یادداشتهای امپراطور

سزار حرف میزند !

دانی حرف میزند !

منو درک نمی کنه ، فقط به فکر خودشه ... امروز دوباره همون حرف های قدیمی رو تکرار می کنه ، مثل من که نام اونو تکرار می کنم . می خوام بهش بگم که خودم خواستم دنبال تو بیام و در تپش های قلب نا آرامت تکرار شوم . دیگه دارم سینما رو فراموش می کنم و بی قرار تو می شم . تنهایی و بیش تر از اون فکر غربت چشم های زیبایش مراعذاب میدهد ، در فکر اینم که به خاطر یک لحظه غفلت رنگین دنیای مرا به هم ریخت . هیچ کس باور نمی کند که او ، مرا این گونه نا آرام ساخته و زندگی امروز و فردای مرا از آن خود کرده است . کاش اصلاّ دست های کوچکم به تمنای نگاه های پرسش گر او بر نمی آمد . روزهای سرد من فدای دست های گرمش .روزهای سرد و تاریک من ارزش حتی یک لبخند او را هم ندارند ، این را به خوبی و به روشنی درک کرده ام . فقط قلب بی قرار من از پی نگاه های گرمش به تمنای یک لحظه بر می آید . کاش در کنارش بودم . از من چه مانده ، پس از سال ها تنهایی و غربت ، جز یک دل شکسته و مغزی آشفته ، روحی سرگردان و افکاری در هم ، جز تنی خسته و رنجور و ذهنی بیمار که همه را مدیون توام . آیا هنوز هم می توانی مرا بی قرارتر کنی؟. نمی خواهم او را و تن بیگانه اش را وارد روزمرگی های خود کنم ، چشم های معصومش و تن بی گناه و دست های پاکش مرا از این کار بر حذر می دارند . آن قدر دوستش دارم که امروز و فردای خودم را فدای دیروز نامعلوم و گنگش کردم . کاش تضمینی وجود داشت . آیا می تواند فردای فدا شده مرا تامین کند ؟ آیا چون گذشته کنارم می ماند یا نه ؟ تنم سرد است و بی قرار بوییدن او.خیلی وقته که می خوام باهاش حرف بزنم ، اما نمی شه ، ترس از رسوایی و یا شرمی کودکانه... چه فرق می کند مهم فاصله هاست ... فاصله ها . شاید باور نکند ، حق دارد من قول داده بودم ، قول داده بودم که تا آخر این ننگ او را تنها نمی گذارم. گفته بودم صبر ، اما چه سود ؟ صبر هم از من روی گردان است . کاش او را ندیده بودم ، کاش درست اندیشیده بودم و کاش دوباره فرصت داشتم ... اما افسوس ... باید این دفعه با خودم و احساسم که با اون طرفه رو راست باشم و به خاطر لذت های کوتاه زودگذر تسلیم احساسات رنگین او نشوم.در فکر او و چشم های بی گناهش هستم ، به بدبختی های خود نمی اندیشم و حتی اصلاّ برایم مهم نیست که چگونه و خودخواهانه مرا به بازی گرفت . می دانم و ایمان هم دارم که حرفهای ساده ی کودکانه ما تضمینی برای آینده ی تاریک و مبهم و سردمان نخواهد شد . باید بیش تر فکر کنم و تصمیمی استوارتر بگیرم . آن قدر استوار که تردید های کوچک در آن خانه نکنند . زندگی من بازیچه ای شد در دست های او.می دانی وقتی او را می بینم و یا صدایش را می شنوم ، قلبم تندتر می تپد ، دست هایم شل می شود ، پاهایم سست می شود و تمام تنم سرد سرد می شود و آنگاه من می مانم و فکری تهی و جاده ی بی انتهای عاشقی که مسیر هر روزه ی من است . شب در مقابل او از زیبایی و عاشقی کم می آورد و بهار به تمنای دل او برمی خیزد . دیگر از من در مقابل شکوه و عظمت بی پایان او چه باقی مانده است ؟ جز تنی خاکستر آلود وجسمی که ارزش نگریستن هم ندارد . تو فکر می کنی من در مقابل او چگونه ام ؟ باور کن و ایمان بیاور که از من ، منی باقی نمانده است . دلم می خواهد هر صبح چون آفتاب در چشمان سحر خیزش خانه کنم و بر روی پلک هایش سایبانی سازم که اجازه دیدن را در آن جا یابم.و امروز دوباره تپش های بی قرار قلب من بهانه گیر اویند ، دلم در جست و جوی او دیوانه وار سرگردان است . این دختر از کدام تبار آریایی ها بود که مرا این چنین بی تاب کرده است ؟ کدام حرف او مرا این گونه نا آرام کرده است ؟ و دوباره دلم برای یک لحظه دیدن او تنگ است ، من باور کدام نفرین و شعله کدامین خاکسترم که این چنین از درون سردم و تاریک ؟ انسان ها همواره از عشق خود به دیگری دم می زند و پیروزمندانه معشوق خود را به دیگران معرفی می کنند . اما من ، آن قدر از عشق لبریزم که مجالی برای یافتن او در تن ندارم.همیشه آرزوی همچین روزهایی را داشتم ، دیدن او و در میان گرفتن قاب اثیری تنش ، لمس دستانش و خیره ماندن در چشمهای بارانیش و لحن محزون و غمگینش . او مرا تا سر حد مرگ عذاب می دهد و بعد با لبخندی کوتاه که نشانه ی ترحم است مرا وادار به بخشش و ادامه بازی می کند . کاش دیدارهای کوتاه ولبخند های زودگذر او را از من نمی گرفتند ، کاش مجالی برای اندیشیدن بود و کاش فرصتی برای رهایی بود ... . و قلبم را به چشم های او گره زده ام ، چشم هایی که در پشت آن خدا می داند چه جادویی نهفته است ... و من خیره به صورت او ، در پی شبنم های روانش سرگردانم ... . کاش با او راحت تر بودم و حرفم را به او می گفتم یاد داستانی افتادم .داستان درباره كوهنوردي است كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره پس از سال ها آماده سازي خود؛ ماجراجويي اش را آغاز كرد اما از آنجا كه آوازه فتح قله را فقط براي خود مي دانست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا رود او شروع به بالا رفتن از قله كرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد؛ تا اينكه هوا تاريك تاريك شد سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود و كوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود همه جا تاريك بود و ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد در حال بالا رفتن بود ، فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد؛ در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد  اذبه زمين او را در خود فرو مي برد ؛ همچنان در حال سقوط بود در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن او هجوم مي آورد ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ را نزديك خود مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده بود او را به شدت مي كشد ميان آسمان و زمين آويزان بود ؛ فقط طناب کوهنوردي بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند
خدايا كمكم كن!
خدايا كمكم كن !!

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي؟
-خدايا نجاتم بده
-آيا ايمان داري كه من مي توانم تو را نجات دهم؟
-بله؛ باور دارم كه مي تواني
-پس طناب را كه به كمرت بسته اي قطع كن ؛ قطعش كن!!

لحظه اي در سكوت سپري شد كوهنورد دست را بو سوي طناب برد تا آن را قطع كند ولي… و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توانش طناب را بچسبد
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ؛ فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين!!!

وما چه طور؟؟؟
چقدر طنابمان را محكم چسبيده ايم
آيا اگر روزي بگويند قطعش كن ؛ چه مي كنيم؟؟؟
آن را بيشتر مي چسبيم؟؟؟

چقدر دلم برای خودم تنگ میشود . باید راهی پیدا کنم باید خودم را از تصورات اندوهگینم خلاص کنم . باید سرزمینم را دوباره بازسازی کنم . باید با سزار حرف بزنم . دانی بودن برایم از سزار بودن سخت تر است . امروز رفتم جلوی آینه و به خودم گفتم :

- هی دانی چیکار داری می کنی ؟ حالت خوبه ؟

یه مریض دارم که مبتلا به آلزایمر شده و بچه ها برای اینکه از دست حرفهای پرت و پلاش خلاص شدن اونو پرت کردن گوشه بیمارستان و رفتند . امروز بار پنجمی بود که معاینه اش کردم . دستمو گرفت و گفت :

- آقای دکتر چرا هر روز برای من یه دکتر میفرستین ؟

بهش گفتم : نه خانم همیشه من بودم . همیشه .

- نه ...اونی که دیروز اومد یکی دیگه بود .!!!

شاید حق با اون باشه و هر روز کسی دیگه ای هستم . شاید . شاید .

چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زاده‌ایم، شهر! و از این توده متراکم نفس‌ها و بخارها و بزکها و احوالپرسی‌ها و خنده‌ها و خوشی‌های متعفن که می‌گریزیم، باز می‌رسیم به کویر! خاک و شن و غبار، بیشتر در زمین فرو می‌رویم، بیشتر به خاک نزدیک می‌شویم، از کویر به شهر پناه آوردن و از شهر به کویر گریختن! و این است سرسام زندگی احمق و رقت بار ما که باید تحملش کنیم و میان این دو یک چند آوارگی کنیم و سپس بمیریم و باز قبرستان، زیر خاک و بالا خاک و پشت خاک و پهلو خاک و سینه پر از خاک و چشم و گوش پر از خاک و سپس خاکِ خاک و دیگر هیچ! کاش اقلاً در دریا می‌مردیم، کاش بجای تابوت و کفن و دفن و کافور و قبر و لحد، هرگاه که مرگ به سراغ ما می‌آمد، نزدیکانمان، نه، دوستانمان ما را بر قایقی می‌نهادند و بر دریا می‌انداختند، و به دست موج می‌سپردند تا ما را بشتاب از ساحل، از خشکی و آدمهایی خشک خشکی دور کند و لغزان بر سینه موج تا قلب دریا برد، تا در آنجا، آنجا که آسمان از هر سو بر دریا فرود می‌آید و جهانی دیگر می‌سازد، تنهای تنها مرگ را دیدار می‌کردیم. ساکت و زیبا و آرام. بی‌شیون و نوحه و زاری و قیل و قالهای راستین و دروغین عزاداران و تشییع کنندگان و مراسم غسل و کفن و دفن و سرخاک و تعزیه داری و شب هفت و لباس سیاه و گذاشتن ریش و غیره و غیره که همه دست در دست هم داده‌اند تا مردن را زشت کنند و تنها حادثه صمیمی و صادق و جدی و پاک و عظیم حیات ما را بر روی این زمین بیالایند و با پست‌ترین تصنع‌ها و پیرایه‌های غلیظ و منفور زندگی در آمیزند.شگفتا وقتی که بود نمی‌دیدم، وقتی می‌خواند نمی‌شنیدم .. وقتی دیدم که نبود .. وقتی شنیدم که نخواند .. چه غم‌انگیز است که وقتی چشمه‌ای سرد و زلال در برابرت می‌جوشد و می‌خواند و می‌نالد .. تشنه آتش باشی و نه آب .. و چشمه که خشکید‌، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید .. تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش.
و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می‌گداخت.خدای من چقدر پراکنده حرف زدم . درست مثل خودم مثل ذهن پریشان و آشفته خودم . دانی ...تو داری چیکار می کنی ؟ بس کن مرد . بس کن . زبان در کام بگیر . اینجا جای تو نیست . اینجا مال ژولیس سزاره امپراطور سرزمین آبهاب همیشه آبی . دست بردار ...دست بردار ...

اما نه ...نه ...نه ...بازم میخوام بگم .شاید دیگه فرصتی نداشته باشم . دوستان خوب من برای این به اینجا میان که سزار رو ببینند . اما امروز دانی داره از موقعیت به نفع خودش بهره میبره.

من فکر میکنم 1-

:همه انسانها، تخم مرغ هستند

،من هر چه انسان دیده ام که شکسته است

...توی او زرد بود

من فکر میکنم

توی همه انسانها زرد است؛

من فکر میکنم که

انسانها

همه

.تخم مرغ هستند

2- مرگ ضربزرگ در زندگي نيست .ضرر بزرگ در زندگي آن است که وقتي زنده ايم چيزي در درون ما بميرد .

بزرگترين لذت در دنيا انجام کاري است که ديگران مي گويند نمي تواني........!!!

اعمال شما ناشي از تصوراتتان مي باشد

رفتارهاي شما از انديشه هاي شما سرچشمه مي گيرند

و هر رفتار به دنبال انديشه اي

که از آن نشئت مي گيرد بروز مي کند

زندگي اسم نيست در واقع زيستن است.عشق نيست عشق ورزيدن است.رابطه نيست

ربط يافتن است. آواز نيست آواز خواندن است. رقص نيست رقصيدن است.

بيا لبخند بزنيم

بدون انتظارپاسخي از دنيا .

و بدان كه روزي آنقدر شرمنده مي شود.

كه به جاي پاسخ لبخند ، به تمام سازهايمان مي رقصد

باور كن .

3- قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با اموا ل من هر غلطی که خواستند بکنند .

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به عاشقانم ندهید .

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.

به بیمارانم بگوئید هرگز خوب نمیشوید . بی خودی وقتتان را تلف نکنید . به خانم جانم بگوئید . من فقط منتظر تو هستم .

اما بهارم . هر چه دارم مال اوست . و من میدانم همه آنها را دور خواهد ریخت . مهم نیست بهار عادت دارد .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 20:13  توسط ژولیس سزار  | 

خطابه 2

 

1- خطابه ي خاک

 

اکنون که نيستي و غيابت به ارتفاع خاکي ست که بر سر مي ريزم و وول مي خورم در اين خاک ، آلوده از چرک و پس مانده نامردان که در رگهام فرو ريخته اند و اکنون که خدایان بر خرابه هاي سرزمینهای شما زوزه مي کشد ، تو نيستي .

اين خاک ها ، اين سنگ ها تبار تو اند و دودمان تواند که تو خاکي و دودمانت خاک و دودمانت زير خاک و من خاموش .

گريه ديگر ارتفاعي نيست که بخواهم به بلنداش بپرم و بال هام که چسبناک از دلنگرانی که نمي توانند ، بپرم .

باد بر خرابه ها مي گريد .

باد گريه مي کند  و کوچ آغاز مي شود و تو که نيستي از سمت امتداد نگاه من نمي آيي تا آمدنت را در قاب پنجره به فال نيک بگيرم و از ارتفاع تو ، و از ارتفاع مرگ بپرم ، پيش از آنکه اين چرکابه از قامت ديوار ها بالا بکشد خودش را و نفرت مرا ...

که پر مي شوم و خالي مي شوم و پر مي شوم و خالي نمي شوم از اين نفرت ...

خالي نمي شوم از آن کفر که تو بودي ... و خدایان زوزه مي کشند .بر لبه ي شب ، بر ديواري شکسته ، زوزه مي کشند و ريش انبوهشان تکان مي خورد ...

با تني شکسته و واکسي بر روي دودمان تو نشسته ام و تنها مي توانم در مختصات نگاهي خيال کنم که تو را هرگز بر لبه ي روز نخواهد ديد ، با آن دو چشم ِباز مانده ي روشن که به تيرگي مي گرايد در معرض هوا و در معرض مرگ ...

با آن دو چشم باز مانده که بازي نمي کنند و در آنها ديگر از دروغ و شيطنت نشاني نيست .

آن دو چشم باز که نمي بينند مگر مرگ را .

آن دو چشم باز که هرگز در چشمان من نخواهند نگريست  ديگر ...

و در چشم دشمن نخواهد نگريست ديگر ...

من خسته ام  و در ميان مويه ها و خطابه ها خواهم زيست . با مويه ها حمام خواهم کرد تا تکه هاي واکس پوتين ها را پاک کنم .

ليدي مکبث غمگيني که لکه هاي واکس بر تنش و لکه هاي واکس بر روحش نشسته و پاک نمي شود ، اما مي شويد .

خطابه هاي من دايره هايي خواهند بود که مرکزشان تويي .

من موج مي زنم و خطابه هام از تو آغاز مي شوند .

بر نگرد .

پاک نمي شوم ...

  

2 . خطابه ي آتش

 

اي مردم !

با شما نيستم که از جنس من نيستيد .

رو به باد حرف مي زنم که شعله هام از اوست و از اوست که مي رقصم . براي او و در او مي رقصم که پلک هاش بسته است حالا ولي هرگز نمي خوابد .

با توام اي باد !

اين مردمان سايه هاي ناقص خويش اند . تعريف ناتمام خود که مي دانند و نمي دانند . آنچه مي دانند باور نمي کنند و گوش اند ، بي دهان .

از گوش ها نفرتي در من است و از« آري » .

من بنده ي « نه » هستم و بنده ي آن کسي که «  نه » مي گويد .

اين مردمان گوش اند و بر چهره هاشان طرحي جز آري نيست .

بر لبه ي روز رُسته اند اما شب بر جان شان نشسته است و در دهان شان . در چشم هايشان تعجبي نيست گويي تمام جهان ، همواره چنين بوده است .

اي باد اين شعله ها تجسم من اند که استيصال از يافتن حبابي براي تنفس در برهوت اين آبگير ، مشتعلم کرد .

پس نامه اي نوشتم از دود که در راه است . در راه است تا چشم آن که بالاترين است . و تا چشم آن که بالا مي خواهد .

از آغاز اين راه ، سايه هاي خاموش اين مردم انتهاي راه را نشان مي داد . چون تابلوهاي سرنوشت که بر جاده ي «  تو»  نصب کرده باشند . در خود و با خود مي روي ولي آنان چنان در تو و با تواند و چنان تنهايي که راه به بيراه مي رسد و هدف به پوز خند . پس راهي به بالا بر مي گزيني و چون راهي نيست ، دودي ، نامه اي روانه مي کنم که سخت بر چشم بالا بنشيند و ببينند .

حالا ناچارند ببينند . «  نه »  را ببينند . نه فقط ديدن ، که ناچارند آن را نشان دهند و بگويند . حالا من آتشم و با آتش آنان را که عمري در من و حريم من پا گذاشتند ، پس مي زنم و پا به حريم شان مي گذارم .

حالا باد شعله هاي مرا با خود خواهد برد و زمين گرم خواهد شد و آب عروج خواهد کرد .

من امپراطورم . ژولیس سزار . مردی میان خودش و همه کسانی که نفرتشان نه از او که از سیالی اندیشه اوست . منم من حاکم این سرزنیت همیشه آباد . پرموج و رقصان و سخت اندوه گین . خدایان به وقت سرشت من از شادی کم داشتند و به جایش از گلی که با خاک قبرهای گمنام سربازی عاشق و اشگ دیدگان زنی منتظر پرداخت شده بود . سرشتندم و خلق شدم . و هستم و میخواهم که باشم . باشم و باشم  .

خطابه ي من آتش ، رسالت من دود است .  و مرامم عاشقی است

  

3 . خطابه ي آب

 

اين نام مقدس را که به ياد خط تو بر آب مي زنيم ، بر خود مي زنيم ، و خواب نيست ...

خواب غايب ست و تن غايب .  کور و کر و لاليم و بي دست و پا ، پس در ساحت اين کلمات و خطابه ها تن پوش کهنه ي آوا ها بر تن مي کنيم و موج مي زنيم .

ما بي تو ، با توايم و در توايم و در تو پنهان ، در تو و در خود . عمري به کار ثبت جهان بوديم و اينکه به کار ثبت تو، که ثبت کرده اي ما را بر کتيبه ي زبان .

با تو ايم اي چشم ثاني !

خالق ثاني !

پس چشم باش و نپذير !

زيرا جهان همانست که تو مي خواني وهمانست که  تو مي داني !

دمي در چکاد ذهن تو گام مي زنيم و باز به زير مي آييم که ما را ديگر گونه مي بيني و ديگر گونه مي خواني و ديگر گونه مي سازي ... پس حقيقت ما نزد توست ، و اين صور فاني  تا دمي که بر کاغذند و تا نخوانده اي وديعه اند نزد ما. پس جان مي سپاريم و لحظه اي – عمري –  بعد به دست تواناي تو رستاخيز مي کنيم . رستاخيز مکرر .

ما دايره هايي هستيم در خود . آبيم و موج مي زنيم . بي شکليم و شکلمان همانست که تو در ظرف مي ريزي . تن مي سپاريم به تو . به خيالت . قطره ها ايم در هم يکي و در تو يکي . صدايمان با هم است . نفسمان و دردمان که اوست که تويي . اي تولد مکرر ما !

با صداي تو بر مي خيزيم . با صداي خواندن ات که مي خواني . ما را مي خواني و از آبشار گلويت فرو مي ريزيم و صداهامان بي گوشه و مورب و آرام . سر مي خوريم با هم ، از هم ، بر هم ، در هم ، سر مي خوريم و از گلوي تو مي ريزيم .

سرگذشت ماست دايره . در متن مي چرخيم و تو که مي خواني از متن به چشمان تو مي رويم و از ذهنت به گلويت و فرو مي ريزيم .

حاشا ! آلودگي در ما راه ندارد . پس زمينه مان سياه است . پاک نمي شود . شسته ايم ، پاک نمي شود .

مي زايد سياه و مي ماند .

در دل سياهي باليده ايم و در دل سياهي راست مي گوييم ، آنچه مي پنداريم راست است و تو نيک مي داني راست چيست .

پس راست بخوان که راست تويي .

چشم خداوند !

  

 4 . خطابه ي باد

 

مردم !

اينک منم ، باد ، باد هرزه ...

هرزه ام ، خودرُويَم ، در خود و با خود مي رُويَم ...

با اين همه نيک مي دانم که از شما و در شما بودم و چون شما ، تنها ؛ تنها تفاوت ما در آنست که  من بازي نمي دانم ، تنهاييم را صورتکِ لبخندي پنهان نمي کند و چون شما در برابر آيينه براي خود ،  بازي نمي کنم .

نيک مي دانم ژرفاي اين تنهايي را که بار ها انديشيده ام که در اين آن در تمام کيهان حتي يک تن ، دمي به من نمي انديشد ، به هستي و چرايي و چگونگي من ، پس سخت تنهايم و تنهايي ام را پاس مي دارم .

بر آتش و در آتش مي وزم و نمي سوزم و خاموش نمي کنم ، ما به کار خويشيم ، هر يک به تنهايي خويشيم و نيمه ي ديگري .

مردم !

بر هرزگي من افسوس خوريد و نفرين کنيد ، زيرا که نيک مي دانم نفرين شما نردبان من است براي نيل به خويشتن ، هرچه از شما دور تر به خويشتن خويش نزديک تر و به او که در من است و در اويم .

بر بازي تان افسوس نمي خورم که فلک بي بازيچه به انديشه نيايد و دواير اتفاق دور مي زنند بيهوده ، همواره بر گرد آنکه بازي مي کند و بازي مي خورد که نمي کنم و نمي خورم ، افسوس نمي خورم که شما هم به کار خويشيد ، بر گرد خويشتن دور مي زنيد بيگانه با خويش و بازيچه هايتان را خوش مي داريد بر گردتان و هر لحظه مي پنداريد در کار آفرينش جهانيد ، من نيز ...

من نيز به پندار خويشم ، اما در کار باز آفريني جهان نيستم که آلوده  و پست مي بينمش، چونان که خويش را ، پس به کار باز آفريني خويشم و رسيدن به حضور خويش در غياب تن ، که اکنون است .

اکنون بي دمي درنگ ، سخت ، در حضور خويشم و غياب ، غايب است و در حضورِ حضور ، سخت خرسندم .

اکنون که هر يک به کار خويشيم ، نه پندي دارم و نه پيغامي ...

 مويه هاي باد نيز دوايري ست که « او » مرکز آنست . سنگي در آب که « هستي » ست و نيرو، که موج بر مي دارد و از آن گريزي نيست . نشنويد چه مي گويم و بگذريد .

بگذريد از من و در من که بادم و هوهويم به هوهوي جغد مي ماند که بر خرابه ي آرزوهاي مردمي مي مويد که در آرزويش ، مردم او بودند آنگاه که هرگز در ميان شان  نبود .

5- خطابه ی بهار

گل هايي كه به مويت زدم پروانه ها را به سمت تو مي كشاند .  صفحه ، آرام مي چرخيد . دست هاي مرا به كمال مي رساند دست هايت گردش . عطر ميخك . صداي به هم خوردن جام ها و آهنگي مواج درفضا . درونم در آينه مي شكفت آفتاب . تو ميان حلقه ي دستهايم . آن سوي تر قدمت استخوان ها را  حساب مي كردند و نمي خواستند بدانند ميان دنده ها قلبي مي طپيده . متر مي كردند . كنار خانه تاريكي ماند آفتاب زير آوار . دست هاي خلاق . كتاب و پيچك و گيتار. زير آجر و سيمان . واژه ها را از طناب  مي آويختند تا رسيدن به دهان هاي بي فرياد . مي خواهم پرنده شوم .  كسي گفت : اما اندام انسانيم نمي  گذارد . و ديگري مي گفت : مي خواهم نسيم بسازم تا بر آ ن بيارامم  اما توفان درختان را از ريشه برون مي آورد . آيا با خودم حرف مي زدم؟ خواب مي ديدم؟ استخوان هاي پوك را لمس كردم و با خود گفتم
در جهاني كه علف را سوخته مي روياند ديگر چه مي توان گفت . جايي كه كلمات قطعه هاي اسقاط  ماشيني كهنه اند مي رقصيديم . سرت بر شانه ام بود كه ناگاه در را شكست با مشت كوبيد بر صفحه ي گرام  . و بال پروانه را در دستش مچاله كرد . در رويا و بيداري  بارها اسم تو را صدا زدم به ياد آوردم
با گيسو و لب هايت بارها به كرانه هاي دور سفر كردم . از گرداب صورتك ها گريختم  و در كنار آبي چشم هايت درهاي بسياري به سرزمين هاي بكر گشودم . گور بي نشان از آن كه بود؟ .
با فرچه آهسته خاك را از اطراف اسكلت كنار مي زدند . سايه هاي ترك خورده . خود را از روي جدول روزنامه عصر جمع مي كردند . پرده ها را مي كشيدند . و صداي ترانه هاي كوچه بازاري را بلند . قله هاي تنت تنگ شده بود دلم براي هواي تازه براي واژه هاي جواني كه از ذهنت مي روييد . صداي نوار را بلند كرده بودند . و مي رقصيدند، بر تباهي پهناور . چشم به راه نوري از ملكوت آوار درون . جغرافياي چشم هايم  پيچ و تاب مي خورد . گرفتار تبي سخت شده بودم . به خوشبختي گياهان حسرت مي خوردم . و رنج مي بردم زيرا نمي توانستم واژه هاي سنگي را به پروانه اي مبدل كنم . صداي كندن گور مي آمد . باور نمي كردم . بي تو، تنها با روياهايم زنده مانده ام . در را شكست نت ها پاشيد بر ديوار
و صداي كشيدن اندام تو برخاك... تنها رد سرخ لب هايت ماند برليوان آب و پروانه هاي مرده بر گلبرگ هاي له شده . آينه ام تنها بود . با بيداري چراغي تا سپيده دمان آمدند سايه هاي ترك خو رده به سراغم
گفتند : خاموش مي خواهيم تو را. شكل استخوان هاي بي صدا . و با تيغ جراحي پوست روياهايم را شكافتند.

 

راه تنهاست

          بی عبوری

                     نشسته به انتظار

پنجره خشکيده از ريشه ی نگاه.

                   بهار ميرسد

با سرفه های خشک اش

                             و سرمای کم جان اش

                 بهار ميرسد

تلخی باران

لباس های من

                و ياد آنکه همـــــــه چيزم بود.

               بهار ميرسد

به تنهايی راه نمی انديشم

راه را با قدم هايم

                      ريز ريز ميکنم

ترانه ای ميخوانم

                    موج

                         موج اشک

ترانه ام آغشته به بويش

                              نکاهش

                                      خنده اش،

ترانه ام را می گـِـريم.

راه تنهاست

               بی عبوری

نشسته به انتظار

          و

            همچنان

                     من

                       باران

                             راه بی پايان

           و ياد آنکه همه چيزم بود

                            بهار... *

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 17:11  توسط ژولیس سزار  | 

کار مشترکی از من و خانم جان

گرگ صفتي در پوست آدمي كه ظاهري  با شكل انسان با دو دست و دو پا و...دارد... اما افق ديدش آنقدر كوتاه است كه به نظرم تنها به گام بعديش بسنده ميكند  . جالب آنكه او تنها آموخنه است كه همه را از منظر افكار كوچك و مبتذلش ببيند . مثال كافر همه را به كيش خود ميخواند مختص براي اوست . و باطنش از هزار خوي حيواني در عذاب و آتش است . سرزمين آبهاي هميشه آبي تا به حال چنين موجود منحوسي را به خود نديده و نخواهد ديد . شرمم مي آيد كه اشاره اي كنم تا بداند و بدانيد كه روي سخنم با چه موجود پليد و ديو سيرتي است . حسادت آدم بودن راه بر گلوي او بسته و به جاي كلمات معمولي و ساده هر آدم ابتدايي – واژه هاي مضحك را نشخوار ميكند كه بودنش را به رخ ما بكشد !!! . كسي از همين قماش در اطراف محيط من پرسه ميزند شبح وار ! ...حال مصادق اين آدميزاد نما مرد جواني است ( پوزش كه نام مرد بر او نهادم ) انسانك بي نوا و قابل ترحمي كه بي نصب است و حيف كه دختري جوان را در قيد خود دارد .

خانم جان – قصد بر اين داشت كه براي دختر راه و چاه را به گفتار شفاهي نشان دهد . اما به اصرار من قرار بر نوشتن شد . او گفت و من مفهوم حرفهايش را در نامه اي گنجاندم و به مخاطبم كه آهويي در صيد صياد بي مرامي است دادم . و پس از آن بيراه نديدم كه آن را عينا براي شما دوستان خوبم بياورم . اگر چه طولاني و فاقد جذابيت نوشتاري است . اما به خواندش مي ارزد . و اين قسمت اول آن ...تا بعد :

دخترم نازنینم من سخت نگران توام و وقتی سرگذشت سخت و پر پیچ و تاب تو را شنیدم دانی را موظف کردم که صحت و سقم آن را تائید کند و پسرم بعد از تحقیق برایم توضیح داد . میخواستم که با تو حرف بزنم و اما این پسر نگذاشت و حالا مجبورم برایت بگویم تا دانی بنویسد .

آنچه بر من مسلم  شده و در اين مدت به جستجوی احوال او برآمده ام آنست که گاوی که به کهنه خوردن عادت کرد ديگر سراغ شخم نمی رود ، مخصوصاً که هرگزهم او رابه کاری نکشيده باشند .

ديگرآنکه :((اصل بدنيکونگرددزانکه بنيادش بداست،تربيت نااهل راچون گردکان برگنبداست)) و اين از آن  آهن ــ  زنگ  زده هايی است که هرگز صيقل  نمی پذيرد و مطمئن  باش که  هرگز  هم شمشيربرنده ای نخواهدشد زيرا زنگ وموريانه تااعماق وجودش نفوذ کرده است.اگربپذيری و ازمن دنيا ديده قبول کنی ،هرچند شايسته نيست که اين پيشنهادازجانب مادر بزرگي به فرزندخود بشود، بر خلاف رأی مادرت که درغياب وحضورترابه پايداری اين مرد توصيه ميکند ميخواهم به توتكليف کنم که هرچه زودتردامن ازمهراين مرد درپيچيده رشته محبت خودرا ازاومنقطع نمائی وبه  حال خودش وا بگذاری و تا يک  بچه ات دو بچه نشده گرفتاريت  صد چندان  نگرديده  سر خود بگيری و آينده ديگری برای خويش  اختيار کنی و مطمئن بدانی  اين محبت ها  و فروتنی ها  و اشک  و گريه ها  و جهود بازی های او هم ساختگی و مصلحتی می باشد که سگان از ناتوانی مهربانند، وگرنه سگ کجا و مهربانی ، جوان هرزه ای که عمری  به  بيکاری و بطالت و خودسری گذرانيده  نه تربيتی  ديده  نه معلمی نه مربی فهميده ای داشته نه همنشين فاضلی ديده، گوشت وپوستش بيهوده رشد کرده ، جسم و جانش به خود رائی وخودسری گذشته، نهالی خودرو بوده که درخت تناوری بی مصرف گرديده هرگزديگراصلة باروری نخواهد گرديد وانحناء وانعطاف اورا هيچ حکمتی  مستقيم تواند نمود . واضح است دختری که يا در اثرپيش آمد و قسمت ويا ازجانب بی توجهی و غفلت پدر و مادر دراقل سنين عمر پابه خانه  شوهر گذاشته  در هرحال با او انس و خو گرفته صاحب  فرزندی از  وی گرديده اين پيشنهاد شاق ترين تکليفی است که بتواند قبول داشته باشد،اما از آنجا که به شعور تواميد واثق داشته می دانم  به نيکويی درک  مطالب مادر می نمائی وادراک می کنی والدين اگرچه درباره  فرزند دچار اشتباه بشوند حاضر به بدخواهی او نخواهند شد اين فلسفه را با تو در ميان می گذارم شايد برای تصميم خود در عقيده من نقطه  اتکائی به دست  بياوری . برخلاف گفتة  اکثر علمای  علم  الاخلاق كه معتقدند  بشر پاک  و منزه  و نيکو  خصال وپسنديده  احوال  پا  به عرصة  وجود  می گذارد که اثرتربيتهای غلط وزمان ومکان ومعاشرين نا مساعد و نا همواردارای  خصائص  ناپسند  ميگردد ، من با  اطلاع  و  اطمينان و تجربه کامل به تواظهار می کنم بشر موذی ترين وشريرترين  موجودات روی زمين می باشد که اگر دارای صفات پسنديده ای شده در اثر ترس و بيم ومجازات وتحميل وفشاربه آن مرحله پانهاده است . لازم به دليل و برهان  فيلسوفانه  و پيچيده  نمی باشد که  ذات ثمره  ونتيجه و ابرازات  هر  ذيحيات و ذيوجودی از تخمه و بوته و نهال وکان و معدن آن  مشهود  می گردد ،که نهال گلابی راازميوه آن مي شناسند و گل سرخ را از غنچه آن وجوجه كبوتروشترمرغ را ازتخمه هاي آنان  تعيين مي كنند ، به  اين معنی که  هرگز  بچه  پلنگ آرامش طبع  و اهليت بره گوسفند را دارا  نمي باشد و درخت شاه بلوط توت هراتي نمي دهد وسنگ و جماد کوه  هرگز جهش و تاخت وتاز اسب را نداشته است که درذات هريک طبيعت جوهری جداگانه  ومخصوص به  وديعت  نهاده که بايد آنرابه منصه ظهور رسانند کما اينکه گربه صد وهزار قرن پيش هنوزروبطرف نشيب مي نمايد که   اگر خلاف آن  ظاهر  شود که  با  سالها رنج  هنوز همچنان  دشمن موش می باشد و آب که  ميل جريان به نشيب را داشته صنعت وتربيت هم آنها رامتغير ساخته باشند باز تابه حال خودشان وا گذارند اثرات ذاتي خودرا بروز ميدهند. پس اگر لازم باشد تا پی به باطن حقيقی چيزی يا کسی ببريم  بايد ذات  اصلی وهويت ابتدائی يعنی ماده  خام او  را به  نظر آوريم،اگر چه شير را تربيت کرده  نرمش اهليت گوسفندی آموخته ، درخت هلو را با پيوند سيب متغيرساخته باشند ، از اينرو چون  به کيفيت اخلاقی آدمی نظر می افکنيم از اخلاق و روحيات خردی و طفوليت او پی مي بريم که اين موجود مخربترين و  ناراحتترين و متعدي ترين  موجوداتی است که تاکنون  درشناسائی آمده  است . درنده گوشت خوار نه تنها  ازابتدای عالم تا کنون  غذای خود را تغيير نداده است بلکه  خوی خود  را نيز همچنان محفوظ داشته ، چندان که طعمه خود را به چنگ آورده سد جوع نموده  برايش کافی بوده است که تا وعده ديگر به  استراحت وآرامش پرداخته مزاحمتی برای هيچ موجودی به وجود نياورد. گاو و شتر واسب والاغ  و گوسفند وهرنوع ازاين گروه علف خوارغذايشان همان معلوم شير وعلفی بوده و  می باشد که ازپستان مادر مکيده يا از چرا گرفته باشند و بازی وتفريح وجست وخيزشان  همان حرکات نخستين خلقت آنهاست که همچنان بی کم وکاست انجام ميدهند.اکنون حالات و صفات   و روحيات آدمی و ماهيات و کيفيات و خلقيات طبيعی و ذاتی کامل يک موجود دوپا  را  به  نظر آوريم :از همان نخستين ماههای ولادت  نه حصری  برای  تمنيات  خود  می داند  و نه حدی  برای خواسته های خود  می شناسد . با گريه های خود به  لباس و پوشش و کلاه و لچک اعتراض می کند و با شيون های خود شير و پستان می طلبد و حرف خود  را به کرسی می نشاند . سه ماهه وچهار ماهه که شد ميل به سر وصدا می کند و رغبت به جقجقه و وق  وق صاحب و قارقار قارقارک پيدا ميکند. هشت و نه ماهه که شد کاغذ و کتاب جر می دهد و استکان بر سر نعلبکی می کوبد و از دريدن و شکستن لذت می برد . يکساله که شد سماور برمی گرداند و پستان مادر را گاز می گيرد و چنگ بر سر و روی اين و آن می زند .  بزرگتر که شد انگشت به چشم بچه های همسال می کند واسباب بازيهای خود را خراب می کند  خود را به گل و لای و لجن می کشاند  و ضرر و زيانهای ديگر  می رساند. به راه کهی   مخرب می کند و سر و صداهای عجيب درمی آورد ودردسر اين وآن رافراهم ميكند. مرغ و خروس ببيند عقبشان می کند  ، تا آنجا که لنگه درببيند سوار می شود، درخت ببيند بالا  می رود، شيشه ببيند سنگ می زند ، خر  ببيند چوب به زيرشکمش می کند، زنبور و گنجشک ببيند  در لانه هايشان راميگيرد. زورش به کم زور برسد اذيتش می کند، کتکش می زند ، رختش را جر می دهد، لب افتاد کارها بلندی وچاه  وحوضش ببيند هولش ميدهد. از درخت بالا  می رود،از پله بالا  می رود،از تير بالا می رود، می درد، می برد ، معيوب می کند ، خراب می کند شير می خورد،پستانک نبات بارهنگ می خورد ، لعاب برنج ميخورد، آب گوشت ميخورد، نان  می خورد ، نپخته می خورد ، خشک می خورد، تر می خورد. نباتی ، جمادی ، حيوانی، بری ، بحری می خورد. به اين می پرد، به آن می پرد. دهانه شتر را می گيرد ، دم الاغ را می کشد ، به رکاب واگن می پرد، پشت درشکه سوار می شود ، به کار همه کس وهمه چيز فضولی می کند. از دعوا شاد  می شود . صيد می کند . عقب درنده و چرنده و پرنده  می دود ، فرار کند عقبش می کند، دستش  نرسد با تير می زند. از مجادله و نزاع و خونريزی خوشش می آيد. از آرامش گريزان می شود ، از آشوب لذت می برد . مجلس بحث وفحص ومشاعره ومشاوره  باشد رو بر می گرداند. زد وخورد وشرارت و رذالت ببيند جلو می رود. دزدی می کند .  حيزی دارد، خيانت می ورزد، از وظيفه و کار می گريزد . حسود است ، بخل می ورزد ، از گرفتاری و  بدبختی ديگران شادمان می شود ، از سعادت و ترقی مردمان رنج می برد ، بر اقويا غبطه  می خورد . فقرا را  می چزاند. حريص است. طماع است. می اندوزد، می ربايد، تعدی می کند ، تجاوز می  کند . غصب اموال مردم می نمايد. نفی  نواميس ميکند، سربه کار ديگران می برد.  درکارهرموجودی کنجکاوی  می کند . بالون باد  می کند به هوا می پرد ، غواص می شود ته دريا می  رود.آخر خشکی را جستجو می کند. انتهای اقيانوسهاراتحقيق می کند. جنگ می کند. ستيز می  کند. خون ميخورد. خون ميريزد . از قساوت کيف می برد . از خدعه وتزوير ودروغ و نيرنگ و زورگويی  فرحناک می شود. شکنجه، اعدام، خرابی، سيل، ويرانی، حريق، زلزله، جلب نظرش ميکند. اينها همه دلالت برروحيه حقيقی وذات واقعی بشر می کند که از آداب و اخلاق عادات روزمره خود به ظهور مي رساند ومارا به کنه جوهر وجودی خود مستظهر می نمايد و می گويد:((ازکوزه همان برون تراود که در اوست)) وشايداين تنها جانوری باشد که تااين حد روحيه تعدی وتخريب داشته  باشد . پس اگربشر را برخلاف آن ملاحظه کرده نظم ونسقی نسبی دراجتماع آن می نگريم جز آن نبوده که ترس مجازات عقوبت مکافات او را بجای خود نشانيده باشد درحالی که سايرجانوران  بدون اين ترس وبيم نظام خود را حفظ می کنند . حال که چنين است وآدميزاده با اينهمه مربی و معلم و امام و پيغمبر و دستور وتکليف و ترس و بيم و تهديد و تنبيه که اين همه برای نهی منکرات و جلوگيری از ذمائم او مقررگشته است ، هنوز حتی علما و بزرگان وتربيت ديده های آن بسا صادرات   خلاف ازخود به ظهور می رسانند ، کلمه بکن شخصی منحرف صدها افراد  ظاهرالصلاح  را  فاسد  الاخلاق کرده  صد  نکن معلمی از يک خلافکاری او جلوگيری نمی نمايد و هرگاه ساعتی ترس بالا  دست و زور ناظم از سراو کوتاه شود عالمی رابه خاک وخون خواهد کشانيد ، اگربرخورد انسان باموجودی افتد که علاوه بر خوی شرير و خود رأی طبيعی خويش همچنان برخبائث نيز ترغيب شده خودسرتر و آزادتراز آنچه بوده رشد کرده تا به  هيئت مردي چون شوهر تو رسيده باشد آيا مي توان براو اميدوار بود كه خيري از  وي مترتب گرديده انتظار داشت تا همنشينانش راسعادتمند نمايد؟ زهي تصورباطل زهي خيال محال!  بله دختر عزيزم تا آنجا كه از وجنات و روحيات اين پسر پيداست درجبين اين كشتي  نوررستگاري نيست وكسي كه  عمري به مفت خواري و  ولگردي و بوالهوسي وطبق دلخواه زندگي كرده آب چكيده و نان نكشيده خورده ، براي  خرج خود و زن وبچه ، نه بر اشتري سوار ونه چوخري بزير باري بوده ، هر كجا علفي ديده چريده ،  هرجا تخته پهني ديده غلطيده ، روزش به ولگردي و شبش به بي دردي، صبايش به قمار ومسايش به خمارگشته ، لحظه اي تدبير و ساعتي تفكر نداشته وقتش به بطالت و روزگارش به جهالت  سپري شده ، روح طاغيش با تربيت غلط بيش از پيش ياغي گرديده اكنون به صورت پولادي درآمده كه با ميخ آهن بخواهند در آن نفوذ كنند مسلم است جز رنج بيهوده  وزحمت بي حاصل كه باغباني  به پاي درخت خشكيده اي صرف نمايد نخواهد بود وغيراين از خسران وحرماني كه از آن باقي آورد ، درحالي كه اگرتربيت نيز مؤثر بوده به اثر آن معتقد بوده  باشيم ، در حالتي است كه در پاي مستعد آن صرف شود ، اصله باروري بوده باشد تا آن را بارورتر  گردانند. لذا بايد اين مطلب برتو كاملاً مبرهن باشد كه هرگاه به خلاف تشخيص مادر بزرگت وطبق خواسته وتمايل خود  خواسته باشي عمر خود را در پاي اين مرد تلف نمائي جز  آنكه باغباني بوده باشي كه از درخت صنوبر وعرعر ميوه طلبيده بذرخود را در شوره زار افكنده  باشي حاصلي برايت نخواهدبود وجز  پشيماني بي سودي كه از زمان ازدست داده نصيبت گردد بهره اي  نخواهي گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 23:53  توسط ژولیس سزار  | 

پایان یک رویا

سرزمین آبهای همیشه آبی در این روزها غرقه در جشن و شادی و شادمانی و پایکوبی است . ملکه پا به سرزمین ما گذارده است و سزار سر از پا نمیشناسد . امپراطوران همیشه در کنار بانوان خود خوشبخترین مردانند .

نگاهی به افق - افقی در پشت پلکهای تو - تو در واپسین کلمات وداع - وداع در امتداد مرگ - مرگ در دنباله واژه واژه دوستت دارم - جدال و ستیز جمله دوستت دارم در قفای دستهای تو - دستهایت وقتی مرا می خواند - من در هنگامه عاشقی ام - عاشقی در گذرگاه جاده ای سبز - و این است زندگی - زندگی یک امپراطور .

فرمان جدید را امضا کردم :

در هر ماه  - آغازین ثانیه های روز بیستم - موسیقی و نوای دل انگیز عاشقانه های من در تلاقی حماسه های امپراطوریم - پرتو افکند و همه جا را چراغانی کنید برای دمی هر چند کوتاه . هیچ منبع روشنائی سکوت نکند . خورشید و ماه و ستارگان نیز چنین خواهند کرد و زئوس خود به سزار قول داده است که در چنین ساعت و احوال خوشی جهان یکسره بدرخشد . و موجها بر پا خیزند  به بلندای شکوه و عظمتشان و به پهنای بودن و هویتشان ... و ماهیان بر بالهای خود برقصند و زنان و مردان همدیگر را گرم و خالص و صمیمی ببسوند . کودکان لبخند شادمانه اشان تا به آسمان برود . و همه و همه یک صدا بانوی سرزمین را فریاد کنند و از خدایان طول عمر شادی او را بخواهند - که شادی بهارم امید من است . و مباد گره در ابروان زیبایش - و نکند غمی هر چند کوچک آشیان در سینه ای دریا گونش - و هرگز هیچ نسیم اندوهی صورت ماه تاب و خورشید رنگش را خطی نیاندازد . نبینم غمت را بهارم . نبینم بغضت را که آن روز مرگ من است . طاقت هزار روز در کویر ستیز کردن و سالها در تشنگی و گرسنگی غوطه خوردن و ماهها اشگ ریختن را دارم . اما تاب یک لحظه آه دردناک تو را هرگز . بهارم تو زندگی منی . نفسهایم در دم و بازدمش یکسره تو را تعریف می کنند . بهارم تو همه رویاها و آرزوهای دور من بودی که امروز صورت واقعی به خود گرفته است . عزیز بانو سزار تمام عمر رفته را به یاد تو و به امیدت سپری کرده و امروز تو تنها انگیزه منی برای همه چیز .

مردمان سرزمین آبهای همیشه آبی :

بر شما تکلیف است و بر شما فرمان میدهم که همانگونه که مرا پاس داشته اید و به احترام از من یاد کرده اید و در قلب تان امپراطوریم را باور کردید . مهر بهارم را بر دل گیرید . امپراطوررا از این پس بی بانویش هرگز نخواهید دید . هر جا که منم او هم هست . به وجود مبارک و مقدسش از این هنگام به بعد در سرزمین ما دیگر هیچ زنی در اندوه زن بودنش نخواهد گریست و مردان از مرد بودن خود افسوس می خورند و در خفا که با خدایان راز و نیاز دارند . گله خواهند کرد که مگر چه کرده اند که زن آفریده نشدند !

و بهار ملکه ابدی این سرزمین الگو و اسوه نماد انسانیت است . از این پس در سرزمین آبهای همیشه تبعیض جنسیت را اعلام میکنم . زنان بیش از مردان ارث خواهند برد . زنان شان قضاوت و داوریشان اجل بر مردان است . زنان تاج سر مردان خواهند بود . که زن آفریده شد تا دوستش بدارند و مرد آمد که عاشق باشد . من خود نیز به بهارم اقتدا می کنم و بر این ولایت بی چون و چرا به خود می بالم .

آغازین ثانیه های روز بیستم هر ماه مصادف است با پیوند و عقد و تلاقی سزار با همسرش . بانوی بزرگ و بهار همیشه ماندنی اش . او در این روز و در این ساعت لباس سپید خود را دوباره بر تن می کند و ما جشن خواهیم گرفت . مبارک باد بر شما این باشکوه و خرم جشن . طعم شادمانی ورود ملکه - بانوی سزار - بهار امپراطور بر کام آرزوهای شما جاودانه باد .

جشن صدمین سال این پیوند خسته و این ازدواج را همین جا با هم به پا خواهیم کرد .

 

ژولیس سزار

 

همسرم - بهار عزیزم - همه نفسهای بودن من - عشق جاودانه ام - زن من ( آه که چقدر این لقب را دوست دارم و از تکرار هزار باره اش خسته نمی شوم ...زن من ...زن من ...زن من ...زن من ....) :

تو بالاترین و ارجمند ترین اعجاز خدایانی . به چشمان درخشان و زیبای تو که اگر نبود تعریف قشنگی حتما چیزی کم نداشت و نارسا و بی مفهوم بود . سوگند ! سزار هماره خدمت به لبخندهای تو را فخر خود می داند .

به دستهایت که آرزوهای من است قسم ! امپراطور در خلسه خیره گی توست که انگیزه برای حاکمیت بر این سرزمین عاشقانه را پیدا می کند .

بهار ...بهار ....بهار ....خدایان زمانی که تو را آفریدند سالها و قرنها در چهره و ماهیت ظاهریت خیره ماندند و به خود تبریک گفتند . آخر این همه زیبایی این همه ظرافت این همه درخشش برای خدایان هم معجزه بود ...

به زیبایی آسمانی ات :

که من خود را لایق داشتن تو میدانم و از این هنگامه همه رفتار و و کردار و گفتار من در پی اثبات این لیاقت و شان است .

بهارم ...زن من !

افتخار لقب شوهری تو برای همه عمرم بس است . تقدیری این چنین زیبا و بلند و با برکتی را در خواب هم نمی دیدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 1:15  توسط ژولیس سزار  | 

یک مرد ...

در این باغ خاک آلوده - که دیوارهایش علیه ماسه های صحرای عظیم گرداگردش به مبارزه برخاسته بود - گوشهای شنوا میتوانستند آوازی ملایم از نهر شعری در یافت کنند که از بستر مثنویهای بلند و رباعیات تلخ می گذشت و در آنها مدح خدایان با پرستش محبوبی ستمگر و بی تفاوت به رنج شاعر همراه بود . هر چه سن مرد بالاتر می رفت - تحمل تنهایی برایش مشکل تر می شد . اغلب اتفاق می افتاد که پاره نانی و خوشه انگوری را که ناهارش بود با مرد دیگر از جنس خودش دردآشنا و بی کس تر و بی نوا تر قسمت کند - فقط به خاطر اینکه مونسی داشته باشد . و یا اگر خودش کلبه ای داشت مردی را که سرگردان بود بر می داشت و پناهش می داد . اما مرد خوابش نمی برد و تنهائیش را با تنفس مرتب میهمان اتفاقیش سنگیتر می دید ...یاری کردن - دوست داشتن - قسمت کردن - امساک کردن - تمام این حرکات برای داشتن یک تماس انسانی - کوششهایی که غالبا و در حقیقت بی ثمر بود . جنبه معنایی تنهایی - که مردی از طبقه او مزیت آن را در نظر می گرفت - به چشم او اصلا نمی آمد . پس وقتی نان و انگور و پناهگاهش مورد استفاده قرار می گرفت - مصاحبان اتفاقیش در ترک کردن او عجله داشتند . این نزدیکیها به نظرشان خطرناک می آمد و آدم غیر معمولی را که تنهایی اش را قسمت می کرد محبت می نمود و در مقابل پاداشی توقع نداشت نمی خواستند . چون اندوه این ناسپاسی به سر می آمد . مرد در اولین فرصت آن را از سر می گرفت . آخرین شغلش - شاعری دوره گرد بود ( این شغل در سرزمین آبهای همیشه آبی است . شاعران در کوچه ها و خیابانها می روند و برای دلهای تنگ و پر از غصه و یا جانهای مملو از شادی شعر می گویند ) اغلب برایش اتفاق می افتاد که با یک هم شغلش همراه شود و سفارشهای نادری را می گرفت همچون توصیف یک لحظه دل نگرانی سزار برای کودکی که ماد رو پدرش را در طوفانی سهمگین به تقدیر سپرده بود . و با همراهش این را قسمت میکرد . به خاطر ذوق و ظرافتش همیشه کار بهتر را خودش انجام می داد - امام برایش اهمیت نداشت که نیمی از آنچه را که حقش بود خودش بر دارد - چون دست کم تنها نبود . همراهش که نفعش را در نظر می گرفت - به مصاحبت مردی قناعت می کرد که حرف زدنهای طولانیش چون لالائی اثر می کرد . دلش می خواست موقع راه رفتن بخوابد . سکوت همکارش - ابدا مرد را ناراخت نمی کرد . او فقط برای خودش حرف می زد و عابران هم راحتش می گذاشتند چون مخاطبی داشت . پس دیوانه نبود و باعث تفریح و تمسخر آنها نمی شد . در حیاطی زندگی می کرد که دور تا دورش پنج اتاق داشت که چهارتای آن را خانواده ها اشغال کرده بودند . کوچکترین و خفه ترین اتاق در تصرف او بود . اولین کوششی که مرد برای نزدیک شدن با ساکنان آن حیاط کرده بود - آخرینش هم بود . خیلی زود به او فهماندند که چون تنهاست مرد عذب آن جمع بود . و می بایست از خانواده ها فاصله بگیرد . و بعد رفتار و حرکات غیر اجتماعیش تمام محاسنش را برای کسانی که دختران دم بخت داشتند از بین می برد . به خاطر ماه مقدس خدایان در سرزمین آبهای همیشه آبی - حالا او امکان یافته بود که از اتاق دلگیرش بگریزد - روزی دو بار به پشت بام امواج دل انگیز دریا برود . صورتش را به جهت باد بسپارد و به صدای قشنگش میدان بدهد و وسعت شناسائیش را از شعر و سکوت تنهایی و درد عاشقی نشان بدهد ...مدح خدایان مگر نمی تواند از طریق اشعاری عاشقانه باشد ؟ قرنها این کار را کرده اند . مگر نه آنکه کلمه عشق فقط در صورتی منزلت دارد که به خدایان و نزدیکانش اطلاق شود ؟

وقت سومین مناجاتش بود ( با دقت به خاطر می آورد ) که متوجه آن حضور کوچک و وسیع و درخشان شد ...چهره ؟ چهره پائین بود و همانطور هم ماند . صبح خیلی زودی بود - پیش از سحر - و آن دو - شاید مثل آدم و حوا - تنها بودند - تنها زوجی که برایش یک شعر عاشقانه هر دو معنای مقدس و مغازله را داشت - هر دو به یک اندازه وسیع و پر معنا . پس از آن روز - خیلی مناجات دیگر هم خوانده شد که هر کدام طولانیتر از دیگری بود و هر مناجات بعدی - اندکی عاشقانه تر از آن مناجات قبلی . مناجات - قلمروی که هیچ قانونی نمی تواند شدت اشتیاق موجودی را برای رسیدن به خدایان محدود کند . وانگهی گوش شنوا می توانست در یابد که مرد به منظور خاصی از عشق می خواند - عشقی که نمیتوانست جز آنچه به خدا می ورزند باشد . زیرا خدایان و حتی پیامبران چه عاقل و چه دیوانه به تازگی هیچ گونه سهمی در اشعار زیبایی نداشتند که مرد در هوای صبحگاهی می پراکند . نگاه های نادری که به پائین انداخته بود - به هیچ نگاهی بر نخورده بود . تازه چرا نگاه کند ؟ از زن چه انتظاری می رفت که ظاهرا زندگی روزانه اش همان قدر از لطافت و احساس دور بود که زندگی مرد از سستی و کاهلی . آیا هرگز او می توانست این کلمات مهر آمیز را در یابد که به ظاهر برای قدیسان و خطاب به مومنان همسایه بود و به رعایت اخلاق و کردار الهه گان می خواندشان ؟ با این همه در نظر مرد این ملاحظات در حاشیه قرار داشت . مسئله اساسی برای او این نبود که انعکاسی از زن دریافت کند یا نکند - چیزی بسیار قطعی تر بود . این منظر سر گرداب از همان ابتدا به هر دقیقه از زندگیش معنایی داده بود . به هر کدام از مرارتهای خلوت سکوت تنهایی اش - به هر کدام از شبهایی که زیر بار سنگین سرمای گناه ناکرده گذشته بود . وای چقدر این مردان عاشق نازک دلند . مردی که عاشق شد تا یک کودک سقوط میکند از بعد سنی و تا خدای یگانه در کسب معشوق صعود می کند از بعد نیرو و توان . خوش به حال زنانی که مردانی اینگونه عاشق دارند . شکی نیست که خوشبخت ترینند . مرد عاشق ظریف میشود و شکننده و قدرتمند و بازوان پر از امید و تمنا . مرد عاشق جمع ضدین است . گاه مهربان است چونان گلبرگهای لطیف یک گل و گاه خشمگین است گوئی گردبادی اسیر صخره ای سترگ . مرد عاشق به غایت حسود و چشم تنگ است . نمیتواند بوی حتی یک مرد را در چند فرسخی زنش تاب آورد . مرد عاشق سیال است و رها - آنقدر که زن را با خود به زیباترین سفرهای آسمانی می برد . مرد عاشق صبور است در عاشقی اش و بی تاب است در نبود معشوقه اش . زنان این را بدانند که مردان عاشق را چونان کودکان در گهواره مهر خود حفاظت کنند . مراقبت تکلیف آنان است . مرد عاشق استعداد غریبی دارد در خیانت - به مجرد اینکه بی مهری ببیند هر چند خرد و بی اهمیت برای مجازات خودش خیانت می کند . مرد عاشق اشگش دم دستش است ولی به دور از نگاه زن .

مرد فکر میکرد که هیچ زنی چون این زن - سرمست از بازی جوانی و عشق - سرشار از طنازی و زنانگی مستی آور - نمی توانست به طریقی چنین قطعی و گسترده بر سر راه تقدیر او قرار گیرد . و چون چشمهایش نمی دید . با زبانی رمز آمیز سخن می گفتند که تنها او می فهمید و جوهر انتقال قدرت ارتباطی حرف به نگاه های ساده بود . نگاهایی که با یکدیگر برخورد هم نمی کردند و با این همه می توانستند حامل مهمترین پیامهای زندگیش باشند .

زنها ؟ آری چند زن را شناخته بود . غولهای بد هیبتی که حرفه ای بودنشان در عشق و دل دادگی دل را به هم می زد . زنانی که خوب آموخته بودند دلبری کنند و ادای عشق را با لوندی و اطوار زنانه و اداهای مضحک در هم آمیزند و از این ملغمه تصویر ریاکارانه و دغلبازانه ارائه دهند . زنانی که خطرناک و مهلکند و به تنهایی قادرند که یک کشور مرد را به زلزله 10 ریشتری بکشانند . زنانی که از ضعف تشخیص مردان و بی سوادی عاطفیشان به نحو احسن بهره می برند و در عین حال میتوانند خود عاشق سینه چاک و مظلوم و کت و بسته هزاران مرد باشند و آب از آب هم تکان نخورد و سر آخر مردان شکم همدیگر را پاره کنند بی آنکه بدانند برای چه ؟ زنانی که خوی وحشگیری و تصاحب بی چون و چرای مردان برایشان یک آرمان دست یافتنی است . اما این زنان در چشم مرد آشنا بودند و این زن را هیچ تشابه ای با آنان نبود . زیبایی و ظرافت زن نبود که در وهله اول نمایان می شد . بلکه آن میل غریب ناشناخته تا سر حد تعهدی عاطفی بود که تنها حضور زن کنار گرداب بر می انگیخت . میل به خواندن ابیات و منظومه هایی داشت که قسمتهای کاملی از آنها را فراموش کرده بود - ولی چون شروع به خواند نشان می کرد . کلمات و عبارات در خاطره اش بیدار می شدند . خودش را قادر می دید که زن را در برابرش بگذارد و چهره اش را با این اشعار باز یافته دوباره ترسیم کند . اعضای بدنش را با زیبائیهای طبیعت مقایسه کند . همانطور که مردان عاشق فقط قادرند اینگونه به ستایش طبیعت در تجلی زن اسطوره ایشان بنشینند . که شعرا از قرنها پیش چنین کرده اند . دهانی چون غنچه گل - چشمانی بادامی - کمان ابرو - خدنگ مژگان - قلب چاک چاک شاعر و... در حالی که مجذوب این افکار زیبا شده بود . ضربه حقیقت و حشتناک را مانند باتونی احساس می کرد . دیگر زمانی به پایان ماه مقدس نمانده بود . به چه بهانه ای میتوانست پس از این به پشت بام امواج بیاید و در حالی که خودش را به باد سپرده بخواند و آن منظر ؟...مرد میدانست که در عمل نمیتواند توقع چیزی را داشته باشد . حیایی که در ابتدا بر رابطه انتزاعی او با زن هاله ای افکنده بود . دیگر قادر به سر پا نگهداشتن بنای شکننده این وابستگی نبود . فکر میکرد باید کاری قاطع انجام دهد . عملی اساسی در جهت واقعیت دادن به این رابطه ضمنا سختش بود که چنین چیزی را رابطه بخواند . پس مدام از خودش و دیگران بی وقفه می پرسید : من باید چیکار کنم ؟ این پرسش غم انگیز داشت او را از پای در می آورد که آورد . و هیچ کس پاسخ نداد و این سردرگمی آخر کار دستش می داد . و خود این را بهتر از دیگران می فهمید . تنها که بود و این عاشقی حجم متراکم تنهایی اش را به بی نهایت رسانیده بود . چگونه می شد گذاشت سر چشمه ای که اینگونه در به خاطر آوردن اشعار و قطعات فراموش شده که همان بدیهی ترین حسهای عاشقانه فرو خورده اش بود معجز کند به خشکی سپرد . شاید برای هم نوعانش این فضلیتها مسخره باشد ولی برای او حتما نبود . مرد که به طور ناخودآگاه تمام زندگیش در انتظار پدیده ای از این گونه گذشته بود . بدون شک خود شاعران هم ساعتهای زلال - لحظات سوزان - روزهای آکنده از نگرانی و شبهای پر تشویش را گذارانده بودند . همانگونه که او - برای آنکه بتواند یک رباعی ساده را از آن همه اشتیاق به پا کند و در کلماتی که ظاهری گمنام داشتند آن همه نیروی آتشفشان بنگنجاند . چنین کرده بود . چگونه می توان پایانی بر چنین پیشروی عظیمی نهاد که در چنان زمان اندکی صورت گرفته بود . به موازات این تفکرات - تحقیر اجدادیش نسبت به زنها - تاثیر پنهانکار این تحقیر از یک سو و کمروئی ذاتیش که عظمت عشقش بر آن می افزود از سوی دیگر باعث می شدند که همه چیز را در یک کیفیت مجازی مبهم قالبگیری کند . از این طریق زن در نوعی احترام فرو پوشیده می شد که از نظر او به طور عادی برای یک زن معمول نبود . با وجود این او دیگر مرد روزهای اول نبود که مصمم به مراقبت از حرکات و اعمالش باشد . میلی دیوانه وار به برخوردی مستقیم او را وسوسه می کرد . از این جهت در مناجات ماقبل آخرش - به خواندن اشعاری پرداخت که در آنها عشق ورزی به طرزی روشن و بدون ابهام بیان می شد . در این شعرها سخن از موجودی بود که مقام محبوب را داشت . و بر غیبت خدایان به علت وحشت شاعر از جهنمی که گناهش به بار می آورد تاکید می شد . و به هنگام یکی از زیباترین تحریرهایش بود که مدتی دراز کناره گرداب را نگاه کرد . به طوری که خطابش مستقیما به آن زنی بود که سر زیبایش با سرسختی پائین بود .

در حالی که به طور نامحسوسی سبک شده بود - دست برداشت - همچنانکه به افق زیبای سرزمین آبهای همیشه آبی خیره شده بود به خواندن سرودش ادامه داد و مشتاقانه آرزو می کرد تا معجزه ای بشود و زن در این افق قرار گیرد . معجزه ای که این وحدت را مسلم می کرد و او میدانست که هرگز اتفاق نخواهد افتاد ... هرگز اتفاق نخواهد افتاد...هرگز اتفاق نخواهد افتاد ...هرگز اتفاق نخواهد افتاد...هر گز اتفاق نخواهد افتاد ...!!!

پس من ! من ! من ! ...چیکار باید بکنم ؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 21:26  توسط ژولیس سزار  | 

یک زن...

مرد و زنی از تبار سرزمین آبهای همیشه آبی . از جنس آب زلال و بی ریا و بی هیچ اندوهی جز غم عشق - زن داستان را برای من گفت و من اینک در قالب نگاه سزار و به روایت سرزمینم نقلش می کنم و این قسمت اول آ ن است تا بعد :

زن :

مثل تمام شبهای تابستان . تب شیروانیهای فرو نشسته بود و سرزمین آبهای همیشه آبی از نفس زدن می افتاد . مرتب تر نفس می کشید . اشیاء همینکه از وارفتگی در می آمدند . خطوط پیرامونشان را در سیاهی سر شب از دست می دادند . موجودات دریایی در خود فرو رفته ای که نان و گوشت و سبزی را توی بقچه هاشان پیچیده بودند . از کنار امواج دیواره گونه می گذشتند و در کام خانه هایی می افتادند که وجودشان را تحلیل می برد و از آنها خمیر یکدست آدمهای آسوده را می ساخت . ساعتی بود که خانواده حقوق خودش را باز می یافت . به مردم گرمای لخت کننده ای می بخشید و آماده شان می کرد تا خود را به دست ملالی آرام بسپارند . زن چون به هیچ یک از این خانواده ها تعلق نداشت . نیرویی مرموز او را از خانه ای که در آن زندگی می کرد طرد می کرد . در حالی که آوازی از جزیره دور دستش زمزمه می کرد . نه دیگر ممکن نبود ...حالا مرد خانه همسایه . بیست و سه مناجات صبح و شب . روی بام امواج را به مناسبت ماه عبرت و استحاله خدایان که آدمیان این سرزمین را فرمان داده اند که در ماهی از سال تنها به عزت و جبورت و شکوه خدایان بیاندیشند و مناجات و نماز و استغفار به جا آورند . خوانده بود . مردی که به اجرای فرمان خدایان در پیوند نگاه امپراطور تنها بسنده داشت و هیچ رسالتی در زندگانی جز این امر روحانی بر دوش نداشت . و زن سخت گرفتار این اصوات ترنم گون آسمانی بود . نیم رخ مرد در چارچوب چشمان زن . روز به روز سر ستون بی روحتری در می آمد . چون در این مدت هرگز این سر سنگی را به سوی او بر نگردانده بود و حتی نیم نگاهی هم به عمق آب نداشت که زن طبقه دوم سرزمین سر گرداب همیشگی ماهیان گرفتار را از بند پیچ و خم گردون دیوانه کننده رهایی می داد . این گرداب - گرداب رنجهای بی پایانش . گرداب دردهای ناگفته به امپراطورش ( درد باید خیلی بلند و رفیع باشد که زن نتوانسته حتی آن را به سزار بگوید ) . گرداب جوانی محکومش . چه سخت بود معنی این جمله : کسی که محکوم باشد به جوانی . و نتواند جوان باشد . این چیزی از محکومیت پرنده ای به آزادای پرواز اما معذور از آسمان ندارد . ازماه مقدس زئوس بیش از شش تا هفت روز نمانده بود . یعنی می شد بین دوازده تا چهارده ...آه سومر ای خدایا تقویم ! ... ( چرا باید من درست در روزهایی حساب کنم که به عدد سیزده می افتد ) حالت دست نیافتنی و غایب مرد . زن را بیش از آنچه بود خرافاتی می کرد و به فکرش دور نبود که خوشبختی اش طلسم شده باشد توسط این آفرودیته که گویی هزاران سال است با امپراطور در ستیز است و این جدال پایش به مردم حتی طبقه دوم هم رسیده است . به خودش می گفت اگر در بین این دوازده - تا - چهارده سرود ( از گفتن کلمه سیزده خودداری می کرد ) چشمهایش را به طرف من برنگرداند ...به طرف من : اگر این نیم رخ سنگی تا آن روز . برای دیدن من جان نگیرد . همانطور که برای آوازهای آسمانی جان می گیرد . برای شکافتن افق . در جستجوی خدایانی که نامشان را چنان عاشقانه می طلبید ...اگر ....اگر...

زن نیاز به تماسی گرم داشت . نیاز به لمس کردن چیزی که تنفس کند . محتاج نوازشی از موجودی که خون در رگانش جریان داشته باشد . دلفین بچه ای بازیگوشی را که در گرداب خواب آلوده دچار بود را به آغوش گرفت . در گوشش کلمات عاشقانه گفت . زیر بال نرم و خیسش را بوسید . چون که بیدار شد بالهای قشنگش را مالید و خودش را از دست زن خلاص کرد و به سوی انتهای گرداب خیز بر داشت . زن به سوی بچه ماهیهای دیگر رفت . یکی یکی را در آغوش گرفت و لمس کرد . کلمات مهر آمیزی از میان سینه اش می شکفت و برای آنها زمزمه وار از چشمه زیبای دهانش روان می شد . و در همان حال امواج را قسم می داد . باد را سوگند می داد که آنها را به گوش مردش برساند ...آیا باز هم مرد با شنیدن عبارات مهر آمیزی که زن اینجا و آنجا - از جمله عظیم عاشقانه ای که می خواست به او برساند بر می گرفت . همان جا باقی می ماند که به وقت سرود بود ؟ ...امپراطور دزدانه او را می پائید و به طور مبهمی آرزو می کرد به جای ماهیها باشد . به یاد نمی آورد چنین وراجیهای دلپذیری را حتی از دهان عاشق ترینها شنیده باشد . آهی کشید که از گور تاسف های مبهمش بر می خاست . تاسف هایی که مدتها بود خاموش شده بودند و هرگز بر زبان نیامده بودند و کلمات عاشقانه زن برای ماهیها در سزار بیدارشان می کرد . آه دیگری کشید و به خواندن گزارشهای مملکتی غرق شد . هر بار که زن امپراطور را به تنهایی نگاه می کرد احساسی به او دست نمی داد . اما چون او را با کسی دیگری به تماشا بود - دلش می گرفت . هرگز نشانه ای - نه تنها از عشق - بلکه از علاقه و توجه عمیق میان آنها دیده نمی شد . هر کدام فرسنگها دورتر از دیگری بود . وقتی مطابقه می کرد . به خودش با اطمینان می گفت که چون نوبت حرف زدن با مرد پیش آید . شبهای دراز خواهد بود - آری شبهای دراز - با نوازش کردن سر داغ و گرم تفکر مرد - با بوسیدن یکایک ناخنهایش که بی شک خودش آنها را تمیز کرده بود - با مالیدن عضلات خسته و کوفته اش - تا نفسش مرتب شود . با لمس لبهای مرطوب مرد پس از سرود خوانی عارفانه اش - از تصور این مرد خواب رفته میان بازوان کودکانه اش - از شدت محبت خفه می شد . اندوهناک به بازی تخیلش ادامه می داد . بر حسب فصل - اگر سرد بود - روی او را می پوشاند و اگر گرمای تابستان بادش می زد . تمام شب را اگر لازم بود . طوری که با واپس زدن پشه ها - هوای خنک ساعتها بر بدنش بلغزد - بر بدن مرد خسته اش - بر صورت محنت کشیده عاشقانه مرد صدها بوسه خواهد زد ...این فکر آخری اشک به چشمهایش می آورد و ناگهان تصمیم می گرفت که هرگز همراه او غذا نخورد . صبر خواهد کرد تا او غذایش را بخورد و زن در این فرصت فقط به چهره مرد خیره خواهد ماند تا خطوط چین و چروک آن رد ماجراهای غم انگیز زندگی اش را حدس بزند و به خاطر آنها غم بخورد و غصه دار شود و هر لحظه آماده خدمت به او خواهد بود . نمک به او خواهد داد . نعنا و ترخان را برایش جدا خواهد کرد ( همانهائی که خودش دوست می داشت ) . اگر صورت نشان دهد که لقمه ای سخت پائین می رود - کاسه آبی را که به قدر کافی خنک نگهداشته - تقدیمش خواهد کرد . چون غذا تمام شود خودش پسمانده ها را - آن چیزهایی که مردش نخواسته - خواهد خورد - پنهانی و با عجله ...چقدر زشت است زنی که دارد غذا می خورد !!!

فکر کارهای معمولی روزانه او را خسته میکرد و به سرعت به قلمرو عشق می جهید ...اگر یکی از دستهایش موقع غذا خوردن بیکار بماند - آن را در دست خواهد گرفت و غرق در بوسه خواهد کرد . شب - شبی که آن همه انتظارش را داشت - می آمد...عجیب بود . هرگز خودش را در آغوش او نمی دید . همیشه او بود که مرد را میان سینه هایش می گرفت - و اگر میلش می کشید - مثل بچه ای شیرش می داد . در این حرکت هیچ گونه جسنیت نا سالمی وجود نداشت ...وانگهی جزئیات باقی آن شب سحر آمیز از او می گریختند . وقتی که سنش کمتر بود . سختش بود که این مفاهیم مبهم را بدون خجالت مشخص کند . چون خودش را طور دیگری - جز یک شیء نمی دید که تمام و کمال - روح و جسم - کنیز بود - کنیز عاشقی که از ته دل به طور دلپذیری مطیع اربابش و مردش بود . فکر این تعلق چنان در سرش نقش بسته بود که ناگهان احساس تشویش و ترس از آن کرد که به علت بی تجربگی در این تسلیم کار نا خوشایندی از او سر بزند - نتواند تسلیم و اشتیاق خودش را درست بر آورده کند تا نه یک تخته پاره باشد و نه یک فاحشه . پس بدون کمترین شرم و دروغی - بدون رنگ به رنگ شدن و بدون در جا جنبیدن... حالتهای متفاوتی را تصور می کرد تا مردش را - از خوشبختی که به درجه عشق بی پایانش بود - سیراب سازد . این افکار - چون آب روانی که از روی بدن سوخته ای در شوره زار بگذرد - رویش می لغزید . در این معبر - زیباترین قسمتهای تخیلاتش را نگاه می داشت تا - قبل از بلعیدن - بچشد و گرمای شگفت انگیزشان را در بافت زنانگیش احساس کند و شیره جوانیش را - که بر اثر فقدان محبت خشک شده بود . بار دیگر در رگهایش جاری ببیند . ولی چون از رویاهایش در می آمد - با شدت بر سنگفرش سرد و زشت واقعیات کابوس زا سقوط می کرد . مگر او یک زن نبود - شیئی عاری از تمام امکانات و ابتکارهایی خاص مردها ؟ ...توالی شورش و قناعت - خوشبختی خیالی و اندوه واقعی - عاقبت او را خسته می کردند و با کارهای این گرداب پر و پیچ و خم دست به دست هم می دادند تا در لحظات استراحت به بی حالی یک پیرزن ناتوان بیفتد . در آن حال که زیر دمه دردها خفه می شد - مشتاقانه مرگ را در تنهایی اتاق محقرش طلب می کرد . روشن بینی بر گشته بود و واقعیت - دوباره - آنجا بود .

وقتی اولین الحان آن ترنم موزون آن آواز دلنشین به سوی آسمان پر ستاره سحری بر خاست . زن در مقابل آینه ایستاده و گیسوان خود را با رقص شانه سپرده بود . در غایت نا امیدی و د رتلاطم ترسی حیوانی که از پایانی نزدیک داشت . با نیروی دریافت هر چند ناشناخته - اما دست کم به طور بیمار گونه ای حساس و بی ارتباط با دریافت طبقه غافل و ابتداییش - در حالی که زن از روی کلمات عالمانه می لغزید و بر قطعات دشوار لنگ لنگان می رفت - شروع به فهمیدن معنای اشعار کرد - شاید به خاطر آنکه برای بارهای آخر از دهان تلخ محبوبی بیرون می آمد ...عجیب بود . این بار - عشق دیگر معنای دو گانه معمول خود را نداشت تا هم به خدایان و هم به موجودی خاکی که موضوع عشقی دیوانه وار بود بازگردد . حالت جذبه او حرکت دستهایش را روی گیسوانش کندتر می کرد . و وقتی معنای بخش کاملی از اشعار از او دور می ماند - او عصبی و خشمگین شانه را روی پریشانی موهایش سر می داد . شاعر به سخن گفتن در باره گیسوان ابریشمی - پوست اطلسی - چشمان غزال - قلب سنگ - نگاهی که هرگز گدای محبت نبوده است - و تمام موضوعات پیش پا افتاده و کمی مبتذل در یکی از زیباترین سبکهای سرزمین آبهای همیشه آبی - ادامه می داد که زن گاه جسته و گریخته در می یافت و در یکی از لحظاتی که زیبایی یک مصرع و یک رباعی اختصاصا به نظرش منقلب کننده آمد - شهامتش را به دست گرفت . منتظر پایان یک تحریر استادانه مرد شد و در یک حرکت ناگهانی سرش را بلند کرد - همه چیز را در نگاهی خلاصه کرد و آن را به مرد دوخت . در این دم بود که احساس کرد این شبح هرگز برای او جان نخواهد گرفت و باز در همین دم بود که به وسعت زیبایی آنچه مرد میخواند پی برد . نه مبتذل بود و نه ساده - اما آکنده از معنا بود و ظرافت - فقط به کس دیگری جز او خطاب می شد . چون حاضر بود قسم بخورد که این مرد در فکر موجودی خاکی است و خدایان و مقدسین و امپراطور برایش بهانه ای نیستند . مرد غرق در دنیای خود روی موجی بلند به افق سحر انگیز سرزمین آبهای همیشه آبی خیره شده بود و زن در مبارزه بی معنا و بازمانده خودش از افقی متنفر شد که از همان ابتدای ماجرای غم آلود او - با جذب تمامی نگاه مرد - رقیبش شده بود - نگاهی که زن در اول کار با اشتیاق و سرانجام با نا امیدی می خواست به جانب خودش برگشته ببیند .

و درست در همین لحظه جادوئی بود که نیت کرد همه چیز را برای امپراطورش ژولیس سزار در قالب نامه ای بنویسد و چنین کرد .

" این ماجرای سیال در واقعیت روزمره سرزمین من ادامه دارد . حتم که در بار بعد ادامه خواهم داد با تیتر مرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 22:43  توسط ژولیس سزار  | 

اصول هفتگانه قدرت...

سرزمین آبهای همیشه آبی همچون سرزمینهای دیگر بر اصول و قوانین خاص خود بنا شده است . بی شک هیچ سرزمینی بدون قانون مدون نمیتواند به حیات خود ادامه دهد . قانونی که ارزشها و ضد ارزشها را از یکدیگر تمایز قائل باشد . این قانوی بر اساس شرایط محیطی و فرهنگی و تاریخی و سنتهای دیرین و حتی آب و هوا تدوین میشود و لازم الاجرا تلقی میشود . قانون در سرزمین آبهای همیشه آبی به دو قسمت تقسیم میگردد . قوانین اولیه که در طول تاریخ هرگز تغییر نمیکنند و قوانین ثانویه که بر اساس موقعیتهای روز متغییر است و البته این تغییر هم مبنایش همان قوانین اولیه است . سرزمین من اصول و قوانین و نهادهای مدنی اش را از اندیشه های پویا و قابل اجرای متفکرین تاریخ گرفته است و من به عنوان امپراطور مجری و ناظر اجرای آنان هستم . اشاره ای بسیار کوتاه به تیتر این قوانین میتواند دورنمای کلی سرزمینم را ترسیم کند . قوائد شهر نشینی و جامعه متمدن را از اوتپیای افلاطون به امانت داریم . اصول سیاسی و دومکراسی را از پارلمان یونان باستان خصوصا سنا الگو گرفته ایم . هنر ما بر تئوریهای ارسطو و اثر همیشه جاودانه اش فن شعر تکیه دارد . ادبیات ما ریشه در هومر دارد . و پایه علوم و دانش هایمان بر هرمس بنا شده است . که در این نوشته بنا است که به آن بپردازیم . دین و مذهب ما تلفیقی از کلیه ادیان است . چه اینکه علمای دینی ما بر این اعتقادند که ادیان با هم اختلاف ندارند این علمای دین هستند که در برداشت از ادیان دچار تعارض و اختلاف شده اند . و شئونات و مراتب دیگر را در مقالی دیگر خواهم پرداخت . به این نتیجه رسیده ام که برای به روز شدن سرزمینم و نزدیک شدن به دنیای همگان . لازم است که قدرت در سرزمین من تقسیم شود . به همین خاطر در روزهای آینده کابینه تشکیل خواهد شد و از میان شما وزرا اتنخاب و به رتق و فتق امور خواهند پرداخت و امپراطور را دراداره این سرزمین یاری خواهند کرد . وزارتخانه هایی که پیشنهاد شده و باید برای آنان وزرایی انتخاب شوند به قرار ذیل است ( البته تعدای از آنها نام برده میشود ) :

وزارت داخله - وزارت عشق و دل دادگی ( مهمترین نهاد سرزمین من است و وزیر آن کم از امپراطور نخواهد داشت ) - وزارت بهداشت و درمان روان و تن - وزارت مالیه ( کم کار ترین نهاد کابینه است ) - وزارت امور خارجه - وزارت صنایع و معادن احساسی و عاطفی - وزارت زنان - وزارت مخالفان و منتقدان امپراطورو کابینه - وزارت کشف راه راست از میان راهای کج و منحرف - وزارت اطلاعات ( با نهادهای مشابه مقایسه نشود ) - وزارت آموزش و پرورش ( از زمان تولد کودکان تا هنگامه مرگ - این نهاد برنامه های آموزشی دارد ) - وزارت غم و اندوه بشری - وزارت راهزنان و سارقان و دزدان دریایی - و....

در فرصت مناسب نسبت به معرفی و کارکرد این وزارتخانه ها که نامشان برده شد و یا نشد اقدام خواهم کرد . اما بعد...:

هرمس در اساطیر یونان باستان . پدر علم و سخنوری . زیرکی و همچنین به عنوان رب النوع تجارت و بازرگانی شناخته شده است . هرمس علم کیمیاگری را بنیان نهاد که در نهایت علوم شیمی - پزشکی - ستاره شناسی - ریاضیات - فلسفه و دیگر علوم مدرن ار آن ریشه گرفته است . هرمس که با پیامبر ابراهیم هم دوره بود . پایه های اغلب آنچه را که بعدها به علو سری تبدیل شدند . بنیان نهاد . افراد انگشت شماری از اصول هرمنتیک آگاهی دارند . زیرا این اصول به هنگام غروب خورشید علم در اروپا ( قرون وسطی ) زمانی که سربازان کلیسا کسانی را که در باره ( اسرار تاریک ) جرات کنجکاوی داشتند به قتل می رساندند - در لفافه ای از رمز و راز پنهان گشتند . اما امروزه با توجه به آنچه باقی مانده است اصول هرمنتیک تعریف میشود . که ژولیس سزار از همان دوران کودکی شیفته یافتن اسرار آن بود . که خلاصه آنچه که امپراطور دریافته است در این جا به صورت تعریفی و نه توصیفی و تفسیری بیان میشود و توضیح وتوصیف و بسط آن باشد برای بعد تا ببینیم چقدر مورد توجه قرار میگیرد . ( البته امپراطور قبلا این اصول را در سطحی نازل در یک مجله تخصصی بدون ذکر نام منتشر کرده است )

برای استفاده از اصول هرمس - که من آن را اصول هفتگانه قدرت می نامم . بهتر است که در سطح آلفا در باره تک تک این اصول مراقبه شود . در نتیجه با این کار افزایش سطح آگاهیتان در باره این اصول - در جاده ای منتهی به روشن گری - یک گام بیش تر به سمت جلو حرکت خواهد کرد . . اما شما نباید انتظار داشته باشید که در سطح آلفا - آگاهیتان به صورت جرقه هایی الهام گونه یک باره آشکار شود . بلکه لازم است پس از تامل کافی در باره هر اصل و پس از هضم و به کار گیری این اصول . منتظر ظهور تدریجی شناخت و آگاهی باشید . اصول هفتگانه قدرت به طور یقین در تمام عناصر وجودی صادق اند و در عین حال قابل تغییر - اصلاح و یا نابودی نیستند . به عبارت دیگر این اصول قوانین جهانی اند که بر همه چیز از کوچکترین ذرات جهان گرفته تا خود جهان حاکم اند و حالا تعریف این اصول :

1- اصل اول : ذهن گرایی...

بنا بر اصل ذهن گرایی - جهان جلوه ای از وجود ذهنی خدایان است و دنیای هر کس نشانی از وجود ذهنی خود اوست . اصل ذهن گرایی ما در درک بهتر ذهن و روان و پی بردن به نحوه عملکرد آن - تواناتر می سازد . نیروی ذهن یا کنترل ذهن - به این دلیل تاثیر دارد که جهان - چیزی ذهنی است و تمام چیزها از جایگاه نسبی ذهن ما دیده می شود . یعنی ما هر چه فکر می کنیم می بینیم . از هر چه بترسید یقین بدانید که روزی باید با آن روبرو شوید . حقیقت قطعا آن چیزی نیست که ما می بینیم و می شنویم و لمس می کنیم . حقیقت ذات راستینش را از باور ما می گیرد . یعنی آنکه حقیقت آن چیزی است که باور داریم . حتی اگر با چشمانمان آن را هرگز به مشاهده ننشینیم . اگر تو باور داری که عاشقی پس هستی . بودن هر چیزی در باور آن است . چونان امپراطوری ژولیس سزار . چون من به این باور رسیده ام پس قطعی ترین واقعیت زندگی من است . ـ آنچه باعث میشود که ما در سیکل دنیای بیهودگی پرسه بزنیم ناشی از ذهن بیهوده طلب ماست . کافی است که به خود و به ذهنمان اجازه دهیم که از این مرزهای تعریف شده و بسته بندی شده حقیقت عبور کند . کار تمام خواهد شد و شما شاهد بروز حقایقی خواهید بود که بسیار شگفت انگیز است . سعی نکنید به باور دیگران حمله کنید تلاشتان این باشد که آن را درک کنید . نه تفاهم در مفهوم که تفاهم در فهمیدن . مهم نیست که من و یا تو از کدام دریچه به حقایق نگاه می کنیم . مهم این است که ما همدیگر را بفهمیم . با این نگاه ما همگی حق داریم . زیرا هر کس در واقع هر آنچه را که فکر می کند می بیند . روش کنترل ذهن سیلوا بر این اساس شکل گرفته است که ذهن ما قادر است به نیروها و شرایطی را که خارج از وجود ما قرار گرفته اند - کنترل کند . زیرا همان گونه که اشاره شد - دنیایی که ما پیش روی چشمانمان می بینیم - جلوه ای از وجود ذهنی ماست - پس - همان گونه که ما دنیای خودمان را ایجاد می کنیم - قادریم آن را دوباره از نو پدید آوریم . در واقع - ما در دوره ی سیلوا می آموزیم که برای تغییر دادن و کنترل کردن دنیایمان - از ذهن خودمان استفاده کنیم .

2- اصل دوم : تطابق....

هر آنچه در بالا ست - پس در پائین هم هست و هر آنچه در پائین است - پس در بالا نیز وجود دارد . بر طبق این اصل - هر آنچه در عالم مادی وجود دارد - پس در عالم ذهنی نیز وجود دارد و آنچه در عالم ذهنی وجود دارد - پس در عالم روحانی هم موجود است . بنا بر این - از آن جا که امواج مغزی فردی - در سطح بتای بالا با فرکانس 40 سیکل در ثانیه است - پس احساس ذهنی او در سطح بالایی از تنش و بی قراری خواهد بود . از آن جایی که جهان جلوه ای از وجود ذهنی خود شماست . با درک و شناخت این اصل - شما می تونید بسیاری از احساسات منفی و یا مثبت خود را آزاد کنید .

3- اصل سوم : ارتعاش ....

بر طبق این اصل - همه چیز در حال یک حرکت دائمی و بی پایان است و هر گونه تغییری در ارتعاش عناصر - شکل بروز آن را دگرگون می کند . مثلا بر اساس این اصل - موفقیت و شکست نیز هر کدام دارای ارتعاش خاصی هستند . با تغییر ارتعاش یک شی شکل بروز آن شی تغییر می یابد . مثلا - آب در بالاترین ارتعاش خود در شکل بخار و در پائین ترین ارتعاش خود در شکل یخ بروز می کند . اما آب و یخ و بخار همگی یکی هستند و تنها شدت ارتعاشات آنها شکل بروزشان را تغییر می دهد . هنگامی که ما دچار بیماری می شویم - آنچه در بطن بیماری ما قرار دارد - ضعیف تر شدن ارتعاشات بدن ماست . بنا بر این برای مقابله با هر نوع بیماری - فقط کافی است که ارتعاشات بدنمان را تنظیم کنیم - خواهیم دید که به زودی شفا خواهیم یافت .

4- اصل چهارم : تضاد....

بر اساس این اصل - همه چیز دو گانه است . یعنی هر چیزی در جهان ضد خودش را دارد و این دو چیز متضاد فقط از نظر درجه و کمیت با یکدیگر متفاوت اند ولی از نظر ماهیت با همدیگر تفاوتی ندارند . همچنین از این اصل برای شفاف تر کردن معانی کلماتی مانند : عشق - ترس - خشم ودوستی از راه تعریف و توصیف کلمات متضاد آنها - استفاده های فراوانی خواهیم برد . مثلا - کلمه ترس را در نظر بگیرید . ترس چیست ؟ . مسلما ترس یک احساس منفی است . اما چه جور احساس منفی ؟ اگر مقیاس تضاد را رسم کنیم . ترس در قطب منفی مقیاس قرار خواهد گرفت . با تفکر بیشتر در باره کلمه ترس . پی می بریم که ترس احساسی از انتظار است . بنا بر این در هر دو قطب مثبت و منفی مقیاس تضاد - کلمه انتظار را قرار داداه ایم و ترس را این گونه تعریف می کنیم : ترس احساسی از یک انتظار منفی است - یعنی فردی دچار ترس میشود - در انتظار وقوع وقایع ناخوشایند به سر می برد . اما در برابر احساس ترس - احساس خوش بینی قرار دارد که احساس انتظاری مثبت است . پس ترس و خوش بینی هر دو یکی هستند و تنها از نظر درجه مثبت و منفی بودن با یکدیگر متفاوت اند . بنا بر این با بهره گیری از اصل تضاد - ما میتوانیم با تغییر دادن درجه احساساتی همچون ترس - به قطب مقابل و مثبت این احساسات تغییر جهت دهیم .

5- اصل پنجم : ریتم ...

اصل ریتم بیانگر این است که هر چیزی دارای جریان و دوری است . دوری صعودی و دوری نزولی . بر طبق این اصل - همه چیز دارای نقطه اوج و نقطه نزول است . مثلا - دور منظمی از تولد - رشد - پیری و سرانجام مرگ - به چشم می خورد . بر طبق اصل ریتم - هر کاری که ما در طول شبانه روز انجام می دهیم - دارای یک دور است . ولی ما هرگز از پیش نمی دانیم که در کجای آن دور قرار داریم - مگر آنکه از آینده به گذشته خود بنگریم . اگر ما در وضعیت صعودی دور خود قرار داشته باشیم - شانس موفقیت ما در هر کاری افزایش خواهد یافت . اما اگر در وضعیت نزولی دور خود باشیم - احتمالا در کارهایمان شکست خواهیم خورد . به عبارت دیگر میتوان چنین گفت که دور زندگی ما دارای نقطه فراز و فرود است و این شامل دور خواب - دور سلامتی - دور انرژی - دور موفقیت - دور بخت و شانس - و..است . هر دوری در مدت زمان معینی جریان می یابد . مثلا - دور ماه - 28 روزه است ولی دور خواب نود دقیقه ای است . همه چیز در حول یک دایره در حال چرخش است . از هر کجا شروع کنیم - پس عبور از فراز و فرود به همان جا خواهیم رسید . در دوران کودکی صفات خاصی را داریم : پر توقع - نیازمند به محبت سرشار جسمی و روحی - نازک دل و...این صفات پس ار طی کلیه مراحل رشد و گذر از دوران زندگی در واپسین دور زندگی باز به سراغمان می آید . پیرمردان و پیرزنان خواسته هایشان شباهت غریبی با کودکان دارد . این شاید قانون دردناکی باشد . هیچ چیز به سمت جلو حرکت نمی کند . ما در حال چرخشیم ...

6- اصل ششم : علت و معلول....

طبق این اصل - هر علتی معلول خاص خود و هر معلولی علت خاص خود را دارد . بر طبق این اصل تمام رویدادهای زندگی بر اساس قوانین شکل میگیرند و حتی تصادفات و حوادث نیز قوانینی دارند که از نظر ما هنوز ناشناخته است . اجازه بدهید داستانی را بیان کنم : روزی از روزها در یکی از جنگل های شمال کشور برگی از درختی جدا شد و به زمین افتاد . کرم ابریشمی چاقی که از آنجا می گذشت . مجبور شد برای پرهیز از برخورد با آن برگ - آن را دور بزند . و بعد که مسیرش تغییر کرد به کنده ی درختی رسید و بر روی آن توقف کرد . در همان زمان مردی جوان که در دانشکده افسری نیروی دریایی تحصیل میکرد و برای تغییر آب و هوای خود به این جنگل پناه آورده بود . از راه رسید و روی کنده درخت نشست . اما پس از اینکه نشست در پشت خود احساس چیزی نمناک کرد . از جایش بلند شد و متوجه گردید که کرمی له شده و به لباس سفید او چسبیده . آن مرد به خانه برگشت و لباسهایش را عوض کرد و آن را برای شستشو به خشکشوئی برد . در آنجا با خانمی آشنا شد و از او خوشش آمد و سرانجام کارشان به ازدواج کشید . آنان صاحب چند فرزند شدند که فرزند آخرشان پسری بود . بعد به جنوب کشور رفتند . پسر بزرگ شد و به مدرسه رفت و ...چنین بود که به علت افتادن برگی در یکی از جنگلهای شمال کشور . دانی به دنیا آمد که خودش را ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی نامید .

7- اصل هفتم : جنسیت .....

مطابق با این اصل هر چیزی دارای نیروهای مذکر و مونث است . جنسیت در عالم مادی - در عالم ذهنی و هم در عالم روحانی آشکار میشود . نیروی مذکر - برون گرا - مثبت و فعال است . اما نیروی مونث درون گرا - منفی - منفعل و خلاق است . جالب آنکه نیروهای مونث و مذکر در هر دو جنس مرد و زن وجود دارند .مثلا -یک سخنران ماهر و پر تحرک - صرف نظر از زن و یا مرد بودن - نیروهای مذکر تولید خواهد کرد . بگذارید رازی را برای شما... من امپراطور ژولیس سزار فاش کنم . من دریافتم که اصلا جنسیت وجود ندارد . یک زن همانقدر زن است که یک مرد است و یک مرد به همان میزان مرد است که دارای توانائی زن بودن است . فرق میان زن و مرد تنها در شکل ظاهری و بروز رفتارهای برونی است و گرنه در ذات همه ما انسانیم و دارای هر دو جنسیت مذکر و مونث . میدانم شاید برایتان عجیب باشد . اما کمی فکر کنید ..فقط کمی ..در عشق واقعی وقتی زن و مرد بی دریغ و صادقانه به یکدیگر مهر و محبت دارند . چنان در هم حل میشوند که محال است بتوان زن را از مرد و مرد را زن تشخیص داد . یکی میشوند . و تبدیل به قدرتی نامحدود به نام انسان . عشق معجزه ای بلند آدمی است .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 18:43  توسط ژولیس سزار  | 

یک نامه...

بهارم کی تمام میشود این حجم فاصله ؟...کی ؟

برای من کافی نیست که بخواهم و بدانم و بخوانم که شن های ساحل سرزمین آبهای همیشه آبی نرم است . میخواهم با پای برهنه آن را حس کنم . هر معرفتی که پیش از آن احساسی وجود نداشته باشد برایم بیهوده است . هرگز چیزی زیبا و ملایم در این دنیا ندیده ام مگر آنکه بی درنگ دلم خواسته باشد که محبتم در برش بگیرد . ای زیبایی عشق آمیز سرزمین من . شگفتگی پهنه ات معجره آساست . منظره هائیکه میلم را در برکشیده اید . ای سرزمینی که جستجویم گرد تو می گردد . ای خیابان پلتینو که به آب منتهی میشوی . ای نی های خمیده یر روی نهر . ای روزنه هائیکه به جاهای بی درخت جنگل باز میشوید . ای نمایان شدن دشت از شکاف برگها . همچون نمایان شدن وعده ای بی انتها . من در دالان صخره ها یا گیاهان گردیده ام . من جریان بهاران دیده ام . آن شب را یادت هست آغوش تو همه مرا صدا میزد و دستان گرم من تو را فریاد می کشید . از آن روز به بعد هر لحظه زندگیم برای من مزه و لذت بخششی مطلقا وصف ناپذیر یافت و به این ترتیب من کم و بیش در یک حیرت زدگی شور انگیز و دائمی به سر می بردم . سر مستی برایم سهل الوصول شده بود و خوشم می آمد که با نوعی سر گیجه را یروم . ببوسمت و در آغوشت باشم و استواری زنانه را در قالب تو که مادرم و خواهرم و همسرم و بالاتر از همه بهارم هستی باز یابم .

یقینا از آن هنگام تا این دم بی حضور تو که البته معنی حضور روحانی توست . هر لبخندی که دیده ام خواسته ام ببسومش و هر خونی بر گونه ها و هر اشگی که بر چشمی دیده ام خواسته ام که بنوشمش و بر گوشت تمام میوه هائیکه شاخه ها به سویم خم می کردند دندان بفشارم . در میهمان خانه یک گرسنگی به پیشواز من می آمد . در برابر هر چشمه یک تشنگی در انتظارم بود . در هیات هر زوجی بهارم بود ..بهارم که همه آنچه چیزی است که از خودم میدانم . بهارم ! آنچه ما آرزو می کنیم آنقدر که عشق است تملک نیست . ای کاش  در برابرم همه چیز هفت رنگ می شد و هر زیبایی با جامه عشقم پوشیده می شد و رنگارنگ می گشت . بیماریهای شگفت انگیزی هست که همان خواستن چیزی است که انسان ندارد . دیده ام زنی را که از عشق چنان گزافه گویی بیمارگونه ای میکرد که چشمانش برق دیوانه واری از خودش ساطع میکرد . آخر چطور ممکن است آدمی اداعای عاشقانه داشته باشد و برای دل نگرانی های مبتذلش صورت حساب برایت بفرستد ؟ و برای احساس پوچی که به تو داشته طلبکار باشد و و پاشنه در خانه ات را از جا بکند که : آهای منکه دوستت داشتم به فلان مقدار و بهمان مقیاس حق و حسابم و اجرم را پرداخت کنید و گرنه که متهمید به هزار و یک جرم نابخشوده .

ما نیز ملال رقت آور روحمان را خواهیم شناخت .

بهارم . ناز بانوی من :

هرگز در طلب آبهائی که در گذشته نوشیده ای مباش . هرگز گذشته را در آینده مجوی . تازگی شباهت پذیر هر لحظه را درک کن و شادیهای خود را از پیش آماده مساز و یا بدان که آنجائیکه آن را آماده ساخته ای شادی دیگری به سراغت خواهد آمد . نگویی که خوشبختی ات مرده است و از آن رو در رویای خویش آن را چنان ندیده ای و آن را مطابق با اصول و تمنیات خود نمی پذیری . رویای فردا شادی و سروری است اما سرور فردا نیز خود شادی دیگری است و خوشبختانه هیچ چیز به خوابی که من و تو آن را باهم دیده ایم شبیه نیست . زیرا فرق است در ارزش هر چیز با چیز دیگر . بهارم کدام پیوند و یکی شدن را بیش از این سراغ داری که من وتو حتی خوابمان را با هم همسفریم . با هم رویای مشترک وصل را دیده ایم . این را دیگر در هیچ افسانه عاشقانه ای نخوانده ای و من نیز سراغ ندارم یک چنین هم آغوشی با شکوهی را .

بهارم بگذار رازی برای تو فاش کنم : آنجا که نتوانی گفت : چه بهتر از این . بگو : چه بدتر از این . در این گفته چه بسیار وعده های خوشبختی که نهفته است . بهارم ! ...خدایان را از خوشبختی خودمان جدا نکنیم . من به این باور رسیدم که من وتو خوشبخت ترین مخلوقان خدایان هستیم . چون همدیگر را داریم . من بیش از این نمیتوانم از خدایان ممنون باشم که مرا آفریده . همنچنان که اگر نبودم . نمیتوانستم از نبودن خویش از او دلگیر باشم . فقط از راز خلقت خودم همین را میدانم که من بدنیا آمدم تا با تو باشم و عاشقانه برایت بخوانم و بنویسم و بسازم و الگوی عاشقانه جدیدی را برای نسلهای بعد از خودم به جا بگذارم . این همه رسالت بودن من است .

بهارم . همسرم ! :

هر چیز به به موقع خود فرا می رسد و هر چیز از احتیاج به آن زائیده می شود . به این ترتیب هیچ چیز جز تجسم یافته نمی باشد . درخت به من گفت : من احتیاج به ریه داشتم و برای همین شیره ام تبدیل به برگ شد تا آن دم بزنم . سپس هنگامیکه دم زدم برگم فرو ریخت ولی جان نسپردم . میوه من شامل تمام اندیشه هایم در باره زندگی است . همسرم ! نترس که من از این گونه افسانه های اخلاقی بگویم . زیرا خودم نیز آن را چنان باور ندارم . من نمیخواهم خردمندی دیگری جز خود زندگی به تو بیاموزم . زیرا اندیشیدن خود اضطراب بزرگی است . به روزگار گذشته . نتایج اعمالم را از دور دنبال می کردم و با این کار خود را خسته می کردم . و هیچگاه از گناه نکردن مطمئن نمی شدم مگر آنکه هیچ کاری انجام ندهم . بعد نوشتم  : سلامت جسمی خود را مدیون زهر آلودگی گریز ناپذیر روح خود هستم . سپس به هیچ رو نفهمیدم با این عبارت چه می خواستم بگویم .

عزیز هم سرنوشت من :

من دیگر به گناه اعتقاد ندارم . اما تو خواهی دریافت که جز شادی بسیار نمیتوان اندکی حق اندیشیدن خرید . مردی که خود را خوشبخت می نامد و فکر نیز می کند . به راستی اوست که شایسته نیرومند نامیده شدن هست . بهارم ! بدبختی هر کس از آنجا ناشی میشود که همواره هموست که نگاه می کند و هر چه را که می بیند به خود مربوط می کند . اهمیت هر چیز وابسته به خود آن چیز است نه به ما . ای کاش که چشم تو همان گردد که نگاهش می کنی . یادت هست در باره زنی با تو سخن گفتم که دچار قهر خدایان شده بود . تقدیری شوم . روزگاری پریشان . دوستانی به تمامی غریبه . مادر و پدری دشمن خو . و خودش که منتظر مرگ خودش بود . و حتی خدایان این همه شور بختی را در صورتش و چهره اش هم متبلور کرده بودند . زنی که هیچ نشانی از لطافت زنانه نداشت و در غربت خود خواسته خود می رفت و در می ماند و فرو میرفت و پس میزد و پس زده می شد و من با تمام توان خود خواستم که دوستش داشته باشم این مجسمه تمام رخ سیاه روزگار را . اما حاصلش چه شد ؟ کم مانده بود که من نیز در قهر خدایان بسوزم و اگر نیود دستان رهایی بخش تو حتم که تا امروز مسخ شده بودم و دیگر صورتم هم نشانی از آدمیان نداشت . این درس بزرگی بود که : در سرنوشت مقدر شده خدایان بر انسانی چنین شوم هیچ معجزه ای کارساز نیست . و جنگ با آن فرجامش میشود پایان دردناک ادیپ شهریار که سوفوکل روایتش کرد برای همه ما که نکند با تقدیر  بجنگیم . که این جنگ پایانش معلوم است . میل داغ بر چشمان و یله شدن به بیابان .

آه بهارم ....:

دیگر نمی توانم شعری  یا نوشته ایی را آغاز کنم که نام دل پذیر تو در آن نیاید . دلم میخواست که زندگی را دوباره در تو و با تو زنده گردانم . متولد شوم دیگر باره و از همان آغازین پلک زدن بودنم در آغوش تو باشم . همه هراسم از این است که این باقی مانده عمر کفاف عاشقانه های مرا نداشته باشد و من بیش از این بدهکار تو باشم ....نازنین همسرم ! هیجان سخنان مرا آنچنانکه باید در میابی ؟ دلم میخواست باز هم بیشتر به تو نزدیک باشم . این که الان هست برایم کافی نیست . میخواهم که در تو حل شوم . جزئی از تو باشم ...از تو ...از تو ...از تو ...از تو ...همچنانکه ( الیزه ) برای احیاء پسر ( سونامیت ) - لب بر لب - چشم بر چشم - آغوش در آغوش - دست بر دست بر روی او وسعت بیکران مهرش را گسترانید . دلم می خواست این قلب وسیع و پرتو افشان خود را بر روی روح تو که بالنده و فراخ و رقصان و مواج است می نهادم و پیشانی بر پیشانی دستهای تو را در دستهای سوزانم می گرفتم و تمام وجودم را بر رویت میگسترانیدم در حالیکه قلبم می طپد ...

بهار م ...تمامی سوز و حرارت من این است - آن را با خودت ببر . میخواهم سوز و شوق را به تو بیاموزم .

بهارم ...:

در سرزمین آبهای همیشه آبی ...دیشب غوغائی بر پا بود ...وقتی از کنار مستانه و ساحرانه تو که محض بودن و مطلق بودن عشق را به ثبوت رسانده رفتم و قدم به دروازه سرزمینم گذاردم تمامی مردم مرا در آغوش گرفتند و در صمیمتی وصف ناپذیر مرا بوسیدند و نوازشم کردند و به من تبریک گفتند . در چشمان همه آنان حسادت شیرینی را دیدم و از آن لذت بردم . حسادتی مبتنی بر زلالی و پاکی و خیرخواهی این مردم بود . این گونه حسادتها است که راه برای این خوبان می گشاید تا به سمت نیک بختی خود حمله ببرند که خدایان برای هر کس این جادوی عاشقانه را تقدیر کرده اند . تنها باید چشمت بینا باشد که ببینی و گرنه از دستت خواهد گریخت و دیگر باره به سمت تو نخواهد آمد . این حسادت باعث میشود که دستانت گشاده و پر از تمنا باشد . حسادتی انسانی . نه شیطانی ...کسانی که از خوشبختی دیگران مکدر میشوند و تاب لبخند و نیک بختی را در صورت هم نوعان خود ندارند و تلاش می کنند که این پرنده زیبای بخت را سارقانه هجوم برند . دست خالی خواهند بود و همان میشود که در باره اش قبلا برایت گفتم . شیطان خود برای همه اعمال خود به بوسیله همان اعمال مجازات میشود و او خود نخست قربانی مکر خود است .

همسرم . جاودانه عشقم :

فرمان داده ام که سرتاسر سرزمینم را ..تمام راه و جاده ای که تو بر آن قدم میگذاری ...قبل از ورود با شکوهت ...اسپند به آتش بکشند ..مباد که چشمان شور که تاب تحمل خرامیدن و حضور عطر آگین تو را ندارند طلسم بد خواهی بزنند ...بزرگ دانشمندان علوم خفیه را به حضور طلبیده ام که ابر و باد و خورشید و مه و ستارگان و کهکشانها را به مدد بگیرند تا جادوگران بد ذات نتوانند طلسم و دعای بد دلشان را شامل ملکوتی بودن خداگونه ات کنند ...از مردمم خواسته ام هرگز در دعاهایشان دعای شادی و سربلندی و خوش روزی تو را فراموش نکنند ...از خودم که چه بگویم ؟ یاد گرفته ام که به امید تو بخوابم و بیدار شوم  نفس بکشم و باشم ...ای عزیز بانوی من ...بدان که من هیچ تکلیفی جز مراقبت از گلبرگهاتی شمعدانی وجود تو ندارم ...امپراطور ژولیس سزار در کنار توست و با توست از هیچ چیز نگران نباش من هستم ...من هستم ...دستانت را به من بده .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 20:15  توسط ژولیس سزار  | 

یک اعتراض و یک عاشقانه...

و زبان سرچشمه سوء تفاهم است . زباني كه مي تواند به نرمي و انعطاف و آرامش شاعرانه ترين كلامات را جاري كند و ترنم زيبايي باشد . با كنايه و اشاره و ايما  دل را به آتش ميكشد و جان را ميسوزاند . .كيست بر دلش  زخمي از اين خنجر را نداشته باشد ؟ . كلام زهر آگين  و آميخته با كينه و خشم دشمن هر انساني است كه از جهان پيرامون خود انتظاري جز مدارا ندارد . آنان كه اينگونه سخن ميگويند و ديگران را انديشه ناپاكشان كه در زبانشان متبلور شده است مي آزارد به خود فخر نفروشند . دشنام دادن و فحاشي و تهمت زدن و ديگران را به چالش كشيدن نه تنها هنر نيست كه تصوير شيطاني ترين گوشه هاي ذهن است  . و صد افسوس و حيفا كه اين چاله دهانان بي خرد كه از زندگي جز حسادت و بوي تعفن مردار گونه بودن را نياموخته اند پاي پليدشان سرزمين آبهاي هميشه آبي را هم آلوده كرده به ردپاي وجود نا ميمونشان . دريغا و حسرتا كه من بايد باشم و شاهد اين تجاوز آشكار به حريم سرزميني باشم كه جز عاشقان در آن كس ديگري نفس نميكشد و راه به اين جا ندارد . بارگاه عام ما را با سخنان زهر آگينشان به عفونت وجودشان آلودند و امپراطور را چاره اي نماند جز اينكه اين بارگاه عام را به خلوت ببرد تا از اين ددان روباه صفت كه از تاريكي شب اين دنياي مجازي بهره مي برند و از دژ قصر ما دزدانه سرك ميكشند و سنگ حماقت و ناداني شان را به شيشه د ل نازك دوستان مي كوبند در امان باشيم . چاره اي نبود . جز اين راهي براي شكستن قلم پاي اين نابكارن حيله گر و مكار كه با بذر كينه و ترديد و دو دلي عزيز مهربان رفقاي ما را دل شكسته مي كردند نبود . كسي كه دزدانه نظرش را مويه ميكند و شب نامه پخش مي كند در اين وبلاگ و سارقانه و پاورچين دم خود را به كول ميگيرد و ميگريزد لياقتش همين است كه دهانش را اينگونه گل بگيريم . تا ببينم باز توان و جسارت و جرات اين را دارد كه با خود امپراطور رو در رو در آيد . كه نميتواند و قادر نيست و كوچكتر و خرد تر و ناچيز تر از اين حرفهاست . كه ژوليس سزار اين ابلهان آدم گريز را كه ترس خمير مايه آنان و فرار كودكانه مرامشان و زبان زهر آگين معرفتاشان است را به نيم نگاه خود نيز مهمان نمي كند و خودشان هم ميدانند . و همه دردشان همين است  كه چرا امپراطور از خودش براي اين انسان شكلان حيوان در معنا فرصتي هر چند ريز نميگذارد كه جز اين هم نيست كه اينان را نه فقط سزار كه آدميان ديگر هم برايشان شاني نمي شناسند . چه اينكه هويتي ندارند كه اگر داشتند با واژه هاي مضحك كه نشان از جنونشان دارد خود را معرفي نمي كردند كسي در همين صفحه نام خود را ( ها ها ها ها ) گذارده . خنده دار نيست ؟ خوب بديهي است كه در اين خاك معطر كه افرادي رفت و آمد دارند كه رد پايشان را من كه امپراطورم سرمه چشم ميكنم . اينان بيايند و قهقهه مستانه بزنند و عربده بكشند و بروند . همين ؟ نه ..ديگر نميتوانم حضور پليدشان را در كنار فرشتگاني كه قدم بر چشم من ميگذارند . تاب آورم . به خاطر خودم نيست كه اينگونه زبان به پرخاش گشوده ام . ديگران ميدانند كه حتي سزار در هنگام انتقاد و فرياد جز با زبان شعر و كشف و شهود عاشقانه زبان ديگري را نمي شناسد . اما چه كنم ؟ اين خشم همه آناني است كه با تماسهاي خود با من ابراز انزجار كرده اند از حضور اين ناهلان . من مجبورم كه اينگونه عمل كنم و اينگونه اين خفت پيشگان را به رانم . بدانند اين اندك جاهلان كه ديگر در اين وادي جايي براي اينان نيست بروند در خرابه اي بي صاحب عربده بكشند و با جانوران بيابان هم كلام شوند . و با هم نوعان خوك صفتشان هم خواب !.ما را ديگر با آنان كاري نيست و اين چند خط هم كه نوشتم به اصرار دوستان عزيزي است كه در اين دو روز گذشته با تماسهاي خود مرا بيش از پيش شرمنده مهرباني خود كرده اند .  و از من خواسته اند اين تازيان ابله را با زبان نيش دار شلاق بزنم .همين جا اعلام ميكنم كه من ژوليس سزار امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي هماره خود را خاك زير پاي مبارك شما دوستان خوب ميداند و تقاضايم اين است كه مرا كه به خود عادت داده ايد از خودتان دريغ نكنيد من هر شب و هر روز بي صبرانه منتظر خطي و نامه اي از شما هستم و بدانيد كه تا آنجا كه برايم توان مانده باشد با ياري خدايان خوب و بزرگ خوشحال و خرم و شاد خواهم بود كه اگر بتوانم روزي افتخار دوستي شما را به سينه داشته باشم كه دارم و خدمت گزار شما مهربان ترين مهربانان باشم . ديگر در اين صفحه بخش نظر خواهي عام نخواهيم داشت ولي در حوزه پست الكترونيك هميشه چشمان منتظر من شما را مي جويد ..شما را كه به زبان عشق آشنائيد . شما را كه تنهائي مرا با دل دريائي تان برديد . شما كه نگاه قشنگتان هميشه از پشت كلام مهر تان مرا نوازش مي دهد . شما كه هيچ دوستي خارج از اين دنيا به صفاي شما نيست . شمايي كه دوستتان دارم . شمايي كه زبانتان با زبان من آشناست و صدايتان با گوشهاي من مثال همان ترنم بهشتي است . هميشه زيبا باشيد چونان امروز كه هستيد :

اما بعد...عاشقانه :

بر بال باد سوارم و روي آب  مي روم . بلم راه نمي رود . توان پرواز مرا ندارد . ديواره جزيره آرزوها را مي بينم . بهارم آنجا بر بلندترين سكوي سنگي ايستاده ومرا خيره است . كسي به سمتم مي آيد . زنوانم را خم ميكنم و زير لب ميخوام :

( مارميت اذرميت ! )

فاصله نصف ميشود . باز هم نصف ميشود و باز هم . به بدنه ديوار جزيره مي كوبم . انفجاري مهيب . پرت مي شوم و به درون آب مي افتم .

تنها مانده ام . بي بوي ساحل . در نهيب امواج . غوطه رو . همه سو خيزاب . همه جا دريا . پر غرور . و با تلاطم . باد با سرگرداني آب را به بازي گرفته است و آب مرا . آن چه كه مي بينم . شب است و تهاجم دريا . و خروش مشتي خاطره بيهوده و بي محتوا كه گذشته مرا لك دار كرده است و از به ياد به آوردن آن از خودم خجالت ميكشم :

-          زني كريه منظر . زشت روي . جادوگر صفت . از سرزمين فقر و نكبت آمده . خبيث ترين و مجنون ترين آدم در جلد مظلومي با خوي پرندگان . اما به ناگهان نقاب از چهره بر ميگيرد . كابوسي در بيداري . وحشتي از آرامش خلسه گونه . مات و متحير به تماشا نشسته ام اين همه تجاوز آشكار را به حريم خودم . فرياد مي كشم و از خواب بيدار ميشوم . دست به سر و صورت خودم ميكشم . خدايان را سپاس هنوز انسانم ..جاودگر موفق به مسخ من نشد . حال مي فهمم كه بخت آدمي جزوي از آدمي است . اوئي كه در خاطراتش فجيح ترين حوادث را دارد خودش هم فاجعه است . ( در كشوري غريب باشي . كشوري كه خود دچار فقر ماهيتي تاريخي است . و بعد تسليم كسي از ناكجا آباد گردي كسي كه نان خوردن را هم از ياد برده است و گرسنگي بخشي از هويت اوست . اين تسليم ذليل آدم ذليل را ميخواهد و اين يك حادثه نيست . خودخواسته را تدبير نيست . )

بهار مرا از زمستان وجودش نجات داد . چشمانت را ميبوسم و دستان نجات بخشت را . حالا اگر بروي  در نبودن اندوه گين تو جز گريه چاره اي نخواهم داشت . من به تو به اندازه يك دنيا عشق بدهكارم . من به تو يك عمر زندگي را بدهكارم . من به تو خودم را بدهكارم ..خودم را !

ديگر جزيي از دريا شده ام : خود دريا . زخمها خونم را به تمامي بر آب بخشيده اند و آب سرماي خويش را به من .

خانم جان را به آغوش مي كشم و بغضم ميتركد و شانه هايم را زلزلهاي مي آشوبد . خانم جان هنوز خواب است اين را از صدايش ميفهمم :

-          چه شده داني ؟ چه بر سرت آمده ؟

حرف نميتوانم بزنم . گريه امانم را بريده است . اما صداي خانم جان مهرباني خود را با بيداري در اين وقت صبح باز يافنه است :

-          ها پسرم بگو ؟ گفت كه ديگر دوستت ندارد ؟ فهميد داني من جز هواي سكوت هوايي ديگر را نمي شناسد ؟ فهميد داني ها ؟ خودت گفتي ؟ خودت خودت را مجازات كردي ؟

دستان مادر بزرگ را غرقه بوسه مي كنم و با خودم مويه مي كنم : آدم اگر در آغوش خانم جانش گريه نكند كجا گريه كند ؟ تو بگو امپراطور هم باشد !آغوش خانم جان آرامم مي كند . بهار را به خاطر مي آورم و دلم ميگيرد باز : چقدر محتاج آغوش نوازشگر توام ..؟ آخر چقدر بهارم ..چقدر ؟

توفان به ناگهان شديدتر ميشود . ديگر مرا هيچ اختياري نيست . چشمان حتي لحظه اي آسوده نمي ماند . از پيكرم شكيب مي رود . دريا همه صدا و شب . گيج از تلاطم امواج . آب چهره ام را مي پوشاند و سپس موجي ديگر و بعد

نامه را كه خواند دريافتم كه چقدر من از اين دنيا دورم . و چقدر بيگانه و غريبم . چرا من در ميان اين همه داستان بارها خوانده شد جايي ندارم . آرام ميشوم . آرام . نه ديگر خوب ميدانم كه بايد چه كنم . بازگشت دوباره به سرزمين آبهاي هميشه آبي و تنهايي غم انگيزي كه ديگر حوصله اش نيست . اين فرجام من است . اين تقدير من است . آغوش خانم جان برايم سكوي فرياد اعتراض است . ميخواهم به قدرت همه صداهاي جهان فرياد بر آرم : نهنهمن را اين سرنوشت زيبنده نيست ..درست است كه خودم رضا دادم به اين گونه بودن گونه اي كه جز از شماست . و براي همين مرا به خود راه نميدهيد . ميدانم ..ميدانم ..اما چقدر به آغوش او نياز دارم ..چقدر به بودنش محتاجم :

-          حاضري با من ازدواج كني و يك عمر با ديوونه من بسازي و با من باشي تا با همديگه غصه بخوريم ؟..با هم ديگه براي سرنوشت شوم خودمون زار بزنيم ..اون وقت شايد حس كرديم كه خوشبختيم ..خوشبخت ..ببينم حاضري با روح آشفته من يك عمر بسازي ..حاضري هميشه قهرمان يكه تاز نوشته هاي من باشي ..حاضري بگو ..بگو دستمو بگير دستمو بگير چقدر به نوازشهاي تو نياز دارم ..منو به آغوش بگير و بيا با هم بريم به سفري دور ودراز .. بريم دنبال خودمون بيا تا با هم يكي شدن را تجربه كنيم بيا بياحاضري با من ازدواج كني ؟ ..اين يه تقاضاي رسميه شوخي در كار نيست ..ميخوام همين جا از تو خواستگاري كنم من و سزار قيصر روم كه من ادامه اويم من و كلئوپاترا ملكه نيل من و همه امپراطوران عاشق آمديم ..از اين رسمي تر هم مگه ميشه ؟ چاي بيار ..چاي بيار اين همه مرد و زن كه از درون تاريخ اومدن مهمون تو هستند پا شو برو چاي يبار ( مباركه داني ! ) به چشمان قيصر روم ژوليس سزار زل ميزنم و اشگ تمام صورتمو پر مي كنه ..دستانش را ميگيرم . او پيشاني مرا مي بوسد

ديگر آنچه به درون مي كشم هوا نيست . آب است . برمي آبوشم . دست و پا ميزنم . يا چنين مي پندارم .

( آيا اين لحظه آخر است ؟ )

سرخي خون . تلو تلو انفجار . شكست طلسم . آواي چنگ در المپ و در كاخ زئوس . همه چيز در هم مي پيچد و آب . خاطره ها را مي پوشاند . آري دم پسين است . آب خليج . همه سرخ ميشود و من سراپا آبي . همه در خيال من بود چه خيالي شيريني بود خنده ام ميگيرد .

فرشته ها سپيد نيستند . آبي اند . پر ند گان  . نمي پرند . شنا مي كنند حوري اند . بهارند . حوري دريايي . فرشته ها ترانه مي خوانند . آواي خوششان صداي حركت بلم روي موج درياست . صداي آواز مريم است . چرا ديشب برايمان نخواند  ؟ مگر نمي گفت كه خوب مي خواند ؟ پس چرا ترنم موزون صدايش ما را به خود دعوت نكرد ؟ . صداي خداست . حنجره هاي خونين . پيكره هاي آبي . آوازهاي سرخ . اين جا بهشت خليج است . اين جا مامن آرزوهاي فرزندان دريا است . اين جا پناهگاه فرزندان خليج است . همان جا كه پرواز خيال آزاد است .

مي و جام ساقي همه آبي اند . آبي آسمان . به رنگ طهور خليج . جنگلهاي نه سبز كه نيلگون . مرغابي نه سپيد كه لاجوردي . ميوه هاي همه نيلوفري . اين جا چه معطر است ! چه بوي خوشي مي آيد ! بوي پاكي دريا . بوي خليج . بوي روياهاي دور من . بوي دل سوخته ام . بوي نرسيدن . ( واي ديگر تاب نرسيدن را ندارم . تو كه مي داني چقدر خسته ام . مگر نديدي آشفتگي ام را ؟ من بايد چيكار كنم ؟ اين پرسش دردناك مردي است كه از نرسيدن ميترسد در حالي كه ميداند پيام پيام نرسيدن است و اين آخر اين بازي است آخر آن ! براي همين باز مي گويم : حالا بايد چيكار كرد ؟ ) . اين جا همه سلام است . از سرخي تا آبي . از لحظه سرخ شهادت جانباز عاشق تا سلام آبي خدا . ببين چقدر بوي گاز خردل مي دهم ..ببين !

نوح كه در آب مي راند اين است . عيسي كه برآب مي رفت . اين جاست . شمس علي گو و مولاناي شمس گو كه بر آب مي خراميدن اين جاست . همه آبي . همه عاشق . چه وسعت بي پهنايي ! حسين و رقيه و زينب و علي اصغر ..همه اين جا هستند : ساقي كوثر . كوثر نهر نيست . رود نيست . دريا نيست . خليج است .

من فداي يك آه تو خاتونم كه در صحراي بلا خار از پشت پا مي كندي و آه مي كشيدي . من قربان آن نگاه گيجت كه اولين سيلي را از اشقيا خوردي و مات دنبال عمو ميگشتي . حتم عمو نفس ندارد كه در جهاني كه عمو عباس نفس بكشد اين مرد و نامردان را توان اين جسارت نيست . من يك عمر براي بابا بابا گفتن تو گريه كرده ام . لحظه اي كه پرده كنار رفت و لب شكافته پدر را كه با چوب خيزران خونين شده بود توديدي بر سر و صورتت كوفتي . خون كه جاري شد از لبان مباركت به چشمان بابا گفتي : حالا شكل هم شديم ..بابا ..مگر تو نبودي كه مي گفتي من شبيه توام ..پا شو ببين كه چقدر مشاركت صورتمان به هم نزديك است . خاتون جان من براي اين لحظه سوخته ام سوخته ام سوخته ام

جسم مرا اينك آب فرو مي برد و آرامش به خليج توفان زده باز مي گردد . ديگر ددان را تون نفس زدن نيست . زمزمه هاي شب مي پژمرد و من در سيلان نور دريا دلي مي كنم . چشم خطا كور مي شود و رقص مسخره شيطانكها خاموش وجود من اينك به اندازه يك خليج از خدا پر است . از اين پس در بارش ابر رحمت كه بر خليج خواهد باريد . در طلوع فتح برتر كه از خليج خواهد آغازيد . در پيكر گرم حماسه اي كه از دل خليج خواهد جوشيد .

در عشق آبي فرزندان خليج در هر سرايش پاك رجز خليج در هر نغمه در هر ترانه در هر پرواز مرا خواهي يافت . من . شهيد خليج . نوجوان مسلح دوكوهه من جوان شيميايي فاو . من مرد سرزمين آبهاي هميشه آبي . من مرد بهار . من مرد رويايي كه در اين نوشته بر مي بالد و با آخرين كلامش مي پژمرد . من عاشق نيلوفران خسته . من عاشق شمعدانيهاي ساده كه باغبان بي رحم پرهايش را گرفته . من داني داني فرند خليج ..من من داني شهيد خليج كلام آخر . وقت پژمردن من : آي عشق آي عشق رنگ آبي چهرات پيدا نيست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 23:16  توسط ژولیس سزار  | 

برای بهاری...

می آید و نزدیک آینه که می رسد - کمی مکث می کند - می ایستد و خودش را در آینه قدی برانداز می کند - کمی می پیچد و از کنار تماشا می کند - بعد می چرخد و از پشت نگاه می کند - رو به سوی آینه می گردد و دستانش را لای مو هایش می برد - آنها را کمی به هم می ریزد و باز مرتب می کند . خودش را تماشا می کند . از چهراه اش رضایت و تحسین پیداست . اجزای صورتش را - پوستش را با دقت وارسی می کند - انگار دنبال چیزی - نکته ای در گوشه ای می گردد تا شاید توجیه کننده این دقت باشد و کشفی نتیجه این جستجو . بعد حوصله اش سر می رود - چون خودش می گوید که حوصله اش سر رفته است . می گوید حوصله ام سر رفته . برویم بیرون . از دفتربیرون می آئیم و میرویم به طبیعت اطراف شهر . در این روزهای اول تابستان گرم . در خت ها حالشان خوب است . مردم سلام می رسانند . پیاده روها می گویند ملالی نیست جز دوری شما . خیابانها فقط دل نگرانند . شهر درامن و امان است . کنار جاده بعضی گل و گیاه می فروشند . کودکانی گردوی تازه را با کیسه نایلونی به داخل ماشین به ما تحمیل می کنند و تو به من میگوئی بخر و من می خرم . میدانم که نمیخوری و برای دل بچه ها که شاد شوند دستور خرید را داده ائی - پس تعارفت نمی کنم . خودت همیشه می گوئی وقتی میتوانیم دل آدمها به راحتی به دست آوریم چرا خست به خرج دهیم . یک حرف خوب . یک نگاه از دل وجان . یک کادوی ساده . یک شاخه گل . اینها را که نباید از هم در یغ کنیم . برای همین تو همیشه در برابر دیگران دست و دل بازی . برای همین دوستت دارند . جایی کنار رودخانه می ایستیم و پیاده میشویم . نفس عمیقی می کشد و با یک ( آخیش ) و نگاهی به درخت ها و آب گل آلود رودخانه - تحسین و رضایتش را بروز میدهد . قدمی جلو می گذارم و با نوک پا با برگها بازی کنم . اما خاک نرم بی آنکه از ظاهرش پیدا باشد - تبدیل به گل شده و یک پایم تا لبه کفش در گل فرو می رود . خلقم تنگ می شود و با چوب و سنگ - مشغول تمیز کردن کفش می شوم . میگوید شعری بخوان یاد شعری می افتم که سالهاست زمزمه می کنم و هر بار به دلیلی و هنوز نمیدانم این شعر را چه کسی گفته است :

از بهار ....حظ تماشائی نچشیدم ...که قفس ....باغ را پژمرده می کند ....از آفتاب و نفس ....چنان بریده خواهم شد .....که لب از بوسه نا سیراب ....

اما نمی خوانم . می ترسم با این شعر . حالش عوض بشود . پس فقط دستش را می گیرم . آن تحسین و رضایت و سر خوشی که از چهره اش پیداست . جایش را به کج خلقی و بی حوصلگی بدهد . می گویم چیزی یادم نمی آید . خودش شعری می خواند و می خواهد همراه او بخوانم . اما همه اش را از بر نیستم . تپق میزنم و جا می مانم و... خراب می کنم . حوصله اش سر می رود و می گوید اگر خسته شدی برگردیم . ..!

بیدار که میشوم . او هنوز خواب است . برمی خیزم و پرده ها را می کشم تا آفتاب روز اول به اتاق بتابد . درها را باز میکنم . از صدای کشیدن پردها و باز شدن درها هم بیدار نمیشود . به اتاق نگاه میکنم چقدر دلم برای این خانه تنگ شده بود اگار سالها از آن دور بودم . در آن سبزه زار با صفا که تک درختها هم به فاصله ای بی قاعده سر سبزی شفاف شان را با درخشش زیبا یشان به رخ می کشند . این منظره از پارک جلوی خانه ام تنها نشان از طبیعت است که امروز توجه مرا به خود جلب کرده است . این هم نشانه معجزه حضور او است . تخت کرم قهوه ای با ملافه های سفید آن وسط چمنها مثل صحنه ای سوررئالسیتی در یک فیلم رومانتیک است ! . صدایش هم که میزنم بیدار نمیشود . به کنارش میروم و تماشایش می کنم . یک ساعدش را روی پیشانی گذاشته . مثل یک نقاب یا حصار امن برای زودتر به خواب رفتن یا عمیق تر شدن خواب یا شاید چیزی مثل یک سپر دفاعی برای محافظت از عمق خواب . می نشینم و از نزدیک تماشایش می کنم . موهایش روی بالش پهن شده و با تابش آفتاب درخشان این روز عزیز . بسته به شدت و جای تابش این نور . رنگ هایی از مشکی و قهوه ای و مسی و پرخروسی و خرمائی و این جیزها در نوسان است . شیارهای کنار گوش هایش و خط بلند روی گردنش زیر این نور محترم آشکارتر از همیشه پیداست . خط های کنار گوش هایش صورتی رنگ است . پوستش نه سفید و نه سیاه و نه حتی سبزه و به هیچ رنگی نیست ...اما در نظرم تلفیقی از تمام رنگهاست تا هر کس هر جوری که میخواهد ببیند . زیبایش آنقدر افسون کننده هست که مرا شیفته و واله خود کند . مردی که به خاطر شغل مضحکش مجبور است با زیبا رویان افسانه ای در فرهنگ عامیانه تصویری مردم - سر و کله بزند . حال در برابر این موجود اساطیری به زانو در آمده است . چقدر این جمله ( زیبائی یک امر فیلسوفانه است نه یک پدیده بصری ) امروز برایم مسخره است - کدام آدم بیکاری نشسته اینچنین بی مقدار درشت گوئی فاضلانه کرده و من را سالها سر کار گذاشته و به هر بی نوائی رسیده ام این کلام احمقانه را بارش کرده ام - کجاست این آدم تا مرا ببیند که غرقه در یک زیبایی بصری شده ام و قصد دل کندن از آن را ندارم - بی شک تا به امروز زیبایی را ندیده بودم که این حرف را باور کرده بودم - درست به مانند عارفی که سالها در کوه و بیابان زندگی کرده و دم از حراست نفس و چشم پاکی و نجابت میزد و در اولین دیدارش از شهر به نخستین زنی که رسید نگاهش قفل شد و خود را باخت - من نیز حال او را دارم که خیره مانده ام در این الهه مطلق لطافت و ظرافت . گرمای آفتاب دانه های ریز عرق را از منفذهای پوستش بیرون کشیده . اما آفتاب هنوز آن قدر شدید نیست که آدم را بی تاب و بی خواب کند . صدای نفسهایش شنیده میشود . ضربان قلبش که جایی روی گردنش میشود آنها را دید - نشانه زندگی است .

از بیدار کردنش منصرف می شوم . من هم دراز می کشم و فکر میکنم در این روز و این جا . جان و تن سپردن به این آفتاب پذیرنده و نوازشگری که نسیم صبحگاهی را تحمل پذیر میکند . باید بچسبد . نه حتی یک چرت کوتاه - که یک خواب بزرگ . من هم آزمایش میکنم گذاشتن ساعد روی پیشانی را . این بار به عنوان یک سایه بان مفید است . چشم ها را می بندم و به یاد می آورم که زمانی می گفتند وقتی آدم خوابش نمی برد . اگر چشمهایش را ببندد و شرو ع به شمردن بکند . مفید است . مثل شمردن گوسفندهای یک گله . اما برای یک خواب بزرگ باید چیزهای دیگری را شمرد . مثلا این که چه قدر کتاب نخوانده دارم ؟ چند تا فیلم نا دیده ؟ چند سال است که به سفری آسوده نرفتم ؟ کدام عزیزان و دوستان را سالها ندیده ام ؟ چند سال است به " هشت آباد " و " اوزینه " و " چشمه سبز " و " قورتی سوئی " و " ماسوله " و " چنگر " و "آسیاب دو سنگه " و " آلوارس " نرفته ام ؟ چند قرن است که این جا هستم ؟ چند سال است قلبم را عمل نکرده ام ؟ ( کاش میشد آدم به جا عمل قلب - دلش را جراحی میکرد . چه خوب بود اگر آدم می توانست به جای جراحی مغز - ذهن و خاطره اش را - روحیه و اخلاقش را جراحی کند . کاش میشد به جای جراحی گوش و دماغ و دهان و چشم - آدم نگاهش را جراحی کند ) . چند تا اثر تاول به یاد مانده از دوران سرکشی را بر تنم دارم ؟ چند سال است مشقهای شبم - کتابتم را ننوشته ام ؟ چند سال است با امیر و آیدین و مریم و انسیه و مسعود به سینما نرفته ام ؟ چند سال است برای درس خواندن آخر ترم به حاشیه شهر نزده ام تا نیمی از وقتم را به کنگر خوردن بگذارانم ؟ چند سال است که با دانشجویان مثلا درس خوان علا و ناصر و یکتا و نسرین و سعید از دیوارها - از درخت های گردو و انجیر و توت آن بیمارستان بالا نرفته ام ؟ چند سال است شیره بی پیر انجیرهای سیاه و هنوز نرسیده - پوستم را نسوزانده ؟ چند سال است گردو بازی - تیله بازی - زنده کنانی - امپراطور بازی در کنار ساحل گرم دریا - چوب چلک بازی - سر پپسی... بازی نکرده ام ؟ چند قرن است خانم جان برای بردنم به حمام غافلگیرم نکرده تا کشان کشان با وعده و وعید تا حمام بکشاندم ؟ چندسال است با پدرم به عرشه ناو لاوان برای ماهیگیری نرفته ام ؟ کشکشی ( تیر و کمان ) ام با آن کش های قرمزش که از بازار مگسی در کنار دریا می خریدم کجاست تا با سنگ ریزه ای آن گنجشک روی درخت انجیر حیاط خانه آقای کلانتری را نشانه بروم ؟ "لنگه " ام را که با یک تکه پوست گوسفند پشمالو و قطعه ای سرب و سیم می ساختیم از کجا پیدا کنم که همین جا جلوی چشم خودتان صد تا رو پایی بزنم ؟ چند سال است شماره مخصوص مجله فیلم را نخریده ام ؟ چند سال است از روی بوته های چهارشنبه سوری نپریده ام ؟ چند سال است لبخندش را ندیده ام ؟ تا کی میخواهد این اندوه را با خود ببرد . اندوه عشقی بی حاصل که حتی حضور سزار هم نمی تواند پاکش کند ؟ چند سال میگذرد از زمانی که کسی مرا پست و دروغ گو نامید و این زخم بر روحم نشست و برای اولین بار طعم مجازات بی محاکمه را چشیدم ؟ چند سال است با خانم جان یک دل سیر قلیان نکشیده ام ؟ چند سال است که کسی را از وهم خود ساخته عاشقش بودم و رهایش کردم ؟ پس چرا فراموشش نمیکنم ؟! چند قرن است که می خواهم دوچرخه ام را نوار پیچی کنم و بوق و چراغ برایش بگذارم و نتوانسته ام ؟ چند تا قرقره نخ دیگر به نخ بادبادکم اضافه کنم و کنار ساحل هوایش کنم - آنقدر بالا برود که به اندازه بند انگشت بشود ؟ راستی آخرین بار که تو را بوسیدم کی بود ؟ همان که به بهانه گفتن حرفی در گوشت گونه هایت را بوسه باران کردم ؟ چند سال است این شمعدانی ها روی این میز مانده ؟ از کی تا حالا خواب پرواز ندیده ام ؟ چند قرن پیش بود که غروب به دریا میزدم با شنا و نیمه شب بر میگشتم ؟ چند سال است که برای این وبلاگ می نویسم ؟ چه شد که اصلا من از اینجا سر در آورده ام ؟

چند سال ؟ چند عید و بهار ؟ چند زمستان و پائیز و تابستان ؟ چند دهه ؟ چند قرن ؟ چند هزار سال نوری از این ...؟ بهاری ! چرا ساکتی ؟!...تو که هنوز خوابی...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 22:25  توسط ژولیس سزار  | 

فاتحه...!

امروز یکی از دوستان خوبمان جرات و جسارت یافت و ما را به باد انتقاد گرفت که سزار همیشه در هپروت خود و سرزمینش است و نوشته هایش تعهد هنرمندانه نسبت به جامعه ندارد و فقط اندر باب و احوال عاشقان و احساسهای فوران کرده و رویاهای شیرین می تواند قلم فرسائی کند و بنا براین تمام نوشته هایش یک شکل و یک بو هستند . استدلال کردیم که خوب مارکز همیشه مثل خودش نوشته و دلیل ندارد که زبان ادبی اش مانند میرچا الیاده باشد . اگر چه هر دو در حوزه رئالیسم جادوئی و جریان سیال ذهن نفس کشیده اند . اما صد سال تنهائی کجا و در خیابان مینتولاسا کجا ...؟! به هر حال اصرار از ما و انکار از او که ما نمیتوانیم اجتماعی و درد شناسانه بنویسیم . به هر حال ما به او و به خودمان وعده دادیم که ثابت کنیم که امپراطور درهر حوزه و قلمروئی امپراطور باقی خواهد ماند و حاصل این کرکر خواندن بیهوده شد یک نقد اجتماعی که در برابر شماست . حالا که دوباره میخوانمش فکر میکنم دوست خوبمان حق داشت . تا نظر شما چه باشد ؟

1- اندر آداب حفظ عفت عمومی :

بر ارباب معرفت پوشیده نیست که تشکیلات " عفت عمومی " تابعی از متغیر تقسیمات کشوری است . بدین ترتیب که هر شهری یا دهی برای خود یک " عفت عمومی " دارد . مجموعه عفت های عمومی در شهرها و دهات یا ایالات - عفت عمومی استان را تشکیل می دهند و عفت های عمومی استان ها نیز به نوبه خود عفت عمومی کشوری را به وجود می آورند . طبعا همانطور که مثلا نماینده ابر قو در مجلس در عین حال نماینده تمام کشور هم هست . عفت عمومی ابر قو نیز عفت عمومی مملکت محسوب میشود . اما در عمل این موضوع بستگی دارد به میزان شهرت عفت عمومی هر شهر در زمانهای مختلف . مثلا در روزنامه میخوانیم که آدم پر حوصله ای دردزفول عفت عمومی را جریحه دار کرده است . حال اگر این جراحت از جمله جراحات سطحی باشد فقط عفت عمومی دزفول جریحه دار شده است . اما اگر جراحت وارده شدید باشد در واقع عفت عمومی خوزستان مجروح شده است - و همینطور این جراحت بسته به عمق خود وسعت پیدا می کند تا میشود عفت عمومی کشوری . البته عفت عمومی دارالخلافه - به علت وجود جرائد کثیر الانتشار - از این قاعده مستثنی است و ایشان چه جراحتشان سطحی باشد چه عمقی در هر حال عفت عمومی کشوری هستند . طریقه جریحه دار کردن عفت عمومی بستگی دارد به وضع طبقاتی مجروح کنندگان و بعضی شرایط فصلی و جغرافیائی . فی المثل در مرکز و شمال شهر اغلب عفت عمومی را به توسط اتومبیل شخصی جریحه دار می کنند و در جنوب معمولا به کمک تاکسی و وسائط نقلیه سبک صورت می گیرد . و البته در این میان هستند افراد شجاعی که با پای پیاده و دست خالی به جنگ عفت عمومی می روند و بحث ما بیشتر در باره همین دلاوران وطن است . به هر صورت این بنده و بسیاری دیگر از آدمهای سر به راه با آنکه هرگز نظر سوئی به عفت عمومی نداشته ایم - از این رهگذر ناراحتی کشیده ایم - خلاصه اینکه دیگران مجروح کرده اند - تاوانش را ماداده ایم . این قضیه به طرق مختلف اتفاق می افتد که نمونه ا ش را برایتان نقل می کنم . همراه دو سه نفر از رفقای قدیمی که حالا هر کدامشان برای خودشان یک تاجر و یا کاسب معتبر بوده و مهم آنکه از اصحاب سیاست به شما می روند و گستره دانش سیاسی اشان برون مرزی است در خیابان قدم میزنیم . موضوع بحث طبعا مربوط است به اینکه در قضیه اختلاف کوبا و آمریکا کدام تندتر رفته اند . ( و من میخواهم مدام متذکر شوم که دامنه این اختلافات بیشتر وطن گران مایه ما را گرفته و بهتر است این توان و انرژی و هوش خارق العاده صرف یافتن راهی برای حل موضوع ایران و آمریکا باشد که نتیجه این بحث کاملا فنی به درد خلایق هم بخورد ) پس از مدتی مباحثه پر شور یکی از رفقا به این نتیجه منطقی میرسد که باید دیرتر به خانه رویم تا همین امشب تکلیف این فضای سیاه میان دو کشور( همچنان مسله آمریکا و کوبا است ) حل شود . رفقا که در مسایل سیاسی تجربه دارند به این نتیجه میرسند که باید به یکی از رستورانهای دربند برویم و در حین صرف شاکم و قلیان و چائی و سیگار این بحث هم به سلامتی به نتیجه خود برسد . حرفی نیست همه موافقند و ساعتی بعد همه روی یک تخت چوبی و تکیه داده به پشتی و قلیان به دست نشسته اند . کارشناس مسایل دریای کارائیب که قیمت شکررا در کوبا مثل شماره شناسنامه اش از حفط است بر سر انتخاب خرما و یا نبات برای صرف چای درمانده و متخصص اختلاف اعراب و اسرائیل و همچنین تفکرات وهابیت و تاثیر آن در جامعه سیاسی و معادلات امنیتی منطقه را چند بار خورده و بلعیده و پس داده - نیز مشغول بررسی شیلنگ قلیان است که به اعتقادش از جائی ناشناخته سوراخ است و نفس را به هدر می دهد . معلوم است اگر مسله معطلی گارسون در بین نبود بر سر این مشکلات اساسی که متریال جلسه است... بحث پر شوری در میگرفت . این است که قضیه زود حل میشود . کارشناس مسایل دریای کارائیب که نزدیک ربع ساعت است با حرارت در باره مزارع نیشکر داد سخن می دهد ناگهان صحبتش جنبه شاعرانه پیدا می کند و معلوم نیست به چه دلیل بحث را به موسیقی و رقص امریکای لاتین می کشاند . ولی لحظه ای یعد علت تغییر لحن ایشان معلوم میشود : یک عدد عفت عمومی وارد رستوران شده است ... میدانید که در رستورانهای صحرائی و کوه پایه ائی این ولایت عفت عمومی را رو به دیوار می نشانند . ولی این بار به علل فنی این کار ممکن نشده و عفت عمومی مثل آدمیزاد رویش به جمعیت است . محافظ او آدم گردن کلفتی است که با پرروئی در چشم همه نگاه می کند تا اثر ورود خود و عفتش را به درستی ارزیابی کند . از قیافه اش معلوم است که ساعتی پیش از کلاس اکابر برگشته و هر حرکت و یا نگاه مشکوکی ممکن است ناموس او را به خطر اندازد و پیداست ناموسی که شبی لااقل یک بار به خاطر آن دعوائی راه نیافتد به مفت نمی ارزد . از این لحظه به بعد بحث سیاسی تق و لق می شود و صحبت فیلم و موسیقی و سینما به میان می آید و از آنجائی که تنها سینماگر جمع من هستم بنابراین روی حرفهای معنا دار که به نوعی میخواهد از طریق سوال و جوابش به این نتیجه معقول برساند مردم و خصوصا عفت عمومی را که او از فعالان و دل سوختگان این عرصه است - با من است . مثلا : - هی دانی .. من حاضرم روی فیلم جدیدت سرمایه گذاری کنم به شرطی که هنرپیشه زن نقش اولشو خودم انتخاب کنم ...!!!

- راستی دانی دیشب هدیه رو دیدم ..حرف تو شد ..سراغت میگرفت ..گفتم خوبه ..میگم ببین تو رو خدا این همه استعداد و چهره های زیبا توی این مملکت ریخته اون وقت این ایکبیری داره برای تو و من گربه میرقصونه ..

و به هر حال حرفها بیشتر در این مدار می چرخد و من گیج و مات مانده ام که رفقا ی سیاست پیشه و مال اندوز چطور یک دفعه هنرمند شدند ... در مدت چند دقیقه در حدود بیست نفر مرد محترمی که در رستوران همگی کشف می کنند که جایشان ناراحت است و به آهستگی جهت صندلی ها و یا جهت نشستنشان در روی تخت را تغییر می دهند . محافظ عفت عمومی با غضب به این تحولات پی در پی نگاه می کند و جنبه های ناموسی آن را به فراست در می یابد . نیم ساعت بعد شاگرد کلاس اکابر آخرین لقمه غذایش را با حرص فرو می دهد و عفت عمومی هم ته مانده لیوان دوغش را سر می کشد . و درست در همین لحظه است که صاعقه فرود می آید : ناسزائی و عربده ای و لگدی و دو دقیقه بعد مامور کلانتری و پلیس 110 و تحقیقاتی و پرونده ای . و ملاحظه می فآمائید که به چه سادگی عفت عمومی جریحه دار می شود . خوشبختانه دعوا به ما مربوط نمی شود و قربانی حادثه فلک زده سربه زیری است که عملیات ضد ناموسی به قیافه اش نمی آید . چند دقیقه بعد از رستوران بیرون می رویم  ولی این قضیه رفقا را از دل و دماغ انداخته و دیگر حوصله بحث کردن ندارند - ناچار بد گوئی از زمین و  آسمان شروع می شود و متخصص حوزه کارائیب به این نتیجه می رسد که فیدل کاسترو و رفقا فقط برای این انقلاب به راه انداخته اند تا بهانه ای پیدا کنند و از مشقت ریش تراشیدن خلاص شوند ... به هر حال جامعه معتقد و حافظ ارزشهای نگه دارنده اعتبار و امینت عفت عمومی هم بیکار نمی نشیند و برای حفظ آن در تلاشند : مثلا با خواهر و یا مادر و یا خواهر زاده مونث نجیبتان و یا زنتان و خلاصه با یکی از قبیله نسوان در خیابان راه می روید . مثلا سینما :  بعد از فیلم هوانورد مارتین اسکورسیسی ذلیل مرده ( از گاو خشمگین تا این آخرین فیلم سانتی مانتالیزمش! در به در مجسمه اسکار است و هنوز این بخت بلند نصیبش نشده ) در حال برگشتن هستید و گرم در مباحث سینمائی ...! شما می خواهید اثبات کنید که سینما تنها به هالیوود ختم نمیشود ولی همراهتان از اینکه می بیند به ساحت مقدس لئوناردو دی کاپریو دارد توهین میشود با تمام توان زنانه ( جیغ های بنفش و ...) می خواهد در کله کپک زده شما فرو کند که زیبائی شناسی هنریتان مال زمان ناصرالدین شاه و فیلم دختر لر است ! . یک دفعه مرد نمره دار (  آمرین به معروف و ناهیان از منکر  ) آمده و گریبانتان را گرفته و عده ای از اهالی غیور و حماسه ساز شهر در اطرافتان شعارهای ناموسی می دهند . باز هم پرونده و بقیه قضایا . باید قباله زنتان را بیاورید . سجل پدر و مادرتان را تحویل بدهید . ضامن و شاهد خبر کنید تا بر جراحت عفت عمومی مرهمی گذاشته شود . یک وقت چند ماهی رسم شده بود که جلو اتومبیل ها را بگیرند و مثلا پدر و دختر و یا برادر و خواهری را به داروغه خانه برند و پزشک قانونی بیاورند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد . مع التاسف اتومبیل دارها چون زورشان می رسید این سنت پسنیده ملی و میهنی را تق و تلق کردند . اما به کوری چشم دشمنان خوشبختانه این شیوه مرضیه کماکان در مورد پیادها اجرا میشود .( شما وبلاگ نویسان محترم را دعوت میکنم به رعایت تقوا ..تا ماموران نمره دار پایشان به این جا نرسیده خودتان در حفظ و حراست عفت عمومی همت نمائید . اجر شما نزد دل سوختگان فرهنگ اجتماعی این مرز و بوم محفوظ است ...)

2- اندر حکایت بازگشت به اصل و نسب از طریق تناول آبگوشت :

امروز پنجشنبه است . و من قصد کرده ام که در خانه بمانم و خیر سرم دکوپاژ فیلمنامه ام را تکمیل کنم . به همشیره بزرگوارمان پیشنهاد می دهم که ظهر را برای نهار آبگوشت بخوریم به یاد گذشته های دور که ابوی گران مایه ما در چنین روزهائی در هر هفته هوس آبگوشت داشتند و سر ظهر طی مراسم با شکوهی همه خانواده آبگوشت خوران داشتیم . مریم  و کوشا خواهر زاده های نجیب ما هر دو میروند برای کلاس دانشگاه ( حالا اینکه بعد از پایان ترم و امتحانات چه کلاسی است که از قضا در دانشگاه هر دو این عزیزان برگزار میشود بماند ) اما قرار میشود که سر ظهر با هم باشیم  . ظهر که میشود هر دو خسته اما سرشار از شوق و ذوق کلاس رفته بر میگردند و در همین موقع است که حوادث محیر العقول اتفاق می افتد . شنیدن و دیدن کانالهای موسیقی پاپ ماهوراه غذای اصلی سفره است . و طبعا این نهاری است آکروباتیک . فی المثل مریم مقدس ( این صفت از آی دی او گرفته شده ) تازه مرحله دوم خوردن آبگوشت را شروع کرده و با یک ته استکان مشغول له کردن گوشت و نخود است ( توضیح اینکه همشیره معروض میدارد که گوشت کوب آباء اجدادی ما قربانی صنعت مدرنیته شده . بدین ترتیب که وقتی در خانه سیم کشی کابل ماهواره انجام میشده . حضرت مهندس گوشت کوب طلب می کند و در حالی که حضار محترم از حکمت استعمال آن در شگفت بودند آن را وارونه در دیوار جاسازی می کند و تخته کنتور و جعبه تقسم کابل را روی آن می کوبد ) در همین لحظه صدای مشکوکی از تلویزیون بلند میشود و مریم مقدس فریاد میزند : " آه ! چاچاتین تارلادلونا " و از جا می پرد و در حالی که دستهایش بر شانه و دستی خیالی است زیر لب زمزمه می کند و به پایکوبی می پردازد . کوشا هم که مشغول تشریح پیاز است بتدریج دچار حرکت پاندولی می شود - آثاری بس غریب در چهره اش نمودار میشود و لحظه ای بعد بر میخزد و مثل زار گرفته های ساحل خلیج در جهات مختلف می چرخد . همشیره و من که از لذات این عوالم بکلی بی خبریم دست از خوردن می کشیم و به این صحنه افریقایی که در آن میان مریم و کوشا لغات ایتالیایی رد و بدل می شود می نگریم . و واضح و مبرهن است که در این لحظه گربه آداب دان مریم در برابر نفس اماره تسلیم شده  و آبگوشت سنتی ما را ناخنک میزند ...پس از چاچای پر حادثه و ارضای احساسات عالیجنبان به وسیله تانگو گرین فیلدز و پس از محکوم شدن گربه به توقف اجباری یک ساعته در چمدان . بحث در می گیرد در باره اینکه فیگورهای کدامشان بهتر بوده و مرا به جرم دائی بودن و سر رشته داشتن در هنر محکوم مینمایند به داوری . و من که به کلی از فضای آبگوشت و بازگشت به خویشتن  با گوشت کوبیده و خاطر ابوی را زنده کردن از طریق آبگوشت خوران بیرون آمده ام شروع می کنم در فضلیت هنر و معنای آن منبر رفتن ...تا اینکه پس از اتمام منبر خمیازه های بلند و کشدار خواهر زادگان و نگاه اندر سفیه همشیره در می یابم که خطابه من صرفا باعث چرت شده تا آگاهی این خانواده هنر پرور ...می روم تا چرتی بزنم و بعد بروم برای تیمار خودمان در مریضخانه وسط شهر ...

3- اندر آداب و احوال یک پرسشنامه حکیمانه :

مریم ناگهانی یک پرسشنامه را به دست من میدهد که در دانشگاه میان جماعت دانشجو پخش کرده اند و تهیه کنندگان آن از جامعه شناسان و روانشناسان و فاضلان کشورند . من نگاهی به آن میکنم و نا خود آگاه غرق در آن میشوم . که نگاهی اجمالی به آن خارج از لطف نیست . دویست و سی ونه پرسش از حوصله خواننده و این قلمزن بیرون است . تنها به بعضی از آنها اشاره میکنم :

در پرسش شماره 5 پرسیده اند : " اگر قرار باشد با یکی از اعضای خانواده خود زندگی کنید کدامیک را ترجیح می دهید ؟ " و سپس فهرستی داده اند از بیست فقره قوم و خویش از پدر و مادر و جد و آباد گرفته تا دختر خاله و پسر خاله و امثال اینها . و من در نقش یک جوان دانشگاهی الان درست بیست و پنج دقیقه است که دارم دختر عموها - دختر خاله ها - دختر عمه ها - و دختر دائی های خودم را سبک و سنگین می کنم  و در عالم خیال مزیتهای آنان را به تفسیر نشسته ام و هنوز مانده ام که بلاخره کدام یک از این عزیزان را انتخاب کنم . در پرسش شماره 23 پرسیده اند : " ازدواج برای دخترها و پسرها به طور کلی در چه سنی مناسب است ؟ " و از پانزده سالگی و کمتر گرفته اند تا بیست و شش سالگی و بیشتر برای دختران . و در مورد پسرها هم از پانزده سالگی گرفته اند تا سی سالگی و بیشتر و ضمنا " هیچ وقت " را هم اضافه کرده اند . و چنانکه معلوم است از این پرسش چنین بر می آید که همگان را بر این اعتقاد است که دختر حتما باید شوهر کند ولی پسر می تواند " هیچ وقت " ازدواج نکند . از این حکمهای به اصطلاح اهل فن " پیش از تجربه " در این پرسشنامه زیاد است . در بخش مربوط به اعتیاد به مواد مخدر فهرست نسبتا کاملی از مواد مخدر آمده است که برای بالا بردن سطح معلومات عمومی  جوانان وطن سودمند است . و به یکباره لحن پرسشنامه تغییر کرده و مرا به یاد جلسات روانکاوانه می اندازد و همه چیز خودمانی میشود . که به نظرم تاثیر هشت سال مبارزه اصلاح طلبان غیور میهن برای کسب آزادی است که اینگونه در این پرسشنامه متبلور شده است و جا دارد همین جا از همه این دلاور مردان و زنان حماسه ساز دوم خردادی تشکر و قدر دانی شود . بخش مربوط به روابط جنسی بسیار نشاط انگیز است و صد حیف که سی دی رقص و آواز ضمیمه آن نیست . در باب کسب لذت از خویشتن ( که اصطلاح عربیش را آورده اند و در پرانتز هم توضیح کافی و شافی داده اند که غرض چیست تا موجب گمراهی ذهن خواننده نشود ) از " بیش از دو بار در روز " " هر دو ماه یکبار " و " بندرت " و " هیچوقت " را پرسیده اند . اما آنچه سر راقم این سطور را مدت سی و شش دقیقه است که در جیب تفکر فرو برده پرسشهاتی شماره 189 و 190 است . که در پرسش اولی پرسیده اند : " آیا شما با دیگری اعم از زن و مرد و دختر و پسر به نحوی تماس جنسی گرفته اید ؟ " و در پرسش شماره 190 می پرسند که اگر پاسخ آری است " آیا این تماس به روابط جنسی منجر شده است یا خیر ؟ " . و نیز تعدادش را از " یک و دو بار " تا بیش از " صد بار " پرسیده اند . آنچه مرا به حیرت فرو برده این است که تا کجای قضیه " تماس " است و از کجا به بعد " روابط " به شمار می رود . به هر صورت گمان می کنم این موضوع مساله ای هندسی باشد . از قبیل مماس کردن خطی بر دایره یا رسم کردن عمودی از تارک مثلث متساوی الساقین بر قاعده آن . و یحتمل که مسله ای ریاضی است . و چون این حقیر را از هیچیک از علوم علمی و نظری بهره ای نیست این فقره را به هندسه دانان یا ریاضی دانان وا می گذارد . در پرسش شماره 224 پرسیده اند : " دین شما چیست ؟ " مسلمان - کلیمی - مسیحی - زردشتی - دین دیگر ( چه دینی ؟ ) راقم این سطور پس از خواندن این پرسش دو رکعت نمازشکر خواند و به درگاه خداوند تبارک و تعالی سپاس گذارد که به حول و قوه الهی در این قرن بی حیایی و بی دینی در میان هزارن دانشجو دانشگاه که ( هیجده تا چهل سال و بیشتر ) از عمرشان می گذرد حتی یک نفر بی دین وجود ندارد .

مزایای این پرسشنامه به آنها که بر شمردم محدود نمیشود . فواید اقتصادی و اجتماعی زیادی نیز بر آن مترتب است . البته واضح و مبرهن است که نویسندگان این پرسشنامه که همگی از جامعه شناسان و روانشناسان مجرب هستند . مثل این بنده حقیر سر به هوا و از روی شکم حرف نمی زنند و گفته شان بر پایه آمار و اسناد است . و از روی آمار و اسناد معلوم میشود که هزاران دانشجوی جوان و یا پا به سن گذاشته این کشور باستانی پولی داده اند و دوندگی کرده اند و احیانا درسی هم خوانده اند و در کنکور دانشگاه شرکت کرده اند در حالی که اغلب آنها برای این کار دلیلی خاص نداشته اند و بدین ترتیب چنانکه می بینید تعداد زیادی از مردم شهرهای مختلف ایران به بیماری روانی خطرناکی مبتلا شده اند . عاقبت در این لحظه که من در باره سلامت روانی آینده هموطنان عزیز چنان دچاتر نگرانی شده ام که بیش از این توان نوشتن ندارم . همان بهتر که ما وارد این معقولات نشویم و حرف دوستمان مصداق عینی پیدا کرد . ما را چه با این گونه نوشتن ؟ . حقمان همین است که در خیال خودمان و در سرزمین آبهای همیسه آبی امپراطور با احساسی باقی بمانیم و از این به بعد مثل همیشه مانند خودمان بنویسیم . ناچار قلم را بر ( همان کیبورد منظورمان است ) زمین می گذاریم و می رویم تا برای رفع این بلا دو سه رکعت نماز وحشت بخوانیم ...فاتحه ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 22:28  توسط ژولیس سزار  | 

شنبه...

شنبه فیلمم را شروع می کنم ...و بهارم خواهد درخشید ...نگفتم با کادربندی هایم زیبائی چهره ات را قاب می گیریم ؟ و با تغییر فاصله کانونی لنزهایم هر بار دیگرگونه به تجلی شکوه تو خواهم نشست...!

نگفتم در همان اولین دیالوگ مینا که با صدای تو زمزمه میشود خودم بیش از تو و دیگران از موسیقی کلام در هامونی لحن تو که فراز و فرود این جمله ساده را معنا میکند مست میشوم ؟ چه اینکه تو کشف بزرگ منی ..واین را همه جا جار زده ام ...

- مرد من ! بار اول که در همان نیمکت صمیمی در پارک خلوت دور افتاده از چشمان مردم کنارم نشستی ...قبل از آنکه چیزی بگوئی فهمیدم که چقدر ساده ای در ظاهر و چقدر خامی در باطن ..اما من عاشقت شدم ..و هنوز نمیدانم چرا ..و چون نمیدانم عاشقت مانده ام... اینگونه منتظر...اینگونه دلواپس...روزی که بدانم چه چیز در نگاه و صدای تو بود که مرا از خود بی خود میکرد ..آن روز تنها دوستت خواهم داشت...!

نگفتم آن روز که با هم رفتیم به خانه خلوت مینا ..: که من در تو بالاترین قله نجابت و شعر را زندگی میکنم؟...نگفتم ؟

نگفتم حرکات دوربینم چه روی سیالی کرین و چه در خرامیدن شاریو و چه در شانه های پهن حمید ! ...جز در محور ظرافت و لطافت زنانه ات در هیچ مداری نمی چرخد تا این بار تو مرا زندگی کنی ...؟ و این یعنی تمام تشکر من از تو که از برزخی مرا رهاندی...!

نگفتم بودم که همه شادیهای کودکانه این چند روز اخیرم ..حتی اضطراب تب آلود دیشبم ...همه این انرژی و شوق و ذوق آفرینش را ( آن روز که دیدی همه چگونه مات و مبهوت بودند . که دانی در چشم آنان چونان هفته پیش روزمرگی در فیلمها را بر نمی تابد ) از تو قرض گرفته ام به امانت ؟ و خودت میدانی که میخواهم خیانت در امانت را هم تجربه کنم ...!

نگفتم که در تمام این سالها پس از ساخت و تولید فیلمها و سریالها ...هیچ وقت مثل دیروز مثل امروز مثل فردا ...برای رسیدن به اولین روز فیلمبرداری ثانیه ها را اینگونه شماره نزده ام ؟

نگفته بودم ..می دانم که نگفته بودم ...اما تو که مانند همیشه قبل از آنکه بگویم می گوئی ..همه آنچه را که تا اینجا گفتم میدانستی ..پس بیا و این جمله آخری را که ترجیح بند و قافیه پایان شعر هر دیدارمان است تو بگو ...فقط آرام ..آرام ..آرام ...میخواهم باز در خلسه آن پرواز کنم ..پرواز...!

.......................................................................................................................؟!

حالا که گفتی حرفی ندارم ...

من همین فردا سکوت این کوتاه نوشتن عصبی را ..با فریاد نوشته ای از جنس خودم خواهم شکست...!!!

راستی ...عزیز دوست مهربانم در ( گمشده درمه ) پرسشنامه ای را تدارک دیده است از همه رفقای خوبم میخواهم در این گردهمائی عاشقانه شرکت کنید .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 23:48  توسط ژولیس سزار  |