|
|
|
|
|
منو درک نمی کنه ، فقط به فکر خودشه ... امروز دوباره همون حرف های قدیمی رو تکرار می کنه ، مثل من که نام اونو تکرار می کنم . می خوام بهش بگم که خودم خواستم دنبال تو بیام و در تپش های قلب نا آرامت تکرار شوم . دیگه دارم سینما رو فراموش می کنم و بی قرار تو می شم . تنهایی و بیش تر از اون فکر غربت چشم های زیبایش مراعذاب میدهد ، در فکر اینم که به خاطر یک لحظه غفلت رنگین دنیای مرا به هم ریخت . هیچ کس باور نمی کند که او ، مرا این گونه نا آرام ساخته و زندگی امروز و فردای مرا از آن خود کرده است . کاش اصلاّ دست های کوچکم به تمنای نگاه های پرسش گر او بر نمی آمد . روزهای سرد من فدای دست های گرمش .روزهای سرد و تاریک من ارزش حتی یک لبخند او را هم ندارند ، این را به خوبی و به روشنی درک کرده ام . فقط قلب بی قرار من از پی نگاه های گرمش به تمنای یک لحظه بر می آید . کاش در کنارش بودم . از من چه مانده ، پس از سال ها تنهایی و غربت ، جز یک دل شکسته و مغزی آشفته ، روحی سرگردان و افکاری در هم ، جز تنی خسته و رنجور و ذهنی بیمار که همه را مدیون توام . آیا هنوز هم می توانی مرا بی قرارتر کنی؟. نمی خواهم او را و تن بیگانه اش را وارد روزمرگی های خود کنم ، چشم های معصومش و تن بی گناه و دست های پاکش مرا از این کار بر حذر می دارند . آن قدر دوستش دارم که امروز و فردای خودم را فدای دیروز نامعلوم و گنگش کردم . کاش تضمینی وجود داشت . آیا می تواند فردای فدا شده مرا تامین کند ؟ آیا چون گذشته کنارم می ماند یا نه ؟ تنم سرد است و بی قرار بوییدن او.خیلی وقته که می خوام باهاش حرف بزنم ، اما نمی شه ، ترس از رسوایی و یا شرمی کودکانه... چه فرق می کند مهم فاصله هاست ... فاصله ها . شاید باور نکند ، حق دارد من قول داده بودم ، قول داده بودم که تا آخر این ننگ او را تنها نمی گذارم. گفته بودم صبر ، اما چه سود ؟ صبر هم از من روی گردان است . کاش او را ندیده بودم ، کاش درست اندیشیده بودم و کاش دوباره فرصت داشتم ... اما افسوس ... باید این دفعه با خودم و احساسم که با اون طرفه رو راست باشم و به خاطر لذت های کوتاه زودگذر تسلیم احساسات رنگین او نشوم.در فکر او و چشم های بی گناهش هستم ، به بدبختی های خود نمی اندیشم و حتی اصلاّ برایم مهم نیست که چگونه و خودخواهانه مرا به بازی گرفت . می دانم و ایمان هم دارم که حرفهای ساده ی کودکانه ما تضمینی برای آینده ی تاریک و مبهم و سردمان نخواهد شد . باید بیش تر فکر کنم و تصمیمی استوارتر بگیرم . آن قدر استوار که تردید های کوچک در آن خانه نکنند . زندگی من بازیچه ای شد در دست های او.می دانی وقتی او را می بینم و یا صدایش را می شنوم ، قلبم تندتر می تپد ، دست هایم شل می شود ، پاهایم سست می شود و تمام تنم سرد سرد می شود و آنگاه من می مانم و فکری تهی و جاده ی بی انتهای عاشقی که مسیر هر روزه ی من است . شب در مقابل او از زیبایی و عاشقی کم می آورد و بهار به تمنای دل او برمی خیزد . دیگر از من در مقابل شکوه و عظمت بی پایان او چه باقی مانده است ؟ جز تنی خاکستر آلود وجسمی که ارزش نگریستن هم ندارد . تو فکر می کنی من در مقابل او چگونه ام ؟ باور کن و ایمان بیاور که از من ، منی باقی نمانده است . دلم می خواهد هر صبح چون آفتاب در چشمان سحر خیزش خانه کنم و بر روی پلک هایش سایبانی سازم که اجازه دیدن را در آن جا یابم.و امروز دوباره تپش های بی قرار قلب من بهانه گیر اویند ، دلم در جست و جوی او دیوانه وار سرگردان است . این دختر از کدام تبار آریایی ها بود که مرا این چنین بی تاب کرده است ؟ کدام حرف او مرا این گونه نا آرام کرده است ؟ و دوباره دلم برای یک لحظه دیدن او تنگ است ، من باور کدام نفرین و شعله کدامین خاکسترم که این چنین از درون سردم و تاریک ؟ انسان ها همواره از عشق خود به دیگری دم می زند و پیروزمندانه معشوق خود را به دیگران معرفی می کنند . اما من ، آن قدر از عشق لبریزم که مجالی برای یافتن او در تن ندارم.همیشه آرزوی همچین روزهایی را داشتم ، دیدن او و در میان گرفتن قاب اثیری تنش ، لمس دستانش و خیره ماندن در چشمهای بارانیش و لحن محزون و غمگینش . او مرا تا سر حد مرگ عذاب می دهد و بعد با لبخندی کوتاه که نشانه ی ترحم است مرا وادار به بخشش و ادامه بازی می کند . کاش دیدارهای کوتاه ولبخند های زودگذر او را از من نمی گرفتند ، کاش مجالی برای اندیشیدن بود و کاش فرصتی برای رهایی بود ... . و قلبم را به چشم های او گره زده ام ، چشم هایی که در پشت آن خدا می داند چه جادویی نهفته است ... و من خیره به صورت او ، در پی شبنم های روانش سرگردانم ... . کاش با او راحت تر بودم و حرفم را به او می گفتم یاد داستانی افتادم .داستان درباره كوهنوردي است كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره پس از سال ها آماده سازي خود؛ ماجراجويي اش را آغاز كرد اما از آنجا كه آوازه فتح قله را فقط براي خود مي دانست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا رود او شروع به بالا رفتن از قله كرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد؛ تا اينكه هوا تاريك تاريك شد سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود و كوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود همه جا تاريك بود و ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد در حال بالا رفتن بود ، فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد؛ در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد اذبه زمين او را در خود فرو مي برد ؛ همچنان در حال سقوط بود در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن او هجوم مي آورد ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ را نزديك خود مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده بود او را به شدت مي كشد ميان آسمان و زمين آويزان بود ؛ فقط طناب کوهنوردي بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند چقدر دلم برای خودم تنگ میشود . باید راهی پیدا کنم باید خودم را از تصورات اندوهگینم خلاص کنم . باید سرزمینم را دوباره بازسازی کنم . باید با سزار حرف بزنم . دانی بودن برایم از سزار بودن سخت تر است . امروز رفتم جلوی آینه و به خودم گفتم : - هی دانی چیکار داری می کنی ؟ حالت خوبه ؟ یه مریض دارم که مبتلا به آلزایمر شده و بچه ها برای اینکه از دست حرفهای پرت و پلاش خلاص شدن اونو پرت کردن گوشه بیمارستان و رفتند . امروز بار پنجمی بود که معاینه اش کردم . دستمو گرفت و گفت : - آقای دکتر چرا هر روز برای من یه دکتر میفرستین ؟ بهش گفتم : نه خانم همیشه من بودم . همیشه . - نه ...اونی که دیروز اومد یکی دیگه بود .!!! شاید حق با اون باشه و هر روز کسی دیگه ای هستم . شاید . شاید . چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زادهایم، شهر! و از این توده متراکم نفسها و بخارها و بزکها و احوالپرسیها و خندهها و خوشیهای متعفن که میگریزیم، باز میرسیم به کویر! خاک و شن و غبار، بیشتر در زمین فرو میرویم، بیشتر به خاک نزدیک میشویم، از کویر به شهر پناه آوردن و از شهر به کویر گریختن! و این است سرسام زندگی احمق و رقت بار ما که باید تحملش کنیم و میان این دو یک چند آوارگی کنیم و سپس بمیریم و باز قبرستان، زیر خاک و بالا خاک و پشت خاک و پهلو خاک و سینه پر از خاک و چشم و گوش پر از خاک و سپس خاکِ خاک و دیگر هیچ! کاش اقلاً در دریا میمردیم، کاش بجای تابوت و کفن و دفن و کافور و قبر و لحد، هرگاه که مرگ به سراغ ما میآمد، نزدیکانمان، نه، دوستانمان ما را بر قایقی مینهادند و بر دریا میانداختند، و به دست موج میسپردند تا ما را بشتاب از ساحل، از خشکی و آدمهایی خشک خشکی دور کند و لغزان بر سینه موج تا قلب دریا برد، تا در آنجا، آنجا که آسمان از هر سو بر دریا فرود میآید و جهانی دیگر میسازد، تنهای تنها مرگ را دیدار میکردیم. ساکت و زیبا و آرام. بیشیون و نوحه و زاری و قیل و قالهای راستین و دروغین عزاداران و تشییع کنندگان و مراسم غسل و کفن و دفن و سرخاک و تعزیه داری و شب هفت و لباس سیاه و گذاشتن ریش و غیره و غیره که همه دست در دست هم دادهاند تا مردن را زشت کنند و تنها حادثه صمیمی و صادق و جدی و پاک و عظیم حیات ما را بر روی این زمین بیالایند و با پستترین تصنعها و پیرایههای غلیظ و منفور زندگی در آمیزند.شگفتا وقتی که بود نمیدیدم، وقتی میخواند نمیشنیدم .. وقتی دیدم که نبود .. وقتی شنیدم که نخواند .. چه غمانگیز است که وقتی چشمهای سرد و زلال در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد .. تشنه آتش باشی و نه آب .. و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید .. تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش. اما نه ...نه ...نه ...بازم میخوام بگم .شاید دیگه فرصتی نداشته باشم . دوستان خوب من برای این به اینجا میان که سزار رو ببینند . اما امروز دانی داره از موقعیت به نفع خودش بهره میبره. من فکر میکنم 1- :همه انسانها، تخم مرغ هستند ،من هر چه انسان دیده ام که شکسته است ...توی او زرد بود من فکر میکنم توی همه انسانها زرد است؛ من فکر میکنم که انسانها همه .تخم مرغ هستند 2- مرگ ضربزرگ در زندگي نيست .ضرر بزرگ در زندگي آن است که وقتي زنده ايم چيزي در درون ما بميرد . بزرگترين لذت در دنيا انجام کاري است که ديگران مي گويند نمي تواني........!!! اعمال شما ناشي از تصوراتتان مي باشد رفتارهاي شما از انديشه هاي شما سرچشمه مي گيرند و هر رفتار به دنبال انديشه اي که از آن نشئت مي گيرد بروز مي کند زندگي اسم نيست در واقع زيستن است.عشق نيست عشق ورزيدن است.رابطه نيست ربط يافتن است. آواز نيست آواز خواندن است. رقص نيست رقصيدن است. بيا لبخند بزنيم بدون انتظارپاسخي از دنيا . و بدان كه روزي آنقدر شرمنده مي شود. كه به جاي پاسخ لبخند ، به تمام سازهايمان مي رقصد باور كن . 3- قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با اموا ل من هر غلطی که خواستند بکنند . عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم. كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به عاشقانم ندهید . گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد. به بیمارانم بگوئید هرگز خوب نمیشوید . بی خودی وقتتان را تلف نکنید . به خانم جانم بگوئید . من فقط منتظر تو هستم . اما بهارم . هر چه دارم مال اوست . و من میدانم همه آنها را دور خواهد ریخت . مهم نیست بهار عادت دارد .
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی جمعه سی و یکم تیر 1384زمان 20:13
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
1- خطابه ي خاک اکنون که نيستي و غيابت به ارتفاع خاکي ست که بر سر مي ريزم و وول مي خورم در اين خاک ، آلوده از چرک و پس مانده نامردان که در رگهام فرو ريخته اند و اکنون که خدایان بر خرابه هاي سرزمینهای شما زوزه مي کشد ، تو نيستي . اين خاک ها ، اين سنگ ها تبار تو اند و دودمان تواند که تو خاکي و دودمانت خاک و دودمانت زير خاک و من خاموش . گريه ديگر ارتفاعي نيست که بخواهم به بلنداش بپرم و بال هام که چسبناک از دلنگرانی که نمي توانند ، بپرم . باد بر خرابه ها مي گريد . باد گريه مي کند و کوچ آغاز مي شود و تو که نيستي از سمت امتداد نگاه من نمي آيي تا آمدنت را در قاب پنجره به فال نيک بگيرم و از ارتفاع تو ، و از ارتفاع مرگ بپرم ، پيش از آنکه اين چرکابه از قامت ديوار ها بالا بکشد خودش را و نفرت مرا ... که پر مي شوم و خالي مي شوم و پر مي شوم و خالي نمي شوم از اين نفرت ... خالي نمي شوم از آن کفر که تو بودي ... و خدایان زوزه مي کشند .بر لبه ي شب ، بر ديواري شکسته ، زوزه مي کشند و ريش انبوهشان تکان مي خورد ... با تني شکسته و واکسي بر روي دودمان تو نشسته ام و تنها مي توانم در مختصات نگاهي خيال کنم که تو را هرگز بر لبه ي روز نخواهد ديد ، با آن دو چشم ِباز مانده ي روشن که به تيرگي مي گرايد در معرض هوا و در معرض مرگ ... با آن دو چشم باز مانده که بازي نمي کنند و در آنها ديگر از دروغ و شيطنت نشاني نيست . آن دو چشم باز که نمي بينند مگر مرگ را . آن دو چشم باز که هرگز در چشمان من نخواهند نگريست ديگر ... و در چشم دشمن نخواهد نگريست ديگر ... من خسته ام و در ميان مويه ها و خطابه ها خواهم زيست . با مويه ها حمام خواهم کرد تا تکه هاي واکس پوتين ها را پاک کنم . ليدي مکبث غمگيني که لکه هاي واکس بر تنش و لکه هاي واکس بر روحش نشسته و پاک نمي شود ، اما مي شويد . خطابه هاي من دايره هايي خواهند بود که مرکزشان تويي . من موج مي زنم و خطابه هام از تو آغاز مي شوند . بر نگرد . پاک نمي شوم ... 2 . خطابه ي آتش اي مردم ! با شما نيستم که از جنس من نيستيد . رو به باد حرف مي زنم که شعله هام از اوست و از اوست که مي رقصم . براي او و در او مي رقصم که پلک هاش بسته است حالا ولي هرگز نمي خوابد . با توام اي باد ! اين مردمان سايه هاي ناقص خويش اند . تعريف ناتمام خود که مي دانند و نمي دانند . آنچه مي دانند باور نمي کنند و گوش اند ، بي دهان . از گوش ها نفرتي در من است و از« آري » . من بنده ي « نه » هستم و بنده ي آن کسي که « نه » مي گويد . اين مردمان گوش اند و بر چهره هاشان طرحي جز آري نيست . بر لبه ي روز رُسته اند اما شب بر جان شان نشسته است و در دهان شان . در چشم هايشان تعجبي نيست گويي تمام جهان ، همواره چنين بوده است . اي باد اين شعله ها تجسم من اند که استيصال از يافتن حبابي براي تنفس در برهوت اين آبگير ، مشتعلم کرد . پس نامه اي نوشتم از دود که در راه است . در راه است تا چشم آن که بالاترين است . و تا چشم آن که بالا مي خواهد . از آغاز اين راه ، سايه هاي خاموش اين مردم انتهاي راه را نشان مي داد . چون تابلوهاي سرنوشت که بر جاده ي « تو» نصب کرده باشند . در خود و با خود مي روي ولي آنان چنان در تو و با تواند و چنان تنهايي که راه به بيراه مي رسد و هدف به پوز خند . پس راهي به بالا بر مي گزيني و چون راهي نيست ، دودي ، نامه اي روانه مي کنم که سخت بر چشم بالا بنشيند و ببينند . حالا ناچارند ببينند . « نه » را ببينند . نه فقط ديدن ، که ناچارند آن را نشان دهند و بگويند . حالا من آتشم و با آتش آنان را که عمري در من و حريم من پا گذاشتند ، پس مي زنم و پا به حريم شان مي گذارم . حالا باد شعله هاي مرا با خود خواهد برد و زمين گرم خواهد شد و آب عروج خواهد کرد . من امپراطورم . ژولیس سزار . مردی میان خودش و همه کسانی که نفرتشان نه از او که از سیالی اندیشه اوست . منم من حاکم این سرزنیت همیشه آباد . پرموج و رقصان و سخت اندوه گین . خدایان به وقت سرشت من از شادی کم داشتند و به جایش از گلی که با خاک قبرهای گمنام سربازی عاشق و اشگ دیدگان زنی منتظر پرداخت شده بود . سرشتندم و خلق شدم . و هستم و میخواهم که باشم . باشم و باشم . خطابه ي من آتش ، رسالت من دود است . و مرامم عاشقی است 3 . خطابه ي آب اين نام مقدس را که به ياد خط تو بر آب مي زنيم ، بر خود مي زنيم ، و خواب نيست ... خواب غايب ست و تن غايب . کور و کر و لاليم و بي دست و پا ، پس در ساحت اين کلمات و خطابه ها تن پوش کهنه ي آوا ها بر تن مي کنيم و موج مي زنيم . ما بي تو ، با توايم و در توايم و در تو پنهان ، در تو و در خود . عمري به کار ثبت جهان بوديم و اينکه به کار ثبت تو، که ثبت کرده اي ما را بر کتيبه ي زبان . با تو ايم اي چشم ثاني ! خالق ثاني ! پس چشم باش و نپذير ! زيرا جهان همانست که تو مي خواني وهمانست که تو مي داني ! دمي در چکاد ذهن تو گام مي زنيم و باز به زير مي آييم که ما را ديگر گونه مي بيني و ديگر گونه مي خواني و ديگر گونه مي سازي ... پس حقيقت ما نزد توست ، و اين صور فاني تا دمي که بر کاغذند و تا نخوانده اي وديعه اند نزد ما. پس جان مي سپاريم و لحظه اي – عمري – بعد به دست تواناي تو رستاخيز مي کنيم . رستاخيز مکرر . ما دايره هايي هستيم در خود . آبيم و موج مي زنيم . بي شکليم و شکلمان همانست که تو در ظرف مي ريزي . تن مي سپاريم به تو . به خيالت . قطره ها ايم در هم يکي و در تو يکي . صدايمان با هم است . نفسمان و دردمان که اوست که تويي . اي تولد مکرر ما ! با صداي تو بر مي خيزيم . با صداي خواندن ات که مي خواني . ما را مي خواني و از آبشار گلويت فرو مي ريزيم و صداهامان بي گوشه و مورب و آرام . سر مي خوريم با هم ، از هم ، بر هم ، در هم ، سر مي خوريم و از گلوي تو مي ريزيم . سرگذشت ماست دايره . در متن مي چرخيم و تو که مي خواني از متن به چشمان تو مي رويم و از ذهنت به گلويت و فرو مي ريزيم . حاشا ! آلودگي در ما راه ندارد . پس زمينه مان سياه است . پاک نمي شود . شسته ايم ، پاک نمي شود . مي زايد سياه و مي ماند . در دل سياهي باليده ايم و در دل سياهي راست مي گوييم ، آنچه مي پنداريم راست است و تو نيک مي داني راست چيست . پس راست بخوان که راست تويي . چشم خداوند ! 4 . خطابه ي باد مردم ! اينک منم ، باد ، باد هرزه ... هرزه ام ، خودرُويَم ، در خود و با خود مي رُويَم ... با اين همه نيک مي دانم که از شما و در شما بودم و چون شما ، تنها ؛ تنها تفاوت ما در آنست که من بازي نمي دانم ، تنهاييم را صورتکِ لبخندي پنهان نمي کند و چون شما در برابر آيينه براي خود ، بازي نمي کنم . نيک مي دانم ژرفاي اين تنهايي را که بار ها انديشيده ام که در اين آن در تمام کيهان حتي يک تن ، دمي به من نمي انديشد ، به هستي و چرايي و چگونگي من ، پس سخت تنهايم و تنهايي ام را پاس مي دارم . بر آتش و در آتش مي وزم و نمي سوزم و خاموش نمي کنم ، ما به کار خويشيم ، هر يک به تنهايي خويشيم و نيمه ي ديگري . مردم ! بر هرزگي من افسوس خوريد و نفرين کنيد ، زيرا که نيک مي دانم نفرين شما نردبان من است براي نيل به خويشتن ، هرچه از شما دور تر به خويشتن خويش نزديک تر و به او که در من است و در اويم . بر بازي تان افسوس نمي خورم که فلک بي بازيچه به انديشه نيايد و دواير اتفاق دور مي زنند بيهوده ، همواره بر گرد آنکه بازي مي کند و بازي مي خورد که نمي کنم و نمي خورم ، افسوس نمي خورم که شما هم به کار خويشيد ، بر گرد خويشتن دور مي زنيد بيگانه با خويش و بازيچه هايتان را خوش مي داريد بر گردتان و هر لحظه مي پنداريد در کار آفرينش جهانيد ، من نيز ... من نيز به پندار خويشم ، اما در کار باز آفريني جهان نيستم که آلوده و پست مي بينمش، چونان که خويش را ، پس به کار باز آفريني خويشم و رسيدن به حضور خويش در غياب تن ، که اکنون است . اکنون بي دمي درنگ ، سخت ، در حضور خويشم و غياب ، غايب است و در حضورِ حضور ، سخت خرسندم . اکنون که هر يک به کار خويشيم ، نه پندي دارم و نه پيغامي ... مويه هاي باد نيز دوايري ست که « او » مرکز آنست . سنگي در آب که « هستي » ست و نيرو، که موج بر مي دارد و از آن گريزي نيست . نشنويد چه مي گويم و بگذريد . بگذريد از من و در من که بادم و هوهويم به هوهوي جغد مي ماند که بر خرابه ي آرزوهاي مردمي مي مويد که در آرزويش ، مردم او بودند آنگاه که هرگز در ميان شان نبود . 5- خطابه ی بهار گل هايي كه به مويت زدم پروانه ها را به سمت تو مي كشاند . صفحه ، آرام مي چرخيد . دست هاي مرا به كمال مي رساند دست هايت گردش . عطر ميخك . صداي به هم خوردن جام ها و آهنگي مواج درفضا . درونم در آينه مي شكفت آفتاب . تو ميان حلقه ي دستهايم . آن سوي تر قدمت استخوان ها را حساب مي كردند و نمي خواستند بدانند ميان دنده ها قلبي مي طپيده . متر مي كردند . كنار خانه تاريكي ماند آفتاب زير آوار . دست هاي خلاق . كتاب و پيچك و گيتار. زير آجر و سيمان . واژه ها را از طناب مي آويختند تا رسيدن به دهان هاي بي فرياد . مي خواهم پرنده شوم . كسي گفت : اما اندام انسانيم نمي گذارد . و ديگري مي گفت : مي خواهم نسيم بسازم تا بر آ ن بيارامم اما توفان درختان را از ريشه برون مي آورد . آيا با خودم حرف مي زدم؟ خواب مي ديدم؟ استخوان هاي پوك را لمس كردم و با خود گفتم راه تنهاست بی عبوری نشسته به انتظار پنجره خشکيده از ريشه ی نگاه. بهار ميرسد با سرفه های خشک اش و سرمای کم جان اش بهار ميرسد تلخی باران لباس های من و ياد آنکه همـــــــه چيزم بود. بهار ميرسد به تنهايی راه نمی انديشم راه را با قدم هايم ريز ريز ميکنم ترانه ای ميخوانم موج موج اشک ترانه ام آغشته به بويش نکاهش خنده اش، ترانه ام را می گـِـريم. راه تنهاست بی عبوری نشسته به انتظار و همچنان من باران راه بی پايان و ياد آنکه همه چيزم بود بهار... *
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه بیست و ششم تیر 1384زمان 17:11
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
گرگ صفتي در پوست آدمي كه ظاهري با شكل انسان با دو دست و دو پا و...دارد... اما افق ديدش آنقدر كوتاه است كه به نظرم تنها به گام بعديش بسنده ميكند . جالب آنكه او تنها آموخنه است كه همه را از منظر افكار كوچك و مبتذلش ببيند . مثال كافر همه را به كيش خود ميخواند مختص براي اوست . و باطنش از هزار خوي حيواني در عذاب و آتش است . سرزمين آبهاي هميشه آبي تا به حال چنين موجود منحوسي را به خود نديده و نخواهد ديد . شرمم مي آيد كه اشاره اي كنم تا بداند و بدانيد كه روي سخنم با چه موجود پليد و ديو سيرتي است . حسادت آدم بودن راه بر گلوي او بسته و به جاي كلمات معمولي و ساده هر آدم ابتدايي – واژه هاي مضحك را نشخوار ميكند كه بودنش را به رخ ما بكشد !!! . كسي از همين قماش در اطراف محيط من پرسه ميزند شبح وار ! ...حال مصادق اين آدميزاد نما مرد جواني است ( پوزش كه نام مرد بر او نهادم ) انسانك بي نوا و قابل ترحمي كه بي نصب است و حيف كه دختري جوان را در قيد خود دارد . خانم جان – قصد بر اين داشت كه براي دختر راه و چاه را به گفتار شفاهي نشان دهد . اما به اصرار من قرار بر نوشتن شد . او گفت و من مفهوم حرفهايش را در نامه اي گنجاندم و به مخاطبم كه آهويي در صيد صياد بي مرامي است دادم . و پس از آن بيراه نديدم كه آن را عينا براي شما دوستان خوبم بياورم . اگر چه طولاني و فاقد جذابيت نوشتاري است . اما به خواندش مي ارزد . و اين قسمت اول آن ...تا بعد : دخترم نازنینم من سخت نگران توام و وقتی سرگذشت سخت و پر پیچ و تاب تو را شنیدم دانی را موظف کردم که صحت و سقم آن را تائید کند و پسرم بعد از تحقیق برایم توضیح داد . میخواستم که با تو حرف بزنم و اما این پسر نگذاشت و حالا مجبورم برایت بگویم تا دانی بنویسد . آنچه بر من مسلم شده و در اين مدت به جستجوی احوال او برآمده ام آنست که گاوی که به کهنه خوردن عادت کرد ديگر سراغ شخم نمی رود ، مخصوصاً که هرگزهم او رابه کاری نکشيده باشند . ديگرآنکه :((اصل بدنيکونگرددزانکه بنيادش بداست،تربيت نااهل راچون گردکان برگنبداست)) و اين از آن آهن ــ زنگ زده هايی است که هرگز صيقل نمی پذيرد و مطمئن باش که هرگز هم شمشيربرنده ای نخواهدشد زيرا زنگ وموريانه تااعماق وجودش نفوذ کرده است.اگربپذيری و ازمن دنيا ديده قبول کنی ،هرچند شايسته نيست که اين پيشنهادازجانب مادر بزرگي به فرزندخود بشود، بر خلاف رأی مادرت که درغياب وحضورترابه پايداری اين مرد توصيه ميکند ميخواهم به توتكليف کنم که هرچه زودتردامن ازمهراين مرد درپيچيده رشته محبت خودرا ازاومنقطع نمائی وبه حال خودش وا بگذاری و تا يک بچه ات دو بچه نشده گرفتاريت صد چندان نگرديده سر خود بگيری و آينده ديگری برای خويش اختيار کنی و مطمئن بدانی اين محبت ها و فروتنی ها و اشک و گريه ها و جهود بازی های او هم ساختگی و مصلحتی می باشد که سگان از ناتوانی مهربانند، وگرنه سگ کجا و مهربانی ، جوان هرزه ای که عمری به بيکاری و بطالت و خودسری گذرانيده نه تربيتی ديده نه معلمی نه مربی فهميده ای داشته نه همنشين فاضلی ديده، گوشت وپوستش بيهوده رشد کرده ، جسم و جانش به خود رائی وخودسری گذشته، نهالی خودرو بوده که درخت تناوری بی مصرف گرديده هرگزديگراصلة باروری نخواهد گرديد وانحناء وانعطاف اورا هيچ حکمتی مستقيم تواند نمود . واضح است دختری که يا در اثرپيش آمد و قسمت ويا ازجانب بی توجهی و غفلت پدر و مادر دراقل سنين عمر پابه خانه شوهر گذاشته در هرحال با او انس و خو گرفته صاحب فرزندی از وی گرديده اين پيشنهاد شاق ترين تکليفی است که بتواند قبول داشته باشد،اما از آنجا که به شعور تواميد واثق داشته می دانم به نيکويی درک مطالب مادر می نمائی وادراک می کنی والدين اگرچه درباره فرزند دچار اشتباه بشوند حاضر به بدخواهی او نخواهند شد اين فلسفه را با تو در ميان می گذارم شايد برای تصميم خود در عقيده من نقطه اتکائی به دست بياوری . برخلاف گفتة اکثر علمای علم الاخلاق كه معتقدند بشر پاک و منزه و نيکو خصال وپسنديده احوال پا به عرصة وجود می گذارد که اثرتربيتهای غلط وزمان ومکان ومعاشرين نا مساعد و نا همواردارای خصائص ناپسند ميگردد ، من با اطلاع و اطمينان و تجربه کامل به تواظهار می کنم بشر موذی ترين وشريرترين موجودات روی زمين می باشد که اگر دارای صفات پسنديده ای شده در اثر ترس و بيم ومجازات وتحميل وفشاربه آن مرحله پانهاده است . لازم به دليل و برهان فيلسوفانه و پيچيده نمی باشد که ذات ثمره ونتيجه و ابرازات هر ذيحيات و ذيوجودی از تخمه و بوته و نهال وکان و معدن آن مشهود می گردد ،که نهال گلابی راازميوه آن مي شناسند و گل سرخ را از غنچه آن وجوجه كبوتروشترمرغ را ازتخمه هاي آنان تعيين مي كنند ، به اين معنی که هرگز بچه پلنگ آرامش طبع و اهليت بره گوسفند را دارا نمي باشد و درخت شاه بلوط توت هراتي نمي دهد وسنگ و جماد کوه هرگز جهش و تاخت وتاز اسب را نداشته است که درذات هريک طبيعت جوهری جداگانه ومخصوص به وديعت نهاده که بايد آنرابه منصه ظهور رسانند کما اينکه گربه صد وهزار قرن پيش هنوزروبطرف نشيب مي نمايد که اگر خلاف آن ظاهر شود که با سالها رنج هنوز همچنان دشمن موش می باشد و آب که ميل جريان به نشيب را داشته صنعت وتربيت هم آنها رامتغير ساخته باشند باز تابه حال خودشان وا گذارند اثرات ذاتي خودرا بروز ميدهند. پس اگر لازم باشد تا پی به باطن حقيقی چيزی يا کسی ببريم بايد ذات اصلی وهويت ابتدائی يعنی ماده خام او را به نظر آوريم،اگر چه شير را تربيت کرده نرمش اهليت گوسفندی آموخته ، درخت هلو را با پيوند سيب متغيرساخته باشند ، از اينرو چون به کيفيت اخلاقی آدمی نظر می افکنيم از اخلاق و روحيات خردی و طفوليت او پی مي بريم که اين موجود مخربترين و ناراحتترين و متعدي ترين موجوداتی است که تاکنون درشناسائی آمده است . درنده گوشت خوار نه تنها ازابتدای عالم تا کنون غذای خود را تغيير نداده است بلکه خوی خود را نيز همچنان محفوظ داشته ، چندان که طعمه خود را به چنگ آورده سد جوع نموده برايش کافی بوده است که تا وعده ديگر به استراحت وآرامش پرداخته مزاحمتی برای هيچ موجودی به وجود نياورد. گاو و شتر واسب والاغ و گوسفند وهرنوع ازاين گروه علف خوارغذايشان همان معلوم شير وعلفی بوده و می باشد که ازپستان مادر مکيده يا از چرا گرفته باشند و بازی وتفريح وجست وخيزشان همان حرکات نخستين خلقت آنهاست که همچنان بی کم وکاست انجام ميدهند.اکنون حالات و صفات و روحيات آدمی و ماهيات و کيفيات و خلقيات طبيعی و ذاتی کامل يک موجود دوپا را به نظر آوريم :از همان نخستين ماههای ولادت نه حصری برای تمنيات خود می داند و نه حدی برای خواسته های خود می شناسد . با گريه های خود به لباس و پوشش و کلاه و لچک اعتراض می کند و با شيون های خود شير و پستان می طلبد و حرف خود را به کرسی می نشاند . سه ماهه وچهار ماهه که شد ميل به سر وصدا می کند و رغبت به جقجقه و وق وق صاحب و قارقار قارقارک پيدا ميکند. هشت و نه ماهه که شد کاغذ و کتاب جر می دهد و استکان بر سر نعلبکی می کوبد و از دريدن و شکستن لذت می برد . يکساله که شد سماور برمی گرداند و پستان مادر را گاز می گيرد و چنگ بر سر و روی اين و آن می زند . بزرگتر که شد انگشت به چشم بچه های همسال می کند واسباب بازيهای خود را خراب می کند خود را به گل و لای و لجن می کشاند و ضرر و زيانهای ديگر می رساند. به راه کهی مخرب می کند و سر و صداهای عجي | ||