|
|
|
|
|
قانون در سرزمین آبهای همیشه آبی آش دهانسوزي نيست. كاشكي هرگز به وجود نميآمد و ما به رسم غرايز خود رفتار ميكرديم. امپراطور ريخت خود را در قانون نميبيند. من قانون را فقط براي سخنرانيهايم ميخواهم و اصرار دارم كه آنرا در بحثهايم بكار ببرم. من در خيالاتم با آن لاس ميزنم و احساس ميكنم قانون به معناي واقعي آن، مرا زير چرخهاي خود له خواهد كرد. من يك امپراطور آنارشيست هستم. من معتقدم كه بايد خود را در بال فيلها و خرطوم مگسها پنهان كنم و در آنجا به تكامل تاريخي برسم. هر كس ميتواند از جمجمهي من استفاده كند و خود را به شكل یک امپراطور جا بزند و راه رفتنش را شبيه من بكند. من در اين سرزمین آزادم. خرچنگها، كفتارها و جوجهتيغيها پسرعمو و پسرخالههاي مناند. من شاه دانهام و نقاط مشتركي با شاهدانههاي اطراف خود دارم. من گاوها و الاغها را دوست دارم و گاهي فكر ميكنم به مرغي ميمانم كه در هر مجلسي سر مرا با بيرحمي ميبرند و در هر رستوراني مرا سرو ميكنند و استخوانهايم را جلوي گربههاي لوس ميريزند. مسير جغرافيايي رفتار من به تمدن نميرسد و همچون گلههاي كوهستاني مرا به هر جا ميرانند و نميدانم شجرهيخبيثهي من به كدامين ميمون وصل ميشود. وجود من فلسفه تاريخي و اخلاقي دارد. در اين سرزمین مرا ميتوانيد در هر لايهاي ببينيد. من مرز نميشناسم، گاهي در مسلك شاعرانم و گاهي در پيراهن فيلسوفان و گاهي ... و گاهي .... در تحليل رفتار شناسي, مرا جز فردگرايان ولگرد ميشناسند و غرايز مرا جزو امپراطوران بدوي ميدانند. و عجیب اینکه سخت عاشقم و در این عشق تمام تلاش خود را دارم که صادق باشم اگر چه او به من خیانت کرده و من او را هر گز نخواهم بخشید . امروز من در حال محكوم كردن هستم. زمين را, زمان را و مردمان را و عشق را و بهار را و تمام بنفشه ها را و خود را و خدایان را . امروز به این نتیجه رسیده ام که یک سرزمین ایده آل که من امپراطور آن باشم سرزمینی است بی قانون که مرز بین ارزشها و ضد ارزشها در آن معلوم نباشد و همه بر اساس بدوی ترین صفات خود عمل کنند و عاشق شوند در آن صورت همه چیز از حالت این گنگی و مبهمی بیرون می آید و شفافیت خود را به هر چیز تحمیل میکند. عكس مرا درون خود ميتوانيد ببينيد كه خود را چون افرادي لوس و ننر, آراستهام. من در پي حذفم. من هر كسي را كه به خود متعصب باشد، حذف ميكنم. من آنقدر حذف ميكنم تا چشمها و لبهاشان از غصه دق كند. من او را حذف میکنم و میروم . ترکش میکنم . چون او مرا از دست داده است و خود خبر ندارد . من صفات بارز اخلاق اجتماعيام را از حيوانات بيصفت كسب ميكنم و هميشه خواب ديگران را با صدا و رنگ آشفته ميسازم. در تمدن بشري سهم مرا كنار گذاشتهاند. در هر دورهاي، نياكانم را ميبينيد كه با كفتارها، مهربانانه عكسها گرفتهاند و متعصبانه خود را به اثبات رساندهاند و در هر دورهاي هشتاد درصد امنيت جامعه به عهده امپراطوران است. مرا روايت كنيد از لابلاي پنجرههايي كه به ديوار ختم ميشوند. من امروز به بلوغ رسيدهام. و كانون نورهايي هستم كه به جهنم ختم ميشوند. آواز من عربدهكشيهاي وحشيانه و نغمههاي مخالفي است كه هر روز مينوازم. من در هوا معلقم و خيالاتم روي ديوارها لرزان ست. كودكان را از من برحذر ميدارند، غافل از اينكه من در رويا و خيالات پدران و مادرانشان جا خوش كردهام. گاهي در شعر شاعران ميخروشم. و گاهي در نالهي اشكهاي به سوگ نشسته. من درست مانند يك بمب صبح به صبح در خيابان منفجر ميشوم و دهها نفر از آدميان را به ستايش ترس وا ميدارم. جهان، امروز بر خيالات مردهي من پايهگذاري شدهاست. خانهايدارم؛ خيالي كه بر مرتفعترين قله وراجيآدمهاي محال انديش بنا شده است. من نه قيد دارم نه فعل مثبت و به هيچ اضافهاي هم تشبيه نميشوم. من يك گوي شناور در ذهن هر فرد يا جامعه ميتوانم باشم. گاهي من مرتاضم؛ به رياضت مينشينم تا رهگذري را به تله بياندازم و موهوماتم را به جاي فكر به او بقبولانم و قفل و زنجير برايش بسازم، گاهي مرا در آثاري كلامي و نوشتاري ميبينيد و گاهي در چشماني خمار, گاهي در لبهايي كشيده شده و گاهي در خيالات رويايي. من يك هرج و مرج طلبم. معدومي هستم كه اينك فعالم و اغلب اوقات به سخنوري در اين دنيا كه شبيه جنگل است، ميپردازم. شهر من آشوب است و شعر من در تكلم نازيباييهاست. من بلوغ زمين را ناتمام خواهم گذاشت. و خيمه همهي چادرها را واژگون خواهم ساخت. تمامي بزغالهها را از پستان خواهم گرفت و همه اميدها را تبعيد خواهم كرد. و همه ريلهاي جهان را به انحراف خواهم كشانيد. و تمام مردابها را به حركت در خواهم آورد. و همه آوازها را به خارج سوق خواهم داد و انسان را به آتشي فراگير رهنمون خواهم كرد. من عاشقانه هایم را در گورستان نفرتم دفن میکنم . به فركانسهاي صدايم حتماً توجه كنيد و قواعد مرا كه در طول تاريخ پايهگذاري شده است، اجرا نماييد. من يك امپراطور آنارشیست هستم كه در درون تو زندگي ميكنم و تو با من روي آرامش را نخواهي ديد، با تو همدمم، دشمني دوستنما در درون تو. تا احساس ميكني، خودت هستي، اما نيستي؛ خودت نيستي!! امروز من سرزمینی جدید را فتح کرده ام و آن را به سرزمین آبهای همیشه آبی الحاق نموده ام و تو میتوانی خود را در آن بیابی و محاسن و معايب روحت را رديابي كني و تو ميتواني از همين لحظه جل و پلاست را جمع كني و به ترافيك ما بپيوندي. ما نبايد خود را دست كم بگيريم، سابقهي تاريخي ما به هزاره قبل از ميلاد ميرسد. از آن روزيكه كلاغها، قالبهاي پنير همسايه را ميدزديدند، از همان زماني كه قورباغهها، ابوعطا ميخواندند، از همان زماني كه شاعران اشعارشان بيقانون بود. از همان زماني كه انسانها، يك شبه عاشق ميشدند و بعد كاسب ميشدند و بعد لحظهاي استاد و بنيانگذار فكري ميشدند، از همان زماني كه سياستمداران با هر بيسر و پايي، خلوت ميكردند. از همان زماني كه حكومتها، ما را در پس زمينهي رفتارهاي اجتماعي خود قرار ميدادند، از همان زماني كه شاعري سمرقند و بخارا را به خال هندويي بخشيد. ماهيت خود را درياب، ما پيامبران شكستيم و رسالت داريم كه قفلها و زنجيرها را بشكنيم و دور هم بنشينيم و حلقهي ذكر خر برفت و خر برفت را تكرار كنيم و ... امروز ما ديگر عدهاي بيسر و پا كه به دنبال لقمه ناني بوديم نيستيم، گاهي ما درون زبان و لهجهايم، گاهي در درون عاشقايم. و گاهي درون يك سياستمدار. و گاهي درون شهروندي زنداني و گاهي درون انساني شيكپوش.امروز تنها يك آنارشيست ميتواند سرزمین تو را به حركت درآورد. طوريكه پوزخندهات بگيرد از اين همه هيجان. اينهمه آداب داني. سرزمین آنارشيست ما، امروز قانون دارد و كه از حيطهي ذهنيت ما حفاظت ميكند. ما افراد گردنكلفتي در پشت واژههاي خود داريم كه ما را در تظاهرات واژهها و كلمات پشتيباني ميكنند، افرادي كه ما را در ماشين تايپ ميكنند و در قالب شعر، نصيحت و شعار ميفروشند. چقدر كسي به كسي نيست، متوجه هستي كه چه ميگويم ادبيات ما در توهم مدح است، عرفاي ما در رياضت نگاهاند و روانشناسان در محاسبه هوشبهر و فرماندهان جنگ در محاسبه درجهي پرتاب موشك و مردم در خيال موفقيت و جاهطلبان در خيال و روياي رسيدن به قدرت و كلاهبرداران در توهم رسيدن به ثروت و من در انتظار شكار واژهاي سرگردانم و بانوي ما در التهاب فيس و افاده تن و جسم خود وامانده است. و هنرمندان در حال كاشت لوبياي سحرآميز در هنر خويشاند و شعرا در حال تحسين واژههاي بياستعداد هماند و آنارشيستها يعني ما در حال اختلال در وجدان انسانها هستيم و شهروند در خواب غفلت است، مردم ما مردماني مهربانياند كه در دل هم لوليدهاند و سخني با هم نميگويند. قلبهايي مصنوعي و چشمهايي شيشهاي چه انسانهاي منظمي. و عاطفهي مردماني نيكانديش در حال پرپر شدن است. دنيا بر مدار خيالات و آرزوهاي ما ميچرخد و اين مشتي بود از خروار جامعه ما و كاري هم از دست سازمان ملل بر نميآيد. الهي كه اين هم زير ماشين برود، تا خيال خيليها راحت بشود، مردابها همچنان جاري است. به خود بنگر در درون ما، شيطان نفس ميكشد اگر چشم بر هم بگذاريم، خيمهمان فرو خواهد ريخت و در تاريخ ناكاوت خواهيم شد. زندهباد امپراطوری سرزمین آبهای همیشه آبی ! خيلي از ما در لهجه و گويش، وجه اشتراك واژگاني داريم، ولي در ديد و تعبير و تغيير وقايع به هزار عقيده و مكتب استناد ميكنيم. در جامعه ما، ملوديهاي ناهمگون زيادي در حال نواخته شدن است. عدهاي در وادي قوميت و ذهنيت خويشاند و خود را برترين ميدانند و عدهاي ديگر به حمل پلاكاردهاي خارجيان دلخوشاند. شهر، آشوب است و مردم بلاتكليفاند و در سردرگمي دست و پا ميزنند و آدمها پشت خشونت باورهايشان ظهور ميكنند و سران ممالك هم به قطعه قطعه شدن و تجاوز به مرزهاي همديگر فكر ميكنند. كيشها و فرقهها در شكاف تاريخي عقايد ريشه دواندهاند و هر كسي سعي دارد ارابهاياخلاقي، معنوي و فلسفي بسازد و عدهاي را سوار آن كند و چند گسل تاريخي ايجاد كند و برود دنبال كارش … هر كسي پشت پنجره خانهاش تيري خورده و گاهي مرده است و آوازي در قطره خونش گذاشتهاست و رفته است. هر كه را ميبيني به شكلي ناكام، سرخورده و درمانده است و رنگ ترانههايش سوزناك است و همه آوازهايش مخالف است و تحريرهايش همه اش بز بياري ميآورد. به اطراف نگاه كنيد، انگار كسي به كسي نيست، شهر گويي خاكستري است. هر كس به اقبال و بدشانسي خود ميانديشد، بايد مواظب حنجرهات باشي كه نغمه مخالف نخواند كه اشتباه تو، مرگ توست و تو محكومي قهرمان زندگيات نباشي. آدميان در تحسين همديگر خسيساند. كسي نشنود كه تو فكر ميكني و مينويسي. اگر هم مينويسي، چيزي بنويس كه بيشعورها آن را بفهمند و به تو چه ربطي دارد كه ديگران چه ميكنند ، فقط حنجرهات ارتعاش داشته باشد، كافي است. فيالواقع تمدن بشري گرفتار است و سعي كن در محضر هيچ كس همسرايي نكني و زندگي را همين خزعبلات بدان و خود را فقط مشغول تصورهايي كن كه معمولاً تو را به نان شبت محتاج نكند و هيچ پلنگي را در تخيل خود راه نده و نعرههيچ شيري را در رفتار خود تمرين نكن. دنيا دو روز است و چه ارزشي دارد كه تو خود را تغيير بدهي و كاشف هستي باشي. بگذار ديگران بكارند و ما بخوريم و به درك كه آيندگان چه بخورند ودر مورد ما چه بيانديشند. قليانت را بكش و رقص دودت را ببين كه چه شاهكاري است و با ذهنيت خود آنرا اثبات كن. سعي كن خود را پشت تفكري پنهان كني كه شايد، روزي، مبادا، اتفاقي بيفتد. براي اعمال سرگردانت هم ورقه هويت پيدا كن كه روزي تو را محكوم نكنند. هر قالب پنيري هم كه ديدي، آن را بدزد و مواظب كلاغها باش و هميشه اين ادعا را داشته باش كه چه كسي پنير مرا دزديده؟! و همسايهات را محكوم كن و فوراً حساب خود را با او صفر كن. من چند پيراهن از شما بيشتر پاره كردهام، اين حرفهايي كه ميزنم براي خودتان است، ياران خوبم، به عشقم که عزیزترین کس من است، من با اين انديشهها است كه امروز نُقل مجالسم وگرنه كسي كاه بارم نميكرد. فرصت طلب باش و اطراف خانهات را خط كشي كن. نميدانم ماكياول را ميشناسي يا نه، ميگويند او انديشههايي داشت كه خيلي از مردان مدعي ما به آن مسلحاند، انديشههاي او را پل ارتباطي خود و ديگران بدان و تفكرات آن را مُدلينگ كن. اگر زدندت، تو هم بزن. هوار زدند، تو هم دو برابر آوازت را بلند كن. جلويت پيچيدند، بيا پايين و هرچه از دهنت درآمد بگو و اجازه نده نفس كسي دربيايد. سعي كن خودت نباشي، انواع ماسكها را بخر و هر روز از آنها استفاده كن. شكلك دربياور و خود را همرنگ جماعت كن و قيافهمعصومانه به خود بگير و خود را در هالهاي از مظلوميت قرار بده. چند واژه را ياد بگير و تكرار كن و هيچگاه نيتت را پخش نكن، امروز به عمل كاري ندارند، الفاظ زميني و آسماني را براي رفع حوائج به كار بگير. كلاس بگذار، شعار بده، خود را مخترع و بنيانگذار واژهها بدان و مرگ را هميشه براي همسايه بخواه و گاهي هم آههايت را به اشك تبديل كن. اين فرمانها جدول سؤالات زندگيات را حل خواهد كرد، باور كن تمام اين حرفها از كسي است كه در آسياب مويش را سفيد نكرده است. يا تحقير كن يا تخريب و بگذار عقدههايت پادشاهي كنند. مردم كه آدم نيستند، شعور ندارند، هر چه سرشان است، حقشان است. هر چه به اين مردم احترام بگذاري، آب در هاون كوبيدن است. تاريخ را بخوان؛ هر كه آمد، خوش آمد. |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه سیزدهم شهریور 1384زمان 15:38
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایان بر من منت دارند . امپراطوران همیشه در پناه خدایان زندگی کرده اند . زئوس خدای خدایان که در کوه المپ و در قصر خود به فرمان روائی مشغول است خواست سزار را مبنی بر دیدن روز مرگ خود پذیرفت و من دیدم تمام لحظه های پس از مرگ خود را... تنها درد من دوری ار زنی است که دوستش میدارم و عاشقانه با او در سرزمین آبهای همیشه آبی زیسته ام . اما با این درد ساختم و این رویا را برای خود پرواندم و حاصلش این شد : زنده كه بودم آرزويم اين بود كه در تشييع جنازه خودم شركت كنم. مراسم آن را ببينم و آدمهايي را كه سر قبرم مي آيند تماشا كنم.. |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی جمعه چهارم شهریور 1384زمان 18:57
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||