تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

امپراطور این بار داستانی را میگوید و خودش را قهرمان آن میداند . چه فرق میکند به هر حال هر داستانی یک قهرمان نیاز دارد و من شجاعت به خرج میدهم و خودم را قهرمان این داستان میکنم . تا مورد تنفر و خشم شما قرار گیرم . می بینید از همین الان نتیجه و بازتاب حسی شما را میدانم . خوب حق هم دارید . چقدر خوب میشد قبل از آنکه این خشم و تنفر شما سر ریز کند کمی فکر کنید و تامل کنید . شاید آن وقت همذات پنداری کردید . شاید ...شاید ....شاید ...:

دراز كشیده‌ام روی تخت. دست‌ها باز، در اطراف بدنم. مچ پاها روی هم. فقط میخ‌ها را كم دارم. به گوشه‌ی دیوار و سقف نگاه می‌كنم. به آن مگس سیاهی كه پاهایش به تارهای چسبناكِ عنكبوت سیاه‌تر از خودش چسبیده و همین‌طور دارد دست و پا می‌زند. لابد آن‌قدر تقلا می‌كند تا بمیرد. شاید هم نجات پیدا كند، نمی‌دانم.
رفتم اداره شان. از نگهبانِ دمِ در پرسیدم: آقای رحمتی ؟
گفت: بله، جنابعالی؟
گفتم: دوستشان، آشنایشان، فامیلشان، یكی از این‌ها، هستم دیگر.
گفت: بفرمائید طبقه‌ی چهارم. اتاق چهارصد یا چهارصد و یك یا ... .
رفتم بالا، آسانسور، شاید هم با پله. رسیدم دمِ درِ اتاقش. قلبم خیلی تند می‌زند. قبل از رفتن آرام‌بخش خورده بودم. دو تا پنج میلی. او هم می‌خورد. گفته بود اگر نخورد، شب‌ها را راحت نمی‌خوابد.
گفته بود: او هم می‌خورد. مثل نقل و نبات. آخر، شدیداً افسردگی دارد، به خاطرِ رعنا. خانه كه می‌رسد، از جفت نبودنِ كفش‌های دمِ در گرفته تا لكه‌های چربی لباسِ رعنا، بهانه می‌كند و داد و فریاد راه می‌اندازد. مدام T به دست، موزائیك‌ها را می‌سابد یا فرش‌ها را جارو می‌كشد یا ده‌ها بار ظرف‌ها را آب‌كشی می‌كند. آن‌قدر دست‌هایش را می‌شوید كه گاهی از آن‌ها خون می‌آید.
آرنج‌هایش روی میز بود و دو دستش را در هوا تكان می‌داد.
ـ پس، وسواس پاكیزگی دارد؟
ـ نمی‌دانم، انگار وسواسِ همه چیز دارد. وقتی می‌آید، یك بند از رعنا می‌پرسد كه كی آمده؟ كی رفته؟ كی چه گفته؟ اگر رعنا بگوید كه نمی‌داند، سرش داد می‌زند و می‌گوید: "از فردا باید حواس‌ات را خوب جمع كنی و همه چیز را به من بگوئی، و گر نه از پارك و شكلات و اسباب‌بازی خبری نیست". (تن صدایش را پائین آورده بود.) رعنا هم كه متوجه شده‌اید، عقب‌ ماندگی‌اش بیشتر جسمی است تا ذهنی. همه چیز را می‌فهمد و می‌گوید. مثلاً آن روز كه انگشتم را بریدم و شما روی آن چسب چسباندید، آن روز كه شما سرتان درد می‌كرد و من به شما قرص دادم، همه را تعریف كرده. گاهی برای خودشیرینی دروغ هم می‌گوید. (این را با پچ‌ پچ گفته بود.) بعد، او هم شروع می‌كند به جیغ‌زدن: "تو این جا درس می‌دهی یا مریض معالجه می‌كنی؟" " این جا كلاس است یا مهمانی كه می‌خواستی هندوانه پاره كنی؟" (سرش را به چپ و راست تكان داده بود.) مصیبتی داریم.
به ساعتش نگاه كرده بود و سیبی از ظرف میوه برداشته بود و برده بود، اتاق رعنا كه داشت عروسكش را روی پاهایش می‌خواباند.
چند تَقْ، به درِ بسته زدم. صدائی گفت: بفرمائید.
رفتم تو و ایستادم جلو میزش كه بزرگ بود. شاید هم كوچك، نمی‌دانم.
گفتم: سلام آقای رحمتی. من دانی هستم همان سزار بخت برگشته هستم.
گفت: بله، شما را می‌ستایم ...من و خانمم همیشه نوشته های شما را میخوانیم ..غمگین ولی زیباست !.
شاید هم نگفت، نمی‌دانم.
گفتم: نمی‌خواهم وقت‌تان را بگیرم. یك راست می‌روم سرِ اصلِ مطلب.
گمان می‌كنم گفت: بفرمائید بنشینید.
هنوز سرِ پا بودم كه گفتم: آمدم به شما بگویم كه من و خانم......
اسم كوچكش را نگفتم؟ در این مدت. چه مدت؟( بیست ماه... بیست ماه و ده روز...شایدم فقط ده روز...چه میدانم ...مدتی است که زمان را گم کرده ام از همان وقتی که وبلاگم را آپ نکردم کلا زمان را از دست دادم...) حتی یك بار هم اسمش را نگفتم. او هم هیچ ‌وقت نگفت دانی. همیشه مرا آقای امپراطور صدا می‌زد. هیچ وقت هم به او نگفتم تو. او هم جز یكی، ‌دو بار نگفت. نمی‌دانم چرا؟ شاید هم فكر می‌كردم چون معلم است پس، او باید شروع كند و لابد او هم... نمی‌دانم چه فكر می‌كرد؟ همیشه قبل از رفتن می‌گفتم امروز به محض این كه نشستم، به بهانه‌ای یا بی‌بهانه، البته دور از چشمِ زنم ، دستش را می‌گیرم و می‌گویم: حالت خوبه؟
نشستم روی صندلی روبروی او. راحت تكیه زدم به پشتیِ صندلی و گفتم: آقای رحمتی من و زنتان همدیگر را دوست داریم. من به خاطرِ او (او یا ایشان؟) دارم رابطه ام را با زنم به هم میزنم زنی که تازه گرفته ام...پستم نه ؟.
ـ گلی خواهرم می‌گوید امتحان ورودی زبان می‌گیرند. سخت هم هست. فكر می‌كنید می‌توانم قبول شوم؟
ـ می‌خواهی بروی انگلیس، لندن؟ چه شهرِ مه‌آلود و غمگینی. شما با این روحیه‌‌ی شاد و گرمی كه دارید، فكر نمی‌كنم بتوانید آن‌جا دوام بیاورید. لای باز شده‌ی كتاب را چند بار با انگشت اشاره فشار داده بود.
مات نگاهش كرده بودم، با دهان نیمه‌باز.
لبخند زده بود: شوخی كردم. هر كاری كه دوست دارید، بكنید. (قیافه‌اش جدی شده بود و با چشم‌های زیتونی رنگ نگاهم كرده بود) هر كاری، هر كاری كه دوست دارید، بكنید.
گفته بودم: من دوست دارم همین جا بمانم. همین جا، پیش تو.
نگفته بودم.
گفتم: آقای رحمتی، زن تان شما را دوست ندارد. بهتر است بدون جار و جنجال از او جدا شوید. با رعنا یا بی‌رعنا، فرقی نمی‌كند.
گفته بود: نمی‌دانید هفته‌ی پیش، شوهرم چه قشقرقی به پا كرد. پشت به من و میز، ایستاده بود جلو كتابخانه و كتابی برداشت.
ـ چرا؟
نشسته بود و گفته بود: چون رعنا بهش گفت كه شما برای تولدم خودكار هدیه آوردید.
ـ ببخشید، نمی‌دانستم باعث دردِسرتان می‌شوم. دیگر از این كارها نمی‌كنم.
سرش را پائین انداخته بود: بله، بهتر است. آن ذره آرامش هم به هم می‌ریزد. خیلی ممنون.
لحظه‌ای خیره نگاهش كرده بودم و با صدای بلند گفته بودم: اصلاً می‌خواهید دیگر این جا نیایم تا آرامشتان به هم بریزد؟
به سرعت گفته بود: نه، نه، من... من مقصودم این نبود. خواهش می‌كنم موقعیت مرا درك كنید.
دم در بودیم كه پرسیده بودم: چرا تمامش نمی‌كنید؟
رعنا تو بغلش بود و سرش روی شانه‌اش. انگار خوابیده بود. گفته بود: نمی‌توانم. یك‌بار كه حرفِ (بقیه‌ی جمله را پچ‌پچ كرده بود) طلاق پیش آمده بود، دو روز تشنج داشت. رعنا هم با او.
- پس، چه كنیم؟
- نمی‌دانم. فقط مرا تنها نگذارید.
صدایش خش برداشته بود. سرش را انداخته بود پائین. رفته بودم جلو و آن موهای خرمائی مرتبِ از كنج شانه‌شده‌اش را بوسیده بودم.
نه، نكرده بودم.
ـ امروز یك ساعت با گلی حرف زدم. همه چیز تمام شد.
تمرین حل می‌كردیم. یك‌باره سربلند كرده بودم و پرسیده بود: چطور؟
گفته بودم: بالاخره به این نتیجه رسیدم كه من با این روحیه‌ی شاد و گرمی كه دارم به دردِ زندگی در لندن نمی‌خورم.
خودكار نقره‌ای را گذاشته بود روی میز. دست‌های استخوانی را در هم فرو برده بود. بفهمی، نفهمی لبخند زده بود و نفسی از تهِ سینه كشیده بود.
گفته بودم: خوب، حالا نوبت توست. كاری بكن.
نه، نگفته بودم. فقط گفته بودم: می‌بینید، من و رعنا چه دوست‌های خوبی برای هم هستیم. نه، این را آن موقع نگفته بودم. وقتی گفته بودم كه دست و صورتِ چرب و چیلی رعنا را شسته بودم و رعنا روی پاهای من نشسته بود و چند بار ماچم كرده بود. او هم گفته بود: آره، می‌بینم و كم‌كم دارد حسودیم می‌شود.
گفته بودم: با شوهرتان حرف بزنید. درباره‌ی...
گفته بود: هیس! و به رعنا اشاره كرده بود كه نشسته بود روی كاناپه و موهای عروسكش را شانه می‌كرد.
ـ خوب، برویم جائی كه بتوانیم حرف بزنیم.
ـ كجا؟
ـ مثلاً كافه.
ـ كدام كافه؟ و به رعنا نگاه كرده بود.
ـ كافه نوشین، فردا، ساعت سه؟
ـ نه، سه نه، پنج. آخر، شوهرم باید از اداره بیاید و رعنا را از من تحویل بگیرد.
ـ باشد، پنج.
از ساعت چهار آن‌جا بودم. مدتی توی پاركِ نزدیكِ كافه قدم زده بودم. از زمینِ سنگفرش‌شده و باغچه‌های كوچك و درخت‌های تنومندِ آن، خوشم می‌آمد. نزدیكی‌های پنج رفته بودم توی كافه و روی صندلی حصیری روبروی پنجره نشسته بودم و به سبزی شفاف برگ‌های درختِ توت نگاه كرده بودم. ساعتِ پنج جایم را عوض كرده بودم و روبروی درِ ورودی نشسته بودم و تیترهای درشتِ روزنامه‌ی روی میز را خوانده بودم. ساعت پنج و نیم چای سفارش داده بودم با یك برشِ كیك و دلم صد راه رفته بود كه می‌دانستم نود و نه راهش را بی‌خودی رفته. وقتی عقربه‌های بلند و كوتاه ساعت دیواری در امتدادِ هم قرار گرفتند، عینكِم را به چشم زدم و با دستمالِ كاغذی جلو دهانم را گرفتم و راه افتادم سمتِ خانه.
ساعت هشت زنگ زده بود و پچ‌پچ‌كنان گفته بود: ببخشید كه نتوانستم بیایم. الان هم نمی‌توانم طولانی حرف بزنم و وقتی آمدید، توضیح می‌دهم.
ـ چه شده بود؟
ـ من... من اشتباه كردم، آن‌جا با شما قرار گذاشتم. یادم افتاد كه صاحبِ آن‌جا مرا می‌شناسد.
ـ كی یادتان افتاد؟ تقریباً داد زده بودم.
ـ درست، قبل از آمدن. خوب....
جواب نداده بودم.
ـ ببخشید
ساكت مانده بودم.
ـ گفتم كه.
ـ نمی‌دانید چقدر سخت بود.
ـ حق دارید. خواهش می‌كنم مرا ببخشید. می‌بخشید؟
نفس بلندی كشیده بودم و مثل احمق‌ها گفته بودم: بله، البته. خوب، پیش می‌آید.
گفتم: آقای رحمتی، می‌دانید مدت‌هاست یعنی بیست ماه و ده روز است شایدم فقط ده روز است كه با زن شما رابطه دارم؟
ـ چرا كافه قرار بگذاریم كه ممكن است آشنائی ما را ببیند. (رعنا توی وان حمام نشسته بود و آب‌بازی می‌كرد) با ماشین دور می‌زنیم. همین اطراف، مثلاً شهریار، ورامین. من عاشق پائیز هستم با آن طبیعتِ دیدنی‌اش.
ـ من هم. كی؟
ـ بهتر است حالا قرار قطعی نگذاریم. هر وقت موقعیت مناسبی پیدا كردم، می‌گویم.
ـ وعده‌ی سرِ خرمن؟
بهش برخورده بود. سرش را انداخته بود پائین. اخم‌‌ها تو هم. خودكار نقره‌ای را گذاشته بود كنار و خودكارِ دیگری برداشته بود و گفته بود: مسخره می‌كنید؟ شما اصلاً موقعیت مرا درك نمی‌كنید.
گفته بودم: ببخشید، مثل این كه بدهكار هم شدم.
نه، نگفته بودم.
گفته بودم: تمام می‌كنم. دیگر خسته شدم. و این را زمانی به خودم گفته بودم كه چند وقتی از پائیز زیبا و طبیعتِ دیدنی آن گذشته بود... به مادر كه از بیرون آمده بود با لبخند گفته بودم: مادر، به گلی جون اینها بگوئید بیایند.
مادر صورتم را بوسیده بود و گفته بود: الهی شكر! بالاخره سرِ عقل آمدی؟
رفته بودم تو اتاقم و تمامِ دفترها و كتاب‌ها و دو دفتر خاطرات و تمامِ چرك‌نویس‌هایی كه دست‌خطی از او داشت و خودكاری كه ته‌بوئی از او می‌داد و عكس‌های رعنا را جمع كرده بودم و توی كیسه‌ی نایلونی گذاشته بودم و پرت كرده بودم بالای كمد و نفس راحتی كشیده بودم.
ـ چرا نمی‌آئید؟ رعنا دلش برای شما تنگ شده، مدام سراغِ شما را می‌گیرد.
ـ راستش... دیگر نمی‌خواهم بیایم. شاید می‌بایست زودتر اطلاع می‌دادم تا شما دکترِ دیگری به جایِ من بگیرید.
ساكت شده بود. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم. چرا؟
صدایش انگار از راهِ دور می‌آمد.
ـ حالم خوب نیست.
ـ حالِ جسمی یا روحی؟ صدا هم‌چنان سست بود.
ـ روحی.
ـ اگر بیائید قول می‌دهم حالتان خوب شود. حالِ من هم خوب نیست.
سكوت كرده بودم.
گفته بود: بیا، خواهش می‌كنم...فکر کن من مریض تو هستم...!.
پاهایم شل شده بود و چهارزانو روی زمین نشسته بودم و به بازی نورِ آفتاب روی دیوار نگاه كرده بودم و شب، به مادر گفته بودم كه به گلی جون اینها بگوید كه نیایند.
مادر داد زده بود: تو دیوانه‌ای. شك ندارم.
گفتم: آقای رحمتی حرف‌هایم را باور نمی‌كنید؟ من می‌دانم كه زن شما، پشتِ رانش خال پهنی به رنگِ قرمز دارد.
نقاشی را داده بود دستم و خندیده بود. پرسیده بودم: این قرمزی چیه رعنا؟
گفته بود: خالِ مامانی.
تا وسط‌های راه‌ پله آمده بود استقبالم. چند شاخه گل رز توی گلدانِ رویِ میز گذاشته بود. به خودش اودكلن زده بود. بلوز یخه اسكی نخودی رنگِ نو پوشیده بود. به جایِ چای، شیرقهوه آورده بود. رعنا هم مریض بود و توی تختش خوابیده بود. وقتی روی صندلی همیشگی‌ام نشسته بودم و او هم روبرویم نشسته بود و با خودكار نقره‌ای روی كاغذ سفید دایره دایره می‌كشید، گفته بودم: ببینید...
به ساعتش نگاه كرده بود: بروم آنتی‌بیوتیكش را بدهم و بیایم.
ـ ببینید، بیائید راه حلی پیدا كنیم كه نه به موقعیت شما لطمه بخورد و نه، من ناراحت بشوم.
خودكار نقره‌ای را بوسیده بود و گفته بود: هر چه شما بگوئید.
گفته بودم: خوب، من ...
صدای ناله‌ی رعنا بلند شده بود، مامانی.
سرش را تكان داده بود و گفته بود: می‌بینید وضعیت مرا؟
گفته بودم: خوب، من هم به همین دلیل كافه یا جائی بیرون از این‌جا را پیشنهاد كرده بودم.
گفته بود: نه، نه كافه، نه رستوران، نه بیرون.
ـ پس، كجا؟
ـ رعنا و شوهرم جمعه می‌روند كرج و غروب برمی‌گردند. و پرسش‌آمیز نگاهم كرده بود.
ـ واقعاً؟ ساعت چند بیایم.
ـ آن‌ها نه می‌روند. تو، ده این‌جا باش. و سرش را پائین انداخته بود.
نشسته بودم جلو آینه كه تلفن زنگ زد.
ـ از بیرون زنگ می‌زنم. شوهرم به كرج نمی‌رود.
ـ چرا؟ طوری شده؟
ـ نمی‌دانم. صبح بیدار شد و گفت كه نمی‌رود. انگار مشكوك شده. ببینم تا هفته‌ی دیگر چه پیش می‌آید.
گفته بودم: امیدوارم تا هفته‌ی دیگر تو و شوهرت و رعنا هر سه با هم بروید به جهنم و برای همیشه راحتم كنید.
نه، نگفته بودم. فقط سكوت كرده بودم.
گفته بود: چه كنم؟ این هم از زندگی من.
گوشی را آهسته گذاشته بودم روی دستگاه و گفته بودم: باید تمام كنم.
گفتم: باید تمام كنم.
می‌گویم: باید تمام كنم. آن طور كه هیچ راهِ برگشتی وجود نداشته باشد.
به گوشه‌ی دیوار نگاه می‌كنم. مگس فقط با یك پا از یك تارِ نامرئی آویزان است و هنوز بال‌بال می‌زند.
گفتم: آقای رحمتی، دیگر مزاحمتان نمی‌شوم. شما هم بروید و در كمالِ آرامش در كنارِ زن تان زندگی ‌كنید.
نمی‌دانم گفتم یا نگفتم؟

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384زمان 1:36  امپراطور ژولیس سزار  | 

سرزمین آبهای همیشه آبی آرام است . نسیم خنکی میوزد و امواج دریا رقص کنان با آواز مردمان خوبم میخوانند . چه روزهای خوبی و چه شبهای بلندی . تنها درد من امپراطور ژولیس سزار درد ندیدن و دوری و فراق نیست . درد رسیدن و حفظ کردن است . دو روز است که فکر خودکشی دو نفر رهایم نمیکند . تا اینکه مرا مجبور کردند تا از آنها بنویسم . و من سعی کردم در ستایش این خوبان و مرگ غریبشان به ستایش زندگی بنشینم که مست آنم . در سرزمین من مرگ آدمها دست خودشان است و خودکشی آزاد است . هر کس اگر به نتیجه ای برسد که زنده بودنش دردی دوا نمیکند میرود و خیلی آرام و بدون سر و صدا کار را تمام میکند . در سرزمین من به فرمان من هیچ کس حق ندارد جای دیگری را تنگ کند و اکسیژن اضافی مصرف کند . پس مردن دست خود انها است  . اما دو مرگ مرا آزار میدهد شاید به خاطر اینکه در مرگشان خودم را مسول میدانم . نممیدانم نمیدانم :

1- روي ميزم پر از عكس مرده هاست . مرده هايي كه زندگي شان را روي لبة اين ميز كار و زير نور تند چراغ روميزي ادامه مي دهند . در سكوت محض ، در تاريكي و درون  ذهن من . درگوشة  راست  ميزم عكس نيم تنة مهدي سخائی از ميان قاب پلاستيكي ساده اي تماشايم مي كند .با لبخندي تام  و تمام  و صورتي شاد و بي خيال . پشمباف قهوه اي رنگ بسته اي پوشيده است و دستهايش را در جيب شلواري كه در عكس پيدا نيست فرو كرده و آدم نامعلومي آرنجش را به شانه اش تكيه داده است . اين همه سرخوشي و اعتماد و استقرار حالا ديگر چه دور و غريب به نظر مي آيد. مهدي سخايي را 12 سال بود كه مي شناختم .كارگردان و فيلمساز تلويزيون بود و پيش از اين كارش درجواني تن به هر شغلي داده بود

از پادويي تا كارمندي سازمان تربيت بدني تا كارمندي سد منجيل . سربازي اش را در شيراز در هنگ چتر باز هاي كلاه سبز گذرانده بود پايش كه مي افتاد از هيچكس باكي نداشت شري بود .سينما و فيلمسازي را دوست داشت و دانشكدة هنرهاي دراماتيك را تمام كرده بود . و مدتي هم دستيار بهرام بیضایی در فیلم سگ کشی بود . 5 سالي از من كوچكتر بود و ندانستم چطور شد كه رفاقتمان اين طور سخت ريشه گرفت . رفاقتهاي اينطوري به تماشاي حركت شهابي مي ماند در شبي تاريك و پر ستاره : يك مرتبه از جايي كه انتظارش را نداري پيدا مي شود و در جايي دور دست گم مي شود اما ياد درخشش آن لحظه تا آخر عمر آدم باقي مي ماند . عادت كرده بودم دائماً ببينمش زنگ در منزل را كه مي زد اندام تنومندش چارچوبة در باز شده را پر مي كرد . هميشه لبخندي شكسته گوشة لبش بود و كيف گنده اي روي كولش . زير بيني درشتش سبيل پر پشتش به خاكستري مي زد و موي زبر فنري و انبوه سرش به سفيدي . بيش تر دور خودش مي چرخيد و يا اين در و آن در مي زد بي حوصلگي يك پسر بچة 10 ساله را داشت . جواني اش داشت هدر مي رفت و كاري هم از دست من بر نمي آمد كه اغلب راه حلم به صورت سخنرانيهاي پند آميز روانپزشکانه پر طول و تفصيلي بود كه در ميانه اش مي ديدم چه طور توجه و حوصله از چشمانش مي رود و مطلب را درز مي گرفتم .اما وقتي به حرف مي افتاد مي درخشيد جوشش همة آرزوهاي غريب و اميدهاي واهي از دست رفته اش سر ريز مي كرد . از آدم هايي كه دوست داشت و فيلم هايي كه مي خواست بسازد مي گفت ( چند تا يي فيلم كوتاه مستند براي تلويزيون ساخت كه بي نام و نشاني نمايش داده شدند يا نشدند . اسم سازنده شان هم ياد كسي نماند .) رفيق باز بود و مهربان . ماجراجو بود و همراه . بزرگواري بود كه در دنياي كوچكي گير كرده بود و گريز راهي هم نداشت . كل ما يملكش يك كيسة خواب بود و يك ساك دستي و كتاب هايي كه هر وقت  ميخواست خلاص شود مي فروختشان . نشانة نسل پريشان احوالي بود با آرزوهاي دور و دراز و مقدورات ناچيز كه خودش هم اين را مي دانست و تلخي اين وقوف طعم ذهنش را برگرداند . مي دانست كه فيلم ساختن آسان نيست اما مي توانست بسازد . جاهايي كه بايد كمكش مي كردند نكردند . شايد هم درست نمي شناختندش . اين طور شد كه در هم شكست  ( نوشته ام را كه دوباره مي خوانم مي بينم وصفي است كلي و دور از آدمي ناشناخته مانده كه عيبي ندارد . مي خواهم حق رفاقتي را به جا بياورم كه در اداي دينش سال هاست قصور كرده ام . مردی که برای اولین بار امپراطوری مرا جدی گرفت و قانون اساسی اش را مدون کرد و چه شبهایی که تا صبح با هم بحث و مجادله نمیکردیم و او هیچ وقت اجازه نمیداد من از وتوی امپراطوریم استفاده کنم . سر تدوین 17 قانون عاشقی هر چه من گفتم با چشمان خیس و بغص آلود پذیرفت و هر چه او گفت من تنها سر تکان دادم اما در باره قاون خودکشی و تبصره هایش یادم هست سه شبانه روز توی سرو کله هم زدیم  )در اين سال هاي آخر بود كه شروع كرد با خودش بد تا كردن و روزگار هم بدتر تا كرد . بيكار شد و بي پول و تنها كه هميشه بود تنها تر( و عجیب بود که اجازه نمی داد من کمکش کنم . میدانست که من میتوانم زندگیش را دگرگون کنم اما با سر بلندی و فخری غیر قابل باور مرا طرد میکرد . در اوج بی پولی از من فرار میکرد . یکبار که برایش به روشی پول قابل توجه ای فرستادم . فهمید و آمد لب خانه و آنها را پرت کرد توی صورتم و تحقیر و سرزنشم کرد و گفت : تو حاصل یا نسل بی درد و بورژازی پوچ قجری ابلهانه هستی که فقط ادای هنرمندان را در میاری ...تلخ ترین جملاتی بود که تا به حال شنیده بودم !!! ) . نميدانست با خودش چه كند . باري بود مانده بر دوش خودش بيمار كه شد تتمة طاقتش را از كف داد و لبخندش شكسته تر و مختصر تر پوز خندي شد كنار دهانش .ديسك كمر داشت كه مدتي طولاني زمين گيرش كرد . مي ديد كه من سخت دلواپسم دل داريم مي داد و هيچ به روي خودش نمي آورد .كمي كه بهتر شد (در بيمارستان محل کارم خواباندمش و براي معالجه دست و پايش را با تسمه مي كشيدم درد می کشید اما تحمل میکرد یکبار سرش فریاد کشیدم : داد بزن لعنتی ...داد بزن ...به من نگاه کرد و خندید و گفت : هی چه خبرته امپراطور مثل اینکه تو بیشتر دردت میاد !!! ...راست میگفت من از تحمل بسیارش به درد آمده بودم  ). باز رفت و آمدش را به منزل ما شروع كرد . زنگ در را كه مي زد ديگر چارچوب در را پر نمي كرد اما همچنان كيف گنده اش روي شانة راستش بود و لبخند كج بي حوصله اش كنار لبش . با مهرباني نگاهم مي كرد عيناٌ همينطوري كه در عكسش دارد نگاه مي كند و من با نگراني كمر منحني مانده اش را نگاه مي كردم و مي گفتم : هنوز كه كجي ؟ او هم به زور كمرش را صاف مي كرد و راست مي ايستاد و دستانش را باز مي كرد و مي گفت : خيلي هم صافم ! اما نشاط زوركي اش ناپايدار بود . به حرف كه مي افتاد كم كم نگرانيهايش را بروز مي داد . از زمين گير شدن و تنهايي و بي پناه ماندن سخت واهمه داشت مگر من نداشتم يا ندارم ؟ اما چه تنگ حوصله و شكننده بود . چنان هيبتي به تلنگري بند بود . با هيچ شرارت و شوخي و دلقك بازي اي نمي توانستم بخندانمش  . اين اواخر رفت در بلندي هاي دركه اطاق مختصري كرايه کرد و ماه آخر عمرش را از تابستان گنديدة شهر به كوهستان پاكيزة لطيف گريخت . رفقاي هميشگي اش را ديگر كم تر مي ديد و به چند تايي آشنا و هم اتاق و قهوه چي همان حوالي دل خوش كرد . روزهاي آخر زده بود به سرش كه فيلمي بسازد از كار دسته جمعي مردم آن جا كه نهر كشي مي كردند . كارش را بعد از مدت ها با چه شوقي شروع كرد و به چه سختي . به هر حال شروع كرد . همه چيز داشت درست پيش ميرفت كه يك مرتبه بريد و حوصله اش سر رفت . ديسك كمر و بي پولي و تنهايي هم علاوه شدند . 200 تايي قرص خواب را يكجا بلعيد و يك شيشه سم نباتي را هم رويش سر كشيد و توي رختخوابش به انتظار آن خواب طولاني تاريك و بي رويايي فرو رفت كه هيچ نيازي به پيشواز رفتنش نيست و دير يا زود به تأني يا به تعجيل خود خواهد آمد و حضور قطعي اش را با گذاشتن دست تيره و سنگينش بر صورت ما اعلام خواهد كرد . وقتي كه مي شستندش همچنان يلي بود كوه پيكر. با غرور و هيبت و آرامش تمام دراز كشيده بود و پروايي نداشت از اين كه دست غريبه اي جا به جايش كند . انگار كه در خواب بود و در خواب ماند . وقتي مهدي سخايي در تابستان سال 1382 مرد 29 سالش بود . در گوشة چپ ميزم عكس سياه سفيد ي است از پيير اوگوست رنوار نقاش فرانسوي متولد 1841 و در گذشته به سال 1919 ميلادي . از ميان همة نقاشاني كه دوست دارم تنها عكس او را روي ميزم گذاشته ام او كه هميشه ستايشگر سرخوشي و خوشدلي و زيبايي بود كه همة عمرش را در ستايش لحظه هاي لطيف و شادمانه گذراند . نقاش ساده اي كه كارش را با ترسيم نقش هاي تزئيني روي ظروف چيني آغاز كرد و از اين راه كشف و شهود ، چنان شيفتة هنر نقاشي ماند كه تا به آخر عمر قلم مو را از دستش رها نكرد . لطف را با رنگهاي درخشان روي بوم هاي سپيد دوباره سازي كرد با شگفتي به گل ها و ميوه ها و آدم ها خيره ماند و مشتاقانه مانند كودكي به صيد پروانه اي بازي نور و سايه روي پوست صورت دختر بچه ها دنبال كرد . هر اثرش تلأ لو صدفهاي هفت رنگ را يافت و چنان مالامال از شيريني و حس شد كه اثر هر ضربه قلمش بر بوم به نشت قطره هاي عسل بر سطح شير درون فنجان صبحانه تبديل شد . هر بار تماشاي عكسش برايم حادثه اي يگانه و شگفت انگيز است . اين عكس را در سال 1914 گرفته اند 5 سال پيش از مرگش . در اين عكس پيرمرد 73 ساله با جبروت تمام روي صندلي چرخدارش نشسته است . كت يقه دار ضخيمي كه تا زير گلويش دكمه مي خورد بر تن دارد و كلاه كپي چهار خانه اي بر سر . همسرش با احترام و افتخار پشت سر ش ايستاده  است و دست چپش به نرمي شانة او را لمس مي كند . پير مرد با دقت و وقار مرا نگاه مي كند با ابرواني بالا كشيده و دهاني فشرده كه زير سبيلي بلند پنهان شده است . انگشتان دستانش مفلوج و كج و معوج در هم پيچيده اند و به پنجه هاي در هم تنيده پرنده اي مرده مي مانند . 20 سال آخر عمرش را دور ازپاريس گذرانده است و در سراسر آن درد شديد آرتروز و روماتيسم را بر دستان و انگشتانش تحمل كرده است . بيماري لا علاجش انگشتانش را چنان منقبض مي كند و در هم مي تاباند كه مي دهد قلم مو را با تسمه و نخ به دستش ببندند و غريب است اين كه بسياري از زيباترين و درخشان ترين نقاشي هايش را در همين حال و روز تمام مي كند .    ((قلم را مي گذارم و از جايم بر مي خيزم تا كتاب نقاشي هايش را بياورم و تماشا كنم :‌چطور ميشود آثاري چون شبان ، قضاوت پاريس ، گابريل با پيراهن قرمز يا بانوي كنار چشمه را در اين ( در عين رنج و بيماري و ناتواني ) نقاشي كرد؟ يا آن نقاشي بسيار جذاب و لطيف ( دختر با ماندولين ) درست در سال مرگش در سال 1919 ؟ )) او همة‌ جانش را بر كارش گذاشت . ميخواست جهان را به نقاشي هايش شبيه تر كند و نه بر عكس ! دوست داشت صورت پسر كوچكش ژان را كه بعد كارگردان بزرگي شد شبيه دختر بچه ها بكشد و نمي گذاشت موي سر پسرك را كوتاه كنند ! مدل هايش را رها نمي كرد و از اين شهر به شهر همراه خانواده اش مي بردشان . مدت ها گابريل را به للگي و پرستاري ژان واداشت . همه دنيا را براي نقاشي ميخواست . پيرمرد جوهر صلابت بود. بيهوده نيست كه چنين چالشگر مرا نگاه ميكند و انگشتانش را كه انگار از سوزش فرو رفتن ميخ صليب در هم پيچيده اند با غرور تمام به چشمم مي كشد . ميداند كه دستانش چقدر شبيه دستان از درد كشيده و چنگال شدة نقاشي ( مسيح به مصلوب ) كار ماتيس گرونه والد آلماني قرن 16 ميلادي است . دستهاي رنوار كه هر مفصل انگشتش به درشتي گردويي متورم شده است (ستيگماتا ) يا نشانة ايمان عظيم او به خلاقيت و پويايي است ايماني كه تحمل هر رنج طاقت فرسايي را مقدور مي كند . كه معنا و توجيه كنندة ‌حضور آدمي بر روي زمين است كه لحظه هاي سخت را بر ديگران نرم و سهل مي كند . پي ير اوگوست رنوار وقتي كه مرد 78 سالش بود . كسي كه خودش را مي كشد مي خواهد زنده ها را تنبيه و تحقير كند و دلشان را بشكند . به اين خاطر است هر بار كه عكس مهدي سخايي را تماشا مي كنم دلم مي شكند . مي بينم كه او خجول و مهربان دارد مي خندد و دستانش را در جيب شلوارش (كه طرز قرار گرفتن جيب هايش بايد بلوجين باشد ) فرو كرده است . مي پرسم نمي توانستي صبورتر باشي ؟مي توانستي .

پاسخ را خودم جست و جو مي كنم : اگر پيرمردي در حوالي 80 سالگي بتواند رنجور و ناتوان قلم مو را به دستش ببندد و با چشماني تار شده بي هيچ تلخي يا كينه اي پوست هاي شاد و جوان را نقاشي كند و به ستايش جريان سيال و پايان ناپذير زندگي بنشيند و تاوان رنج خود را از ديگران نطلبد و مردماني را كه انگشتان چالاك و كشيده دارند تحقير و تنبيه نكند پس مي شود كمي كج تر راه رفت و قدري درد كشيد و چندي هم با قناعت و فقر و شكست زيست . نبايد كسي با مرگ عمدي خود دل دوستانش را بشكند پهلويشان را خالي كند و از درون عكسش با تمسخر و سرزنش نگاهشان كند و براي ابد تنهايشان بگذارد .هر چه بيش تر عكس رنوار را تماشا مي كنم آسوده تر مي شوم رنج هاي ناچيز من در پيش روي دستان و انگشتان او رنگ مي بازند بي بها مي شوند و معنايشان را از دست مي دهند مي فهمم كه پيروزي در ماندن است چراغ را خاموش مي كنم و مي روم تا بخوابم . شاید مهدی به خوابم بیاید . میخواهم زا او گله کنم .

2- الهام عادلي وقتي كه مرد یا خودش را كشت 24 سال بيش تر سن نداشت و دانشجوي سال آخر رشتة روانشناسی دانشگاه تهران بود . بعدها فهميديم كه حدود 3 ماه  پيش از خودكشي اش حتي يك جلسه هم سر كلاس درس نرفته است . رگ دستش را توي دستشوئي خانه شان زده بود . روز جمعه اي اواسط زمستان وقتي كه رسيدم جنازه اش هنوز توي حياط خانه بود . مادرش محو نقطه اي نامعلوم شده بود و هيچ حرف نمي زند و خواهرانش شيون و زاري مي كردند ،الهام پدر نداشت طاقت اينكه به جنازه اش نگاه كنم نداشتم .رفتم سراغ دستشوئي كه دو سه مأمور آگاهي اطرافش مشغول كار بودند . روي درو ديوار و حتي سقف شتگ خون بود و مقداري هم هنوز از روي موزاييك هاي كف به سمت چاهك سرازير مي شد . خون زياد بود زيادتر از مقداري كه از هيكل نحيف او انتظار مي رفت . ديدم كه يك لنگه از دمپايي هايي كه هميشه به پا داشت گوشه اي افتاده ... هم آن روز و هم پس از آن هر بار كه به يادش مي افتم ( هر چه زمان مي گذرد از تعداد دفعاتي كه به ياد او مي افتم كاسته مي شود تها عشق پر شورش یادم میماند وقتی از شاملو برایم میخواند یکپارچه اشگ میشد و خیره به من می ماند تا جواب بدهم و من هر بار طفره رفتم . چشمان خیسش از او جلوه ای باشکوه می ساخت اعتراف میکنم تا حالا زنی گریان به زیبایی او ندیده ام  ) از خودم يا در واقع از او سؤال مي كنم كه چرا اين كار را كردي ؟ و اين مجهول فقط براي من نيست هيچكس ديگر حتي خواهران و مادرش هم كه قاعدتاٌ بايد به او نزديك تر باشند هنوز نمي دانند چرا ؟ اين تصميمي بوده كه ناگهاني گرفته و در همان لحظه هم اجراء كرد بود بر عكس ديگران از خودش هيچ يادداشتي به جا نگذاشته تا با آن يا كشف نشانه هاي آن بخواهد چيزي را به ياد كسي بيندازد يا با توضيح دلايل كارش دل ديگران را بسوزاند . ظاهرا توي اتاقش سرگرم خواندن یادداشتهاتی روزانه اش بوده كه حوصله اش سر رفته كار را نيمه تمام رها كرده و..روي ميزش وقتي من رفتم هنوز دفترش روی میز باز بود و با نسیمی میرقصید .حالا فكر مي كنم مي بينم آن قدر او را نزديك احساس مي كردم كه حتي يك عكس هم از او يادگار نگه نداشته ام  تا همه متوجه آن چشم هاي ميشي هميشه نمناك و پر از خنده اش بشوند و بدانند از آن نگاه سرشار از زندگي تنها توقعي كه نمي رفت همين بود . الهام عادلي برايم تجسم عشق و دلبستگي به زندگي بود و هيچگاه هيچ نشاني از دلواپسي خستگي يا تنهايي از او به يادم نمي آيد . سرشار از شور زيستن به نظر مي آمد و تا لحظه آخر هم هيچكس نفهميد در پس اين ظاهر سر خوش چه غوغاي غريبي بر پاست و حالا مي بينم ماهر ترين بازيگري بود كه اين همه مدت ( 3 سالي رفيق صميمي من بود هفته ای دو بار به بیمارستان می آمد و با هم کلی حرف میزدیم و نهار میخوردیم و میخندیدیم  يا من گمان مي كردم صميمي هستيم ) با اين ظرافت درونش را از من و ديگران پنهان كرده بود . مي توانست مثل همه با نق نق هاي روزمره درد دل هاي ابلهانه و حرف هاي از سر سيري خودش را خالي كند . يا با تحقير ديگران و نمايش فضايل بسياري كه داشت خودش را تسكين دهد. اما هيچ وقت اين كارها را نكرد . صبر كرد آن قدر تا وقتي كه احساس كرد وقتش رسيده ( يا در واقع تحملش تمام شد ) و آنوقت بي هيچ منتي يا افاده و ادايي كه آدم ها براي اين جور كارها در مي آورند و نوعي فخرفروشي است نسبت به آنها كه زنده اند بي آن كه وقت را تلف كند در همان لحظه كار را تمام كرد . اهل كتاب بود. در مناسبتهاي مختلف فقط برايم كتاب مي آورد . حالا در كتابخانه ام يك قفسه فقط مال كتاب هايي است با امضاي او كه آن ها را جدا از كتاب هاي ديگر نگه داشته ام . توي كتاب ها هيچ نمي نوشت تا الان به عنوان نمونه اين جا نقل كنم فقط صفحه اولشان را به يادگار امضاء مي كرد . عاشق و شيداي پروست بود . خط خوبي داشت و اين جمله هاي پروست را يك بار براي من نوشت .حالا نوشته را كه پس از مرگش در قابي به ديوار آويخته ام باز مي خوانم : مشتاقانه آرزوي زندگي ديگري را داريم كه در آن هيچ تفاوتي با آني كه در اين زندگي هستيم نداشته باشيم اما نمي انديشم كه حتي در همين زندگي هم پيش از آن كه به ديگري پا گذاشته باشيم پس از گذشت چند سالي به آنچه در گذشته بوده ايم و به آن چه دلمان مي خواست هميشه و هميشه باشيم بي وفاييم حتي با چشم پوشي از اين كه شايد مرگ ما را دستخوش تغييري بيش از همة تغييرهايي كند كه در طول زندگي به خود مي بينيم اگر بنا باشد كه در آن زندگي ديگر همان خويشتني را ببينيم كه در گذشته ها بوده ايم از او به همان گونه روي بر خواهيم گرداند كه از كساني كه زماني با ايشان دوست بوده ايم اما دير زماني است كه آنان را نديده ايم ... اين نوشته البته پس از مرگش بخش مهمي از دغدغه هاي ذهني اش را فاش مي كند اما آن موقع هيچ نمايشي در نوشتن و اهداي آن نبود . هميشه جمله هاي خاص از كتابها را جدا مي نوشت و برايم مي خواند اما اين جمله تنها جمله هايي بود كه وقتي نيمه شب با تلفن كشفشان را اطلاع داد فردا تابلوي خطاطي شده اش را آورد . من هم راستش تابلو را چندان جدي نگرفتم . شش ماهي گوشة اتاقم بود و خاك مي خورد تا او خودش را بكشد و من به صرافت جمع كردن يادگارهايش بيفتم و آن وقت آن را قاب كنم و به ديوار بزنم . اين عادت هردومان بود كه با كشف هر چيز خواندني همديگر را خبر مي كرديم و يك بار كه من سر خوش از خواندن نوشتة مارکز در فضائل مرگ و زندگی بودم  آن را برايش كپي كردم و بردم ديدم پس از خواندنش هيچ واكنشي نشان نداد جز لبخند محوي كه متوجه نشدم از بابت چه بود .. و بعد در مقابل اصرار من فقط گفت : خوب نوشته  همين . حالا مي فهمم كه آن نوشته تأثير مورد نظر نويسنده را روي او نگذاشته است . در مواجهه با مرگ هاي داوطلبانه آدم هايي چنين راست و درست نتيجه گيري هاي اخلاقي و حكمت آموز قدري تصنعي جلوه مي كند .. ما زنده ها عادت داريم براي تسكين خودمان آن ها را كه رفته اند سرزنش كنيم . اما اينها را براي چه مي نويسم و چه ربطي دارد با سرزمین آبهای همیشه آبی؟ توضيحش قدري دشوار است . يك دليل آن در واقع قولي است كه به خود او داده ام و حالا مي فهمم در لا به لاي اين شوخي اش كه پس از هر اتفاق جذابي به من ياد آوري مي كرد كه آن را به ياد داشته باشم تا زماني جايي بنويسم چه مفهوم تلخي نهفته بود و من درنيافته ام . و اين روزها احساس مي كنم كه هر چه زمان مي گذرد ياد اين خاطرات در ذهنم كم رنگ تر مي شود و جذابيت دوباره نويسي شان را از دست مي دهد . گمان مي كنم كه خاطرات من و او براي ديگران لطفي ندارد . اصلا در اين ميان اتفاق خاصي نيفتاده زندگي عادي داشته ايم كه چيز زيادي براي بازگويي ندارد . براي من تنها حضور او ارزشمند بوده و حالا كه نيست مي بينم خاطراتي كه از او دارم بي حضورش چندان حائز اهميت نيستند كه نوشتني باشند . پس اين نگراني كه همين چيزها هم سال ها بعد از يادم برود آزارم مي دهد . اين ها را بايد بنويسم تا لااقل جايي ثبت شود كه بهترين و تنها رفيق من در 24 سالگي خودكشي كرد و هنوز نفهميده ام چرا . به ثبت اين اعتراف بسيار نيازمندم .جز اين البته دلايل ديگري هم هست كه فكر مي كنم با اين مناسبت جور باشد . به هر حال بيش ترين و سرشارترين لذتي كه از سينما بردم مربوط به زماني است كه با او همراه بودم و با او فيلم ميديدم يا درباره اش با هم حرف مي زديم . گاهي بهترين لحظاتي كه با هم داشتيم با سينما و حرف سينما پر مي شد . براي او هم آن چه در فيلم ها بود اگر تأثيرش را مي گذاشت بدل به بخشي از زندگي مي شد . اعتقادي به سينما به عنوان رويا و خيال نداشت . آن چه را مي ديد همچون حقيقتي باور مي كرد كه مي خواست عين آن  زندگي كند . احوال غريبي كه تنها در او ديدم و با او توانستم درباره اش حرف بزنم . او كه مرد، تنها شدم و از او و سينما فقط سينما برايم مانده . حيفم مي آيد در سرزمی آبهای همیشه آبی كه براي من عين زندگي بود يادش و نامش نباشد . اگر مانده بود تولدش را در سرزمینم  جشن مي گرفتيم با قدم زدن در خيابانها و از فيلمها و زندگي حرف زدن آن وقت ديگر نيازي به نوشتن اين چيزها هم نبود.  او همیشه نگران ملکه سرزمین بود . میکفت سزار واقعی را باید بعد از با ملکه بودنش ببینیم . این روزها و این شبها مدام یاد اویم . نمیدانم الان به من چگونه نگاه میکند و این ندانستن دارد آتشم میزند . الهام زنی بزرگ و با احساس بود اگر می بود حتم که یکی از بهترین سینماگران ما میشد . اما او از پا در آمد . میگفت : من در برابر همه چیز قویم جز اکسیر عشق !    

 

 

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه هفتم مرداد 1384زمان 18:51  امپراطور ژولیس سزار  |