که وصله ام بزنی به زا ، رفتن ، از تو سرم نمی شود که بخوابم از حالی که رفته ام هنوز ، برنگشته که ببینمش ، بشناسمش که خوابم هنوز ... راه به جایی نمی برد.
بیچاره حرفهای منحرفم ! که حرف آخرم ازلای پرت کتاب بزند به سرم بروم دور تمام پیاده رو های شهر شر کنم که چه ؟ داروی غیب بگیرم از چشمهای ، تو را که با هیچ شبی عوض نمی کنم ، نکند این خواب روی دستمان سنگین نماند و لودگی کند ؟ نکند بلندم کند از خوابی که ، به خیالم مرده ام ، که مرده ام نترس ؟ بیچاره نیستم ، تنها کمی عقلم گرفته که به خوابم روی صندلی خودم بریزم از حرف های منحرفم ، دست کم سری به هوای خود تو دور خودم جمع کرده ام ، با این همه مرد که نمی شود مرد ، اصلا مرده شور هر چه صراط از تو نور می گیرد ِ عشق.

نمی شناسیم لااقل تف نکن...

روز نوشت همین دیرزو عاشقی امپراطور :

دنبال من توي کتابها نگرد.کتابها انقدر شعر داردکه تو توي آسمانها بدنبال پرنده ها با ابر ها براي خودت دليجان هايي درست کني که توي غروب با سرخي اسبهايش تمام روز رامي تا زد و مي تاراند. براي تمام کردن کتابهاي داخل کتابخانه ات بايد دامن بلندت را کش بدهي روي خش خش برگها و فکر کني چقدر از بکارت همه زنها فاصله گرفته اي . اما مانتو هاي تو هميشه ترانگو بودند وقتي توي پياده رو آمبولانس هاي سبز پليس فکر کردند برش اريب مانتوهايت دارد راه رفتن تورا به رقص تبديل مي کند
مي داني اينها همه حرفهاي کتابهاي تاريخ است که همه آن را تيمور لنگ براي يک پروانه در پيله مانده تعريف مي کرد.و تو فکر کردي رفته است تا با تارهاي آن برايت يک پيراهن رکابي سفيد ببافد پروانه ها براي شکل رکابي ات روي بند هزار روايت ساخته اند. بيچاره تيمور لنگ که آهنگهاي(( کيتارو)) را زير شيشه آشپزخانه ات با اشک تکرار کرد هزار بار تکرار کردنهايش را من تکرار کردم .هنگامي که اسلحه ناموس من بود.و 11 سپتامبر هرگز به کودکان در سرما مانده افغان فکر نکرده بود. از آشپزخانه تو فقط صداي جلز وولز پروانه ها در ماهيتابه به گوش مي رسيد. براي بازگشت به من تنها به به نقش بال پروانه ها در آسمان نگاه کن و به کتابهايي که اعتماد زيبايي پروانه ها را برنتافتند اعتنايي نکن . تنها مرا به عادت باد بسپار . باد هميشه در عادت مي ماند و پياده رو روزي تو را عادت مي کند.
راه رفتن تو شکل ديگري از مثنوي است
واينک مولوي اس
کز ساقهاي تو حکايت ني را بر مي دارد

برش پنجم ....اولین درس ریاضی در سرزمین آبهای همیشه آبی :

2بر2
2از2
2با2
2در2
2کنار2
تقدیم به همه ی شما که با هم بشریتید.
می خواهم سر به تنتان نباشد. چون می میرید، از دستم می روید،
من را اصلا نمی شناسید. چون نمی فهمید من آن قدر
محبت دارم که به په
همه ی شما به اندازه ی یک عمر می رسد.
آدم ها! با این که محبتم را درنیافته اید، اما نثارتان
می کنم همه ی محبتم را، همه ی وجودم را
.
دو بر دو می شود یک.
1=2÷2
دلم برای همه تنگ شده است. همه ی کسانی که نیستند. کسانی که مرده اند، کسانی که گفته ام دیگر نمی خواهم ببینمشان. کسانی که هیچ وقت فرصت نشده است دوستشان باشم. دلم برای همه ی بشر تنگ شده است. کاش همه عزیزانِ من می شدند، دوستانِ من. و یا... ای کاش!، ای کاش!...، کاش می توانستم همه را بکشم، مرده و زنده را.
دو از دو می شود صفر
0=2-2
من از خیلی وقتِ پیش یاد گرفته بودم به هیچ کس اعتماد نکنم. برای این که اگر روزی به همه گفتم کمک، و همه رو گرداندند، دردِ تنها ماندنم از درماندگیم سنگین تر نشود. اما حالا مدتی ست علاوه بر این که به هیچ کس اعتماد نمی کنم، مشکوکم. من به همه شک دارم. همه را از پشتِ عینکِ خوشگلم با سوء ظن نگاه می کنم. احساس می کنم همه با حضورشان می خواهند به من بفهمانند تنهایی دردِ بزرگی ست.
پس کی قرار است بمیرم؟
دو با دو می شود
چهار.
4=2+2
چقدر لذت بخش است، زن بگیرم. ازدواج کنم. کسی به من با همه ی تنش اعتماد کند. من به کسی با همه ی بدنم اعتماد کنم. اما نمی فهمم، چرا از همه ی زن های عالم فقط یکی؟! این چه احساسِ غریبی ست؟ چرا فقط یکی؟
احساسِ زن گرفتن
زیباست، از هجومِ لذت موج موج شده. اما من به هیچ قیمتی، حتی به قیمتِ زن نگرفتن، حاضر نیستم از این همه چشم بگیرم و به یکی، فقط به یکی نگاه کنم.
دو با دو می شود چهار.
4=2×2
چه کسی گفته همه ی ما مجبوریم بمیریم؟ اصلا چرا من از ماده ای تشکیل شده ام که پیر می شود؟ من نمی خواهم بمیرم. من جاودانگی می خواهم با همین تن با همین بدن. باید بگردم. باید همه جا را خوب بگردم. بالاخره تویِ این هستیِ به این بزرگی باید گوشه ای یک خورده جاودانگی گم شده باشد. من و تنم اگر از هم جدا شویم هیچ ارزشی نداریم. من داستان های خوبی می نویسم، خوب فکر می کنم، حسّم قوی ست. من خوب می رقصم، عالی می بوسم، بلدم چطور مست کنم، خیلی خوش تیپم. التماس می کنم! یم ذرّه جاودانگی. فقط به اندازه ی یک نفر. من و بدنم طاقتِ دوری از هم را نداریم. حرفم را باور کنید!
زندگی سخت شده است. همه ی مردم همین احساس را دارند. به نظرم باید انقلاب بشود. یک اتفاقِ بزرگ. قیمتِ نفت، ترافیکِ شهرها، آلودگی هوا، بی امکاناتیِ روستاها... . اتفاقی که رویِ همه چیز تاثیر بگذارد.
کاری ندارد، من چاره ی کار را می دانم. فقط کافی ست باور کنید. هر کس به اندازه ی یکی از نفس هاش. گوش کنید؛
دو بر دو می شود پنج
5=2÷2
دو از دو می شود پنج
5=2-2
دو با دو می شود پنج
5=2+2
دو در دو می شود پنج
5=2×2
احساسِ سبکی می کنم. حالا احساس می کنم سبک شده ام. سبک شوید، شک نکنید. همه چیز عوض شد. دو کنارِ دو دیگر برای هر کس یک معنای مجزّا ندارد. دو کنارِ دو، به هر شکلی، برای هر کسی، فقط یک معنا دارد. سبک شوید...این یک قانون ساده ریاضی در سرزمین آبهای همیشه آبی است ...!!!

برش ششم ...از دفتر خاطرات امپراطور سزار در باره دوستانش ....:

ما سه تا دوست بوديم،
ما سه تا خيلي‌دوست بوديم،
ما سه تا آوانگارد بوديم،
حالا من تنهام،
آخرين ما پولدار بود،
اون نمايشگاه نقاشيش رو پارسال راه انداخت،
اونو گرفتن،
اون الان تو آسايشگاه رواني‌بستريه،
دومين ما پولدار نبود،
عمه پدرش شش ماه پيش مرد،
تنها وارثش اون بود،
پول كمي‌نبود،
بلافاصله نمايشش رو برد روي‌پرده،
اومده بودن كه بگيرينش و ببرنش پيش آخرين ما،
اون فرار كرد به پاناما،
شنيدم كه اونجا سمبوسه‌هاي‌چهارگوش ميفروشه،
من اولين ما بودم،
من پول كافي‌ندارم كه فيلمم رو بسازم،
به محض اينكه پول به دستم برسه ميسازمش،
اميدوارم كه بتونم به دوميمون يا لااقل آخرينمون ملحق بشم،
اين روزها افكار شومي‌به سراغم ميان،
صداي‌خودم رو ميشنوم كه ميپرسه آيا ما زيادي‌،آوانگارد نبوديم؟

برش هفتم ....نگاه فیلسوفانه من ....سزار ...امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی به واقعیت زندگیم :

وقتي واقعيت به عنوان اصلي مهم در هستي، مرجعيت خود را از دست مي‌‌دهد و توانايي آن را ندارد تا كاركرد عناصر اطراف ما را مشخص كند، عناصر معلق وبي‌ريشه داراي كاركردي دگرگون مي‌شوند؛ يعني جدا از آنچه بوده‌اند خود را معرفي مي‌كنند. (صورت غيرواقعي و ذهني) صورتي به نام توهم.
توهم با نقش محوري خود در ذهن من این تصویر را می سازد که لوکیشن سکانس پایانی آخرین فیلمم ( یک روز تلخ ) هم هست ، داخل فضايي اتفاق مي‌افتد با ديوار‌‌هاي سفيد و مبل‌هاي خاكستري كه در هيچ كجاي آن اثري از"در" مشاهده نمي‌گردد. اتاق تبديل به سلولي مي‌شود بدون منافذي براي ورود يا خروج. سلول، آدمها را گردهم آورده و راهي براي ارتباط آنها با دنياي خار‌ج باقي نمي‌گذارد. پنجره، تنها روزنه‌ي ارتباطي اين اتاق، به دلايل نامعلومي بسته شده؛ خاطره بسته شدنش هم خاطره‌اي است گنگ. مرد آن را با عبور قطار مرتبط مي‌داند و زن دليل آن را بادتصورمي‌كند.
پنجره، براي ديدن هر آن چيز‌ي است كه بيرون وجود دارد. روزنه‌اي است براي آنكه بدانيم بيرون نيز جهاني هست. آيا بيرون جهاني هست؟ جهاني متفاوت با جهان درون و تنها از منظر پنجره، قابل دست يابي .

چگونه جهاني از همترازي انسان و شي‌ء بنا مي‌شود؟... جهاني در آن، انسان در يك كفه و شي‌ء در كفه‌ي ديگر؛ همراستا و در كنار هم. هر دو با درجه‌اي يكسان از اهميت، بي‌آن كه يكي بر ديگري رجحان يابد.
موضوع فوق، موضوعي كه در برخي از ديگر آثار اين قرن نيز بدان پرداخته شده، پديده‌اي است زاييده‌ي مدرنيته. مدرنيته‌ي آغاز گشته با انگاره‌هاي اومانيستي و در انتها به سخره گرفته شده توسط باور‌هاي خود. مدرنيته‌ي اسطوره ستيز، ضد مذهب، عقل گرا و به باور دكارتي انسان محور: " نه تنها همه چيز بايد در خدمت انسان باشد، بلكه انسان، شاخص و تعيين كننده همه چيز نيز هست." اين انسان مترقي و داراي خرد، چنان در جايگزين نمودن ماشين، به عنوان يك اصل به پيش مي‌تازد كه فراموش مي‌كند ماشين نيز صرفاً سازه‌ي دست اوست.
نيازمندي و احتياج انسان مدرن به ماشين، به تدريج ماشين را از زير سلطه‌ي او خارج مي‌گرداند و جايگاهي بلندتر از پيش و همرديف با انسان به او مي‌بخشد. ماشين‌ها، ديگرتنها ابزارهايي در خدمت زندگي انسان نيستند؛ آنها به حيات خود در جامعه‌ي مدرن ، همانند انسان ادامه مي‌دهند. چنان كه انديشيدن به انسان مدرن، بدون انديشيدن به ماشين امكان پذيرنمي‌شود.‌
انسان عصر ماشين، شاخص و تعيين كننده‌ي هيچ چيز نيست...

**********

دردا دوستان من! اكنون و گذشته بر روي زمين.
اين است مرا تاب نياوردني ترين!
و اگر من بيناي آن چه مي‌بايد آمد نمي‌بودم،
نمي‌دانستم زندگي را چه گونه تاب مي‌بايد آورد.
"
چنين گفت زرتشت/ فردريش نيچه"
و تمام .

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  دوشنبه شانزدهم آبان 1384زمان 13:40  امپراطور ژولیس سزار  | 

می گوید:" فلسفه خدا وشیطان را چگونه تفسیر می کنی؟"

و ادامه می دهد:" یا خدا می خواهد شیطان را نابود کند و نمی تواند. یا می تواند ونمی خواهد. یا نمی خواهد ونمی تواند!"

اگر می خواهد و نمی تواند صفت بدیهی رحمان بودنش نقض می گردد.

اگر می تواند ونمی خواهد نادان است که به دشمن مجال ابراز وجود می دهد.

اگر هم نمی خواهد ونمی تواند که دیگر حسابش پاک است!"

تحلیل رندانه ای است. بچه که بودم همین سوال - البته نه با این همه آب وتاب و استفاده از گزینه های چند شقی - برایم پیش آمد.

بعدها وقتی 8 ساله شدم و تمام زندگی من دریا و ماهی گیری در نیمه های شب بود  و رها کردن خیالات و رویاهایم در دل شب و در بستر دریای آبی و سکوت ... در کتابی - گمان کنم در کتاب قصه های قرآن از سری مجموعه های داستانهای خوب برای بچه های خوب- چیزی مشابه این خواندم: "...و چون خداوند آدمی را از دو عنصر آب وخاک سرشت و از روح خود بر کالبد بی جان او دمید، به تمام فرشتگان درگاهش امر کرد که بر او سجده کنند! ابلیس اما، روی برتافت وگفت:من از این موجود تازه خلق شدهء مضحک برترم. جنس من از آتش است وآدم از خاک. و این بر همگان روشن است که عنصر آتش از خاک برتر است.

خداوند به سبب این تمرد او را از بارگاهش راند. ابلیس معترضانه گفت: پروردگارا عدالت تو زبانزد است. من هفتصد هزار سال عبادت تو را کردم. وحالا سزاست که به سبب این نافرمانی مرتد ومنفور شناخته شوم؟ حداقل آخرین خواستهء مرا برآورده کن.

و چون موافقت خدا را می بیند ادامه می دهد:می خواهم تا زمانیکه نسل این آدم ابوالبشر بر روی زمین باقی است من نیز زنده بمانم. به من فرصت ده تا به تو ثابت کنم که اشرف مخلوقاتت کاری نخواهد کرد مگر برادر کشی و اشاعهء شر وفساد !

این توجیه شاید برای ذهن 8 ساله من کافی می نمود و تا مدتها جای خالی جواب سوال مرا پر کرد.

وقتی بزرگتر شدم دریافتم که نبرد همیشگی بین دو نیروی خیر وشر، نه تنها در یک دین،بلکه در تمام ادیان و نه تنها در مذهب بلکه در اسطوره، حماسه وتاریخ همیشه بوده.

به باور مزدیسنی ایرانیان باستان قبل از آنکه زرتشت بیاید و حرف از اهورا مزدا واهریمن بزند، تاریخ هستی چنین آغاز می گردد:" زمانی که "زمان" معنا نداشته، در جایی که "مکان" مفهوم نداشته، در حالتی که "هیچ" دارای چنان وسعت وگستره ای بوده است که "کل" را در بر می گرفته، کسی بوده به نام زروان.

زروان یک هزاره نیایش می کند و قربانی می دهد به این امید که به او فرزندی عطا گردد و او هرمزد گردد و آسمان وزمین وجهان را بیافریند. درست زمانی که نزدیک بوده است دعاهایش برآورده گردد و قربانی هایش پذیرفته، زروان دچار تردید می گردد و در دل می گوید:" واقعا این همه دعا و نیایش من کارساز است؟ ونیازم جواب خواهد داده شد؟ آیا بالاخره هرمزد هستی می یابد یا تمام اینها ناشی از وهم من است؟"

به سبب این تردید آخر نطفه اهریمن همراه نطفهء هرمزد در کالبد مادرشان بسته می شود. خداوند هرمزد را به پاس عبادتها وبه برکت قربانی های هزار ساله زروان عطا می کند واهریمن را به کیفر آن شک لحظهء آخرش.درست مثل شیطان که عبادت چندین هزار ساله اش به واسطهء یک لحظه تمرد ضایع گردید!

زروان وقتی دانست که به جای یک پسر، دو پسر در وجود همسرش، شانه به شانه و در هم تنیده تکامل می یابند با خود عهد کرد که نوزادی را که زودتر به دنیا بیاید، پادشاه گیتی گرداند.

اهریمن که از نیت درونی زروان آگاه گردید، زهدان مادر را درید و زودتر از موعد به دنیا آمد.زروان چون چشمش به قیافه کریه المنظر، بدهیبت و بد بوی اهریمن افتاد دریافت که او هرمزد نیست.

در موعد مقرر هرمزد، خوشرو، خوشبو و نورانی متولد گردید و زروان او را باز شناخت.او را تبرک کرد واز اینکه گیتی می توانست تحت سیطره چنان موجودی باشد مسرور و مشعوف گشت.

اما اهریمن عهد پدر را به یادش آورد.زروان به ناچار برای آنکه بدعهدی نکرده باشد، گفت:" باشد،تا 9000 سال تو بر اریکه پادشاهی جهان تکیه زن. اما پس از 9000 سال نوبت فرمانروایی هرمزد است و می کند هر آنچه را که صلاح بداند!"

این است که از همان روزها فتح و پیروزی را از آن نیوی خیر می دانسته اند.

فارغ از تمام این روایات و افسانه ها من به باوری رسیده ام که توضیحش بعید یا مشکل می نماید.

تابحال چیزی را خلق کرده ای؟ چیزی هر چند کوچک و بی اهمیت. چیزی که قبل از دخالت توهویت و ماهیت نداشته است. یک نقاشی، یک اثر هنری، یک داستان کوتاه ...یک فیلم ....یک تابلوی نقاشی ..و.....

سینما  و فیلم ساختن را مثال می زنم. فضا را تو خلق می کنی. شخصیت ها را نیز. اولش تو محاطی بر همه چیز و مجزا . اما اگر همه چیز خوب پیش برود، اگر فضا سازی مناسب باشد وشخصیت ها خوب و متناسب تراش بخورند، .متوجه چیزی شگرف و غریب می شوی! می بینی همه چیز ماهیت خاص خودش را یافته است.ماهیتی که غیر قابل تغییر می نماید.

خوابیده ای وبه آنچه که می خواهی بنگاری و بسازی، می اندیشی، یکهو به نظرت می آید خودت در فضا هستی ودر میان شخصیت ها.تصاویر فیلمت دیگر چیزی جدا از وجود تو نیست. با تو است و در تو. شخصیت ها خود راه می روند.خود سخن می گویند و خود سرنوشت حوادث را رقم می زنند. چیزی مانع دخالت تو می شود.آن چیز با کلماتی مثل نتوانستن یا نخواستن تفسیر نمی شود.چیزی است فراتر واژگان!

و چه حس لذت بخشی دارد رها شدن در دنیایی که خود خلق کرده ای.

یادم میاید احمد بیگدلی می گفت هر بار داستان آنای خودم را خواندم، بدون استثنا گریستم.گریستن که نه،زار زدم. همسرم می گفت: خب این داستان را مگر خودت ننوشته ای؟ تغییرش بده. و من فقط جواب می دادم:نمی شود. نمی شود

گاهی ...می نشینم و فیلمهائی که ساخته ام را می بینم ...آنقدر هیجان زده و مضطرب میشوم که قادر به کنترل خودم نمیشوم....

آخرین فیلمنامه ای که کار کردم داستان زنی است که صبح از خواب بر میخزد و می رود جلوی آینه ولی تصویرش را نمی بیند و.... من هنوز هم میترسم بروم جلوی آینه ....باورتان میشود ؟...

****

...و خداوند با وجود قدر بودن در جهان مخلوق خويش جاري گشت...

*****

و من اینگونه سرزمین آبهای همیشه آبی را ساختم و خلق کردم و شدم و تاج گذاری کردم ....امپراطوری من اینگونه پا بر وجود گذاشت ....حس میکنم هستم وجود دارم و باورم میشود که انسانم ...

*****

من میخواهم با یاری شما دولت و حکومت این سرزمین را بنا بگذارم ...سرزمینی که مال ما باشد ...خودمان بسازیمش....در آن زندگی کنیم و عاشق شویم و عاشق بمانیم ....آزاد و رها قوانین آن را مدون کنیم ...دیگر میراث خوار قانون گذاران گذشته که تنها به منافع خود اندیشیده اند نباشیم ...

سرزمین آبهای همیشه آبی ...جهانی است که متعلق به ماست ....

در نوشته های من قوانین و مقررات آن جاری است و با حضور تو آن را تغییر میدهیم . در این سرزمین همیشه امکان تدوین قانونی هست که کلیه قوانین قبلی خود را نقض کند ...و این تمام آن چیزی است که من از آزادی درک کرده ام ...میخواهم در این سرزمین به همه چیز که برای من از قبل تعریف شده نه بگویم و خودم برای زندگیم معنا یابی کنم ...میخواهم فریاد بزنم ...میخواهم ویران کنم ...میخواهم باشم ...باشم ...باشم ....این حق من است که آن جوری زندگی کنم که دلم میخواهد نه آنگونه ای که پدران و مادرانم برایم تکلیف کرده اند ...

من از این شرایط که به من تحمیل میشود بیزارم ...من میخواهم خودم باشم ...خودم ...

شما هم دنبال خودتان می گردید ؟ -

شما هم خسته اید ؟ -

شما هم از ارزشها و ضد ارزشها به ستوه آمده اید ؟ -

وقت آن است که با هم بگوئیم نه ...

وقت آن است که با هم فریاد کنیم ...فریاد ...فریاد...فریاد...

تبصره 1 :  من دارم سعی خودمو میکنم که کوتاه بنویسم . نمیدونم تا چه حد موفق بشم . اما به هر حال تلاش خودمو میکنم . باور کنید !!!

تبصره 2 : خیلی چیزها عوض شده و یا عوض خواهد شد مهم این است که ما این تغییرات رو درک کنیم تا از یک جا موندن خلاص بشیم و جاری باشیم ...

تبصره 3 : من دوستان خوب و با سواد و با کمالاتی دارم که در این سرزمین همیشه با نوشته های خوبشان برای درس و اخلاق و مهر و شناخت به ارمغان آورده اند . دست یک  یک شما را می بوسم ....

تبصره 4 : در ماههای گذشته به علت شرایط روحی و یا شاید پنجره ای که ازآن به دنیا نگاه میکردم باعث شده بود که نوشته هایم پراکنده و بی نظم باشند و همین عامل مرا دچار پریشانی کرد تا آنجائی که بسیاری از خوبان و بزرگوران قضاوتهایی درباره من کردند که در قالب نوشته هایی کمی تند و پرخاشگرانه جلوه کرد . بنا دارم از این از هم گسیختگی رها باشم تا کمتر دچار تازیانه های سوء تفاهم قرار گیرم . عزیزانم ...بدانید و باور کنید که صاحب این نوشته ها حقیر و بی مایه و عاشق فهم و درک جهان ناشناخته آدمیان است . اینکه در این وبلاگ و با نام سزار مینویسم در عین حال که ریشه در شخصیت و گذشته من دارد اما تصورم بر این است که در این قالب و با روابطی که با اندیشمندانی چون شما برقرار میکنم راهی بیابم برای بهتر دیدن و برای بهتر زندگی کردن . دلم نمیخواهد با طرح مسائل خصوصی و رازهای خودم که نیاز به بیان کردن آنها دارم خلوت دیگری را به هم بزنم . قبول کنیم که همه ما برای این اینجا هستیم که همه حرفی برای گفتن داریم و این زبان و این وسیله را برای گفتن برگزیده ایم . پس ضمن احترام برای همه شما استادانم توقع دارم از جانب شما هم مورد مهر ادبیانه و صادقانه اتان قرار بگیرم ....

تبصره 5 : میخواهم رها باشم . از بس در دنیای خارج از اینجا از ترس هزاران عامل درونی و بیرونی خود سانسوری کردم به ستوه آمده ام . من آمده ام تا فریاد بکشم . برای نجوا کردن و زمزمه کردن بعد ها هم فرصت هست . خصوصا حقیر که زمانم کوتاه و کنتور روزشمار مرگم به کار افتاده است و با سرعتی دیوانه کننده به پیش میرود . خواهش میکنم به من و خودتان فرصت بدهید که حرفهایمان را بگوئیم . از نگه داشتن رازها و اسرار فکریم در گنچینه دلم خسته و افسرده و بیزار شده ام ....من به شنیده شدن و خوانده شدن محتاجم . من به شما نیاز دارم ...چون دوستتان دارم ...

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384زمان 0:8  امپراطور ژولیس سزار  | 

اين‌بار مى‌خواهم حقايق را بنويسم. ديگر حوصله‌ى داستان‌بافى ندارم، داستان‌هاى پيچيده‌اى كه به‌قول بهارم به معما بيشتر مى‌ماند. اگر دنبال خواننده راه بيفتم و منظورم را توضيح دهم، شايد اندك نتيجه‌اى حاصل آيد. هرچند خواننده مختار است كه هرچه خوش‏ دارد از آن استنباط كند، اما خواننده‌ى آثار من اغلب مى‌گويد: "من كه اصلا سر در نياوردم، مثل خواب بود، عين كابوس‏." مى‌پرسم: "از خواب‌هاى خودت سر در مى‌آورى؟" بِروبِر نگاهم مى‌كند، انگار كه به‌ديوانه‌اى مى‌نگرد و شايد در دل مى‌گويد: "حالا مى‌فهمم كه چرا هيچى نفهميدم...!"

اصلا امروز نه براى خود كه براى تو مى‌نويسم، تنها براى تو، به‌همين خاطر هم مى‌خواهم از حقايق سخن برانم، آخر اين بار نه با خود كه با تو سخن مى‌گويم. نه‌اين‌كه فكر كنى به‌خودم دروغ مى‌گويم، نه! فقط عادت كرده‌ام كه موقع حرف‌زدن با خودم، خيال‌بافى و داستان‌بافى كنم. امروز مى‌خواهم نه ديگران، نه دوست و دشمن، كه خودم را تكه پاره كنم، اجزايم را بيرون بكشم و جلوى چشم تو، تكه‌تكه آويزان كنم.وقتی عاشق شدم، مادرم از پشت تلفن فرياد زد: "آخه پسر چه خبرته تا کی میخوای ادای عاشقای ورشکسته رو بازی کنی ...امپراطورم این همه عاشق پیشه !." حالا نه فقط دنبال خودكار، بلكه پى جورابم هم بايد بگردم. عجيب اين خواهر زاده ما از عطر جوراب خوشش‏ مى‌آيد. به ‌گلی گفتم اسمش‏ را بگذاريم نيچه. دوست خوبم  مهرداد گور به گوری گفت: "اسم‌هاى ايرانى به‌اش‏ نمى‌آد." ولى خودمانيم، ما بايد از ‌هيتلر شكايت مى‌كرديم كه از فيلسوفان ايرانى سؤاستفاده كرده است. خوب مثل اين‌همه ابن‌سيناها و ديگر فيلسوفان ايرانى كه از طريق همين اروپائيان عرب معرفى شده و مى‌شوند، يك‌بار هم نيچه ايرانى شود، مگر آسمان به‌زمين مى‌رسد. بهار پيشنهادى نداد، اما او را گَزى صدا مى‌زند. اسمش‏ شد لاكى اما من هاپولى صدايش‏ مى‌زنم، روى فرش‏ بشاشد مى‌شود هپلى. حالا مانده‌ايم كه پول مالياتش‏ را چطور بپردازيم. از راه ادبيات پولى كه درنمى‌آيد هيچ، يه چيزى هم بايد از جيب بدهى. پنج سال پيش‏ كه مجموعه‌ى داستان‌هاى كوتاهم را منتشر كردم، در مرحله‌ى چاپ درجا زد و به مرحله‌ى پخش‏ نرسيد. بيچاره سوخت. اين هم نوعى سوختن است، به‌خاطر نبود امكانات در   كشور. سال‌ها پيش‏ خودمان عزيزترين كتاب‌هايمان را با دست‌هاى جوان و حتى نوجوانمان از ترس‏ جان به‌آتش‏ كشيديم و حال كمبود امكانات است كه كتاب‌هاى‌مان را به‌آتش‏ مى‌كشد. رمانى نيز نوشته‌ام كه چون قرار است به‌ سرنوشت آن‌يكى دچار نشود، يك‌سالى بايد در نوبت چاپ انتشارات باران انتظار بكشد. بعضى‌ها مى‌روند كتاب آشپزى چاپ مى‌كنند تا از درآمدش‏ هزينه‌ى يك عمر كار ادبى‌شان درآيد (شايد هم در اين ميان به‌اين نتيجه برسند كه در باره‌ى شكم نوشتن پول كه توش‏ هست هيچ، خطر جانى، مالى و انتقادهاى كوبنده را هم درپى ندارد). من از اين هنرها ندارم تا هزينه‌ى كار ادبى كه هيچ، حداقل پول ماليات هاپولى درآيد. هرچه به‌راه‌هايى ديگر فكر كردم، به‌اين نتيجه رسيدم كه جز بر شكم جماعت، روى هيچ چيز نمى‌شود حساب باز كرد . عمری رفتیم درس خواندیم شدیم متخصص اعصاب و روان ...راستی تا یادم نرفته خبر خوبی برای شما دارم منو از میلاد اخراج کردند . چون به یکی از بیمارانم که توسط پدرش مورد تجاوز قرار گرفته بود پیشنهاد کردم خودکشی کند و او هم رفت خودش را از بالای برج میلاد پائین انداخت و حالا منو تبیعد کردند به بیمارستان شریعتی . وظیفه با مزه ای دارم باید ببینم چرا مردم سکته قلبی میکنند و راهکار روانشناسانه برای حل این معضل پیدا کنم . در همون روز اول کاری یک دختر 16 ساله سکته قلبی کرد و نتوسته بود درد دوری و نامردی پسری رو که بهش خیانت کرده بود رو تاب بیاره ...ننه مرده ...دلم براش سوخت ...آخه کدوم دختر عاقلی پیدا میشه که به حرفهای عاشقانه ما مردهای شارلاتان توجه کنه ..؟.

حال كه نور حقيقت بر صفحه‌ى كاغذم افتاده، مى‌خواهم از حقايق بنويسم. نه‌اينكه فكر كنيد سر ظهر، نيمروز، زير آفتاب سوزنده‌ى تابستان نشسته‌ام و خورشيد بر حقايق مى‌تابد، نه! با اجازه‌ى شما ساعت 3 نيمه شب است، زير پتويى كه از خورشيد گرم‌ترم مى‌كند و تازه نمى‌سوزاندم و باعث سرطان پوست هم نمى‌شود، فرو رفته‌ام و چون چندى‌است كه از دراز كشيدن كمردرد گرفته‌ام، به‌پشتى تخت تكيه داده‌ام و چراغ مطالعه درست روى صفحه‌ى كاغذم مى‌تابد. آخر آن قديم‌ها بود كه حقيقت را با نور و آفتاب قياس‏ مى‌كردند، ما انسان‌هاى مدرن زير نور چراغ برق حقايق را بزرگ‌تر از آنچه پيشينيان در تصورشان مى‌‌گنجيد، به تصوير مى‌كشيم. خوب ديگر مرده‌اند و اصلا نيستند تا جامعه‌ى مدرن ما را ببينند كه تصورى هم از آن داشته باشند. حيف كه نيچه ديگر در ميان ما نيست تا ببيند كه ما نه تنها كوتوله‌تر نشده‌ايم، بلكه تا ماه قد كشيديم و بر اسطوره‌ى ماه ريديم. نگوييد كه من الكى مى‌گويم يا بددهن شده‌ام، نه! باور كنيد. آخر در شوهاى تلويزيونى جامعه‌ى مدرن اروپا اگر خواننده يا هنرپيشه‌ى معروفى آروغ هم بزند، برايش‏ كف مى‌زنند، انگار كه شق‌القمر كرده و يا فقط ستاره‌ها مى‌توانند اين‌چنين هنرنمايى كنند. بگذريم مى‌خواهم از خودم بگويم، كه چرا در اين جامعه‌ى مدرن، در عصر تمدن، بر خاك متمدن کشورم، در يك كشور صنعتى جهان سومی، دل من واسه‌ى خاك مادربزرگم تنگ شده و براى يك لحظه كودكى‌ام لك زده است. قلبم براى يك لحظه پاكى و بى‌غل و غشى كودكانه مى‌تپد. نخستين روزى كه با بلم از وسط دریای جنوب مى‌گذشتم، گفتم: "اين شهر، شهر عشاق است!" و نزديك شانزده سال است كه من در اين شهر، سرزمین آبهای همیشه آبی زندگى مى‌كنم. از عشقی بودنسرزمینم به جز همين يك جمله چيزى به‌خاطرم نمانده است. به‌همه چيز اين شهر عادت كرده‌ام، به‌همه چيز. چند ماه نخست اقامت در ، كنار جنگل و دریا، در سرزمینی كه بيش‏ از دو نفر جمعيت نداشت: من و کلوئوپاترا... بوديم. اگر كسى با ما حرف مى‌زد، چند واژه‌اى بيش‏ متوجه نمى‌شديم، تنها نگاه‌ها را مى‌ديديم، نگاه‌هايى كه فرياد مى‌زدند، شما مثل ما نيستيد، ما را نمى‌فهميد، از ما نيستيد، نگاه‌هايى كه قلب جوانم را مى‌فشرد. درياچه و جنگل به‌سيم‌هايى خاردار بيش‏ نمى‌ماندند، دلمان مى‌خواست هر چه زودتر از اين سيم‌ها عبور كنيم. بيش‏ از پانزده سال از زندگى دراین سرزمین مى‌گذرد. حالا ديگر در اين شهر جا افتاده‌ام، به هر حال من امپراطورم و باید بتوانم مردم سرزمینم را اداره کنم . نه آن‌كه اُخت شده باشم، نه! زبان دریائیم بد نيست، اما از اُخت شدن هنوز نمى‌توان گفت. چشم اميدى نيز به آينده ندارم. هرچه مى‌گذرد، پروسه‌ى اخت‌شدن من سير نزولى دارد.( امپراطوری که در سرزمینش بیگانه بود ) نه‌اينكه اين آدمهای سرزمین آبهای همیشه آبی بدشان بيايد با هم دوستى كنند، نه! خيلى از آن‌ها عاشق غذاهاى دریایی هستند، دوست دارند كه به‌صرف غذا دعوت‌شان كنند، بعد تا جان در بدن دارند بخورند و با به‌به و چه‌چه‌شان دل صاحبخانه را ببرند، اگر هم پس‏ از چندبار مهمانى رفتن سرانجام دوستان خارجى‌شان را دعوت كنند، كالباسى جلوشان بگذارند و يا خيلى تحويل بگيرند، كلم پخته به خوردشان بدهند و بگويند: "ما مثل شما غذاهاى خوشمزه نداريم." نتيجه ‌يعنى گرسنگى. به خانه كه برمى‌گردى، تازه بايد چيزكى بخورى تا گرسنه نخوابى. اما هستند مردمانی كه من در عمرم چنين شخصيت‌هايى نديده‌ام. در تمام عمرم و نيز اين شانزده‌سال در ميان تبعيديان دریایی، انسانى مثل به‌آته نديده‌ام. نه به‌اين‌خاطر كه ترجمه‌ىفرمانهایم به‌زبان دریایی، همچنين كارهاىشخصی ام را تصحيح مى‌كند و به‌جاى غُرزدن تعريف هم مى‌كند، نه! بيشتر به‌اين دليل كه دوستى‌اش‏ پاك است، پاك از غل و غش‏هاى ما كه البته فرصت‌طلبى را از طريق خون به‌ارث برده‌ايم. او مرا به‌زمان كودكى‌ام مى‌برد، زمان و مرز در خنده‌ها رنگ مى‌بازند. كاش‏ من هم مى‌توانستم كمى مثبت‌ها را ببينم، زندگى را در همين سرزمین ببينم و از مهربانى‌ها لذت ببرم. من اما شانزده سال است كه در اين شهر ، جز دعواهاى عشقی ، هيچ به‌چشمم نمى‌آيد. ايراد مى‌گيريم به دیگران كه براى خودشان كمون دارند و روابط‌شان در سرزمین من در ‌خودشان خلاصه مى‌شود و بس‏.  فقط من نيستم، ما زياديم، در همين سرزمین آبهای همیشه آبی با تمام قوانین جالب و منحصر به فردش صدها نفر، شايد هم بيشتر. تازه كمون در كمون هم داريم. مثلا در گروه بزرگ دلفینهای با هوش ، دسته‌هاى كوچك‌ترى هستند كه در جهت‌هاى مختلف جغرافياىسرزمین من مى‌گنجند. نمى‌دانم لحجه است يا خطه كه كمون‌ها را از هم جدا مى‌كند، شايد هم هر دو. بعد در ميان همين دسته‌ها به‌ گروه‌هاى كوچك‌ترى برمى‌خوريم كه به شهرهاى كوچك ختم مى‌گردند. نه‌اين‌كه ما در اين جامعه‌ى مدرن، روابطمان ايلى عشيرتى باشد، نه! خوب اين‌طورى يكديگر را بهتر مى‌فهميم. احساس‏ مى‌كنيم كه تنها نيستيم، يك گوشه از شهر يا دهمان بر همين خاكسرزمین آبهای همیشه آبی به‌واقعيت مى‌پيوندد. البته در اين دو دهه اين كمون‌ها بسيار پيشرفت كرده‌اند، باور كنيد كه گه‌گاه چند كمون با هم به مسافرت مى‌روند و نيز نشست و برخاست دارند، اين‌گونه بيشتر خوش‏ مى‌گذرد. ايلى مى‌خواند، عشيره‌اى مى‌رقصد و ديگران روى ميز ضرب مى‌‌گيرند. چنانچه از جنگ و دعواها فاكتور بگيريم، كه البته نقل و نبات مجالس‏ ماست، در كل بيشتر خوش‏ مى‌گذرد. اگر اين كمون‌ها نبودند، ما از درد غربت مى‌مرديم ولى اين‌طورى غذاى دریایی مى‌خوريم،دریایی حرف مى‌زنيم، بحث مى‌كنيم، داد مى‌زنيم و هر جا مهمانى برويم، گرسنه كه نمى‌مانيم هيچ، اعصاب‌مان هم خرد نمى‌شود تا غلط و غلوط جمله‌هاى دریایی را درهم و برهم كنار هم بچينيم، آخر هم نتوانيم منظورمان را درست بفهمانيم.

حالا شايد مى‌پرسى كه با وجود داشتن چنين كمون‌هايى ديگر چرا بايد دل‌گرفته باشم؟ پرسش‏ بسيار به‌جايى است خواننده‌ى عزيز و براى اين‌كه دنبال تو راه نيفتم تا توضيح دهم كه چرا مثلا پرسش‏هايى را كه حتى خودم طرح مى‌كنم، بى‌پاسخ مى‌گذارم و چون از ابتدا قول داده‌ام كه اين دفعه داستان‌بافى نكنم و حقيقت را بنويسم و حداقل يك‌بار هم كه شده گونه‌اى ديگر نوشته باشم، پاسخ تو را مى‌دهم، بر اين فرض‏ كه پرسش‏ را تو مطرح كرده‌اى، نه من!

از كمون‌هاى كوچك و بزرگ گفتم، كمون‌هايى كه به‌يك خطه‌ى كوچك، به‌ يك شهر و حتى به‌يك ده ختم مى‌شوند. انسان‌هايى كه از جهان‌وطنى سخن مى‌گويند، اما در يك وجب خاكِ خاطراتشان درجا مى‌زنند. ناراحتى من از اين نيست كه چرا چنان مى‌گويند و چنين عمل مى‌كنند، اصلا! ناراحتى من از اين است كه من در همان كمون بزرگ ميان كمون‌هاى كوچك دست و پا مى‌زنم و تنها مانده‌ام. دلم از تنهايى در اين كمون بسيار بزرگ گرفته است!راستی من بازگشتم ...من آمدم ...و این بار بیشتر در باره سرزمینم حرف خواهم زد ....سزار آمده تا اشتباهات گذشته را جبران کند ...من این بار تنها فرمان خواهم داد ...همین ...عاشقی هم باشد برای بعد ...گور پدر عشق...( البته نه برای شما ..برای امپراطور  )
+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  شنبه هفتم آبان 1384زمان 17:13  امپراطور ژولیس سزار  |