|
|
|
|
|
امروز بهار تمام میشود...( البته نه برای امپراطور و نه برای بهار ) ...دست بهار را گرفتم و با هم رفتیم به خانه مینا...بهار بارید بر مزار مینا ...و من گفتم : مینا ! خوب نگاه کن مرا و امتداد خودت را ... مینا خندید و من و بهار هم ...! آخرین حلقه گم شده فیلمم امروز به ما پیوست و هفته بعد کار آغاز خواهد شد ...یادت هست به تو چه گفتم بهار ؟! : باید در این فیلم مینا را در چهره خودت ابدی کنی ...! برای همین هم به تو حسودیم میشود و خودت هم میدانی ...! باور کنید این کت کوتاه نوشتن به قواره من بزرگ است...نگاهم کنید...خنده دار نیست ؟ پس بیائید مینا را دوباره خوانی کنیم...! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه سی و یکم خرداد 1384زمان 23:20
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
مینائی ام ...امشب...!
دوستی عزیز امروز می گفت : دانی ...مینایت را که خواندم تصوربزرگم از امپراطوریت کوچک شد ! خندیدم و لبخنم هنوز همرام است : سارا ...! همین که این را فهمیدی مطمئن شدم هنوز هم مینائی ام ! کوتاه تر از این هم میشود نوشت ؟ |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی دوشنبه سی ام خرداد 1384زمان 23:2
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
همه تلاشم را کردم که دیگر طولانی ننویسم ..اما باز هم نشد ..مینا متنی نبود که در این چند خط تمام شود . مینا رمانی بود که با این داستانک به سر آمد . اما اگر فرجام یک متن به اتهام طولانی بودن ..نخواندن است ..پس نوشتم برای دل خودم ..اما این خط کش خوبی برای سنجش نیست ..خصوصا از کسانی که همه خود اهل قلم و نوشتن و حق استادی بر گردن ما دارند ..شما باید بدانید که امپراطور را نباید به دلیل طولانی بودن نوشته هایش محاکمه کرد ..گاه موضوعات انتخابی می طلبد به ابن گونه نوشتن ..و باور کنید که نوشتن خصوصا این متن برای پیدا کردن هر کلمه اش و ترکیب هر جمله اش جان گذاشته ام ..به هر حال معیارمان را عوض کنیم ... اما بعد : من از نوشتن اين متن به خود مي بالم و از آن لذت برده ام براي اولين بار پس از نوشتن چيزي جلوي آينه رفتم و به خودم گفتم : همين است …همين هم بايد باشد . آفرين داني …مرحبا داني ..!و كم پيش مي آيد كه نويسنده اي اين چنين از خود راضي باشد . اما من با خود خواهي تمام ميگويم كه در عمر نوشتنم كه از زماني كه با كلمات آشنا شده ام تا كنون بوده ..كم پيش آمده كه اين حس را به یک نوشته داشته باشم . خصوصا اينكه بزرگي نيز قبل از اينكه اين متن در اينجا يبايد خواندش و مرا شرمنده لطف بيكرانش نمود . به هر روي حاصل كاري چنين پر مدعا در برابر شماست . اميد كه چون من كه نوشتنش سراسر لذت و شور شدم از خواندش خسته نشوید . اين حداقل انتظار من است . امپراطور ژوليس سزار براي آنكه به اين درجه از انسانيت ناچيز خودش برسد راهي را طي كرده . همه شما حوادث و آدمهائي در زندگيتان تاثير گذار بوده اند . و خاطرات خوبي از آنها داريد . بي شك مينا براي من پر رنگ ترين آدمي بوده كه توانسته شخصيت امروزي مرا شكل دهد . اولين بار كه ديدمش سر فيلمي بود . من دانشجوي فعال و پر انرژي بودم و او زني كامل كه يك زندگي ناكام را نيز پشت سر داشت .به هم برخوديم و در همان لحظه اول من واله و شیفته انرژي بيكران او شدم . ما در جمعي از هنر مندان و نويسندگان و روشنفكران گرفتار شده بوديم و مينا در همان اولين جلسات پاي خودش را كنار كشيد و رفت و من ماندم ميان آن آدمها و غرق شدم در اندیشه آنان . از جبهه آمده بودم و هنوز نتوانسته بودم خودم را از فضاي جنگ و آدمهايش و دوستاني كه رفته بودند جدا كنم . رابطه ام با سرزمينم كاملا قطع شده و امپراطوري من در ميان وهم و خوابهاي آشفته ام گم شده بود . غريبه بودم در ميان هجوم انديشه هاي جمع . تمام دل خوشيم خلاصه مي شد به پنجشنبه ها و قطعه شهدا و گاه از خود بي خود مي شدم . احساس گم بودن و تنهائي مرا در خود ميگرفت . با خانوده ام بيشتر درگير بودم و هماره آنان را محكوم ميكردم به نافهمي . و خود با مزار دوستان رفته ام دل خوش بودم . يك روز صبح بود . يك دفعه وجود مادر م و اطرافیانم در کنارم تبدیل به یک چیز هیولای شد که خوف نور غیر قابل تحملی را به دنبال داشت . گمانم آدمهایی که سگ هارشان گزیده . این علامت را خوب می شناسند . مثل دیوانه ای فریاد میزدم که پرده ها را باز نکنند . مادرم بنا بر آگاهی که داشت با عجله یک فضای آرام و نیمه تاریک توی اتاقم درست کرد . خیال میکرد یک نا راحتی زود گذر است . دستور داد تمام سر منشاء های سر و صدای خانه . حتی تلفن را خاموش کنند . و به این ترتیب از گفتگوی مقدس صبحگاهی با دوستان و اقوامش گذشت !...کاری که یک فداکاری فوق العاده بود . درد من طرف ظهر مشخص شد . یک جور استیلای کامل وجود مینا بود بر وجود من . منتظرش بودم اما نمی توانستم شکلش را موقع ظهر پیش بینی کنم . در حقیقت تقدیر طلبیده من که پیروزمندانه و قاطع در زندگیم وارد می شد . اول مغزم . بعد بقیه اعضای بدنم تبدیل به زمین شدند که گرد طلائی فکر مینا روی آن می نشست . فکر زیبائی فاخر و کمی غم آلودش . صدای گرم و آرام بخشش . دستهای پیام آور آرامش و رهائیش . و وجود بی همتا و بی جانشینش . بعد از ظهر آن روز که در خانه اش را زدم . صدا در یک فضای خالی طنین انداخت . همسایه ها گفتند که به مسافرت رفته و نشانی اش را توی اداره اش دارند ( فهمیدم که تاکید به خاطر من بوده است ) . بی آنکه سر خورده بشوم به اداره اش رفتم . همکاران و روسایش به اندازه همسایه اش مودب و خوش خدمت بودند . و این نشانه احترامی بود که در اطرافش بر می انگیخت . یا شاید من احتیاج به این نتیجه گیری داشتم . احساس میکردم که تاریخ دقیق کمبود مرا می داند . به همین خاطر بود که یک ارتباط با شکوه دائمی . سنگینی تنهایی را که دامنگیر اغلب آدمهاست . از من می گرفت . به همین خاطر بود که احتیاج به حضورش نداشتم . او از من حداقل پانزده سال بزرگتر بود و تجربه یک زندگی ویران شده خانودگی را هم داشت . و من سعی میکردم این پختگی را به حساب این اختلاف بگذارم ولی بعدها متوجه شدم مینا موجود یگانه ای بود که فقط خودش شبیه به خودش بود . و من احتیاج به دیدنش داشتم . به این ترتیب این نیرو می توانست به چنان شدتی برسد که کمترین احساس رها شدگی و خلاء را در نطفه بکشد . احساسی که دیدار او کافی بود متوقفش کند . چند نفر توی دنیا هستند که میتوانند ادعا کنند که چنین لطفی شامل حالشان شده ؟..به راستی چند نفر ...؟ برنامه مسافرت مرا هیچ چیزی نمی توانست به هم بزند . و حتی برادرم پیشنهاد کرد ماشین او را بردارم که سریعتر برسم ..: شهری بود در غرب. که ایلیاتیهای شهری شده طی قرنها آن را ساخته و آباد کرده بودند نکته ای که به آن شهر ارزش مخصوص می داد و تحرکش . یادگار کوچیدنهای دور دست بود و زیبایی و وفاداری زنها . مبارزه جویی و مهمانوازی مردها منشاء دهها افسانه محلی بود ...عموی مینا باز مانده یک خان چادر نشین ...حالا دو نسل بود که شهر نشین شده بود و مینا حاصل پیوند فرخنده مردی از همین دیار و زنی خارجی بود . چون در یک ویا دو نسل پیش خانمها وظیفه خودشان می دانستند که اولادشان را با تعلیم و تربیت حسابی بار بیاورند و ثروت قدیمی شان که حالا دیگر آن قدرها افسانه ای نبود . به آنها اجازه می داد جوانها را به خارج بفرستند ...با این همه ازدواج با زن خارجی مطلقا برایشان ممنوع بود - پدر مینا با خصلت مستقل و سرکشی که داشت - آئین ایل نشینی را شکست و در کشوری که تحصیل می کرد ازدواج نمود و ولی تنها جنبه خوش این عقد یگانه دخترش بود . چون بقیه اش چیزی جز شکست نبود . مینا شرایط دقیق مرگ زود رس پدرش را نمی دانست . ولی گویا این مرگ با پیوند نافرجامش بیگانه نبود . نشانی به یک خانه قدیمی می رسید که باغش را چنارهای دویست ساله احاطه کرده بودند - چنارهایی که زیر پایشان نهرهایی از آب چشمه های کوهستانی زمزمه داشتند . در چنین فضایی - عادات خانهای ایل با فرهنگ نو آخرین نسل - به شیوه ای کاملا صلح جویانه - تلاقی می کرد . چون اعضای هر دسته عمیقا وظیفه خود را در داخل این جامعه پدر شاهی می شناختند - وظفیه ای که بیشتر - مبنایش بر احترام عمیق نسبت به ریش سفید بود . در این جور مهمانوازی است که نه پایبند وقت است و نه فصل و نه رده اجتماعی آن کس یا کسانی که از آن می گذرند...باغ به خاطر یک آب پاشی تازه بوی خاک نمناک می داد . این بو - عطر گلها را هم در بر میگرفت و خاطرات دور دستی را بیدار می کرد . توی خیابان باغ پیش می آمدم که ناگهان وحشت زده - به علت حادثه ای متوقف شدم . حادثه ای که سر آن هرگز برایم فاش نشد . سگ عظیمی از نژاد ( دبرمن ) به طور خطرناکی خاموش و تهدید آمیز نزدیک می شد . شیوه زیرکانه و دزدانه این نزدیک شدن پشتم را منجمد کرد و مرا همانجا که بودم به زمین دوخت . خیلی دیر شده بود برای اینکه بتوانم کاری کنم . فقط امپراطور بودنم مرا دلگرمی می داد و با خود می گفتم سزاری که همه دنیا را مسخر خود کرد در برابر یک سگ نباید خود را ببازد و این سگ باید این قدر باهوش باشد که فرق میان امپراطور و آدم معمولی را بداند . بنابراین چشمان هراسانم را گرد کردم و گره در ابروانم افتاد تا به سگ بلند قامت و حشتناک حالی کنم که با چه امپراطور خطرناکی طرف است .!!! نمیدانم اما آن روزها حس میکردم که حکم امپراطوری من بر پیشانیم حک شده و آدم و حیوان فرق نمی کند باید این را بفهمند و نیاز به توضیح من ندارد ...!!!. در همان وقت - ظهور دیگری نگاه مرا که به سگ و این خطر فوری دوخته شده بود - منحرف کرد . مینا . در حالی که به نرده مهتابی بزرگی تکیه داده بود که دور خانه می چرخید - به این صحنه خیره شده بود . و من - تقریبا جسما از این حضور که کیفیتی شبیه رویا داشت - تکان خوردم . این خیال عجیب لحظه ای از ذهنم گذشت که چشمهایش که رنگشان را از فاصله دور تشخیص می دادم - دو مصرع یک شعر هستند . چشمهایم را - به سرعت و با نگرانی به روی خطری دوختم که به رغم هر منطق انسانی و یا امپراطوری - حضورش را فراموش کرده بودم . سومین و آخرین پدیده این مجموعه که کاملا به هم بستگی داشتند - بوی شدید تریاک بود که از یکی از پنجره های طبقه پائین خانه بیرون می آمد و پره های بینی ام را نوازش می کرد . سگ حالا دم پای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ژولیس سزار ( دلم میخواست آن حیوان خطرناک از وزن و طولانی بودن فاخر نامم حداقل حساب ببرد ) مرا با دوستی می بوئید و من مطمئن شدم که او اولین کسی است که در همه زندگیم بی آنکه بگویم یا بنویسم - هویت واقعی مرا دریافت و من هرگز در طول زندگیم به آن اندازه حس خوب امپراطوری نداشته ام ...من با سری رو به بالا دستم را جلو آوردم و سگ را البته با کمی دلهره نوازش کردم . با این احساسهای عجیب که مینا پیوندی بود میان من و این جهان ناشناس ...به آرامی پشت حساس حیوان را نوازش کردم که به من چسبیده بود و می خواست یک جور ارادتش را به سزار در این موقعیت نشان بدهد ...در همین اثنا وجود ظریف مینا از آن سوی خیابان ظاهر شد . با آن شیوه راه رفتن غیر قابل تقلیدش نزدیک شد و سر طلائیش را روی سینه من گذاشت و در حالی که حرکاتش را با حرکات من یکنواخت می کرد - حیوان را نوازش کرد . اعتراف می کنم این آغوش گرم و مهربان که به دور از هر گونه حس جنسیت بود مرا حیران و گیج کرد . سگ همینطور به ما چسبیده بود و ما مثل سه مظهر اسطوره ای یک دوستی و اتحاد باستانی بودیم . سگی که امپراطورش را شناخته بود بی کلامی . سزار که تا به حال هیچ زنی را حتی لمس نکرده بود و همیشه حس میکرد با برخورد فیزیکی به یک زن دچار چندش عذاب آوری میشود اکنون در آغوش همه محبت زنانه ای بود که هرگز در رویا هم جرات تصورش را نداشت و مینا که هیچ از خدایانی که من می شناختم کم نداشت ...پیش احساسها و پیشگوئیها زایل شدند . حضور گرم مینا مرا در بر گرفت . بعد او از من جداشد . دستم را گرفت و مرا برد به تقریبا ده نفر معرفی کرد که همگی سنی ازشان گذشته بود . یک سر سفید با شکوه توی وافوری ظریف و قدیمی می دمید - که بر حقه آن نقش شاه سلسله منقرض شده ای بود . .. دور منقل بقیه منتظر نوبتشان بودند و چای عطر آگینی می نوشیدند ...ظاهرا تنها حرفه ای جمع - ارباب خانه بود - اصیل - زیبا و درشت هیکل . عموی مینا - حتی در جلد یک تریاکی هم شخصیت افسون کننده ای بود . به رغم رسمی که تریاک کشها را به وقت رسیدن مهمان از تعارفهای معمول معاف می دارد - مرد تناور از جایش بلند شد و با گرمی دستم را فشرد - وقتی مینا معرفیم کرد یک دوست . و به من خوش آمد گفت . بقیه را هم معرفی کرد . هیچ کدام نه دوست بودند نه آشنا - همگی به علت ازدواجهای توی هم - با هم قوم و خویشی داشتند . این هم خوب در آنها دیده می شد . آنچه در این خانه حکمفرما بود - مثل یک شاهکار هنری نامرئی که هر لحظه احساس بشود - گرمای مهمانوازی بود که از عقاب پیر بر می خاست که شخصیتی اسیر کننده داشت و فقدان کامل احساس مالکیت در او آشکار بود . با دیدن این سر سفید - رویای زمان گذشته - یک بار دیگر مرا در بر گرفت ...او - یک استاد بزرگ - یک صوفی قدیمی در میان مریدهایش بود - دلالت کننده راهی بود که به قله های وارستگی - آنگاه به رهایی می رسید ...اعمال تباهی مثل قمار و تریاک - در موجوداتی که اجدادشان سوارکاران بزرگ بودند و بر حسب فصلهای سال دنبال چراگاه برای دامهایشان می گشتند - آن جنبه ناخوشایند مردمان شهرهای بزرگ را به خود نمی گرفت - مردمانی که من بیش از هر کسی می شناختمشان . درست عین جمع آوری کردن اشیاء قدیمی یا اشیائی که می گفتند قدیمی است - و گذاشتنشان روی طاقچه با تظار به خبرگی که توی دوستان و اقوام من زیاد دیده می شد ...در اینجا همان اشیاء جای طبیعی و ریشه دار خود را داشتند که هر گونه تردیدی را در مرد اصالتشان زایل می کرد . اصالت خانه تصور گذشت زمان را به آدم می داد که می تواند چوب را صیقل دهد و به یک گلدان بلور حالتی چند هزار ساله ببخشد . در اینجا اشیاء در عین قدیمی بودن و اصالت - مورد استفاده اشان را هم از دست نداده بودند . آدم رابطه جسمانی بین موجود و شی ء را احساس می کرد . رابطه ای که جمع قبلی که من افتخار احمقانه حضور در آن را داشتم سعی میکرد پیامش را با فریادی انتقال دهد که به خاطر فقدان یک دانش ملموس - خاموش می شد ...این اعتقاد - یکباره و در همان ساعتهای اول اقامت برایم پیدا شد . چون ناگهان بی آنکه بتوانم توضیحی بدهم - متوجه شدم تا چه حد این خانه - این اثاثه - این اشیاء و بخصوص ساکنانش شکل جان گرفته آن فکری از اصالت را تشکیل می دادند که اطرافیان من جز عبارتهای مجرد - نتوانسته بودند حرفش را بزنند . آنها موضوع را در چاچوب نظری بررسی می کردند - بدون در اختیار داشتن شیوه ای که بتواند بر مهمل بافی هایشان محاط شود و بدون هیچ واقعیت تجربی که ارزشهای فرضی شان را جان بخشد . اتفاق اینطور خواسته بود که من اولین کسی باشم که این خلل را در نظام آنها می بیند - البته در پرتو این واقعیت ملموس که به لطف اسرار آمیز این خانه و دو تن ساکنان اصلی آن آشکار شده بود . به این ترتیب - خارج از زمان - شروع کردند به تسخیر وجود من . وقت رسیدنم - فکر کرده بودم هتل بگیرم و روزها برای دیدنش بروم . اما استقبال عمویش به قدری صمیمانه و انسانی بود که لزومی نداشت جای دیگری جز در خانه آنها اقامت کنم . این مرد با شکوه - به رغم توقعات نژادیش و به رغم شیوه های پدر شاهی اش که همه گونه احترام و اطاعت نسبت به او را واجب می کرد - از شکل جدید این رابطه ناراحت نشد و نه از اینکه برادر زاده اش بی آنکه عنوانی روی مردی بگذارد - به سادگی - با او معاشرت کند . شاید همین خانه - روزی زوجهای جوانی را در خود پناه داده بود که حق نداشتند قبل از خوانده شدن صیغه عقد - همدیگر را ببینند - شاید در روزگاری هنوز دورتر - این خانه پناگاه مرشدان و مریدانی بود که برای رسیدن به قله های هوای پاک وحدت با بقیه دنیا قطع رابطه کرده بودند ...این فکر به من جرات می داد که از پیرمرد سوالاتی در باره موضوعهایی بکنم که برای جواب دادنشان - شایستگی کامل داشت ...بعضی روزها می شد که پیرمرد ما را با حرفهای طولانیش افسون می کرد . و من در تعجب کامل - متوجه می شدم که او با چه راحتی - مسائلی را تجزیه و تحلیل می کند که حتی برای سرآمدترین عالمانی که به خانه شهری ما رفت و آمد می کردند - پیچیده محسوب می شد - چون هیچ تجربه دیگری - مگر در محفلهای هنری خانه های پر از دود سیگار - از این جور نشستها نداشتم - از طریقی که این پیرمرد اصیل و فروتن - از دانشهای وسیعش در باب افکار مرموز کمک می گرفت شگفت زده می شدم . افکاری که قرنها بود بر شعرای بزرگ و هنرمندان دیگر این سرزمین اثر گذاشته بود . روزهای بعد - مرد - میزبان دقیق داناییهای وسیعش را در زمینه فلسفه های نو - نشان داد . با گوش دادن به حرفهای او بود که یک بار دیگر برایم مسلم شد بهتر است آدم کاملا در زمینه ای هیچی نداند - تا کمی بداند . و به برکت وجود مهماندارم که برای من - زبانی سخت را ساده کرد -متوجه شدم که چرا جمع متفکر و هنرمند قبلی ما در روابط خودش و بقیه محکوم به یک ناتوانی کامل بود . من و مینا در حضور متقابلمان - چنان تمامیتی وجود داشت که حتی دقایق سکوت هم از شدت آکندگی نزدیک به انفجار بود ... یک روز صبح - مثل همیشه به باغ رفته بودم تا منتظر ظهور شگفت انگیزش باشم - ظهوری که تکرار هر روزیش چیزی از درخشندگی اش نمی کاست ( آن طور که معمول اتفاقهای دیگر زندگی است ) . در این اتنظار با آن سگ شکاری بازی می کردم . احساس کردم دو دست تر و تازه که انگشتهای کشیده داشتند - چشمهایم را می بندند : ( اگه بگی کیه بهت....) از روی پشتم لغزید و به میان بازوهایم آمد . بین دو تا بوسه مادرانه گفت : ( تلفن زدی که اومدنت دیر میشه ..! ) . مرا توی یک فشار احمقانه نگذاشته بود که مدت ماندنم را تمدید کنم یا نه . فقط مژده اش را به من می داد ( بقیه میرن و اون تنها میمونه و حضور تو کمکش میکنه ) . به این ترتیب دوره ای آغاز شد که در آن کس دیگری جز ما سه تا نبود ...شب سوم شام را در مهتابی خوردیم - روی یک نیمکت چوبی بزرگ نشسته بودیم که با قالیهای زیبای محلی فرش شده بود . سفره را جمع کردند و بساط منقل را چیدند . این پیرمرد تمامی قدرتهایش را - چه جسمانی و چه مغزی - کاملا در اختیار داشت مرتب تریاکش براه بود و همین باعث تعجبم می شد . اما او چیزهایی در باره تریاک می گفت که با پیشداوریهای معمول کاملا مغایر بود . وقتی این توضیح کوتاه را می داد - یک دفعه دیگر از وسعت درکش نسبت به مسائل تعجب کردم . مسائلی که در بیان آنها - ( جمع ما ) همیشه در قعر سیاهی دست و پا میزد - مثلا در تعریف مواد مخدر : در اوج کوششهایم برای فهمیدن متفکرین بزرگی که با من معاشرت داشتند - شکل دست و پا شکسته و نا رسای همین توضیح بارها توسط آدمهای مختلف گفته شده بود . اما در تماس با پیرمرد و از خلال سادگی بینهایت زبانش بود که یک بار دیگر بی کفایتی دوستان هنرمند و نویسنده ام بر آورد کردم . اما در این زمان تمام این حقایق برای من یک جور کشف بود که حضور مینا و عمویش به منزله واسطه آنها به حساب می آمد . همین نوع نگاه کردن بود که پایه و اساس قوانین سرزمین آبهای همیشه آبی را به وجود آورد . در نبود مینا و عمویش قطعا سرزمین من در یک ادعای خیالی می ماند و چون امروز که دارای باورهای راستین و مردم آگاه و دانشمند و خرد گرا است نمی شد . امپراطور در این میانه بزرگترین درسها را می گرفت نه آنکه عین اندیشه آنان را به سرزمینم آورم که به قول پیرمرد در آن هنگام تقلیدی کور خواهد بود . بلکه اینها تمرینی سخت و جذاب برای من بود که بتوانم نوع اندیشیدن را یاد بگیرم... واین تنها نکته برتری من بر مینا بود . او از اینکه با جوانی حرف میزند که از دل اعماق تاریخ سزار را بیرون کشیده و خود را به جلد آن در آورده و سرزمینی را بر پا کرده غرق در شور و شعف میشد و می گفت : دانی ...دانی ..این همان راز کشف توست . این همان اکسیر ناپیدای توست که من عاشق آنم ..عاشقش ...مرد مو سفید که سوار کار و کوهنورد و شکارچی ماهری بود با سادگی به من گفت که برای بدنهایی که احتیاج به تریاک دارند - دو جور اندازه وجود دارد و روی این نکته پافشاری میکرد . یکی مقدار درمانی و یکی مقدار سمی . اگر پس از یک سنی - آدم از یک اندازه به اندازه دیگری نرود - زندگی طولانی تر خواهد شد - و نه - یک زندگی از هم گسیخته - آنطور که در باره معتادها می گویند . این توضیح جنبه تخدیری افیون را برایم آشکار کرد . چیز عجیبی بود که این مرد دشمن سرسخت هر نوع اعتیاد دیگری بود : معتقد بود آدمی که بنده یک تزریق یا بلعیدن مواد شیمیایی خالص است - آدم حرام شده ای است . یکی از موضوعهای محبوب عالمانی که دور و بر مابودند - تمجید از تمام مواد مخدر بود - البته جایی که فضای پر دودش ایجاب میکرد ...اما جلوی یک شخصیت ضد مواد مخدر یا یک شخصیت رسمی به تمامشان حمله می بردند و همه را توی یک طبق می گذاشتند . اما بلاخره - طرز تفکر قاطع و روشن پیرمرد - که بر مبنای شناخت دقیق و تجربی تکیه داشت - مرا نسبت به این مسله روشن کرد . یکی از جذابیتهای این مرد - نداشتن کامل منطق خشک در بحثها و گفتگوهایش بود - همینطور در شواهدی که برای تاکید یک فرضیه می آورد . جمله هایش همیشه با چیزی از این نوع تمام می شد : ( - بقیه شو باید خودتون احساس کنید . جون از این لحظه به بعد تنها پیش میرین . ) به این ترتیب هیچ وقت - حتی در زمینه مذهبی توی یک یقین بی بازگشت فرو نمی رفت . این گذشت و این فروتنی که در لفاف ادبی مطبوع و خلل ناپذیر جای داشت . از او آدمی ساخت که با پیپ به دهنهای کله شق و خشک و پرمدعا که صمیمی شدن با آنها غیر ممکن است - مغایرت داشت . و مینا فقط یک برادر زاده بود - حتی اگر این خویشاوندی هم نبود . پیدا کردن زنهایی مثل او به آسانی ممکن است ؟ هرگز ! هرگز ! وانگهی - آیا میشود آدم هیچ وقت توی این راه تنها باشد ؟ شبی این سوال را از او کردم ..توی مهتابی مدور نشسته بودیم و بساط منقل پهن بود . جواب داد : توی راه - بله - چون همیشه یک چیز اختصاصیه . برای هر آدمی - یک جاده مخصوص خودش هست . اما یک بار که به مقصد رسید - یک گرمای خدایی او را در بر می گیرد . گرمایی که پیشینه قرنها هنر و شعر و فلسفه ما است . تا آن وقت هیچ کس مرا به کشیدن دعوت نکرده بود - اما آن شب خودم دلم خواست . انگار که وقتش رسیده باشد و برای ورود به این مرحله من کاملا رسیده بودم . چند دقیقه بعد از تماس مخملی دود - زمان برایم متوقف شد . بلورهایی که در گلوی نهرها به هم می خوردند - نجوای اسرار آمیز شاخ و برگها وقت عبور مغرورانه نسیم - نداهای پرندگان شب - جگر سوز - پر تغزل - تمسخر آمیز یا شوم - شب را از حضور خود نشاندار می کردند و شفافیت شبانه را از وراجیهای متصل شان می انباشتند که نوید سحرگاهی نزدیک بود . بر آمدن خاموش عطرهایی که از کوهستان آمده بود - این الحان - آوازها و نداها را تغییر می داد - جا به جا یا خاموش میکرد - بنا بریک قانون غیر قابل تغییر . در آن شب که به عصر دیگری تعلق داشت - حس می کردم همان قانون است که دور و بر من می پلکد - نزدیک می شود - دور می شود و می خواهد وجودم را تسخیر کند - مرا در دایره جاودانیش جای بدهد تا از ورود من به دانش افیون تجلیل کند . شب زاویه اش را عوض می کرد و ما را با چشمهایی می نگریست که پختگی درخشانترشان کرده بود ...هر چه موجودات بیشتر ناپدید می شدند حکومت شب بیشتر می شد . و تریاک که مرا بیخواب کرده بود - در سطح این شب عجیب پیروز بالایم می کشید . در این وقت بود که مینا هم خواست بکشد . شاید فکر میکرد که می تواند خودش را زنی با محبت تر - عاشق تر - ملایم تر - گیراتر - گرمتر و افسون کننده تر بسازد . آن شب ...شب از بین رفتن بدی بود و شب حکومت مطلق عشق . و خدایان مرا ژولیس سزار را انتخاب کرده بودند تا به جادوی سفید چنین شبی را پیدا کنم و روزی که شاید سالیان دراز بر آن بگذرد در این ناکجا آباد نقلش کنم برای آنانی که نمیشناسمشان از سوئی و با تمام وجود می فهممشان در سوئی دیگر . توی اتاقم بی خوابی را شناختم که هیچ وجه مشترکی با شکنجه یک کمبود نداشت . کسانی که تمام آرزوهاشان در یک شب خوابیدن خلاصه میشود . بی خوابی من یک سلسله تصاویر بود - یک ردیف رنگ - تبادل بی نهایت سایه ها - نوعی بازار مکاره رویاهای بیدار - آتش بازی ای که دسته گلهای آتشین آن یک جور تجلیل دائمی خدایان بود . این همه حرکت - توی یک آسمان گویی از حرکت ایستاده انجام می شد - جلوی راه بندان شبی که ستاره هایش متوقف شده بودند تا بهتر بتوانند پیدایش معجزه ای را که نیمه شب قوام آمده بود - نظاره بکنند...شبی که عمدا سحرش را عقب می راند تا راز ما را بهتر بپو شاند - تا عشق ما را با تمام شکوهش در خود پناه دهد و بعد اندیشه من با مینا بود این شب - با مینا بودن همان قدر از آئین شب نشان داشت که آئین معابد کهن که دختران معصوم تعهدات معبد را مشتاقانه می پذیرند ...در این لحظات شگفتی انگیز - مینا تجسم واقعی آن چیزی بود که زن باید باشد . آن قدر از راستی و اصالت و طبیعی بودن در این زمینه داشت که پرده از روی همه ریاکاریها بر می داشت . شب جهت عوض کرد - نفس بلندی کشید و نسیمش تر و تازه تر شد . مینا مرا در گرمای مفهموم بودنش گرفت و گذاشت که در طپش نهائئ یک عشق بدوی و با شکوه که از اعماق اعصار بر می آمد با هم آشنا بشویم ...این است رهایی : رهایی با شکوهی که فقط برای عشقهای بزرگ آشنا است و از اعتماد نهایی و متقابل دو وجود ناشی میشود ...چقدر دیگر شبهای زندگیم که چه قبل و چه بعد از آن خنده دار و بی نمک است . چقدر جهشهای ناشیانه و سکته دار آن شبها با دنیای هماهنگ و جادوئئ مینا بیگانه بود . چقدر خجالت آور بود که کسی بخواهد سهمش را - به وحشیانه ترین و خود خواهانه ترین صورت ممکن از دیگری بدزدد . من همه ترس و نگرانی بودم ..چیزی که فکرش را نمی کردم - به خاطر آنکه ترس از پایانی داشتم که سایه ای روی آن بیاندازد - به خاطر دشمنی شدیدم به هر گونه عاقبت و خاتمه ای ...پایانی که به ناچار با زایل شدن اندوه بار سیاهی محافظ شب آمد ...و فهمیدم که ترسم از عاقبت و پایان ...هیچ وقت پایه ای نداشته حداقل در خصوص مینا ..و همیشه نسبت به او یک گرسنه ابدی باقی خواهم ماند ...( چقدر سخت بود نوشتن این سطور دستانم می لرزد و تمام بدنم و نمیدانم توانستم در دریای تمثیل و کنایه حرفم را بزنم و یا نه ..این درد بزرگ این نوشته است ..درد بزرگ... ) اخرین یادمان دیدارمان ..به خود جرات دادم تا از او در باره زندگی گذشته اش سوال کنم : ( چطور مردی بود ..؟ ) . مینا لبخندی زد و جواب داد : ( مردی بود که به وضوح شعورش از حد متوسط بالاتر بود . رفتارهای انسانی داشت . حضوری گرم و عشقی مطمئن . و بلاخره مردی که در میدان عمل کار آمد بود . مرد کار بود - خوب خرج می کرد - خوب می فریفت . مردانگی اش سرورانگیز بود - با امکانات بی حد در زمینه های متعدد و متنوع . گفتم : ( پس چه ایرادی ازش گرفتی ؟ ) . گفت : ( هیچی ...! ) گفتم :( من میدونم تو زنی نیستی که بشه ولت کرد پس خودت خواستی ازش جدا بشی چرا ..؟ ) . برای اولین بار تردید کرد به هزار دلیل مختلف - مینا بالاتر از هر گونه سبک مغزی بود . چیزی که مانع می شد آدم بتواند او را بوالهوس و هرزه بنامد . حضور او در کنار من - نیروهای حسی ام را تقویت میکرد . به خاطر پرتو منفعت بار زنانگی - تواضع - دانییها و بی ادعائیش که مزین به عشقی شدید و وارسته بود . این معجزه پدید آمده بود . امکانات درک من که به لطف کسانی که اولین تجربه هایم بودند به حال کاهلی افتاده بود - حالا بیدار شده و بازده کامل خود را می داد . او از من یک مرد ساخته بود . منی که تمام دوره نوجوانی و جوانیم را در میان گلوله و آتش و مرگ گذارنده بودم و فرصت درک چیزی دیگر را پیدا نکرده بودم - جز آنچه قبل از جنگ د ربند در میان موج دریا و رویاهای واقعی خودم در یافته بودم ...مینا آن قدر به ارزشهای خودش آگاه بود که بخواهد به این ترتیب از من مردی با صفات لازم مرد بودن بسازد تا یار زنی به توانائی خودش باشد ...مینا به چشمهایم خیره شد و پاسخ داد : ( نمی دونم . یک چیزی وجود داشت مثل یک جای خالی - مثل یه نقص - مثل یک جور مرحله بین پایه و قله یک کوه ...یک جور ناممکنی وحدت کامل ...و تسلیم متقابل - چه جوری برات بگم ؟ علاوه بر این - حرکت دائمی و پویایی که توی همین کوه وجود داشت - حضورشو تو زندگیم غیر ممکن می کرد . کمالش یک جور حالت بهت زدگی به زندگی مشترکمون می داد ...) . جرات نمی کردم از نتیجه گیری هایم با او حرف بزنم . چون او فکر مرا می خواند - خواست آن سیاهی را که در لحظات شگفت انگیز مشترکمون رخنه کرده بود زایل کند . خواست روابطمان را به سطح پدیده ای بالا ببرد که مدام در چار چوبهای خودش دوباره زاده می شد - که موجودیت آن مظهر تحرکش بود - مثل هوای لازم برای تنفس . اما از آن به بعد با وجود توضیحات او من دائم گوش به زنگ بودم ... چند ماه از این رابطه گذشت من جوان و پرشور در گرمای مینای میانه سال میسوختم ..بدون او برایم همه چیز سخت بود ..من عشق را با مینا آموختم..و فراق را نیز ..که از سرطان خون به ناگهان به بد خیم ترین حالت ممکن جسمی رسید ..شبی که در بیمارستان بقیه الله پرواز کرد بالای سرش بودم تا صبح که نفسش تمام شد ..بعد از آن به مدتی کوتاه عموی او پیرمرد نازنین بر اثر سکته مغزی به مینا پیوست و دانی ماند با یک دنیا غم و اندوه و تجربه ای سهمگین از عاشقانه ای که شاید دیگر تکرار نشود ..د رتمام سالهای بی او هیچ زنی نتوانست در قد و قامت او برایم جلوه کند ..مینا از من مرد آرمان گرائی ساخت که در کوچه پس کوچه های زندگی دنبال یک رویا می گشت ...من هرگز فکر نمی کردم که روزی فرصت بازگوئی این تلخ و شیرین ترین اتفاق زندگی را باز گویم ..اما به مدد این وبلاگ امپراطور تمام آنچه را که روزی برای گفتنشان از وحشت به خود می لرزید گفت و آرام گرفت ..مینا برایم یک اسطوره تمام نشدنی باقی خواهد ماند ..هنوز که هنوز است بر مزار اوست که آرام میگیرم ..مینا آسمانی بود و به آسمان هم کوچ کرد ... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384زمان 23:7
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
دم دمای صبح بود . شب یواش یواش رنگ می باخت . خورشید بیدار می شد و گیسوی زرینش را توی آب دریا شستشو می داد . مه رقیقی روی دریا پاشیده شده بود . دریا آرام بود انگار هنوز در خواب صبحدم است و در این حال دختر زیبائی را می مانست که در رویاهای شیرین بلوغش نشئه یک بوسه را مضمضه می کند ! دانی پارو را محکم کوبید رو پشت دریا و یکباره انگار که پایش را روی جانور گذلشته باشد . دور و برش از موج شلوغ شد... وقتی که راه افتاده بود شب بود . حالا تو دل دریا بود . اطرافش آب بود و آب و خورشید که توی آن بازی می کرد ...همیشه هر وقت دلش می گرفت می آمد . تو دریا . تو خیالش با دریا راز و نیاز می کرد . حرفهایش را می زد . یک موجود نامرئی که شاید ننه دریا بود و زمزمه آرام موج هم گوئی با او حرف می زد . آن وقت دانی هر چه غم داشت تو سینه دریا می ریخت . مدتها بود که ننه دریا رفیقش شده بود . و سزار واسطه این دوستی ابدی شده بود . هر چه از دانی به او می رسید قبول میکرد . کوله بارهای غم را از دوشش می گرفت تا رفیقش سبکبارتر شود . آخر خدایان ننه دریا را نفرین کرده بودند که هیچ وقت غم نداشته باشد ...دانی همیشه شب راه می افتاد تا دم دمای صبح در خانه ننه دریا باشد ...وقتی آنجا می رسید با پارو می کوبید روی موج ...شلپ ...شلپ...صدایش بلند می شد . انگار کوبه یک در بزرگ . دری مثل در کاخ سزار را می کوبید ...در باز می شد و ننه دریا می آمد جلو و او حرفش را به ننه دریا می گفت ...حالا می توانست آن خاطره ها را خوب به یاد آورد . - ننه دریا - جان ننه دریا ... دانی نالید : دخترک ..همان که من دوستش داشتم ..مریض است تب کرده و هیچ کس کاری برایش نمیتواند انجام دهد ..من چه کنم ..ننه دریا ...هذیان می گوید ...به من فوش و بد و بیراه می گوید .. ننه دریا گفت : فقط دردت همینه ...؟ یه ماهی مخصوص برایش دارم کباب میکنی و دودش میدهی و با نفس خودت چند بار رویش آه میکشی و میدهی روغنش را بخورد ...خوب خواهد شد ...عصاره دریاست... دانی اشگش را پاک کرد ...ننه دریا تاب بر داشت و موج انداخت و آن وقت یک ماهی توی بلم دانی افتاد ...دانی خندید . خنده اش مثل لعل پاشید تو دریا و مجنونانه نالید : دریا ...دریای خوشگلم ... یک بار دیگر وقتی رضا روی مین رفت و هزار تیکه شد ...دانی آمد پیش ننه دریا . دامن دامن غصه اش را تو سینه دریا ریخت و حتی خودش را میخواست بیندازد توی بغل دوستش ...اما وقتی حرفهای ننه دریا را شنید فهمید باز هم زندگی زیباست ...بی رضا هم می توان زندگی کرد و تنها نبود ... یک شام تیره رفت تو دریا . بی موقع بود . دریا انگار غضب کرده بود . انگار به معشوقه اش خشم گرفته باشد . کف به لب آورده بود . و دانی تو بلم همچنان می کوبید تو سر موج و می خواست خودش را برساند جلو در خانه ننه دریا ...اشگهای شورش را آنقدر ریخت تو آب که ننه دریا به سراغ او آمد : ننه دریا ... - جان ننه ؟...چطور شده ؟ دانی هی اشگ ریخت ...هی نالید و مویه کرد : چی بگم ننه دریا ...همه دوستانم رفتند و من تنها ماندم با یک جسم پر از درد و سم و مرگ ..آی ننه دریا ...خسته شدم از این همه روزهای کسل کننده و یکنواخت . هیچ کسی نیست که من دوستش داشته باشم ...همه دوستانم که عاشق اشان بودم مسافر شدند و به آسمان سفر کردند و دانی را با خودشان نبرند و من تنها مانده ام ..من هم میخواهم بروم ... ننه دریا یکهو خاموش شد . انگار بچه های دریا ناگهان از جیغ و و یغ و سر و صدا افتادند و می خواستند غصه دانی را بخورند . ننه دریا صورتش را برگرداند تا اشگش را دانی نبیند و آن وقت برایش زمزمه کرد : همه اینها رفقای تو هستند . همه دوستانی که عاشق تو می مانند ...همه اونهائی که غم آدمو میخورن . دوست آدمند . همه اونهائی که با خنده ما میخندن و با گریه ما اشگ تو چشماشون میاد ...! دانی باز نالید : آخه من تنهام ...تنها ...! ننه دریا برایش رفیق هایش را شمرد : نگاه کن این همه رفیق داری ...باز هم کمته ؟! دانی آرام شد و به ساحل برگشت ...و ننه دریا تا سر او را دور دید در انزوای اندوهبار خود گریست و بچه های دریا بغض کرده بودند ... هوا دیگر روشن شده بود . دانی به در خانه ننه دریا رسید و آه کشید : دریا ...دریا...! صدا نیامد . انگار ننه دریا مریض شده بود . انگار نمیخواست رو به دانی نشان بدهد . یا طاقت این غمش را دیگر نداشت . دانی باز زمزمه کرد : ننه دریا ...ننه دریا ..منم دانی ...با بزرگترین غمم آمدم ..! صدائی به آرامی وسوسه انگیز پری های دریایی به گوشش رسید : جان ننه...؟ دانی با نگرانی پرسید : ( من ننه دریا رو میخوام میخوام که حرفهامو بهش بزنم ...) او آرام و خفه زمزمه کرد : ( هر چی میخوای به من بگو من دختر دریام ...ننه دریا خوابیده ...! ) دانی دو دل شد . اما اشگ مهلتش نداد : میدونی ...به ننه دریا بگو این دفعه برنمی گردم به ساحل . اونجا دیگه کسی رو ندارم ..هیچ دلی برای من به صدا در نمی آد ...نه لونه دارم . نه خونه . نه رفیقی . نه دوستی . چون دیگه همه از من بریدند . تنها تر از این ممکن نیست که بشم . من همه چی رو از دست دادم ... دختر دریا طرارانه پرسید : ( چطور کسی دوستت نداره ؟ ) ...دانی نالید : ( دیروز دیشب ..یه ماه پیش یا یه سال قبل .. یا شاید فردا پس فردا یه ماه بعد یه سال بعد ..اونو بردند..همونی که عاشقش بودم . اون رفت پیش یکی دیگه . رفت مال کسی دیگه ای بشه ...) ...دختر دریا عشوه گرانه پرسید : ( خیلی دوستش داشتی ...؟ ) ..دانی غرید : ( عاشقش بودم ..می مردم واسش ..به خدا براش می مردم ...این مطلب را اونائی که اونور تر ساحلند ..نمی فهمند ... دریا در سکوت صبحگاهی . انگار زمزمه غمینی داشت . سکوت بود . سکوت . انگاری که دختر دریا داشت فکر می کرد . آرام با کسی مشورت می کرد که : ( این بار با دانی چه باید کرد ؟ با دانی که عاشق شده ؟ ...) . دریا اما حرفی نداشت . دانی سرش را گذاشت روی لبه بلم . مثل اینکه بغل گوش دختر دریا زمزمه می کرد : ( این دفعه دیگه بر نمی گردم . به ننه دریا بگو دیگه نمیتونی ریشخندم کنی . تو ساحل دیگه هیچ کس منتظر من نیست ...) سرش را بلند کرد . دختر دریا آمد تو اشگهایش . موهای خیس اش را زد کنار و یک قلپ آبی که تو دهانش بود ریخت بیرون . دل تو دل دانی نماند . دختر دریا چشمکی زد و خیلی یواشکی انگار که مراقب بود ننه دریا از خواب بیدار نشود گفت : ( حالا دیگه بایس بیائی پیش خودم . تو بغل خودم . سرتو بذاری روی سینه ام تا برات لالائی بگم . قصه ناخداهای کشتی شکسته . صیادهای از زندگی مانده . جاشوهای از همه جا رانده ...! ) دانی تو نگاه دختر دریا غرق شده بود . گرمی سیال آن تو رگش می دوید . خیال می کرد او را دوست دارد . دختر دریا را با تن و بدن سفید و موهای سیاه ...دختر بی تابانه زمزمه کرد : بلند شو . یک مشت آب بزن به صورتت و نبایس ننه دریا بفهمه تو گریه کردی . گفته اگه تو دلت خواس من بیارمت پیش خودم . بایس تو رو مثل یک امپراطور . مثل سزار بزرگ ببرمت تو قصر خودم ...! دانی پرید دو تا مشت آب زد صورتش ! موهای خودش را با آب یکور کرد ... دختر دریا خندید . خنده اش گوئی جام طلا بود . داندانهای مروارید و قهقهه اش آواز بهشت : ( دستت را بده من ) دانی دستش را زد تو آب . آب گرم و دلخواه بود و دست دختر گرمتر . نشست رو لبه ( لتکا ) یادش افتاد مادرش او را همیشه اینطوری روی طاقچه می نشاند و تشویقش می کرد که بپرد . از همانجا جرات و شجاعت پریدن را یاد گرفت ... دختر درست مثل مادرش دستش را تا کرده بود جلوش و با پنجه هایش می گفت ( بیا ) و او دو سه دفعه روی لبه ( لتکا ) تکان خورد و آن وقت پرید تو بغل دختر دریا و قهقهه شان تو قصر های عاج دریا پیچید ! دانی نالید : دریا ...دریای خوشگلم ...! دیری است ننه دریا به انتظار دانی است که گاه گداری می آمد و با قصه های اندوهبارش غمش را به سینه او می ریخت ...آه می کشد ...! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی شنبه بیست و هشتم خرداد 1384زمان 23:10
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از مدتها امروز طعم واقعی شادی را حس کردم و از ته دل خندیدم . احساس خوشبخت بودن داشتم . حسی که مدتها بود از آن بیگانه بودم . خانم جان مادر بزرگ حکیم و فیلسوف من مهمان مابود از لحظه ای که آمد تا این لحظه من و دیگران را غرق در افکار ساده و فیاسوفانه خود کرد . آوردمش پای کامپیوتر و این صفحه را نشانش دادم و مطالب من و دوستانم را برایش خواندم . گاه می خندید و گاه سکوت میکرد و در فکر فرو میرفت . به کلیه نوشته های من در باب عشق و دوست داشتن یکسره خندید . اما در مقابل نوشته ای دیگری به نام زن در فکر فرو رفت و چیزی نگفت و این یعنی که غالفگیر شده است . نظرات دوستانم را که برایش خواندم شگفت زده و حیران بود . از دید او فاصله خودش با این نسلهای به قول خودش تازه به دوران رسیده مبهوت شد . در باره احساس عاشقی من تنها به قهقه های مستانه بسنده کرد و این جمله که : بهتره از این خل بازیها دست برداری ...! از نگاه او تمام عاشقانه های من یک بازی کودکانه است و بس و هیچ ارزش انسانی ندارد . او رابطه را تنها زمانی عاشقانه می پندارد که در قالب ازداوج باشد و در غیر این صورت یک رابطه به قول خودش سر کاری و بیهوده است . برایش گفتم که تصمیم گرفته ام که دیگر در این وبلاگ از موضوعات حسی شخصی خودم استفاده نکنم . چون به اندازه کافی از طرح آنها دچار عذاب و گرفتاری شده ام . شاید جائی دیگر را فقط به این درد و دلها اختصاص دادم . به هر روی به خانم جان پیشنهاد کردم که نظراتش را به خواهر زاده ام منتقل کند و یک وبلاگ جدید به نام خانم جان راه اندازی شود . اما در کمال فروتنی نپذیرفت ( شاید تصورش این بود که این کارها همه بازی است و او در سنی نیست که تن به این بازیها بدهد ) بنابراین با او توافق کردم که هفته ای یک روز در باره او بنویسم و در این وبلاگ آنها را حفظ کنم . شاید در فرصتی این امکان فراهم آمد که مجموعه نظرات خانم جان در کتابی گرد هم آید . و اما این اولین مطلب خانم جان است که در باره حکمت زندگی و خصوصا جهان بعد از مرگ فاضلانه خطابه ای را ایراد فرمودند که عینا به نظر شما میرسد . و اما یادداشتهای امپراطور از این پس در یک نظم و تابع یک روال مشخص در این وبلاگ نوشته خواهد شد . شما دوستان خوبم محبت و بزرگواری میکنید اگر در این باره نظرات خودتان را به آدرس ایمیل همین وبلاگ ارسل نمائید : ( sezar1se@yahoo.com ( . خدایان را شکر میکنم که از یک برزخ فکری و روحی هولناک رستم . و امروز با خودم و خانم جان عهد کردم که دیگر برای امپراطور این چنین فضاهای عبث و پوچی پیش نیاید و بدانید که در این تغییر شما دوسنان خوبم با محبت و نوازشهای ادبی خود این حقیر را بسیار یاری کردید . اما برسیم به نظرات خانم جان : دانی جان...! معلوم میشه که تو بی خود معطلی و دنبال نجابتو و پاک دومنی میگردی . بعله ! باید خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شی . اولش بابا ننه ها و نصیحت گو آ . حالا بیا حرفهای گنده ترارو نیگا کن گه میگن : اینجا دار امتحان و مکافاته و آمیزادرو به ترقیه و خوب و خوباشو واسه دنیا گذوشت ن . چار تا شعرم یاد گرفتن . میگن نمی دونم از جمادی رفتم و حیوون شدم بعدش چی و چه زهرمار دیگه شدم . از اونم رفتم درد بی درمون کوفت و مارشرا شدم تا انسون شدم . بعد از اینشم از انسون بالاتر میشم . اونچه فکرشو نمیتونی بکنی میشم . ملک میشم - سگ میشم - خر میشم - اما نمیشینن حساب کنن ببینن همینی ام که میگن درس میگن یا نادرست میگن ! یعنی اونائی ام که اینارو میگن فکر ندارن که بشینن فکر کنن ! اونا بلدن یه مش مردومو با این حرفا خر کنن سواری بگیرن امرشونو خوب بگذرونن - خوب بخورن - خوب بگردن - تو هر خونه یه صیغه بشونن . لنگ زنارو رو گردنشون بندازن - گردن کلفت بکنن - به ریش پا منبری آشون بخندن . اما اگه حساب درستشو می خوای بیا من دستت بدم که نشستم تجربه شو کردم . به فرضی ام این جوری که اونا میگن باشه و ما سنگ و خاک بودیم . سبزی شدیم - علف شدیم - علفو حیونا خوردن مام اونارو خوردیم و حیوون شدیم . گوسفند شدیم - گاب شدیم - بعد تو کمر بابا و جیگر تیکه تیکه شده ی ننه مون رفتیم . نطفه شدیم . که ایشاللا سرمون به دنیا نمیو مد . حالا من نفهم از شما فهمیده ها می پرسم ؟ اولش که خاک و سنگ بودیم راحت تر خوابیده بودیم و آسوده تر بودیم یا بعد از اون که علف شدیم ؟ نه دیگه دانی ! تو که بوی فهم و کملاتت همه جا رو گرفته و میخوای ما رو هم آدم کنی بنال . خوب یه چیزی بگو ...ها چی شد ؟ بذار خودم بگم ... باز اون وختی که علف بودیم چاررو زندگی می کردیم سرما و گرما می خوردیم . تر میشدیم . خشک میشدیم . شیکسته می شدیم . له می شدیم . تموم می شدیم راحت تر بودیم . یا اون وختی که خر شدیم . یابو شدیم . گوسفند شدیم . گاب شدیم . البته شما دانی جان و اون رفیقات کفتر شدین گنجشیک شدین ؟ حیوون حیوونه... ما گفتیم بع ...بع..ما...ما..شما می گفتین بغ بغ بغو ...جیک جیک جیک ...فرقش چیه دانی ؟ تو که ادعای فهمت میشه بگو فرقی هم مگه داره ؟ باز اون وختی که اونجورا بودیم . که خر و یابو بودیم . جون از همه جای صاحبمون در می رفت . مجبور بودن کاه جو مونو بدن . تیمارمون کنن طویله آخور واسمون درس کنن تا بتونن ده من بار از گردمون بکشن . یا وقتی گوسفند و گاب بودیم . نواله بدن . جورمونو بکشن . تا یه روز شیرمون بگیرن بعدشم سرمونو ببرن راحت تر بودیم یا وختی انسون شدیم و به این مکافات افتادیم ؟! و در به درشدیم ؟ تازه اون وختشم وختی تو شیکم ننه بودیم راحت تر می خوردیم یا بعدش که به دنیا اومدیم ؟! پس بدون بعد شم از این گندتر و بدتر و پر مکافات تره و این حرفارم باد دلشونو می زنن . اگر باز خبری نباشه هیچی... که حیونارو میگن وختی مردن دیگه بهشون کاری ندارن باز خودش یه جیزی ...میشه قبول کرد . اما اگه بخوان حساب بکشن و همین آئی که میگن و تعریف و توصیفائی که می کنن راس باشه . من که دو تار موم از زیر روسریم مونده باشه بیرون.. . ته جهنم جام میکنن . اونی که لنگ و پاچه شو جلو مردوم وا میکنه چیکارش میکنن ؟! یا اون که بچه اشو از گشنگی و نداری سقط کرده یا سر راه گذاشته . تو تابوب ( بدترین جای جهنم ) . برزخ . اونجائی که شمر و خولی رو می کنن تو قفس... آتیشیش بکنن . اونائی که روزی هزار تا هزار تا آدم می کشن . خونه مونه هارو ویرون و برو بچه هاشونو ویلون می کنن کجا جاشون میدن ؟!...اونائی که یه قلب مهربو نو زیر پا گرفتن چی ؟ آخه من که میگم بی خود نمیگم ! دروغ از دور میاد یه پاش میلنگه . میگن اونجا گنهکاری جهنم تا خدا خدائی می کنه از آتیش جهنم خلاصی ندارن و هی باید بسوزن بمیرن زنده بشن ! تو باشی قبول می کنی ؟ همین دنیاشم که هیچ کتاب و صاحاب ماحاب درس حسابی نداره یکی که یه خلاف و تقصیری می کنه . یه جرمی واسه ش می تراشن . مطابق غلطی که کرده . یه ما . دو ما . یه سال . پن سال . ده سال حبسش می کنن . یا اصلا می کشنش ولش می کنن . اون وخ اونجا این حساب کتاب اینجارم نباید داشته باشه که عذاب و آتیشو مطابق جرم و جریمه معلوم بکنن ! همین طور هی می سوزونن . هی می کشن هی زنده می کنن . دوباره از سر میگیرن ! ول کنین بابا یه حرفی بزنین چار تا خر مث من قبول بکنه . آخه هر چیزی باید یه حدی داشته باشه . یه اندازه ای داشته باشه . میدونی دانی ؟ اینقده فهمیدم . یا اون دنیا باشه . یا نباشه . هر کی اینجا خورد و پوشید و عقلش رسید چه جور خوش بگذرونه و کیفشو کرد کرده و هر کی نکرد کلا سر خودش گذوشته . خر بوده تا چشمشم کورشه ...! علفه - درخته - آب خورد - هوا خورد - آفتاب خورد - رشد کرد - خودشو به یه علف و درخت دیگه مالید خوش گذروند گذرونده - نکرد مغبون شده ... احمق بوده ...خودشو چزونده ...همینطور باقی دیگه و باقی دیگه . به فرض ام اون دنیای ام باشه و این دنیا رو محل امتحان و کلاس مدرسه کرده باشن که آدم خودشو به بالا بالاها برسونه و راس راسی ام مزد این محرومیتا و نخوری ها و نپوشیندنامون بخوان بدن و دروغم نگن . تازه همچینی که تا حالا از گذشته مون یادمون نمیاد چه عالمی داشتیم . وختی سنگ و خاک بودیم . یا علف و حیوون . یا نطفه و خون و علقه مضقه و تو شیکم ننه بودیم چه عوالم و روزگاری داشتیم . تو اون دنیای بعدشم ار اینجاش یادمون نمی آد که بگیم آره این قصری که حالا بهمون دادن عوض او خونه ایه که می خواستیم اونجا از پول حروم بخریم نخریدیم و ذوقشو بکنیم . و به خودمون افتخار بکنیم . یا اون غذای خوبی که تو بهشت میگن بی زحمت پیدا کردن و خریدن و آوردن و جویدن و قورت دادن آدم می خوره که مزه یه لقمه شم توی این دنیا پیدا نمیشه . خودش تو گلوی آدم میاد !!! . یا اون پسره یا دختره حوری غلمونی که بغل آدم می خوابونن که هر ماچش پونصد سال و هر بغل خوابیش پونصد سال طول میکشه . بگیم مزد اون نخوریها و چشم پوشی ها و زهد و تقوا فروشی هائیکه که تو دنیا کردیم حالا داریم عوضشو میگیریم . وختی آدم نفهمه عذابو واسه چی میکشه و یادش نیاد برای چه گناهائی اذیتش می کنن یا اون مزدی که بهش میدن و حالیش نشه عوض چه کار خوبش بهش میدن و هیچچی از گذشته شو خوب و بدش یادش نباشه و نفهمه چی برا چی بوده و بلبشو باشه و از طرفی ام وختی ام آدمو می خوان عذاب بکنن . هیچ قانون و حسابی توش نباشه اونی که یه شی دزدیده یا ناخنشو از بیخ گرفته که با اون آدمی که یه شهر و ممکلتو دزدیده یه میلیون آدم ده میلیون کشته به یه پا بره و همه تا خدا خدائی میکنه بخوان با همدیگه عذاب بکشن . این چه کاریه...؟! آدم این جور به خودش صدمه بزنه و راهی که خوشش باشه پیش نگیره ؟! بعله آ خدا ... اگه دروغ نگفته باشم تو دیدی من کارهای زشتشو بلد نیستم این بلاها رو سرم آوردی ...حالا فهمیدم که همه رو که دزد و حیز و نانجیب شدن خودت راهاشو نشونشون دادی و هر کی رو بخوای به هر جا چه راه خوب چه راه بد بکشونی اسبابشو خودت جور می کنی و برو برگردم نداره ... اما نه تو بمیری من از اوناش نیستم و هزار تا از این بلاها بالا ترشم سرم بیاری پشت ناخنمو نمیذارم هیچ پدر سوخته ای نیگا بکنه و برو این دام رو جلو اونائی که اسم رسمو و چیزای دیگه می خوان و تا یه گوشه زندگیشون لنگ باشه لنگشونو هوا میکنن پهن کن که سنگ رو یخت نکنن...!!! آره دانی جان این قده از خود مچکر نباش...ببینم روزی چن بار میری جلوی آینه و سرتو خم میکنی و میگی : دست شما درد نکنه...؟!!! تو که اوضاعت از همه ما بی ریخت تره...واسه خودت سر به هوا یه آب و خاک درس کردی و اسمشو هم گذاشتی آبی و مابی و دریا و این خنزر پنزرآ . بعدشم خدا رو کردی چهل تیکه . خدایان ...! خدایان ... ! که اسم کوفتشونم من یکی بلد نیسم . خوب این کفره . مرتد مرتد که میگن خوب توئی دیگه . حالا هی به خودت بگو بچه مسلمومنم و چار روز هم رفتی جبهه حق بر علیه باطل !!! و بلا سر خودت آوردی . خدا که این در وبری ها رو ازت قبول نمیکنه که ! میگیرنت میبندن به چوب و آتیش و خدا ازت میپرسه : این زرت و زورتها که میکردی چی چی بود ؟ جواب داری بدی آقای امپراطور !!!؟ |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی جمعه بیست و هفتم خرداد 1384زمان 21:52
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
فاخرج به من الثمرات رزقا لکم ( سوره بقره - آیه 22 ) سارا ...آرزو مکن که خدایان را در جائی جز همه جا بیابی...هر آفریننده ای نشانی از خدایان است اما هیچیک آنان را از پرده بیرون نمی اندازد . هماندم که نگاه ما بر آفرینده ای خیره شد او ما را از خدایان بر میگرداند ...تو هرگز بکوشش هائیکه ما برای دل بستن به زندگی بکار بسته ایم پی نخواهی برد اما اکنون که بدان دلبسته ایم باید که مثل هر چیز دیگر از روی عشق و شور باشد...من به شادی بدن خود را آزار می دادم زیرا در مجازات لذت بیشتری در یافتم تا در گناه ...بس که به شدت سرمست این غرور بودم که به سادگی گناه نکنم ...از میان بردن اندیشه ( شایستگی ) در خویشتن سد بزرگی در مقابل ذهن و روح آدمی است . نامطمئن بودن راه ما را در سراسر زندگی آزرد ...اگر بدان بیندیشیم هولناک است . این عمل آزادی که دیگر وظیفه ای راهبرش نباشد ترسناک است . این عمل همچون انتخاب راهی در کشور ناشناسی است . خوب توجه کن که آن کشف را فقط برای خود می کند به نحویکه نامطمئن ترین رد پا در گمنام ترین نقطه سرزمین آبهای همیشه آبی باز هم کمتر از آن بی اعتبار و مشکوک است ...بیشه های پر سایه و سر آب چشمه ها بیشتر در جائی خواهند بود که خواهشهای ما آنها را از آنجا جاری خواهند ساخت . زیرا هر سرزمین باندازه ای که نزدیکی ما بدان آنرا شکل دهد وجود دارد و چشم انداز اطراف اندک اندک در مقابل راه ما قرار میگیرد . ما کرانه افق را نمی بینیم و حتی نزدیک ما نیز چیزی جز صورت ظاهری تغییر پذیر و متوالی نیست . سارا ...سارا...زیبائی تحسین بر انگیز تو نیست که مرا به سمت تو کشاند . نه عزیز هرگز گمان مبر که امپراطور نقطه نگاهش را از زیبائی بر گرفته . حرف همان است که بود : زیبائی یک امر حکیمانه است تا یک صور شکلی .. اما با این همه ما از زیبائی تعریفی داریم دم دست که تو در این بازبینی فوق العاده ای ...! و همه چیز در تو همان است که در نهایت ظرافت و دقت کنار هم قرار داده شده ...تو هارمونی همه جزئیات قشنگ هستی تا حدی که هر کسی را قادری مفتون و شیدای خود کنی . باشد ...باشد...سارا اعتراف میکنم که تو زیباترین و پر جلوه ترین و باشکوه ترین معنای زیبائی صوری هستی که من تا به حال فرصت و امکان و شانس دیدنش را داشته ام ...میشود به تو نگریست و خدایان را تحسین نکرد...؟ میشود ساعتها در تو نگاه کرد و در ذهن هزار طرح قشنگ رنگی رنگی خلق کرد . بی شک هر کسی که تو را ببیند شوق نقاشی و داشتن تصویری از تو در جانش زبانه میکشد...شکی نیست که هر تصویر مات تو در پشت یک مجله عامیانه میتواند تیراژ آن را ده برابر کند...سارا برای همین است که به تو گفتم : بشکن این غرور مستانه را به دلت رجوع کن و ببین چند طرح خوب و با معنی میتوانی از آن استخراج کنی . میدانم که مرا متهم به بی ذوقی نکردی . با اینکه هر که به تو میرسد با دهان باز از زیبائیت زیر لب تکرار میکند : فتبارک الله احسن الخاقین...اما همه تو این است ؟ وقتی که به من محبت میکنی و آن چشمهای زیبایت را با درخشش غیر طبیعی به من میدوزی کمی دستپاچه میشوم . و این به خاطر غلبه انسان بودن من بر امپراطوریم است . سارا...سارا...میدانم که مرا دوست داری و به خاطر این دوست داشتنت مرا هم شرمنده می کنی . میدانی همه چیز را میدانم... وقتی دیروز با بغض برایم گفتی که نوشته های چند روز من چه بلائی بر سرت آورده و مرا خطاب کردی که : تو نمیدونی داری با ذهن من چیکار میکنی..؟ من همه چیز را فهمیدم و برای همین است که امروز دارم برای تو مینویسم که میدانم میائی . با آن چشمهای زیبا و درخشانت میخوانی و می روی و خوشحال میشوی و من از این خوشحالی تو راضیم و خودت میدانی که من هم چقدر تو را دوست دارم و برایت ارزش قائلم نه برای جسمت که برای روحت برای افکار سیال و کودکانه ات . برای غصه های ریز و کوچکت برای همه آنی که سارا را تشکیل داده اند . سارا ...ای پری وار در قالی آدمی...: برای بسا چیزهای دلپذیر من خویشتن را از عشق فرسوده ام . درخشندگی آنها از این بود که من مدام به خاطرشان میسوختم و از آن خسته نمیشدم . هر شوری برایم نوعی فرسودگی از عشق بوده است وچه فرسودگی دلپذیری ... چون ملحدی در میان ملحدان همواره عقاید دور افتاده و آخریم حد انحراف افکار و اختلافات مرا به خود کشیده است . هر فکری تنها از آن جهت مرا متوجه خود می ساخت که با افکار دیگران فرق داشت . مگر خودت نگفتی که فقط دیوانه ای مثل من میتواند اینگونه عاشق شود..مگر این حرف تو نیست ؟ و در این راه به جائی رسیدم که حتی احساس علاقه را از خود از راندم . زیرا علاقمند شدن به چیزی به نظرم جز اعتراف به هیجانی که گریبانگیر همه نمیشود نبود . من یا عاشقم و یا هیچ چیزی در من نیست . راه میانه هم وجود ندارد . و این حیاتی پر هیجان است نه آرامش . من آسایشی جز خواب مرگ آرزو نمیکنم . میترسم هر آن میل و نیروئی را که در زندگیم سیر آب نساخته ام به علت زندگی پس از مرگش آزارم دهد . آرزومندم که پس از آنکه هر چه را در من به حال انتظار بود در این دنیا بیان داشتم و از این کار خرسند گشتم ... در کمال نا امیدی بمیرم . عشق و علاقه ...می فهمی که این دو یکی نیست . از ترس آنکه عشق را از دست بدهم گاهی توانسته ام به غم و اندوه و دلتنگیها و دردهائی که در غیر این صورت به دشواری تحملشان میکردم علاقه پیدا کنم . حفظ و مواظبت زندگی هر کس را به خودش واگذار . این طوری هم تو راحتی و هم او . سارا ...نپرس از من که چرا این نوشته را برای تو نوشته ام . از من مپرس این سوال آزارم میدهد . همانگونه که در باره چند نوشته پیشم مرا سوال پیچ کردی و من باز میگویم که آزارم نده با سوالهائی که هیچ وقت برایشان جوابی نداشته ام جز سکوت ... من در این متن میخواستم با چنان صمیمتی با تو سخن بگویم که تا کنون هیچکس نگفته باشد . میخواستم در آن ساعت شب به نزدت بیایم و در خانه تو مهمان باشم که تو کتابهای بسیاری را یکی پس از دیگری در جستجوی چیزی بیش از آنچه برایت مکشوف میسازد ... گشوده و بسته باشی ...ساعتی که شوق و شورت از نداشتن تکیه گاه به اندوه بدل میشود . ساعتی که تو در انتظاری ..من جز برای تو و جز برای چنین ساعاتی نمی نویسم . میخواستم چنین نوشته ای برایت بنویسم که در آن هر گونه اندیشه و هیجان شخصی از نظرت دور بماند و تو خیال کنی که جز جلوه عشق و هیجان خودت چیزی در آن نمی بینی . میخواستم به تو نزدیکتر شوم و تو باز هم مرا بیشتر دوستم بداری ...که میدانم داری ...هنوز آن قدر فهم و ادارک برایم باقی مانده که از حرکات و رفتار و سخنان تو این را بفهمم...و تو نیز این را از چشمان خوانده ای ...دیروز به تو مگر نگفتم...و تو تصذیق کردی که هر آدم خل وضعی این را به خوبی می فهمد...!!! اندوه جز سوز و شوق فرو نشسته نیست . هر موجودی توانا به عریان بودن و هر هیجانی قادر به سرشار شدن است . هیجانهای من همچون مذهبی در برابرم باز شده اند . آیا این را خواهی فهمید که هر احساسی شامل یک حضور نامتناهی است . سارا من سوز و شوق را به تو خواهم آموخت . افعال ما همچون تابش فسفر بآن به ما وابسته اند . راست است که سوزش و صرف شدن ما از آنها ست ولی تابندگی ما نیز از همین است . و اگر روح ما داری ارزشی است از آن روست که بیش از روح دیگران سوخته است .من شما را دیدم ای دریاهای همیشه آبی . من در امواج رقصان شما آب تنی کردم . و اگر نوازشهای هوای شاداب مرا به لبخند وا داشته از بازگو کردنش به تو خسته نمی شوم . سارا ...سارا...من سوز و شوق را به تو خواهم آموخت .و من هنوز در انتنظار پاسخ پرسش دیروزم دارم دست و پا میزنم و تو با کمال آگاهی طفره میروی ...شاید از دستپاچگی من در هنگام سوالم این هیجان را دریافتی ...از من دور نشو همین جا که در کنارم هستی به آرامی به من جواب بده..مرا بیش از این در خلسه پاسخت تنها مگذار...جواب بده سارا...جواب بده...! اگر چیزهای زیبا میشناختم از آنها برایت سخن می گفتم . حتما از آنها و نه از چیزهای دیگر . میدانم که تو به انتظاری که در عشقم شکست بخورم و نالان و خسته و شوریده باز گردم . این انتظاری طولانی نیست و پیشگوئی خردمندانه ای هم نمی تواند باشد . از همین حالا بدان که من زمین خورده عشقم . جز این نیست و نمی تواند باشد . زمین خوردن عاشق تماشائی است ؟ دردناک است و میدانم به خاطر همین سیاه پوشی . به عزا نشسته ای . اما نترس . من باز میگردم با لباسهای خاکی و تو باید گرد و غبار این سفر را از من بگیری . چون باز مسافرم و باید بروم . فرصت تعویض لباس را ندارم . میدانم که با خودت میگوئی این دیگر کیست ؟ پرروئی هم حد و اندازه دارد . آری ... سارا ...قبول درام اما جز این هم راهی نیست...باید بروم... میخندی...؟؟؟!!!...میدان این جمله را بارها به تو گفتند و تو هم با پوزخند گوش کرده ای . اما از زبان امپراطور شنیدن طعم دیگری دارد : وقتی که میخندی زیبائی خیره کننده ات چند برابر میشود...!!! او در برابر خود جاده ای خلوت و مرغان دریایی را که با بالهای گسترده آب تنی میکنند می بیند . من باید در اینجا منزل کنم ...مجبورم میکنند که زیر شاخ و برگ جنگل . زیر درخت بلوط در این دریای گسترده کلبه ای بسازم و بمانم . سرد است این خانه آبی . من از آن بسی خسته ام . تاریک است دره ها و بلند است تپه ها و کوبنده است این موجهای خشمگین . غمگین جای محصوری است بین امواج دریا و اقامتی خالی از شادی و سرور . در انتظار بلوغ جدیدی بودم .آه...ای کاش به چشمانم دید تازه ای بخشم که بیشتر به این آسمان آبی که بنگرند و شبیه آن باشم . آسمانی که امروز بر اثر باران های تازه سراسر روشن و درخشان است . بیمار گشتم ... عاشق شدم...به سفر رفتم ... با بهار آشنا شدم و دوره معجزه آسای نقاهتم همچون رستاخیزی شد . با وجودی تازه در زیر آسمانی نو و در میان چیز های کاملا نو گشته دوباره زاده شدم ... سارا..از انتظار برایت سخن خواهم گفت . من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که در انتظار بهار بود . در انتظار اندکی باران . گرد و غبار جاده بسیار سبک گشته بود و هر وزش بادی آن را در هوا پخش میکرد . این انتظار دیگر میل هم نبود بلکه هراس بود . گوئی زمین از شدت خشکی برای آن از هم میشکافت تا آب بیشتری را در خود بپذیرد . عطر گلهای بیابانی تقریبا تحمل ناپذیر میگشت . همه چیز زیر آفتاب از حال میرفت . من آسمان را دیده ام که در انتظار سپیده دم میلرزید . چمن ها از شبنم آغشته بود . هوا جز نوازشی سرد کننده نداشت . لحظه ای چند به نظرم آمد که زندگی همچنان میخواهد در خواب بماند . و سر من که هنوز خسته بود از منگی و گیجی پر میگشت . من سپیده دمهای دیگر نیز دیده ام ...در انتظار بودن شب را هم دیده ام ... سارا...هر انتظاری در تو باید حتی میل هم نباشد بلکه حالتی پذیرش باشد . در انتظار آن باش که برایت پیش می آید اما جز آنچه را که پیش می آید مخواه . میل جز آنچه را داری نداشته باش . این را بدان که هر لحظه روز تو قادر به تملک تمامیت امپراطور هستی . باید که میل تو از عشق ناشی و تملکی که به جا می آوری عاشقانه باشد . شب را چنان بنگر که گوئی روز باید در آن بمیرد و صبح را چنان بنگر که گوئی همه چیز در آن به دنیا می آید . باید که دید تو از جهان هر لحظه نو باشد . خردمند آن است که از هر چیز به شگفت در آید . سارا ...سارا...تمام درد سر تو از تنوع سرمایه هائی توست ..زیبائیت ...صدای جادوئی تو ..چشمان آتشین و براق تو ...دستان ظریف و شاعرانه تو ...و حتی نمیدانی کدامیک از اینها را به دیگری ترجیح میدهی و نمی فهمی که یگانه سرمایه در این جهان خود زندگانی است و کوچکترین لحظه زندگی باز هم نیرومندتر از مرگ و منکر اوست . مرگ جز مجالی برای پیدایش زندگانی دیگر نیست . تا همه چیز مدام نو گردد . تا هیچ صورتی از زندگی بیش از آنچه برای خود نمائی لازم است آن را در بند نگه دارد . خوش آن لحظه ای که سخن تو طنین می افکند . باقی وقت را فقط گوش ده . اما هنگامیکه به سخن در آمدی دیگر گوش مکن . ..سارا ...باید تو در خویشتن تمام اندیشه ها را بسوازنی ...سارا میترسم که دیگران باز مرا متهم کنند به زیاده گوئی ...اجازه بده آخرین حرفهایم را هم به تو بگویم تا دیر نشده است ...سارا ...این نامه و این نوشته مرا به دور افکن .گریبان خود را از آن رها کن . دیگر از تظاهر به اینکه کسی را چیز می آموزم خسته ام . چه کسی گفته که تو را برای خویشتن میخواهم . تو را برای آنکه چون من نیستی دوست دارم . در تو آن را دوست دارم که با من یکی نیست ... آموختن !...سارا آیا بگویمت ؟ من به خود بی اندازه چیز آموخته ام این ( دانی ) که تو امروز می بینی بیش از اندازه به سزار مدیون است . سزار معلم راستین دانی بود . دانی عاشق پیشه ؟ ! ..مگر تو مرا به این نام متهم نکردی ...؟! ...سارا...سارا...این نوشته را به دور افکن و هرگز بدان راضی مشو . گمان مبر که حقیقت تو را دیگری بتواند پیدا کند . نه ..سارا تنها دانی توست که میتواند به دورترین نقاط وجودت سفر کند . اگر خوراک تو را من جسته بودم برای خوردنش گرسنه نمیبودی و اگر بسترت را من آماده کرده بودم برای خفتن در آن هرگز خواب به چشمانت راه نمی آمد...این نوشته مرا به دور افکن . به خود بگو که در آنچه در آن است یکی از هزارن وضع ممکن در برابر زندگی است . وضع خودت را جستجو کن . آنچه را دیگری میتواند مانند تو انجام دهد انجام مده و هر چه را دیگری میتواند مانند تو بگوید و یا بنویسد مگو و منویس . در وجود خویش به آن چیز علاقه داشته باش که احساس میکنی در هیچ جا جز در تو نیست و از خویشتن با شکیبائی و یا نا شکیبائی موجود بیافرین که هیچ موجودی جانشین آن نتواند شد . یک مسله خیلی مهم : امروز در یکی از شهرهای شمالی مراسم ازدواج دوست خوب همه ما... وبلاگ نویس ماندگار که نوشته های کوتاهش گاه هوش از سرم برده و عاشقانه وبلاگ و نوشته ها و خودش را دوست میدارم برگزار میشود . اگر چه ما آنجا نیستیم تا گلبارانش کنیم و صورت ماهش را ببوسیم و تبریک بگوئیم...و چه حیف..اما اینجا من و همه وبلاگ نویسان و عاشقان برای او و همسر خوشبختش آرزوی بهروزی و کامرانی داریم ...( چیزی میان دو فریم )...امروز به دنیای جدیدی پا میگذارد و وصل را با همه شکوه و زیبائیش درک میکند ..خوشا به حالش ...چیزی میان دو فریم : دست راستت را به سر من بگذار ...شاید معجزه ای هم برای من اتفاق بیافتد...شاید...!!! راستی سارا امروز به خانم جان تلفن کردم پرسید پس چی شد این مراسم خواستگاری دانی ؟ منم به شوخی جوابش دادم : خانم جان دختره میگه تو هیچ عیب و ایرادی نداره فقط عین مرتضی علی یه خورده پیشانیت بلنده ...خانم جان هم حرفم و جدی گرفت و گفت ( عین جوابشو سعی میکنم نقل کنم ) : - به حق چیزای ندیده ! جه دوره زمونه ای شده . واللاهه آدم شاخ در میآره ! دختره امروزی را ببین واسه یه جوش کچلی چه غربتی بازی در آورده و یه مشتو چه جوری لنتر خودش کرده شیکم درون میکنه ! من که به پسر ام البنی تا تنبون به پام کرده بودم همچی چیزائی ندیده بودم . بچه کچل می شد . می شد. اول از اونش که خودش خوب می شد . دومندشم اگه می خواسن زودتر خوب بشه یه خورده دوا درمونو یه خورده دعا ثناش می کردن ولش می کردن . خوب می شد می شد . نمی شد نمی شد . آخرش بزرگ می شد یه چیزی مثل آب به آب شدن . یا کاسبی آئی که جور تون تابی و آهنگری و مهتری و اینطور کارا که دود و دم و بو و عفونت داشته باشه دستشون می اومد کم کم از همون دود و بوآ ریشه زخمشون سوخته می شد درمونش می شد . سارا خانومم نادرس نمیگه شوور خود من هفتاد سالش شصت سالش کجل بوده . گشنه موند . نور به قبرش بباره الهی من فداش شم . بهش بگو نمیخواد قشرق راه بندازه بشینه توی همین محله مارو نگاه کنه ببینه چن تا کچله ! هیش کدومشون بی نون موندن که تو غصه یه خورده کچلی دانی رو میخوری که اونم ننه فداش بشه از فکر وخیال الکیه اگه هر کی دیگه جای جگر گوشه من بود تا حالا پشم و پیلشم ریخته بود . تازه اشم یه دکتر به من نشون بده که موهاشو چتری هوا کنه ؟ حالا واسش حساب میکنم : بابا ممد یکی . پسر دختر آقام یکی این دو تا . مریم خانوم سه تا . شوور خودم خدا رحمتش کنه و نصیبش حورالعین باشه چارتا . نوه بالائیا پنش تا . دختر مونس آقا شیش تا . شوور مونس آقا هفت تا . آقا فخر هشت تا . با عروسش نه تا . بازم بشمارم . تازه به همین عروسه هم گفتم . با فیس و افتاده موس موس کرد : یعنی خانم جان منم کچلم ؟ . گفتم : آره ننه بهت بر نخوره تو هم وسط سرت یه گل طاسه . حالا اینهارو ولش کن بذار حرفمو بزنم . شوور رقیه خانوم حیاط بیرونی ده تا . پسر ننه ماشاالله یازده تا . بیس و پن شیش تا آدم همین دور برمونن ده پونزهه تاشون کچلن . چن تا دیگه شونم زنانوشن شاید کجل باشن و پنهون کرده باشن . یهنی همشون بی نون موندن که تو این جور کولی بازی راه انداختی . خدا یه جو اقبال به بچه آدمیزاد بده کچلی عیب و عار نیس . مش باقر بقال کچل بود وکیل مجلس نشد ؟ حاج مم تقی بنکدار کچل بود کیا بیای سفارت نشد ؟ ! چن تا وزیرمون کچلن ؟ اصلا بیشتر صاحب منصای این خراب آباد کچلن . سر جنبو نای همین تهرون مث پنج کچلون به نومن . اسم هفت تا کچلو می نویسن آویزون می کنن بارون بند می آد ..! راستش وقتی تلفن قطع شد رفتم جلوی آینه و به صورت خودم خیره شدم . خانم جان اومد مثلا از من دفاع کنه . ولی یه جوری حرف زد که منو دچار یه سوءتفاهم اساسی با خودم کرد . برای همینه که کمتر پیشش میرم چون وقتی میخواد از آدم دفاع کنه از حمله هر دشمن سرسختی بیشتر ضربه میزنه ...گفتم که بدونی ..بازم این نوشته طولانی شد ..حالا چه کنم ..؟
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384زمان 20:42
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
حاشيه بر متن : براي نوشتن اين متن بسيار سختي كشيدم نه از آن جهت كه دنبال واژه باشم و نگران نثر ادبي ام ..بيشتر به خاطر مفهومي كه در آن خودم را عيان ميكردم و ميدانيد كه هميشه عريان از خود سخن گفتن و از گوشه تاريك زندگي خود حرف زدن سخت است… تنها چيزي كه مرا آرام ميكرد براي نوشتن ناشناخته بودن در اين صفحه است …خدا را شكر كه اين وبلاگ براي من هست كه در آن بتوانم بي پرده حداقل براي خودم حرف بزنم ..كه اگر نبود شايد همه حسي كه در سطر سطر اين نوشته از من به جا مانده هيچ وقت فرصت بيانش پيش نمي آمد …و ديگر آنكه دوستاني به حق به من خرده گرفته اند كه طولاني مي نويسم ..با آنكه قصدم بر اين بود كه خلاصه تر حرف بزنم اما مثل اينكه اين بار بر عكس شد …خيلي با خودم كلنجار رفتم كه بخشهائي از آن را حذف كنم ..اما نشد كه نشد…بنا بر اين مرا عفو كنيد باشد كه در بار ديگر تلافي اين روده درازي در نوشتن را بنمايم … و اما بعد…: او آخرين فرزند زوجي بود كه اتفاقا هميشه عاشق يكديگر بودند ..اين زن شكننده ... آن مرد كوهستاني و تنو مند … و افسر نيروي دريايي با تمام خاق و خوي نظامي گري..زن ميخواست كه نام فرزندش دانيال باشد و مرد اصرار به حسين داشت و سر آخر راه ميانه را برگزيدند در شناسنامه اش حسين شد ولي همه دانيال صدايش كردند …او به مادرش رفته بود كه پريده رنگ و تبدار و با صورتي كه چشمان درشت آن را مي پوشاند …بي هيچ نشاني و وابستگي ارثي به پدر چهار شانه اش …. در زندگي كوتاهش بيماريها و نقاهتهاي پياپي آمده بودند و مادر مي گفت كه خداوند بارها او را از نو داده است …مادرش از مشاهده كوچكترين علامت ضعف دراو دلواپس مي شد بخصوص وقتي كه چشمانش به چيزي خيره مي شد …اين خيرگي اغلب اتفاق مي افتاد و از خيلي زود هم شروع شده بود ...در سه سالگي پيش مي آمد كه مدتها به برگهاي يك نخل خرما كه با نسيم آواز سفيد و سبز مي خواند خيره بماند …پدر سرانجام آن درخت را انداخت ….چون آن را سرچشمه اشعه بد بيني مي دانست كه در پي جادو كردن داني اش ( همان دانيال خودماني خودمان ) بود …با اين حال نميشد همه درختان را انداخت ..همه پرنده ها را كشت همه حشره ها و پروانه ها را نابود كرد ..و دريچه .و دروازه نگاه را به دريا بست …به خصوص كه كودك براي مبادله اسرار آميزش با دريا كه همه زندگي اش شده بود ..با درختان و حيوانات و عناصر طبيعت …! هر روز پس از عزيمت پدرش ..از خانه خارج مي شد و فقط براي نهار بر مي گشت ..همه با بازيهاي تنها و گردشهاي طولاني او در كنار ساحل و باغها و زمين سوخته آشنا بودند …جاشوان بلمها و لنچ ها ..مالكان باغها …و صاحبان قايقها آزادش مي گذاشتند ..چون مي دانستند كه هيچ روحيه خرابكاري محرك اين بچه نيست … در بندر كم زن و مردي بود كه رفتار غريب او را نديده و حيرت نكرده باشد …ديده بودند كه از تلالو آبهاي يك موج در دريا چگونه هزار آتش از چشمهايش مي جهيد و وقتي ماهيان درشت آفتاب بر اثر نسيمي سبك فلسهايشان را بر سطح آب مي افكندند ..براي گرفتنشان مي دويد در طول ساحل و از ديدن دستهاي خالي و خيس خود آرام مي خنديد ..شايد فكر ميكرد كه فقط اين بار از دستش در رفته اند …ولي بار ديگر خواهد توانست…! هيچ چيز او را به بچه هاي ديگر نمي پيوست …از بازيهاي خشونت آميزشان …كشتار بيهوده حشرات …شكار لاك پشتها و پروانه ها و گنجشكها …پس از آنكه لانه هايشان را براي پروردن آنها در زندان يا فروش احتمالي ويران مي كردند …چيزي سر در نمي آورد ..چون هنوز فهم زندگي به معناي روزانه اش كه ديگران طي ميكردند نداشت …معني دعواهاي بچه ها بر سر چند سكه يا دشنام هاي ركيك و جر و بحثهاشان برسر قدرت راديو هاي ترانزيستوري و بوسترهاي تقويت كننده كه تصاوير تلويزيون شيخ شينان را به ارمغان مي آورد …براي داني معمائي باقي مانده بود ..در ميان همه اشتغالات پر هياهو و خشن دو چيز بود كه نمي توانست در برابر آن بي تفاوت باقي بماند …دريا…و …جاده پر اهميتي كه از ساحل ميگذشت و شهر بندري را به دريا مي پيوست و اين اواخر در روزهاي بهاري و تعطيلات عيد خيلي شلوغ مي شد …او كه بومي نبود و به حسب شغل پدر به اين بندر پرتاب شده بود ...بيشترين رابطه اش با بچه هاي شهرك نظامي نيود ...كه با كودكان بندري اخت بيشتري داشت ..و براي همين تا همه عمرش ته لهجه بندري در كلامش ماند كه ماند… روحيه سوداگر بچه هاي بندري در يافته بود كه مردمي كه به تعطيلات به اين شهر آمده بودند از نژادي ديگر بودند …خراج و دست و دل باز و مايل به راضي نگاه داشتن خانواده و بچه هايشان … به اين ترتيب دريافته بودند كه چگونه آنها را متوقف كنند و پسمانده سوقات دريايي اشان را كه محصول كار پدران جاشو و ملوان بود به آنها بفروشند كه به چشمان دود گرفته مردم پايتخت و مسافران… سرچشمه توان و سلامتي ..از دريا بود …ميگوهاي خشك شده و يا پوست نكنده ..سبد ميوه هاي جنوبي ..ماهيهاي ناشناخته … جوجه زنده ..و جانوران زنده و مرده دريا ..با اصرار به سويشان دراز ميشد ..بچه ها براي جلب توجه آنها خود را تا وسطهاي جاده به خطر مي اندختند …وقتي ماشين مي ايستاد ..بچه ها براي فروختن جنس خود و جلوگيري از نزديك شدن ديگران به ماشين ..چنان ازدحامي مي كردند و چنان زد و خوردي در مي گرفت كه يك آدم بي خبر خيلي آسان مي توانست فكر كند تصادفي شده است ..داني ماهيت تجارتي همه اين فعاليتهاي خشن را نمي شناخت و فكر ميكرد كه همه آنها به اندازه خودش كنجكاوند كه سرنشينان ماشينها را ببينند و با آنها حرف بزنند و از اسرار انساني اشان سر در بياورند ..داني اما ظريف و شكننده در برابر دسته هاي وحشي بچه ها كه فكرشان منفعت بود چه مي توانست بكند ؟ به اين ترتيب داني حل و فصل تشويشي را كه ماشين سواران غريبه به وجود مي آورند به تخيلاتش واگذار مي كرد …يك بار مادرش در برابر پافشاريهاي او تسليم شد و كاسه اي ميگو به او داد …بي آنكه بداند كاسه ميگو را براي چه مي خواهد ..اما داني دست خالي برگشت و به سوالهاي مادر جوابي نداد…پيش از رسيدن به كنار جاده… سگ ولگرد و لاغري چنان نگاهش كرده بود كه داني افسون شده …كاسه را جلوي پوزه حيوان گرفته بود و حيوان را ..كه با ولع محتوي كاسه را مي بلعيد ..با رضايت تماشا كرده بود و در حالي كه از كارش راضي بود به كنار جاده رسيده بود…بقيه بچه ها دورش حلقه زده بودند و بدون بدجنسي مي خنديدند ..حتي اين وحشيهاي كوچك داني را مي شناختند كه مسخره اش نكنند ..آن وقت دختركي ظرف ميگو را از او گرفته تا ميوه هاي را كه تازه چيده بود در آن بريزد ..داني بدون ترديد ظرف را به او داده بود …بعد از آن داني ديگر ظرف نداشت اما در عوض تنها هم ديده نمي شد …دخترك هميشه در كنارش بود …آنجا كه داني ساعتها در كنار ساحل پاهايش را به موجهاي لغزان دريا مي سپرد و آن قدر به موجها خيره مي شد تا حس كند كه در آن پيش مي رود …آنجا كه روزها را صرف تماشا كردن گياهان و گلها و ماهيها و حشرات مي كرد و كشف مي نمود كدام آواز مال كدام پرنده است …در تمام اين احوال دخترك كه اندكي از او بلندتر بود ..براي تعجب كردن…براي تحسين كردن…براي خنديدن…و ياد گرفتن هميشه حضور داشت ..اما زمان اين دوستي كوتاه بود …خوشحالي عظيمي در سينه كوچك و شكننده داني موج ميزد …داني مي خنديد و بازيهاي مي كرد كه كه با اين حال به نظر خودش ابلهانه مي آمد ..اما وقتي با دخترك بود اين حس را نداشت اما در نبودش اين حماقت برايش رنگ ميگرفت… از بي جهت خوشحاليش شگفت زده بود ..به دخترك جزيياتي از دريا و فضاي آبهاي هميشه آبي و گلها و پروانه ها و درختها و آوازها ياد مي داد كه هيچ كس به خودش نياموخته بود…دخترك خيلي زود از سكوتها و خيره گي طولاني داني به دريا خسته شد و تركش كرد و به دار و دسته سوداگران پر هياهو و زبر و زرنگ پيوست …دخترك خودش را به دست خشونت آنها مي سپرد كه بزرگتر و قوي تر بودند …كيفش خيلي بيشتر بود …و تازه از دانشي هم كه داني يادش داده بود براي آنها مي گفت بي آنكه نامي از او ببرد… به اين ترتيب در تمام روزهاي پرشكوه اول بهار ..داني دوباره تنها شد ..خوشبختانه موقعي بود كه شب به پشت بام كومه شان در شهرك حديش بندر مي رفتند …زندگي روي بام براي داني پر از جادوي شبانه بود همه چيز با نشانه دلپذير عطر خاك مرطوب و نسيم ملايم دريايي شروع مي شد …صداي سيلابوار دور دستي كه از سماور بر مي خاست …آوازي كه مادرش. ...وقت نزديكي آمدن پدر زمزمه ميكرد ( چيزي كه خود زن از روي بي خبري و عادت مي كرد ) و اين همه پيچيده در پيامهاي اسرار آميز شب نو رسيده ..بهار …پرزدنهاي هراسناك دير وقت …خاموشي ناگهاني هياهوي گنجشكها …تعويض كشيك جانوران شب ..و صحنه آواز سير سير كها …كه صداهاي نيرومند تري گاه و بيگاه آنها را مي دريد ..با نواهاي گاه پر طنين و گاه نهاني تمام پرده را در قالب خود مي گرفت …بدبختانه وقتي كه بلبل هم جزو دسته بود ..هوا هنوز سردتر از آن بود كه بتوان به پشت بام اسباب كشي كرد …داني هنوز يادش بود …يك شب زمستاني بندر بود …تقريبا تمام بندر اسير سحر مهتاب و قيل و قال پريوار يك دسته بلبل مست شده بود ..بندر كه تمام روز زير سختي تابش خورشيد خفته بود بيدار شده بود و عطر تند كاكوتي را به خنكاي دريا مي ريخت… داني تمام روز را با دوستش در ساحل بازي كرده بود …دخترك سرش را شانه زده بود و بوسيده بودش…اما او بي حركت و لخت در ميان بازوان دخترك مانده بود …آن وقت دخترك وسط بازي او را ترك كرده بود و ديگر بر نگشته بود …شب زير فشار عناصر منقلب و تشويشي كه آواز سحر آميز بلبل در هوا افكنده بود …داني از خواب بيدار شده بود …ديگر تحمل آنچه را كه در فضا بود نداشت و گريه كنان مادرش را صدا زد …وقتي هيكل تنومند پدرش از كنج خود جابجا شد كه به طرف او بيايد …صداي آه كشيدن مادرش را شنيد…فريادش را دوباره بلند كرد و گفت كه مادرش را ميخواهد …زن تكان نخورد و مرد او را در پناه گرم بازوانش گرفت …پدر به شدت بوي مادر ميداد ..آن وقت بود كه ديوانه وار فرياد زد : مامان…مامان …زن متعجب …عاقبت از گرمايي كه مرد برايش بر جا گذاشته بود دست كشيد و بچه را گرفت ...تنها وحشت داني از اين بود كه مادرش متقابلا بوي پدر را بدهد ..اما وقتي او را بوئيد دريافت كه بوي او نه تنها بر پدر ..بر همه جاي خانه تسلط بي چون و چرا دارد ..ناگهان آرام شد وقتي مادر از او پرسيد چه ميخواهد ..گفت دلش مي خواهد مادر موهايش را شانه بزند …زن و مرد با نگراني به يكديگر نگاه كردند و مرد به زن اشاره كرد كه همان كار را بكند …زن شانه را از روي تاقچه برداشت تا موي كودك را شانه بزند …داني نفس نفس زنان ..گردن و سينه و صورت مادر را مي بوسيد و از او مي خواست كه پيشش بماند …او را مطمئن كرد ..ولي ملتهب بود. ..پدر با احتياط به آنها پيوست ...احساس كرد داني او را مزاحم ميداند و شروع به حكايت بلبل عاشق كرد.. ..عاشق چي ؟ داني ميپرسيد …عاشق گل سرخ …عاشق باز شدن گل سرخ ..وقتي كودك خواست بداند ..پدرش تعريف كرد كه چگونه تمام شب را …مي شنوي كه ؟ بلبل كنار غنچه گل سرخ آواز مي خواند تا باز شدنش را ببيند...اما بيچاره وقتي نسيم سحر از سمت دريا به تنش خورد از خستگي خوابش مي برد و همان وقت هم نسيم دريا غنچه هاي بسته گل را باز مي كند …بيچاره بلبل عاشق وقتي چشمهايش را باز ميكند كه مي بيند محبوبش قبل از او بيدار شده ..آن وقت بلبل كه از غصه ديوانه شده ناله هايش را از سر ميگيرد ..آن وقت داني چاي خواست و اين علامت آن بود كه به اين زوديها كسي نخواهد خوابيد ...مادرش با چشمهاي قشنگ خواب آلوده آهسته او را دشنام داد و در برابر ميلش تسليم شد … مادرش مي گفت خداوند او را نه يك بار كه سه بار هنگام بيماري وحشتناك به او بخشيده بود ( داني اين منم سزار كه با تو سخن ميگويد… من كه توام و تو كه مني يادت هست ؟ كمي تامل كن ..تا سوالم را بگويم بعد با هم بر ميگرديم به كودكي تو …كودكي من…داني ..اين بار چه..؟ خدايان تو را براي بار چهارم به مادرت خواهند بخشيد ؟ داني …داني ..اين با عشقي بس عظيم تر بايد به شفاي تو به بارگاه خدايان رفت ..خودت هم ميداني… كدام عشق را سراغ داري كه تو را بيش ا زمادرت بخواهد…آيا كسي هست كه تو را فراتر از مادر عاشق باش باشد ؟ ) با اين حال زندگي واقعي داني با فصل تابستان شروع مي شد …با كرمهاي شبتاب ..پينه دوزها …زنبورها …پروانه ها و ماهيان رقصان امواج دريا ..نعناهاي كنار رود كوچك كه به دريا وصل ميشد و داني هميشه در ابهام اين تلاقي گرفتار بود ..سبز مي شدند و بستر خشك شده سيلابي كه گياهان و گلهاي گوناگون به او عرضه ميكرد. ..فصلي بود كه مي شد فهميد كدام آواز مال كدام پرنده است و كدام بو از كدام شاخ و برگ و كدام عطر از كدام موج دريا ست…ساعتهاي دراز به بوئيدن امواج خيال پرداز دريا ..وفتي به ساحل تنه ميزدند ..به صداي بلند مي گفت : دريا …دريا…دريا …و فقط مادرش مي فهميد كه او از چه دارد سخن ميگويد …و شب بعد از شام هر چه به ساعت خواب نزديكتر ميشد ..پدر رفتارش هم حالت بيقرارانه تر و جنون آميز تري به خود مي گرفت ..داني از اينكه ميديد پدر و مادرش بزودي از قلمرو او خارج خواهند شد …عصباني مي شد …وقتي كوچكتر بود با حيله هاي يك بچه نازپرورده خواسته بود كه وارد كلنجار رفتنهاي آنها بشود ..به خصوص كه براي شكنندگي مادرش احساس خطر ميكرد وقتي كه در تماس آنچنان نزديكي با پدر غول آسايش بود …اما آنها در ابتدا با ملاميت و بعد با عتاب به او فهمانده بودند كه وجودش لازم نيست…به اين ترتيب داني كم كم به اين طرد شبانه از حلقه خانواده گردن نهاد و اين فرصتي شد تا هر چه بيشتر به روياهاي شبانه تابستان فرو رود …داني جابجا شدنها و تغيير شكل دادنهاي ماه را نظاره مي كرد و خود را به نفوذ جادوي ستارگان مي سپرد..گاه پيش مي آمد كه قبل از ساعت معمول خوابش بگيرد ..اما اگر بر خلاف انتظار خوابش نمي برد …حرف زدنهاي پدر ...يا به جمله هاي پراكنده نامفهومي گوش مي داد كه پدر و مادر رد وبدل ميكردند …از تغيير لحن حرف زدن پدر با مادر در خلوت خودش متعجب ميشد …خشكي يك لحن در برابر تغزل لحن ديگر ..داني را به فكر مي انداخت ..در پيش ديگران پدر با صدايي ناخوشايند و سخت ..مادر را ( زن ) صدا ميزد ..: ( زن ) ماهيها را كه از دريا گرفته ام برايم بياور تا پاكشان كنم … اما داني همان قدر تعجب ميكرد وقتي مي ديد كه در خانه زهرا صدايش مي زند..: زهرا يك استكان چاي برام بريز… وقتي داني خودش را به خواب ميزد ..دنياي آنها به كلي عوض ميشد …مرد به موجود ديگري مبدل ميشد و در حضور زنش تجسم ملايمت و عشق بود ..او را به تصغير شيريني كه به گوش داني چون صداهاي امواج دريا مي آمد …زري صدا ميزد…!.: زري حالا ديگر ساقه ها قد كشيده اند دلم هوس ني زدن كرده ..و زري ني مرد را مي آورد …در آن حال لرزش خلسه آور غريبي كه فقط آشنا با كودكان رنجور است بدنش را فرا مي گرفت و بدنبال آن تبي كه صداي ني پدرش در وجود كوچك او مي افروخت …آن وقت هيجان باقيمانده خواب را از چشمهايش مي پراكند….صداي غريب سازي كه با دستهاي نوازنده اش تراشيده شده بود و از نواهاي مردد و مغلوط بر مي آمد …براي داني ادامه نداهاي ديگر شبانه بود …اين صدا آنچنان با شب مي آميخت كه به نظر كودك مي رسيد كه پدرش سرگرم آزمايش نواهاي مختلفي است تا با آن از همه عطرهاي امواج رقصان دريا ..نغمه هاي هماهنگ بسازد …بعضي از ماهيان و پريان دريايي بي خواب …پنهاني جابجا مي شدند و با بال زدنهاي خود آبهاي دور و بر را تكان مي دادند ..و فقط داني بود كه نيمه آگاه اين جابجائي شگفت انگيز را ملتفت مي شد و تعجبي هم نميكرد از بس كه اين ني پدرانه به نظرش جزئي از زندگي آبهاي هميشه آبي مي نمود ..و نواي آن نقطه تلاقي فريادهائي بود كه از اين گوشه به آن گوشه دريا مي شتافت ..آوازهاي كوچك دلپذيري كه از نزديكي سحر حكايت ميكرد يا پيامهاي اسرار آميزي كه باد با خود از دريا ميآورد ..كم كم داشت …امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي را مي شناخت…سزار آرام آرام با اسب سپيدش از دور دست دريا سايه وار به سمت حلول در جان داني مي خراميد..چه خراميدني..؟! تناسخ در حال وقوع بود ..كسي كه ادامه امپراطوري باشد كه از دل تاريخ مي آمد ..دريا…دريا…آبهاي هميشه آبي كه حتي در شب رنگشان را از دست نمي دهند براي داني تقديري تازه را رقم ميزد….آغازي كه قسمت اول فرجامش بود …داني اما ميخواست در همان قسمت اول بماند …چون شب بسيار زيبا بود و وعده هاي بسيار در هوا…مفصلهايش را تكاني داد … با احترامي كه از اعماق قرنها بر مي آمد …عطر خاك نمناك اولين باران را بوئيد …بشريتي را مجسم كرد كه تنها آئين مذهبي اش هر گونه اشتغالي باشد تا در مقابل وزش عطر زمين مرطوب و بوي آلاله و نباتات عطر آگين دريا به زانو در آيد… يك ساعتي مي شد كه داني در كنار دخترك روي تخته سنگي نشسته و مراقب دريا بود ..داني پرتو زيباترين لبخند دنيا را حس ميكرد و خود را به نوازش مخمل چشمهاي درشت دختر مي سپرد…غروب بود ..خورشيد در دل دريا ذوب ميشد و داني مست بود …مست …مست…اسب سپيد بر موجهاي دريا از دل خورشيد رو به خاموشي با سوار رداي سرخ پوشش به سمت داني مي آمد …داني داشت به طور مبهمي از حقيقتي كه براي دخترك گفته بود خود آگاه ميشد …نرم و آرام نام دخترك را پرسيد و صداي دخترك در گوشش زمزمه كرد..: بهارم…بهار… رويش را برگرداند تا او را ببيند اما بهارش ناپديد شده بود و نتيجه افكار در همش وقتي روشن شد كه مرد اسب سفيد سوار سوالش را دوباره تكرار كرد..: داني..؟ داني…؟ پرده اي دريده شد و دنياي ناشناس جديدي در برابر چشمهاي داني ظهور كرد ..دنيايي كه آن همه انتظارش را كشيده بود و آن همه در روياها و تخيلاتش آن را ديده بود ..دنيايي از اعتماد و آشتي با تمام عناصر ..منظره ها زير پرده اشگ گاه كش مي آمدند و گاه قوس مي زدند …اما چشمهاي داني به صورت مرد كه به سوي او خم شده بود خيره نگاه ميكرد …و صداي مرد داني را به عمق تاريخ برد : من سزارم …و تو مني همچنان كه من تو بودم در همه اين قرنها …تو امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي هستي …نگاه كن ..اين سرزمين توست …و تو اينك سزاري..سزار… تصوير مرد در پيچي از جاده تاريخ ..در وسعت دريا ..در كرانه آسمان …در محل تلاقي آسمان و دريا ..ناپديد شد …داني آن وقت نگاهش را به سرزمينش انداخت ..نشانه اي ملموس از رويايي گذرا …اين با هويت و زبان امپراطور بي هيچ زحمتي به خاطرش آمد…كار تمام بود…كار تمام بود ..داني تنها در اين لحظه با خودش تكرار كرد …: بهارم…بهارم… صدا صداي سزار بود…!!! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384زمان 21:53
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
در این موقع که امپراطور سر وپا گوش شده یود بی اختیار اشگ از گوشه های چشمش به روی گونه هایش می غلتید ...ها ...؟ سزار هم مگر اشگ می ریزد..؟ چرا که نه ...آدمی که نتواند گریه کند ..چیزی کم دارد ..امپراطور هم که نازک دل و کمی هم غصه دار است این روز ها... از شنیدن حرفهای مادر بزرگش گریه می کند ...امپراطور هم که باشی در برابر مادر بزرگت باید کودکی باشی ...آنجا کودکی خودت را به یاد نیاوری کجا میخواهی این حسرت کودک بودن را برملا کنی...: - کاش مادر جانم ..سزار هم همانجا روی جنازه کلوئو پاترا مرده بود و این همه تا حالا مصیبت نمی کشید ..چقدر دلم می خواست من ام جای رضا بودم چالم میکردند و یه همچی وقتی مث نعیره را داشتم که واسم تا این همه سال بی قراری میکرد... - خدا نکنه پسر جان تو جای رضا بشی ...نعیره هم پیداش میشه ..کار تو درد بی درمان نیست که چاره نداشته باشه ... و سزار که هنوز سعی داشت رازش در استتار باقی بماند و احساس می نمود که آن را بر ملا کرده است : - خانم جانم ..مگه من عاشقم که شما همچی حرفی میزنین ..؟ - آره جونم عاشقین ..چه جورم عاشقین !..اینی ام که تا حال درد عاشقیتون به درمون نرسیده واسه همین بوده که کسی رو محرم راز خودتون ندونستین که دوای درد و جلوتون بذاره ..من از روز اول عشق و عاشقیو با این دختره که اصلا ندیدمش رو با خبر بودم و هوه به هوه شو عکس ازش کشیدم ..منتها از ما دیگه گذشته سر تو کسی ببریم و راز کسی رو تا خودش نخواد برای کسی ابراز بکنیم یا روی خودش بزنیم ..به مادرت هم گفتم ..این پسره یه چیزش شده که عین مرغ سر کنده هیچ جا بند نمیشه گاه پیش توه... گاه خونه گلی کنج میگیره ...و گاه...حالام که اومدی پیش من ..میدونی چند وقته که ازت خبری ندارم ..میدونی ..آخرین باری که اومدی عید بود و با عجله ام رفتی ..حیف من جای مادرت نیستم ..حیف ..دختر خودمه اما هنوز بلد نیست که با شاخ شمشادش چه جوری حرف بزنه...تو از اون بچه هائی هستی که گاهی باید همین جوری بی خودی بزنیم زیر گوشت...!!! - خانم جان..؟ - نه تو هیچی نگو ..یه ساعته داری آسمون ریسمون می بافی...بازم زدی به شاه و وزیر بازی...من سرزمینی دارم و امپراطورش هستم و اسمم سزاره و هی داری اراجیف بار من میکنی...آخه من به تو چی بگم ..درس نخوندی که خوندی ..هر چی خواستی ننه و بابات ریختن جلوت ...تو چیزی کم نداشتی ..فقط یه خورده عقل و شعورت کمه که خوب اونم وقتی خدا داشت آدم رو خلق میکرد تو دیر رسیدی و خدام جای عقل و شعور که کم داشت یه مشت احساسات ریخت توی دامن تو ..و شدی این آقای امپراطور ..چی..؟ آهان سرزمین آبهای همشه آبی ...! کارت شده همین... جمله هارو پس و پیش کردن...که هنرمندی..؟ نه بچه جان هنرمندی این نیست ..هنرمندی چیزی دیگه ایه ..حالا بزار من برات بگم ...جون خودت حالام اگه این جور نمی شد تا صد سال دیگه ام که بود یه مو از پیش من این حرف درز نمی کرد ..و شایدم با خودم به گورش می کشوندم ... حالا می بینم که پای جگر گوشه ام در میونه و آخه تو نمیدونی من چقدر غصه تورو میخورم... همه به سر و سامان رسیدن ..امیر و علی و مریم و ویکتور و همه خواهر زاده هات و برادر زاده هات تونستند یه کاری بکنند الا تو ..مدام داری با خودت ور میری ..منکه از حرفهای تو چیزی سر در نمی آرم ..هی میزنی به این و اون و هی حرف خودتو به هزار راه میزنی تا از زبانت بیرون بیاد که سر آخرم دیگه اون حرف اولی نیست و شده یه چیز دیگه ... بعدشم یهو بغض می کنی ..که آره منو کسی درک نمیکنه..تو چند نفرو تا حالا فهمیدی ..که توقع داری یه نفرم تو رو بفهمه ...من میدونم ..فکر نکن که چون پیرم و زمین گیر شدم حواسم نیست ...چرا خوب میدونم که تو برای همه دکتری و برای خودت مریض ..من نمیدونم اینکه میگی این حرفهامو توی کامپیوتر میزنم ..یعنی چی ..؟مگه کامپیوترم زبان آدمیزاد سرش میشه ؟..مگه با این دستگاه خراب شده که شب و روز چشمت توی اونه میشه درد دل کرد ..کی اون تو هست که تو باهاش حرف میزنی..؟ آخه من به تو چی بگم ...چی بگم ..دیگه جایز نیس بیشتر ازاین دندون رو جیگرم بزارم این بود که با خودم قرار گذاشتم گناه یا صواب یا هر چی داره باید پا در میانی کنم و خیر و شرشو گردن بگیرم و این گره رو از کار دو تا گرفتار وا بکنم .. تو اون دختری که میگی ..بیچاره...! من فقط میدونم گیر چه آدم زبان نفهمی شده...از اینا گذشته اصلا جوونی یعنی زحمت و غلط کاری و عشق و سوز و نا کامی و دلبستگی و کامرونی و محرومیت و این جور چیزا و عیب و ننگی ام نمی تونه داشته باشه و توکه دنیا را بگردی یه جوونه مرد یا زن و نوجوونی که گرفتار این طور درموندگی ها نشده باشن نمی تونی گیر بیاری ..مگه عیب و نقصی در کار ساختمونی بدن و هوا و هوسش باشه یا از شیکم مادر ملائکه و جن و پری به دنیا اومده باشه ...همین خود منو که می بینی امروز این جور پیر انجلیلی شده و روم از دنیا برگشته و بوی حلوام بلند شده هزار جور رنج عشق و دلخوشی و امید امروز و فردا و رنج ناکامی و نامرادی رو تحمل کردم و اینی ام که به خودم حق میدم توی کارت پا بذارم اولش از این بابته که خیلی بهتر از خودت درد این بلارو سرم میشه و دومش ام نون نمکتو تو چشمام می بینم ..یادته پارسال توی خونه ات چقدر تنهائی زحمت منو کشیدی ...این که مادر بزرگتم و تو هم نوه منی به کنار ...کاری که برام کردی نون نمک داشت و من هنوز اون قدر پیر نشدم که بی معرفتی ام بیاد روی صد تا درد دیگه ام ..بعله پسر جان من میدونم که چقدر برای یه زن حیفی و یه زن چقدر برای تو حیفه و من سرم میشه که انگور خوب چه جوری گیر شغال و سیب سرخ تو دس چلاق افتاده .. من از اون پیر زنهائی که بعد یه عمر پای منبری کردن و چشم و ابرو به مردا نشون دادن و با مداح ها و روضه خونای فینه به سر تو پس کوچه ها وعده گذوشتن و با علی اکبر خونا و عباس خونای تو تعزیه ها و تو دسته ها و تکیه ها پیرهن زیر شلواری دستمال بسته دادن و گرفتن آ... حالا مصلحتی خودوشونو واسه جوونا به خریت و خرفتی می زنن و بعد چهل سال زیر جلکی رفتن و کفتر پرونی کردن آ... تازه یاد آخرت و خدا پیغمبر میفتن و تسبیح می گردونن و بچه ها شونو نصیحت می کنن نیستم و همه این حرفا سرم میشه و رک و راس می گم به قول معروف این گندومی رو که تو داری خرمن می کنی من آردشم بیختم و نونشم پختم و الکشم به مشتو آویختم و با این سگرمه تو هم کردن آم نمی تونی امر و پیش من مشتبه بکنی برای اینکه من ام یه روز جوون بودم و خوشگل بودم و دلم واسه یه ماچ خالی که یه پسر ازم بکنه پرپر می زد و عشق داشتم و این چیزارم سر در می یارم و خاطرت ام جمع باشه که درد تو و دوات هر دو هم تو دست منه و حکیمی ام بهتر از من نمی تونی به دست بیاری...!!..درسته تو خدت درس حیکمی و خوندی سر آخرم شدی دکتر یه مشت خل و دیونه..ام یه نگاهی هم به سر تا پای خودت بکن ..شدی شکل همون مریضهات ...درسته من روپوش سفید به تن ندارم ..اما من از مادرت بهتر میدونم که تو روحت سرما سرما خورده و این شلنگ تخته کردن های تو هم عطسه روحته...این قلبته که داره فین فین می کنه...من میدونم...درسته که دیر دیر پیشم می آی ..و منم رفتم تو سرازیری گور ...اما هنوز اونقدر حواس دارم که بدونم نوه ام چه مرگشه...خودم بزرگت کردم...مگه یادت رفته..؟ من پرروئی می کنم اما پسر جان...! جون سگ که تشنه شد فکر نجسی پاکی ظرف و ظروف صاحبشو نمیکنه و سرشو تو آب می بره ..تو هم بعد از چند سال که تشنه محبت مونده بودی ..چشمه ای که سیرابت کنه... جلوی خودت می دیدی اما نمیتونستی ازش دس بکشی. ...عاشق شدن مه کاری نداره یه نگاه می کنی و کاتر تمومه ..عاشق موندن و با معرفت شدن اصله ...حالام واسه خاطر همینه که داری این پا و اون پا می کنی ..میخوای یه جور ی خودتو از این بلا دور کنی و دم لای تله ندی ..میخوای شنا کنی اما دم پات خیس نشه ...میخوای برای خودت امپراطور و این کوفت و زهر ماریها باشی ..اما یه خورده هم مثل آدما معمولی آ عشق بازی کنی ...نمیشه جوونم ..نمیشه عزیزم ..بی خودی داری می جنگی ..توی میدانی که هیچ دشمنی نیست و تو داری شمشیرت رو برای باد تکون میدی... این قبری که تو بالا سرش داری زار میزنی جنازه توش نیست ... درسته که مرد... مرده و رختخوابم رختخوابه و زنم باید عفت و حیا داشته باشه و چشمش فقط تو صورت مرد خودش باشه ...اما هیچکس ام نمیشه سراغ کرد که مرغ مرده رو از خوراک داغ بوقلمون تفاوت نذاره و رخت مخملو از کرباس نشناسه و بتونه ام که اون دو تا رو از این دو تا بهتر قبول داشته باشم ... مگه این جور آدم کسی باشه که مغز سرشو عوض کرده باشن و مغر الاغ جاش گذاشته باشن ..خدا کنه آدم کره خر به دنیا یباد و خر از این دنیا بره و از هیچی این علم هم نتونه سر در بیاره ...آره پسر جون درد تو از فهمیدنه ..تقصیر خودتم هست هی با این و با اون راه میری و حرف میزنی ..آدم مثل تو رو باید توی اتاق زندونی کنند و دست و پاشم ببندن ...دارم زیادی توئی اعصاب تو راه میرم ..یه کلام ختم کلام...برو باهاش زندگی کن..بهش بگو که میخوای مردش بشی ..اون هم شاید که دلش برای زن تو بودن داره پر میکشه ...این جوری که نشد زندگی ...تو باید زن بگیری ..باید شوهر کسی باشی که هی یقه اتو بگیره و ازت چیز بخواد ..اون جوری که آدم میشی...باید زن بگیری...خوب همین که داری میگی از گل قشنگ تره و دلشم که به قول خودت دریایه..همین خوبه ...عاشق شدی ..خوب برو تا ته خط ..و دیگه ام نگو عشق با ازدواج فرق داره ..فرق داره ...! هذیان میگی پسر جان ...حرفش قشنگه ...اصلا تو همیشه حرفهای قشنگ قشنگ میزنی ...اما توی زندگیت از این حرفها خبری نیست ..نمیتونه که خیری باشه ...آدم که عاشق شد ...چه بهتر که با اون بره زیر یه سقف ..اون جوری اگه عاشق راستکی باشی ..تا آخر عمرت نوکری او نو میکنی و اون هم کنیزی تو رو ...هر چی من به تو بگم تو نمیفهمی من دارم از چی حرف میزنم...چون تجربه اشو نداری ...حالا کی بریم خواستگاری این خانم....؟... و من میخندم ...خنده ام گرفته از نصیحتهای خانم جان میخواهم که بروم ..دستش را میبوسم ..و باز گریه ام می گیرد مرا به آغوش میکشد..: - پسر جان..نهایت آرزوی یه زن اینه که با مردی که با تمام وجود دوستش داره ..توی یه خونه زندگی کنه..اگه عاشقش هستی ..نمیگم همین امروز ..نمی گم همین فردا..اما باید مردش باشی ..باید اجازه بدی که اون به تو تکیه کنه..عشق خشک و خالی به چه درد میخوره...ها ...؟ برو مادر جان این بار که برگشتی مرد برگرد ...مرد ... از دیدن مادر بزرگ خوشحالم ..حرفهاش داره منو با خودش میبره ..دارم با حرفهاش کنار میام ..یه جمله اش خیلی منو درگیر کرده..: - شاهی که ملکه نداشته باشه دو زار هم نم ارزه...اگه تو سرزمین داری ..اگه مردمی برای خودت داری خوبه...اما بدون ملکه من هیچ وقت باورم نمیشه که تو سزاری....حالا هی داد بزن که من سزارم ..سزارم..با داد و بیداد نه تو سزار میشی نه اون دخترک معصوم آرام میگیره...آخه اون چه گناهی کرده که از یه دیوونه ای مثل تو خوشش اومده...گناه که نکرده..این قدر مردم آزاری نکن ..اگه دل تو هم پیشش گیره که هست ..کارو تمام کن و یه خلق رو از دست خودت راحت کن... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384زمان 22:49
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
یک بار گفته ام و باز هم میگویم و باز هم تکرار میکنم ..انسان عادت دارد که برایش مدام بعضی از مفاهیم را تکرار کنند. ..در تسلسل گفتن است که معنا را در میابد ..کسی را که دوست داری باید بارها به او یاد آوری کنید و این جمله را مدام برایش بگویید که دوستت دارم ..دوستت دارم ...اگر برای او نگوئی ممکن است یادش برود ..و ما اینگو نه آموختخه ایم ..و کاری هم نمیشود کرد ...گفته ام که همه چیز از آنجائی شروع میشود که تمام میشود ...و باز هم... باز هم تکرارش کنیم : - همه چیز از آنجائی شروع میشود که تمام میشود ... سرزمین من... آبهای همیشه آبی .مفاهیمش گاه متغییر است با انچه دیگران می پندارند...کلمه همان است اما تعریفش را ما دیگرگونه می آفرینیم ...مردم من عادت کردند به فرمانهای که از دل خودشان منشا میگیرد و بر زبان من جاری میشود ...فرق میان امپراطور با مردم در همین است آنها آنچه در دل دارند و توان بازگویش را ندارند من بیان میکنم ...و بگذارید چند کلمه را که بارها شنیده اید به گوش و لمس کرده اید به دل مثال آورم ... شنیدن خود هنری است والا و نشان آدمیت ..مگر ندیده اید مردمانی را که حرف زدن را خوب میدانند ولی به هنگام شنیدن چه مقدار ضعیف اند ..آدمی را باید توان شنیدن جملات دیگران باشد ...شنیدن ...شنیدن ..آنانی که خوب گوش می سپارند ..دوستان خوبی هم هستند برای دوستانشان ..ما باید دوباره تربیت شویم ...کودکی ما به چه گذشت ..؟ باید ها و نباید ها...این کار خوب است و آن کار بد ...یادمان ندادند که در جهانی زندگی میکنیم که همه چیزش در دایره نسبیت است ..همه خوبند .به همان مقدار که بدند ...کمال رویای بشر است ...که هرگز به آن دست نخواهد یافت ..هیچ آدمی بد نیست ...بدیها را ما تعریف می کنیم که خوبیها هم از فیلتر نگاه ما به دنیا میگذرد ..آدمی گاه اسیر آنچه آفریده میشود ...چه خدایانی که بشر خود به دست خیالش آفرید و خود قربانی آن شد...زندگی ما پر است از بت های که آفریدیم و ساختیم و یادمان رفت که این حاصل خلاقیت ماست و این مائیم که به آن معنا میدهیم ...و این درد بزرگی است برای انسان از ازل تا ابد ...از بی نهایت گذشته تا بی نهایت آینده ...و خدایان انسان را خلق کردند و انسان خدایان را ..رابطه میان خدا و انسان همین است ...وابستگی شان به هم ..و پیوندشان... مقایسه روح است و جسم ...شاعری را می شناسم که گرفتار اشعارش است ..آدمی که عاشق خود شد به درد بی درمانی مبتلا لست ...اگر توان کنترل آنچه را که میسازی نداری ..برای خود قفسی ساخته ای ..خلاق هماره در همین صفت خلق کردن بر مخلوقش برتری دارد ...و مخلوق همیشه بر آن است که بر خلقش پیشی گیرد ..مراقبت خدایان از بندگانشان اولین تکلیف آنان است ...خوب اینک چند واژه را با هم دوباره معنا کنیم ...کلمات ساخته دست خودمان است پس به هر هنگام که بخواهیم میتوانیم آن را باری دیگر معنا کنیم ...: 1- طلاق..: چه شوم واژه ای است...فاجعه ...ویرانی یک خانه ..زلزله بر جان یک جمع کوچک ...ناله ..فریاد...زجر..هر چه کلمه درناک دیگرد ر قاموس شماست ..شاید شامل این کلمه شود..کیست که از شنیدن آن لرزه برتنش نیافتد ..؟ کدام آدمی است که با برخورد به این واژه گره بر ابرواان نیاندازد ...؟ جدائی هماره رنج آور است ...همیشه اندوه دارد ..میدانم ..میدانم... آنانی که طعم آن را چشیده اند هم اینک آه از نهایت دل میکشند ..میدانم ...میدانم ...سخت است ...بسیار هم سخت است ...در سرزمین آبهای همیشه آبی به هنگام این حادثه مردم اخم نمیکنند ...اندوه خود را بروز نمیدهند ..در جانشان غوغا است ..غوغا ..اما تقیه میکنند ..در همه جا با این رویداد به تلخی برخورد میشود ..اما ..دردناک تر از خود این واقعه تاوان بعد از آن است ...باری که بر دوش می ماند ...حسرتی که بر دل می نشیند ..از روزهائی که گذشت ...از زمان سپری شده ..این میسوزند ..آتش میزند ...قبول است ...قبول است ...می پذیرم ..اگر چه خود هنوز در معنای اولیه خانواده بی تجربه ام و هنوز شادی ازدواج را نمیدانم اما ..نکته چیزد یگری است ..خطابم با شماست ..هم ولایتی و هم کیش... هم خاکان خودم ..چرا ..؟ چرا ...؟ چرا ..در این خاک بار تنها بر دوش زن است ...؟ چرا تنها اوست که باید حقارت این تلخ اتفاق شوم را بر دل خود بگیرد ..؟ این دیگر چه رسمی است ..؟ این دیگر کدام آئین است ..که زن را این مقدار غریب و بی کس رها میکند تا در زخمهای خود بماند و شاهد چرکین شدن و پوسیده شدن آن باشد...؟ این انصاف است ...؟ این عدالت را چه کسی به شما آموخت که پس از این جدائی زن باید باشد و هزار زخم و درد بی درمان ..هزار نگاه حقارت ...و دامی که نا خواسته قربانی در آن افتاده است ...زن در این دیار چه مقدار بی ارزش و بی اهمیت است که اگر به دلیلی نتوانست با مردی بماند ..و روز مرگی را تاب بیاورد ...به آتش جامعه ما گرفتار شود ..این کدام دادگاه است که این حکم را بر پیشانی زن غریب خاکمان زد که باید بمیرد و بسازد و دم نزند ..این قاضی از کدام دین و مسلک این داوری را آموخت ..میخواهم بدانم...میخواهم دریابم ..که این غربت نشین ..این زن که بی رحمانه نامش را بیوه میگذاریم ..به کدام گناه ناکرده به جهنمی که ما برایش میسازیم باید عذاب بکشد ..باید حرف نزند ..باید در خود بریزد و سکوت کند و ...از کجای ین داستان بگویم ..؟ کی تمام میشود این همه تبعیض ..ما خودمان را نام نهادیم به ملتی سراسر احساس ...مردمی که با عرفان و کشف و شهود آشناست... مردمی که بر ادعای انسانیت خود پای می فشارد و میگوید اگر از تمدن باز مانده از طریق آدمیت سبقت گرفته و همه جهان را متحیر شکوه حس شرقی خود کرده است ...بعید نیست از این مردم با این عنواین درشت که با زنانش اینگونه کند ؟ به راستی این منطق از کجا می آید ؟ مگر نه این است که خانواده را به زندگی مشترک مثال میزنیم ..شراکت مفهومش این است؟ در خوشیها و شادیها با هم باشیم ..ولی در زمان غم و مشکل تنها یک نفر بازبماند ..این را چه کسی برای مردم ما سنت کرد و خودش گریخت ..؟.نگاه مردان حریص به زنان باز مانده از زندگی مشترک را دقت کرده اید..؟ نگاه زن را پس از آنکه سند طلاقش را به دستش داده اند تعریف کرده اید؟...زنی که تا دیروز احترام داشت ...عزت داشت...حرمت داشت ...چه شد که امروز اینگونه حقیر و پست میشود...؟ چه چیز تغییر کرده است..؟ این درد نیست ...؟ این خود فاجعه عظیم تر از خود تراژدی طلاق نیست ؟..انصاف هم برای یک ملت خوب است ..چه مردانی که در دنیای همه حقارتشان زن جدا مانده از مردش را مترادف به سهل ترین وسیله برای کامیابی غرایز حیوانی اشان می پندارند ...عجیب است ...من نمیفهمم ...پدران و مادران و برادران و خواهرا ن این زن... زندانی بس هولناک تر برای این زن میسازند..همه چیز بر علیه اوست ..همه چیز دشمن اوست..آیا هیچ مردی بر میتابد این همه بی وفائی خانه و کاشانه و آب و هوا و خاک و هم وطنانش را ...؟..انصاف نیست ...نه این عدالت نیست ...این همه خشم سنت و فرهنگ و جامعه بر علیه انسانی که نیاز به دل جوئی و مهربانی دارد روا نیست ...در سرزمین آبهای همیشه آبی ..مردم من می دانند که در این هنگامه باید همه با هم همدردی کنند ..و زن را به زیر بال و پر احساسی خود گیرند ...زن در این دوره بیش از همه زمان عمرش نیاز به محبت و توجه دارد ...فرمان داده ام از همان روز اول ...دسته دسته مردم برای هم دلی و همدردی به خانه زن روند ..دستش را بگیرند...اشگهای داغش را با دستمال مهر از گونه هایش بزدایند ..زیبا ترین و رسا ترین کلمات عاطفی را نثارش کنند ..و از او مراقبت نمایند ..تا مباد دل نازکش که ترک بر داشته... بشکند ...دلی که از مردم بشکند با هیچ مرهمی التیام نخواهد یافت ..و مردم من این را خوب در یافته اند ..زنان طلاق در سرزمین من بیش از زنان دیگر مورد توجه اند ...چون زندگی را در قمار سرنوشت باخته اند ..زمین خورده اند ..نیاز به امیدی تازه دارند ..نیاز به دستهائی دارند که آنان را از زمین بلند کند ...زندگی در جریان است و برای هیچ کس توقف نمیکند ...پس باید او را به حرکت وا داشت ...تا از این قافله جا نماند .. اما افسوس ..و دریغ که در خاک و وطن شما کسی که بر زمین میخورد ..کاش دیگران بی توجه بروند و عبور کنند ..اما درد در این جاست که هر عابری و هر رهگذری براین به زمین افتاده... لگدی و دشنامی نثار میکند... و میرود ...و این آدمیت نیست ..بیاید دوباره تعریف کنیم ..گرفتار سنت شدن هنر نیست ...باید دوباره سنتها معنا شود...این تکلیف ماست ...سنت شکنی کار انسانهای دانا و خردمند است و سنت پنداری متعلق به مردم جاهل و نادان است...! 2- ازداوج..: در سرزمین آبهای همیشه آبی ..ممنوع کرده ام که عاشقان با یکدگیر ازداوج کنند ..مگر آنکه فرق رسم عاشقی با رسم خانوادگی را بدانند و باورشان باشد ..که روزی که تن به ازدواج با یکدیگر میدهند باید بپذیرند که همه چیز تغییر میکند ..حتی عشق..که عشق هماره در نرسیدن و فراق زیباست ..و صل تعریفش جز از ازدواج است ..متحیر و مبهوت مانده ام که چرا زنان و مردان فکر میکنند که نهایت عاشقی به جشن ازدواج منتهی میشود ..و وصل را گره میزنند به تشکیل خانواده ... ازدواج یک توافق مقدس و احترام بر انگیز است که بر پایه منطق زندگی استور است ..عقد میان زن مرد در این میان... در شرایطی کاملا حساب شده و دقیق میتواند آینده ای درخشان داشته باشد ...و عشق یکسره شیدائی و رهائی و پرواز بر آسمان خیال است ...عاشق میتواند بر بستر عشقش تا هر کجا که میخواهد بال بزند ..تا هر سرزمینی که دل تنگش به او رخصت دهد سفر کند ...عاشق مسافری است که توقف برایش مرگ است و منطق زندگی بی معنی و نا مفهوم..اما ازدواج مکث است ...ایستادن و نگاه کردن و سنجیدن و سپس به را افتادن است ..عاشق به زمین می خورد و از این رو غرق در لذت است .. درد برایش زیباست... اما زنان و شوهران در توافقی رسمی با چشمان باز به را میافتند و با احتیاط گام بر میدارند ..خانواده یعنی یک جهان مسولیت و مراقبت ..حال آنکه عاشق میرود و میدود به تنها چیزی که نمی اندیشد ملاحظه است ...فرق از زمین است تا آسمان ..اگر چه شاید دو عاشق به توافق ازدواج هم برسند و زندگی پر از مهری را آغاز کنند و تمام عمرشان گلباران باشد ..اما این همه نیاز به درایتی عمیق دارد که از عاشق بر نمی آید ...مردم من فرق بین این دو را می دانند ...برای همین است که سالها است در سرزمین آبهای همیشه آبی مراسم دردناک جدائی به وقوع نپیوسته ...از امپراطور به همه زمین نشینان..که..: - مراقب خودتان باشید ..مراقب خودتان باشید... 3- تفاهم..: یک بار هم قبلا گفته ام... این کلمه مصادق بیرونی ندارد ...از آن واژ ه هائی است که آدمی را به گمراهی میکشاند ..تفاهم در معنای اصیل خود یعنی وجوه مشترک میان دو انسان ...و عجیب بودن آدمی به این است که فاقد این اشتراک با دیگری است ..هر آدمی برای خود دنیائی است ناشناخته ..آنچه ما را به هم نزدیک میکند تفاهم نیست ...تحمل است..باید یاد بگیریم که همدیگر را تحمل کنیم و بی جهت فرصت سوزی نکنیم و در نا خود آگاه هم کنکاش نکنیم برای یافتن نقطه مشترک...میزان تحمل ما نسبت به یکدیگر ملاک دوستی و قوام .آن را تععین میکند... 4- جنسیت..: یک اتفاق ..یک حادثه...یک آن..روی میدهد...جبری که هرگز دانش بشری توان تبدیل به اختیارش را ندارد...تقدیر و سرنوشت را خدایان در آسمان رقم میزنند و آدمی را جز تسلیم کاری بر نمی آید ....که ستیز با سرنوشت و تقدیر خدایان راهی جز نابودی و سقوط در پی ندارد و مگر نه این است که تمام تراژدی نویسان به این اصل پای فشردند که جنگ با تقدیر خدایان فرجامی تراژیک دارد ...داستان ادیپ شهریار ..آنتیگونه...الکترا ..که همگی را سوفوکل بزرگ تعریف کرد برایمان از داستانهای هو مر... همه بر این بنیاد استوار است ...ادیپ بر آنچه بر او رقم زده بودند قیام کرد و سرگشتگی در بیابان نصیبش شد ...آنتیگونه دخترش در برابر زئوس قد برافراشت به حمایت از جنازه برادر و هم خود مطرود بارگاه خدایان د رالمپ شد وهم جسد برادرش خوراک کفتاران بیابان ...و الکترا دختر عصیان گر نخواست تاب آورد تقدیر عاشقانه اش را و آفرودیته نفرینش کرد و هم آغوش پدر شد بی آنکه بداند و این فرجامهای شوم بشری همگی حکایت از آدمیانی دارد که نخواستند قبول کنند آنچه را که برایشان خواسته بودند خدایان...! و جنسیت آدمی هم نطفه اش در آسمان بسته میشود که خدایان خود می دانند که چگونه توازن و تعادل را میان نسل بشر محفوظ دارند... و در میان آدمی را نمیتواند بر یک اتفاق فخر فروشی کند ..که اتفاق ..همان اتفاق است و دیگر هیچ... و انسان تنها در جائی میتواند به خود ببالد که اختیار ش را داشته باشد ...و ما در سرزمین آبهای همیشه آبی براین باوریم که زن بودن و مرد شدن سرنوشت آدمی است و بر چیزی که پایه اش را تقدیر نگه میدارد نمیتوان مباهات کرد ..پس فرقی میان زن و مرد نیست در انسانیت... تنها تکلیف و رسالتشان با هم فرق دارد ..همین و بس ..چه گمراه مردمانی هستند کسانی که به مردانگی اشان می بالند و زنانی که زن بودنشان را فاجعه تلقی میکنند ...جامعه ای که ملاک مرز بندی و سد بستنش جنسیت باشد ...قطعا جامعه مریضی است که نیاز به درمان دارد ... دوستی را که حکمیان تعریف کردند هرگز مرزبندی ننمودند..نگفتند که زن با زن و مرد با مرد ..این عبث سخنی است ..رابطه میان آدم با آدم است..اینکه فاصله بگذاریم میان آنان به خاطر جنسیت اشان ..تنها هراسی است که از خود داریم ..میترسیم که هوای غریزه حیوانی امان ما در خود کشد ..پس حکم به سد بندی میکنیم ..و همیشه در همه جای تاریخ در همه ادیان و جوامع بشری که قوانین شان برای ارتباط آدمها بر پایه جنسیت بود ..نتیجه معکوس داد... انسان به غریزه دوست دارد که پرده دری کند ...دیواری را تاب ندارد ...حتی اگر پشت آن دیوار کویری باشد برهوت ...می بایست این دیوار را فرو ریزد و یا از آن بالا رود بسان دزدان بزدل. ..! محدودیت و منع کردن حس کنجکاوی و عصیان را در آدمی بالا میبرد ..من...ژولیس سزار فرمان داده ام که هیچ رابطه ای تنها به خاطر جنسیت انسان نباید محدود شود ..انسان آزاد است در انتخاب ..این آزادی را خدایان خود به آدمی هدیه دادند و آنچه خدایان مقرر کردند ادمیان حق فسخ آن را ندارند ...یادتان باشد روزی که ترس داشتید از یک دوستی ساده با جنس مخالفتان ..بدانید و باور کنید که جائی در اندیشه شما غریزه بر انسانیتتان غلبه کرده است و این آغاز سقوط است ...زن بودن و مرد بودن اختلاف شان در دوری از یکدیگر نیست ..اختلاف در جائی دیگر است ..از آن غافل مانده ایم و به بهانه وسوسه های کوچکمان خود را در حصاری تنگ قرار داده ایم ..این زندان دست ساخته خودمان است و قفل درب را خودمان زدیم و این دیوار را اندیشه بیمار ما معماری کرد... انسانی که نتواند بر غریزه خود فائق آید همان بهتر که از مقام آدمیت استعفا کند و به جنگل برود برای دوست یابی ..که هم نوعان او آنجایند ...بیهوده جامعه را برای دیگران تنگ کرده است ...به فکر خودمان باشیم ... هیچ دیواری در سرزمین من نیست...همه چیز در برابر چشمان شماست ...تا چشم انداز شما را تا بی نهایت تعریف کند. ..تا بی نهایت...!
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384زمان 22:50
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
چه روشنائی دلتنگی ...خوشا به تاریکی ...خوشا به تاریکی...هرگز به چنین گریزی رسیده ای ؟ ..انصاف میدهم که شمعدانی را نفهمیدم و باغیانی من جاهلانه بود ...انصاف میدهم که با همه سبک بالی پرواز را آلوده کردم و تمامی بال زدنهای من ناشیانه بود ...انصاف میدهم که خواب پرهای صداقت را آشفته کردم و مهربانی من با این پرنده رام ..و حشیانه بود ...انصاف میدهم که درد را آزرده کردم و در دادگاه عشق ..حکم من بر گناهکاری تو مغرضانه بود ... حالا خیالت راحت شد ...حالا تو به چه انصاف میدهی ...کمی هم تو با من منصفانه باش...کمی هم به من حق بده...این را که دیگر قادرم بگویم ...چه سنگین شده ام و هیچ احساسی را حس نمیکنم و چشمانم در برودت نگاه تو به شیشه های بخار کرده می ماند ..باور کن حتی تو را نمی بینم ..این چه بود که گریخت ..این نوشته های من بود ؟ یا جانم ؟ هر چه بود مرا به آب بسپارید ...مرا به آب بسپارید.. همیشه کابوسها با سوزشی بر شا نه هایم آغاز میشود... به پشت سر که نگاه میکنم ابتدا هیچ چیز نیست ولی شرابه شلاقی بر فراز شانه هایم ظاهرمیگردد که فرود می آید ...صاحب شلاق را جستجو میکنم در ابتدا کسی نیست ولی زنی در امتداد شلاق زاده می شود ...زنی به عین صورت خودم... با شلاق بر شانه هایم میکوبد به خود که می آیم شلاق وجود ندارد و آن زن ناپدید شده است ولی همیشه خط زخمی بر شانه هایم می ماند ..مریم 0 (خواهر زاده ام ) مرا از خواب بیدار میکند ...زخم شانه هایم را مرهم می نهد ...به صورتش نگاه میکنم که اشگ تمام آن را گرفته ..میدانم ..میدانم برای دیوانگی من متاسف است : - دایی تمام امپراطوران تاریخ اینگونه بودند...؟ می خندم و دستش را میگیرم ..و در دلم جوابش میدهم ...آخر امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی عاشق است ..و این نگفته راز من است ...چرا در سینه ام نگه میدارم این راز را...؟ از چه میترسم ...؟ میروم به سراغ کتابهایم که مریم مهربان امروز آنها را آورده و چیده ...خوشحالم ..و یکی از آن میان را یر میدارم ..: اسفار کاتبان ...ابو تراب خسروی را می خوانم ...بار اول نیست که می خوانم ..احمد بشیری کارمند بازنشسته دادگستری ..سالها پیش مقدمه تاریخ منصوری یا رساله مصادیق الاثار مرحوم شیخ یحیی کندری را باز نویسی کرده است و البته در مواردی کاملا متفاوت با اصل رساله ... ...آن وقایع را از روی تاریخ منصوری نمی نویسد بلکه آن را از روی عین وقایعی که از سرمیگذراند می نویسد ... احمد بشیری نوشته است که به فرمان شیخ یحیی کندری رساله را بازنویسی کرده است به قول اقلیما... احمد بشیری متوهم بوده و از نظر خودش لابد تناسخی رخ داده است... ...ما اینک از نظر اهل باطن ..دیگر احمد بشیری نیستیم که شیخ یحیی کندری ایم ...بدین دور حیات یافته و همان روایت قدیم را که روزگاری می آوردیم ..همچنان بدین وقت کتابت میکنیم .... تحقیق مشترکی پیرامون نقش جامعه شناختی قدیسین ..اقلیما ایوبی را سعید بشیری (0 فرزند احمد ) نزدیک میکند ..در واقع این کار مشترک بهانه ای میشود تا سعید خودش را به اقلیما نزدیک کند...دختری جسور و نازک اندام که همیشه عطر کاج از او می تراود..و البته عطر شمعدانی ..! من باید برای اقلیما میگفتم که پدر کابوس می دیده ..که کلمات رساله منصور... بذر اشیا وقایع کابوسهای بوده است که او از سر میگذارنده و ثبت می کرده در واقع او ( احمد بشیری ) شیئی از اشیا واقعی میشود که در رساله مضبوط است.. و حالا ما..که اهل ظاهر ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی می پندارندمان و در باطن شاید کسی دیگر باشیم ..احساس می کنیم که شیئی از اشیا و کلمه ای از کلمات کتاب اسفار کاتبان شده ایم ...گاه پاهای دور افتاده از تن جسد شدرک ...قدیس یهودی هستیم ...وگاه کنده سلخ گسترده بر نطع در بارگاه شاه مغفور ..منصور آل مظفر که بوی خون مانده از آن منتشر میشود ...گاه گلبرگهای یاس هستیم توی قندان سعید ..گاه شمعدانی در گلدان بهار عزیزمان که هرگز آن را به ما نداد و حسودیش شد که یکی هم ما داشته باشیم از آن همه عشق...! ...چه ماند ..؟ ( این سوال را باید خود بهار برایم پاسخ دهد فقط خودش )....گاه میر غضب هستیم ساطور به دست ...گاه گیسوان بافته اقلیما هستیم ...گاه هو ایی است که با فرود ساطور شکافته میشود..گاه لرزش چلچراغ هستیم از انتشار رعشه خند های امپراطور...و گاه اشگهای بهار هستیم که می بارد ..گاه اضطرابهای لیلا هستیم و گاه تنهائی سارا...و گاه بهانه خشم ماهی سیاه کوچولو که فقط خودش نمیداند چقدر دوستش دارم...و گاه بیمار کت بسته دیوانه ای مهربان...و گاه همه معنی بودن در بیت بیت شاعری گمنام..و گاه موضوعی شیرین برای مهربان آدمی که مرا به باد تازیانه بگیرد و دلش خنک شود...و گاه خودمانیم که تنها در این سرزمین به دنبال رد گمشده عشقم پرسه میزنم ...و گاه... خواجه کاشف الاسرار برای آنکه که در پیشگاه شاه اندام زوجه اش بلقیس را قطعه قطعه کند و هر قطعه را به سوی مجلسیان پرتاب کند تا آنها عضو مثله شده را و خون چکان را لمس کنند ...دستش را به سوی آسمان دراز می کند و بلقیس را فرا می خواند بادی در آسمان می پیچد ..مرکبی از جنس باد و به رنگ ظلمات در آسمان پرسه میزند و فرود میآید ...نختخوابی مرصع بر سطح مرمرین ایوان می نشیند ...زنی با چهل گیسوی بافته به رنگ ظلمات و چشمانی درشت و خواب زده... دو قرص درخشان صورت که با بزکی عتیق زیبنده گردیده بر تختخواب می نشیند ... خواجه رو به شاه منصور می گوید : بلقیس زوجه ماست که به مجلس شاه آمده است ...تلفن زنگ میزند ..من نباید گوشی را بردارم ..تلفن جند بار زنگ میزند ...حتی وقتی شاه هم خطابه می گوید ....تلفن زنگ میزند .... نمیدانم چندمین زنگ تلفن است که متوجه میشوم این زنگ تلفن خانه احمد بشیری یا بارگاه شاه منصور نیست ..زنگ تلفن خانه ماست ..که هیچ کس هم در آن نیست ..که اهل ظاهر گمان میبرند ...که مائیم ..!!!.یک دستگاه دست دوم آلمانی که بر میز تحریر است هم تلفن است و هم کار ما را راه می اندازد در ارسال و دریافت ...سالی و ماهی یکی دو ..دور نگار ...اسفار کاتبان را از پشت بر میزم میگذارم و گوشی را بر میدارم...: -..خانم....می خوان با شما صحبت کنند .. - ای داد و ای بیداد..! - بله ؟ - هیچی وصل کنید ..لطفا تا اتصال به خانم .....موسیقی جادوئی سینما پارادزیو در گوش می پیچد ..آدم بدهکار از هیچ چیز لذت نمیبرد ...بیش از چند روز است که از بستر بیماری بر خاسته ام ...و امانتی دوست مشترک را که برای خانم...به من داده بود ..فراموش کردم ..حتی فراموش کردم که به او زنگ بزنم خانم ...چه میداند که مدتی است که دیگر آقای ....نیستیم ...: - پس چی شد ؟ - به خدا ببخشید ...فرصت نکردم - بگو. اصلا یادم رفت .. - راستش آره اما توی همین چند روزه ..چشم ...شرمنده - یکی دو روزه...؟ پس لابد نوشتی ..؟ گیج میشوم ..!!! - چی رو نوشتم ؟ - به..بابا تو دیگه کی هستی ..همون فیلمنامه... یا کرام الکاتبین ..!!! فراموشکار شده ام ...اگر قول و قراری گذاشته باشم و فراموش کرده باشم... باید در این فراموشخانه مانده باشد و تلنگری بزند و سرک بکشد ..چه باید بکنم ..دوباره قول میدهم و میدانم که باز فراموش خواهم کرد ..باید نا امید شوم از این حافظه فرسوده ..حتی اگر شیخ یحیی کندری باشم با ششصد هفتصد سال سن ...!چه خوب که دارم برای بهارم مینویسم ..که قالب و حجم مطلب آزاد است و الا در گیر و دار فجایع تاریخی از یک طرف و عشق ممنوع اقلیما و سعید از طرف دیگر... مگر جز کلام فاجعه میتواند از این قلم تراوش کند ...؟ دریغ که گاه بوی عطر شمعدانی و کاجی هم تراوش می کند ..در چشم بر هم زدنی گم میشود در لا به لای بوی تعفن سوختن پرندگان و چرندگان قربانی بر بام خانه های محله اقلیما و اگر بوی یاسی هم تراوش می کند گم میشود در لا به لای بوی خون دلمه بسته بر کنده سلخ در آن بارگاه هولناک ... تقدیر آن است که خواجه کاشف الاسرار نتواند سماجت شاه را تاب بیاورد و تقدیر شاه را نگوید ...اما آخر این فجایع تاریخی چه ربطی دارد به بهار ..؟..مقاومت میکنم ..باید مقاومت کنم ...که نه شیخ یحیی کندری باشم و نه احمد بشیری و نه سعید بشیری و نه ابو تراب خسروی ..باید همت کنم که خودم باشم ...خودم ...راستی من کیستم..؟ کجای این زندگی گم شدم ...؟ کی یادم رفت نامم را ..؟ چگونه شد که از این جا سر در آوردم ...شما میدانید؟ باید صندلی را بچرخانم ...میچرخانم ...حالا روبروی قفسه های کتاب هستم که مریمم برایم چیده است که سر تا سر دیوار را پوشانده ..( سر تا سر دیوار مقابل ؟! ) همه اش سه متر است ...سه تا قفسه یک متری در اتاقی سه در چهار ...که حالا هم کتابخانه است ..هم اتاق کار و هم اتاق خواب ..بخش اعظم کتابخانه یک کرور کتاب کارتن شده در موتور خانه شوفاژ ..! وقتی اولین بار تو را... بهارم دیدم ..کجا بود ...؟ منکه به خاطر نمی آورم ..چند وقت گذشته است..؟ نه ..نگو..حرف نزن میخواهم در امتداد عرضی و طولی این زمان دوستیمان گم شوم ..میخواهم فکر کنم که از ازل با تو دوست بودم ...اما قرار شد که تو برایم د رآخرین فیلمم بازی کنی ..فقط این را به خاطر دارم ...اینکه در این فیلم تو بازیگر منی و من قرار است تو را هدایت کنم که به نقشی که میدانی من چقدر دوستش دارم زندگی کنی ...آری این را من به تو گفتم ..که بازی نکن این نقش را... زندگی کن ...زنی را که در خودش محوشده است و در عشقی نرسیده دارد دست و پا میزند ..مردش رفته و او اما همچنان بزرگوارانه عاشق است...این زن را... این کیمیا را تو زندگی کن ...نمیدانم ..به تو هم گفتم و با هم بحث کردیم ..که مصادق بیرونی این زن کیست ...؟ هر چه گشتم نمونه پیدا نکردم و جواب دادم به خودت بازگرد ..به خودت ...! این آغاز رابطه تازه ما بود ...یکی از همکاران فیلمساز رابطه اش با من دقیقا مربوط میشود به رابطه من با فیلمش ...اگر فیلمش را دوست داشته باشم مرا دوست میدارد و اگر دوست نداشته باشم سر سنگین است و اگر خدای ناکرده زبام لال داور جشنواره باشم و فیلم اود ر جشنواره باشد و جایزه نگیرد که دیگر واویلا.. رسما قهر میکند ..جوری چپ چپ نگاهم میکند که انگار پدر کشتگی دارد از همان روز اول آشنائی ...او الان دو سال است که با من قهر است ..و من چرا امروز یاد اویم .؟.نمیدانم ..و چه ربطی دارد به تو .؟.باز هم نمیدانم..این خصلت را فقط ما اهالی در بدر سینما نداریم ..بسیاری از هم ولایتی هایمان این را بر نمی تابند ..اگر بگویند بالای چشمت ابروست ...میشود یک بهانه که از هم قهر کنند ..خصلتی شاهانه است که از پدر پدر پدران شاه مغفور ..منصور آل مظفر به حضرتش رسیده است و از او به پسر پسر پسرانش ...بی خود نیست که احمد بشیری روایت شیخ یحیی کندری را باز می نویسد به روز ... شاهانی که خود برای قبضه قدرت ..پدر را کور کرده اند و برادر را به سیاه چال مرگ انداخته اند ...وقتی خواجه کاشف الاسرار تقدیر شان را باز میگوید که فرزندی از فرزندان شاه به ضرب شمشیری او را به هلاکت خواهد رساند ..معلوم است که چنین تقدریری را بر نمی تابد و کمر می بندد به جنگ با تقدیر ... شاه به فریاد ...خواجه حرم را فرا میخواند تا شمار اولادان او را از ذکور و اناث بر خواند ...خواجه دفتر می گشاید و می خواند ..بیست و هفت تن اند. - الساعه شرفیاب شوند..! تحمل دنباله اش را ندارم ..کتاب را می بندم ..چشمهایم خسته است ..روحم خسته تر... ولو میشوم روی تخت و سیگاری روشن میکنم ...نمی خواهم به آن شب هولناک در بارگاه شاه منصور فکر کنم... بهتر است این نوشته را جور دیگری ادامه دهم ..این خیلی بهتر است...اما نمیتوانم...نمیشود ...باز به سراغم می آید ..چرا من اینگونه شده ا م..؟ فرزندان شاه به صف ایستاده اند کوچکترین فرزند سر صف است ..کنده سلخ...میر غضب و ساطور تیز مهیا است ...شاه میفرماید: - مبادا که خردی طفلان ما سبب مهجوری نطفه توطئه در وجود ایشان گردد که همچنان که جسم آنان به اندام می گردد ..توطئه در قالب آنان بسط می یابد... میر غضب به سمت کودک میرود .. و با مهر چانه کودک را در گوگاه کنده سلخ میگذارد ..پلک ها را می بندد تا طفل از او یاد بگیرد ..کودک میخندد و بازیگو شانه پلک بر هم میگذارد ..طوری که برای بار اول گول به خواب میروند ...قوس ساطور در دست های بلند میر غضب بالا میرود ...در نور چلچراغ ها برق میزند ..هوا را میشکافد ...صدای صفیر برش هوا..! چه میشود مرا ...؟ از این قلم و از این ذهن آبی این خشونت بعید است ..چرا من با خود اینگونه میکنم ...چرا دار م خودم را مجازات میکنم ... نگاه به جلو ..نگاه به آینده ..قاعدتا کار دولت مردان و آدمهای سیاسی است و ما که می نویسیم و یا فیلم می سازیم ..باید نیم نگاهی به آینده داشته باشیم و چهار چشمی زمان حال را بپائیم و هشت چشمی پشت سر را...!...باید پشت سر را ...تاریخ را...ببینیم و ببینیم که زنی به عین صورت خودمان با شلاق بر شانه هایمان می کوبد... و ببینیم که چگونه میر عضب موهای آذر را چنگ میزند ...!!! این را نگفتم ..آذر خواهر سعید و دختر احمد بشیری و رفعت ماه است ...یک روز صبح معلوم نیست چه کسانی جسد آذر را بر ایوان خانه میگذارند... احمد بشیری و رفعت ماه جسد دخترشان را کفن و دفن میکنند و در باغچه خانه شان.... به راستی چه جسارتی دارد این سعید که زیر نگاه کنجکاو آن عجوزه های نشسته بر سکوی خانه ها در آن محله یهودی نشین به خانه اقلیما می رود و جسارت بیش تر را اقلیما دارد ...دختری نازک اندام سر سخت که توی روی عموی عزیز خاخام فریاد میکشد :... رهایم کنید می خواهم آزاد باشم ..نمی خواهم یهودی مومن باشم ... ها... آذر را میگفتم ..:( پراکنده گوئی ام را به حسلب مخاطبم بگذارید ..تقصیر از من نیست ..او مقصر است ) میر غضب ها موهای آذر را چنگ میزنند و چانه اش را در گود گاه کنده میگذارند ..کتاب ها هنوز در دست آذر است ..چانه آذر را به کنده سلخ می فشارند ...قوس ساطور فرود می آید ...کتاب ها رها میشوند از ارتفاع کنده ...! این مصادیق الاثار احمد بشیری که رفته است توی جلد شیخ یحیی کندری ..این ابو تراب خسروی اسفار کاتبان که حالا رفته است در جلد من ..نمی گذارد فکرم آزاد باشد برای نوشتن مطلبی در باره بهار ..که قرار بود این نوشته را تقدیمش کنم ...که کردم...! و ما که نه شیخ یحیی کندری هستیم و نه احمد بشیری و نه ابو تراب خسروی... که عجالتا ژولیس سزار هستیم... باید این پرسش را ثبت و ضبط کنیم که چه چیز تقدیر است و چه چیز تقدیر نیست ؟ این مهم تر است از اصل تقدیر...!..مگر نه بهار..؟ وه چه طولانی شد این نوشته امشب ...چند ساعت است که من این جایم و مدام مینویسم .... ولی من همه چیز را گفتم ..هیچ ناگفته ای باقی نماند ..دیگر مرا متهم نکن به....مهربان تر باش ..بانو...مهربان تر... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی شنبه بیست و یکم خرداد 1384زمان 23:6
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
و امروز این جمعه تلخ ..این بعد از ظهر نحس من مانده ام با خودم چه کنم..؟درگیر یک حال وحس گمشده...و پر از خاطرات مبارک اندوه گذشته..در جبری خود خواسته زندانی و میخواهم که بگویم نه...هرگز..هیچ وقت قادر نخواهم بود بین تو و امپراطور تو را انتخاب کنم ...مدتها است که باور کرده ام برای خودم زندگی نکنم ..من مدیونم به همه انچه بر من رفت ... به رفقایم قوا داده ام ...پس ترکت نمیکنم فقط میروم برای خودم...این تنها کاری است که از من بر می آید...عاشقت باشم برای همیشه و خودت را فراموش کنم و پاس بارم همه عشقت را...انتخاب میان خیال و واقعیت..که من رویا را برمیگزینم... قبول کن دوست من...تو دوست خوبی هستی برایم و من به این دوستی افتخار میکنم...می بینی که چگونه برایت بال بال میزنم...اما دیگر نخواهم گذاشت بی قراری من را کسی ببیند..تا همین جا کافی است... میخزم به خانه آرامشی در بیرون از خودم و به طوفان درونم مهلت میدهم که تنها در من بوزد و ویرانم کند..این تنها کاری است که میتوانم انجام دهم..میان ماندن و رفتن ..رفتن را برگزیدم...اما می مانم در کنارت... امپراطوری از جنس بلور با همان اقتدار و همان فرمانها...! و اما بعد...سخن امروز را سپردم به سزار چهارده ساله..تا او بگوید وقتش رسیده که نقاب از چهره بر گیرم...و این منم...: صدام حسین ...سردار قادیسه..: 1400 سال پیش اجداد تو به پدران و مادرانم یورش بردند و با شمشیرهای زنگ زده اشان سرزمین مرا فتح کردند و ماندند در این خاک برای صدها سال و فرهنگ و هویت ملتم اجداد وحشی تو را شکست داد و ما شمایان را که از زندگی فقط صحرا و خیمه پوسیده و زن و شراب متعفنتان را میشناختید آشنا کردیم با بوی شقایق و دشت سرسیز و کاخهای سر به فلک کشیده..ما بودیم که شما را شاهانه تجلیل کردیم و این بزرگترین اشتباه فاحش تاریخی ما بود..و اما گذشت تا رسیدیم به تو که فرزند آن قبلیه وحوش گرگ صفت بودی و ما که تازه داشتیم خودمان را باور میکردیم و حاصلش ا ین برخورد چه شد...: سردار ! روستاهای ما را به یاد داری ؟ روستاهائی که پنجره هایش رو به قبله باز میشد و کبو تر های معصومش هیاهوی پشت بام و حیاط را تضمین میکرد....به یاد داری زنان و مردان عشایر ما را ..زنانی که با گیسوان خوشبخت خود ...بره های سیاه و سفید را هی میکردند و در دشتهای پر از آفتاب و برای آهوان خسته قصه می گفتند ؟ به یاد داری سردار..؟ بیاد داری کوزه های پر از شبنم را که بر شانه های دختران ما نشسته بود ؟ بیاد داری گریه ستاره ها را که آسمان روستاها و شهر های ما را خیس کرده بود ؟ بیاد داری کودکان ما را در محاصره تانکها ی تو بر جنازه پدران و مادران خود مویه می کردند..؟ های سردار..؟ با توام...! به من نگاه کن...سرت را بالا بیاور این منم امپراطور..! که با تو سخن میگوید...فراموش کرده ای نه ؟ بیادت میاورم سردار...! به یادت میاورم..: بیادت می آورم آن طفل شیر خواری را که در گهواره از گرسنگی انگشتانش را می مکید و سربازان کثیف تو در پشت همان گهواره به مادرش تعرض میکردند....! سردار ..! سردار..! بیادت میاورم...مادرانی را که از شدت ترس ...کودکان و نوزدان خود را در کمد پنهان کردند ..اما سرب داغ مزدورانت مادران را به خاک و خون کشید و کسی نفهمید که آن طفلکان معصوم در آن تنهائی و تاریکی بعد از چند روز دق کردند و پوسیدند...و من وقتی درب کمد را باز کردم هنوز نگاه منتظر و دلواپس آن عزیزان داشت فریاد میزد و من چه کردم...؟ زار ...! زار...! زار..زدم..! بگذار به یادت بیاورم ای سردار عرب تبار...: بیادت بیاورم جنازه نوعروسان را در بستان ...بیادت بیاورم جنازه دختران را در کنار ( سد کنجان چم )..بیادت بیاورم پیرزن تنهائی را که همراه مرغ هایش تیرباران شد...و بیادت بیاورم زنی را که در قصر شیرین که سربازانت با تجاوز به حریمش دیوانه اش کردند و آواره کوه ها و بیابانها شد و هنوز هم باز نگشته است و شبها صدایش ...ناله های دردمندش را میشنویم که در دره ها میپیچد...او هنوز به دنبال نجابت زنانه اش میگردد که از او سرفت کردند...میتوانی این حجم بیکران درد را بفهمی...؟ بیادت بیاورم سردار.؟ که چگونه تانکهای تو چشمان روشن پنجره ها را کور کرد و تنو رخانه ها پر از خاک و سنگ شد..روستاها و شهر هائی را میگویم که یک دست سبز بودند و سبزتر از آیه های رویش.... سردار...دارم از خشم منفجر میشوم ...نگاهم کن چشمانم شعله های انتقام را زبانه میکشد ..اما باز برایت میگویم میخواهم به یادت بیاورم..میخواهم با تو همه آن چه را که گذشت دوباره مرور کنم...میخواهم با نگاه به چشمانت حیوانیت و درنده خوئی تو را نشان دهم...اگر که قادر باشی بفهمی که میدانم خدایان مجازات تو را همین قرار داده اند که بفهمی با من و ملتم چه کردی...! نگاه کن به آسمان هر زخم ما ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما را گرم میکند..ما پشت قلبهایمان سنگر گرفتیم...پشت قلبهایمان...ما مردم دل و قلب و عرفان و شعریم ..جز این که چیزی نداریم...ما در تاریخمان مولوی و سعدی و حافظ و فردوسی داریم ...همین که بر شمردم کافی است .. بگو بدانم در تاریخ تو چه کسانی هستند...؟ بیهوده به ذهن فرسوده ات فشار نیاور..هیچ سابقه درخشانی تو و مردمت ندارید..همه شما را به همان ددمنشی که میراث شماست از تمدن بشر میشناسند...اگر هم نیمچه شاعری در شب گذشته اتان سو سو زده از زنده به گور کردن دختران ستایش کرده و در مدح مردانی سروده که فقط زبان شمشیر را خوب بلدند و راهزنی را افتخار خود میدانند ...چه شور بختید شما...؟ روزهای خوشی برایت بود سردار ..؟! آن روزها که تو علم رفو کرده قادیسه را بالا بردی و ماشینها و ارابه های جنگیت را به طرف سرزمینم هی کردی تا آن را به ویرانی بنشانی و ملت مقدسم را در گهواره سر ببری ...توپ ها و تانکهایت هراسناک ...خانه های گلین روستاهای مرزی را یکی پس از دیگری ویران میکرد و پیش آمد و تو در آسوده ترین ساعات روز خبرها را می خواندی و نسکافه مزه مزه می کردی ...روز آفتابی و قشنگی بود !..وقتی پیرزنها و پیرمردها و کودکان زیر خروارها خاک و خشت خفتند و تو در استخر قصر سفید به نیت خلیج فارس شنا کردی...کرت های زیبای حمیدیه در زیر شنی تانک هایت مویه میکرد و هر چه بستان بود در زیر خاک مرده بود ..روزهای خوشی بود سردار...! وقتی که خرمشهر محمد جهان آرا در لجه ای از خون و و یرانی غوطه می خورد ..تو در ثبت احوال اعراب برایش شناسنامه تازه ای به نام ( محمره ) می گرفتی ..چشم محمد و یارانش را دور دیده بودی نه..؟ روزهای خوشی بود سردار ..! یادت هست ! بعد از هر ویرانی و کشتار ...نظامیانت را به صف میکردی و حتی به بزد ل ترین آنها نشان شجاعت میدادی و میگفتی که : مبارک است...! مبارک باشد...! من آن روز که آمدم در خاک متبرک دو کوهه... 13 سالم بود و سال بعد با گاز خردلت مسموم شدم ..بگو بدانم به آن سربازی که آن گلوله خمپاره شیمیائی را برای ریه های من شلیک کرد چند بار هورا کشیدی..چند بار؟ حتما به تعداد تاولهای بدنم ؟!. ...لعنتی ..حرف بزن...سردار بگو میخواهم آتشم بزنی ..به آن ( هرمله ) نشان چه دادی...؟ شجاعت ؟ لیاقت ؟..او موفق شد جسم سربازی کوچک از عجم را آلوده کند برای همه عمر. ..اما فکر نکردی که روح آن پسرک چند سال بعد که به بار می نشیند ..چه خواهد کرد با تو ..؟ سردار فکر این جای کار را نکرده بودی قبول کن...مست تر از آن بودی که بتوانی آینده را بکاوی ...مست تر از آن بودی که تصور کنی مرا و یارانم را که چند دهه بعد هستند هنوز زنده و سر بلند و پر افتخار و به تو نگاه میکنند و با تو حرف میزنند ..این زبان من نیست... فریاد همه آنان است..همه آنان که بودند و رفتند و هستند و میروند...! مبارک باشد بر تو این قتل عام ها ..مبارک باشد این همه ویرانی ..مبارک باشد شنیدن شیون کودکی که بر جنازه مادر ش چنگ میزند و شیر می طلبد و مبارک باشد تجاوز به پیرزن کوری در خرمشهر...! آخ سردار ...این دیگر اشگ غم نیست این اشگ فریاد خشم من است ...یادت هست سردار ! جه خاکریزهائی بر روی جنازه بچه های ما بالا بردی و چه نو عروسانی را بعد از هتک حرمت زنده به گور کردی..کشاورزان هویزه را قتل عام کردی و اگر نبود کارت تراکتور آنها در جیبهایشان ...هیچکدام شناخته نمی شدند ..ما همه این عزیزان را که در زیر خاک سبز شده بودند پیدا کردیم ...حتی علم الهدی را و حتی یاران او را که تو از لوله تانک آنها را به دار کشیده بودی... امروز ژنرالهای خرفت و فرسوده ات ...شنشل...عدنان خیر الله...ماهر عبدالرشید... وحتی هشام فخری ..که بارها بیشتر از تو اونیفورم خونین خود را شسته اند در باتلاق هراس دست و پا میزنند و روزی هزار بار میمیرند و زنده میشوند ... ایا کسی به تو گفته و فهمانده است که باد و باران و پرندگان دوستان بچه های ما بودند..مثل آن شب حمله که باران سیل آسا میدان وسیع مین تو را لو داد و سیل همه آنها را با خود برد و پای تانکهایت در گل ماند ...آن شب اروند صبورترین شب خود را پشت سر گذاشت و تو هرگز تصور نمیکردی که مروارید فاو به دست غواصان ما صید شود ...حتی در خوابهای شراب آلود هم چنین کابوسی وحشتناکی راه نداشت ...( به یاد فاو که میافتم میشوم یکسره آتش..آتش..آتش...) سردار هم نام ابرهه شدی..؟ و ما زمین و آسمان شلمچه را به هم دوختیم ..سردار ...! انگار کسی به تو میگوید که باید زانو بزنی..؟ زانو بزن در برابر امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی..از این جا به بعد زانو بزن و گوش کن...آن روز صبح خبر مچاله شدن کرکوک نمی توانست خبر خوبی باشد . رفقایم فاو را به کرکوک گره زدند ..یعنی از آب های اروند رود تا پشت آن قله های پر غرور پرواز کردند...رضا و محسن و علی و یاسر و کامران و سعید و پاشا و هادی و احمد و محمد و دانیال ..آری دانیال ...گر چه رفته اند و مظلومانه هم خاطرشان از ذهن ملت من هم رفت ...اما اینک به فرمان من سرباز کوچک دیروز و مجروح دم گور امروز به تو فرمان میدهم که زانو بزنی ..سردار...! یک بار در بستان شنیدی ...یک بار از طرف خرمشهر و یک بار از میان نیزارهای هور..یک بار از گلدسته های مسجد بزرگ فاو و یک بار از قله های نجیب مهران و یک با ر از دره های کوزران و ....و حالا از زبان سزار...میشنوی. ..ما را با مردان سیاست که به بهانه گشودن راه تربت کربلا با مشاوران و وزیران و خودت دیدار دوستانه کردند و با تو دست دادند کاری نیست..ما به خاطر آنان نیامده بودیم ...(اگر چه این کارشان جگر سوخته ما را باز هم سوزاند تا خاکسترش به جا ماند ) آنان که کسی را از دست نداده اند تا مفهوم از دست دادن را بدانند... آنها که زخم ندارند که با درد همیشگی اش خو کنند ..آنها هم از جنس تواند... پس از من بشنو ..سردار...! زانو زدن برای مردی که عمری در توهم امپراطوری غوطه خورد چه مزه ای دارد..؟..امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی که تقلبی نیست..وهم هم نیست ..تو در برابر من زانو زدی ...در برابر من...ژولیس سزار...! تو مرده ای سردار ...! خوب نگاه کن ..عکس تناور مردان ما را ببین بر پای مزارشان...حریقی در دل آنان است که به وسعت شقاوت تو زبانه میکشد ..باید این مردان را شناخته باشی...اسمشان را که بیاورم تنت از دلهره و ترس خواهد لرزید...! سردار تو روزی مردی که ما بسیاری از آنچه را که دوست می داشتیم از دست دادیم ..نخل های شکسته را به یاد فرزندانمان با خون و آتش زینت دادیم و امواج دریاها را در سرزمین من به نام دلاوران نامگذاری کردیم و این قلل مرتفع که به آبی آسمان عظمت و صلابت می بخشد به نام گمنامی ثبت شد تا گل هائی که بر دامن آن می روئید سرخ باشند.... سردار تو همان روز مردی...روزی که دختر بچه روستائی ار پنجره کومه اش نگاه معصومش به کلاه آهنی سربازانت افتاد ...روشنی قلب کوچکش خاموش شد و در بستر عروسکش به خواب ابدی فرو رفت...تو اصلا میدانی شهید یعنی چه...؟ سردار ...حالا مدالهایت را برای بچه ها بگذار تا سرگرم شوند..اونیفورم ...شنل و دستکش مخمل را برای مترسکی بگذار که شرمنده صاحب جالیز است.... سردار کار هر دوی ما تمام شده است ..تو زبون ترین و پست ترین مرد قرن لقب گرفتی و در دادگاهی که قاضیانش هیچ از تو شقاوت را کم ندارند محاکمه میشوی ...و از شرمی عمیق و چنان وسیع خواهی مرد که تاریخ هرگز اینچنین مرگ پلشتی را به خاطر ندارد...ومن امپراطور ماندم...بلند و رفیع همچنان دوستان شهیدم که ا زآنان این موهبت را دارم...من هم شاید با تو بمیرم ..اما فرق مرگ مخلص و شیدای خانم رقیه ..با تو به اندازه همه سالهای عمر بشر در هستی فاصله دارد...من از هم اکنون گلدسته های متبرک کربلا را میبنم ..هوای بین الحرمین پیچیده در سرم...امپراطور ژولیس سزار از روی نعش تو میگذرد تا شش گوشه قبری را در آغوش بگیرد که هنوز از ستم اجداد تو سرخ و گلگون است... تو بگو ..ها ..چه می بینی ؟ صورت مادر ایرج را می بینی که از پرواز تنها فرزندش دق کرد و رفت...؟ یتیمان علی حسن را می بینی که هنوز داغ پدر دارند...؟ و.... آری ما هر دو مسافریم...حال برخیز و به لانه خود بازگرد...و ثانیه ها را شماره کن تا شاید سرت گرم شود...و مرگ بی چیزت را فراموش کنی ..برخیز سردار ...و برو... و اما بعد...: همان که گفتم... مانده ام برسر دو راهیم ...از شما میپرسم..چه باید کرد...؟ میان امپراطوری و عاشقی در این زمین یکی را باید بر گزینم...چه باید کرد ..؟حرفتان را آویزه گوشم میکنم...و تصمیم میگیرم..بگوئید سزار سر تا پا گوش است :........................ |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی جمعه بیستم خرداد 1384زمان 18:12
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
در ميان خداياني كه به زمين بركت مي بخشند و هر ساله پس از سردي و فسردگي زمستان …بهار را به زمين باز ميگردانند..از همه برجسته تر و تواناتر خدائي است به بام تلپينو….اوست كه نخستين لبخند هاي فروردين ماه را با شکستن لايه نازك يخ كه مانع جريان آب است …به جويها باز ميگرداند و جوجه هاي پرندگان را در بوته هاي كنار آب از تخم در مي آورد...! ميان امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي با تلپينو رابطه اي است عميق و عاطفي…زماني كه او با خداي حكمت و دانائي ..ائا…كه خداي مكر و حيله هم هست بر سر حوزه اقتدارشان كدورتي پيش آمد من به عنوان واسطه در حل اين اختلاف كوشش بسيار نمودم و ائا نتوانست از قدرت حيله گري خدائي خويش در گمراهي امپراطور استفاده كند ..پس از آن زمان تا به امروز من و تلپينو دوستان خوبي بوده ايم ..رفاقت ميان آدمي و خدايان هميشه به سود خدايان تمام ميشود ..روزي به مردوخ بزرگ خدائي كه آسمان را از زمين جدا ميكند ..گفتم..: هرگز مباد بر تو كه سزار را از خانه اش كه جائي است ميان آسمان و زمين براني ..چون انسان بايد يا در زمين سخت راه برود و يا در آسمان نرم بخرامد و سزار هر دوي اين را ميخواست و تلپينو در اين ميان نقش فعالي را ايفا كرد كه هميشه سپاسگذار اويم…من آموخته ام در واسطه كائنات حكم برانم كه هم به خدايان نزديكم و هم به د ل مردمم ..و امپراطور هيچ ندارد مگر عشقي كه مردمانش بر او تفضل ميكنند …امپراطور نه فقط به زبان شعر كه به زبان خدايان هم آشنا است …و اما بعد …خطابم امشب به تلپينو خداي شكوفه خيزان بهار و زني است كه هيچ كم از خدايان ندراد…زني كه دوستش ميدارم …پس به نام تلپينو و او آغاز ميكنم..: تلپينو..: پائيز را ديده اي ..برگ ريزان و سكوت درختان و باران جسد برگهاي معلق ميان آسمان…و مرگ..و مرگ..و مرگ…فصل چيدن آرزوها ..زمان سپري شده را تا به حال محك زده اي..؟..چند بار به راه آمده ات نگاه كرده اي ..؟ چند بار چشم اندازت را تعريف كرده اي …؟افق ديد تو كجاست..؟ به كجا ميروي شتابان..؟ جاده اي كه در آن گام نهاد ه اي …اين روزهاي تلخ آن شبهاي خاطره انگيز ..همه..و همه…نياز به اين دارند كه تو مرورشان كني …پائيز فصل بازگشت توست …برگرد تا ببيني ..ديدن …كاري است كه هميشه بايد انجام داد..و من اين را از تو آموختم..كه با آمدنت همه چيز تازه ميشود..و اين تو نبودي كه ميگفتي در تازگي رازي است كه كهنگي را به ندامت ميكشاند..و آدمي همان قدر كه تازه است كهنه هم هست ..مرزي ميان گذشته و حال و آينده وجود ندارد..انسان را هر سه محاصره كرده اند ..كه نامش را زمان گذاشته ايم… تلپینو..: تو را تازه دارم کشف میکنم ..میخواهم در خدائیت غرق شوم ..همان اقیانوس بی پایان که همه درختان و گیاهان و طبیعت عاشقانه هستی من از تو الهام میگیرد...میخواهم برایت بگویم ..بگویم که چگونه یخ وجودم با آمدنش آب شد .. و روان شدم و...جریان پیدا کردم...شدم...هستم...و میخواهم که باشم ...واین برای امپراطور راه تازه ای است که باید بروم ..بروم... باز هم بروم...دیشب گفتم ..بعد از بهار برایم زمستان می آید ...زمستانی در چنبره پائیز..مباد بر سزار این دهشتناک روز مرگ ابدی ...راه آمده را بازگشتی نیست ..نمیتوان تکرار شد ..خدایان اینگونه خواستند که ما در اسارت زمان به حسرت آنچه داشتیم و رفت بسوزیم...آتش در خرمن آرزوهایمان باشد...آسمان من در سرزمینم آبی است ...و صبح که به آن خیره بودم ..خودم را در آن دیدم ..سزار شوخ و شوق آفرین بود و لبخند زدم ..باورت میشود ..این روحم بود که می خندید ...و بعد تو به من گفتی ..: تولدت مبارک..و میمون باد...!!! و من دانستم که تو خدای بهار... چه میگوئی و مست شدم از این کلام... راز عشق را به من گفتی ..سر نا گشوده همه عمرم را در برابرم افشا کردی ...پس این است بهاری بودن ..؟!.چه فرخنده بودنی ..!.مبارک است ..! آری مبارک است.... تلپینو...تلپینو..: میخواهم برایت داستانی را بگویم که میدانم آن را بارها شنیده ای ..اما مردم سرزمین من شاید آن را ندانند ...یادت هست امپراطور تئیاس را...که دختری داشت به نام اسمیرنا... زیبا و پر شکوه... خندیدنش را ..که گلبارن میکرد دل هر مردی را...راه رفنش را که خرامیدن بود..رقص میان ابرها شاید...!نگاهش را که تا انتهای وجود رسوخ میکرد و میسوزاند..یادت هست..؟....که خود را با آفرودیته الهه زیبائی زنانه و دختر زئوس مقایسه میکرد و شهر به شهر میرفت و و تمام مردان را شیفته و واله خود میکرد و جار میزد ..که هرگز خدایان نتوانند چون مرا خلق کنند ...!!! او خود را بالاتر از آفرینش میدانست و خدایان را از این سخن که اهانتی بزرگ تلقی میشد به خشم آمدند...و البته خدایان فورا خشم خود را آشکار نمیکنند...یادم هست که آفرودیته به روی خودش نیاورد ...انگار نشنیده است ..انگار ندیده است ..اسمیرنا. ..روزها را اینگونه درو میکرد و شبها را با رویای زیباترین وهم بشری سپری نمود...هر روز زیباتر و دل انگیز تر شد ..و به راستی که در المپ هم الهه ای به زیبائی او نبود ...زنی که از ونوس و دیگران زیباتر باشد و آفرودیته را به رقابت بخواند ...با افسون چشمهایش خدایان را نیز به خود عاشق میکند...و مردم این را باور کردند که او زیباترین است ..تا اینکه مادرش به بیماری مرموزی جان سپرد و اسمیرنا با پدرش تئیاس تنها ماند..امپراطور دخترش را بسیار دوست میداشت و پدر نیز عاشقانه دخترش را پاس می داشت ...و او همه مردان مشتاقش را نهی کرد و منتظر سزار ماند...و آفرودیته که تو میدانی چه خدای بی رحمی است و در قلب زنانه اش جز حسد و کینه شعله ای دیگر زبانه نمیکشد ..در قلب او عشق را ممنوع کرد و سزار را به کلوئو پاترا مشغول نمود ...تراژدی اواینگونه آغاز شد...اسمیرنا عاشق پدرش شد و خوشبختی از او گریخت ...او جز تئیاس پدرش همسری دیگر را نمیخواست ..!!!.و این بزرگ ترین فاجعه بود ..بلاخره یک روز طافت نیاورد و از این شکنجه زجر آور سر به بیابان گذاشت ..دیدن پدر را تاب نداشت...نومیدانه به این سو و به آن سو میرفت ...شاخه های درختان لباسش را پاره میکرد و خار تنش را زخم و خون آلود مینمود.. .و او بی توجه به این همه درد و سرگردانی به ناکجا آباد خود میرفت ..گاهی همین طور ساعتها بی آنکه تکانی بخورد به تخته سنگی تکیه مید اد و به موجهای دریا چشم میدوخت و یادش میرفت که غذا هم باید بخورد ..و از ضعف و در ماندگی بیهوش میشد..نگاه خیره اش حکایت از نومیدی داشت ..آفرودیته از اوج آسمان به رقیبش مینگریست و از انتقام بد فرجامش لذت میبرد ...چهره اسمیرنا تمام آن زیبائی ساحرانه را رنگ باخت و رنجور و خسته و ناامید تنها به سرزمین آبهای همیشه آبی میاندیشید ...و من که گرفتار عشق کلوئو پاترا بودم از قاصدانم شنیدم تقدیر شوم اسمیرنا را ..!!! و تو که میدانی چقدر غصه خوردم و تا چه اندازه افسوس در جانم نشست...و دیدی که شبی برای او گریستم...گریه یک امپراطور را چه کسی دیده..؟ هیچ ..هیچ...بشری توان و تاب تحمل اشگ امپراطور را نیست ...سزار که بگرید ...آسمان شرمگین خواهد شد از باریدن...!!!.پس به تو گفتم و از تو خواستم که جادوی آفرودیته را خنثی کنی و تو چنین نمودی و سرانجام اسمیرنا به صورت بوته معطر ( مرمکی ) تبدیل شد که هنوز این بوته خوش بو به نام او شهرت دارد...اسمیرنا به درختچه ای هویت یافت و نمرد...زندگی پنهانی در او ادامه داشت و به گاهی که تو بهاری فرا رسید. ..پوسته درخت اسمیرنا شکاف بر داشت و پسری به زیبائی مادرش ..با گونه های لطیف و سرخ و چشمانی از جنس آب متولد شد که من نامش را آدونیس که به زبان آشوری سرور معنا میدهد ..گذاشتم..و من فرمان دادم تا پریان دایه اش باشند ..و او قد کشید و بر افراشت و تنومند مردی است اینک...! آدونیس جز پریان کسی را نمیشناسد...او مبدل شد به نیمه خدائی که زیبائی مردانه زمینی و قدرت بازوی آسمانی داشت ..چیزی فراتر از هرکول..که خدای قدرت مردانه است...! حال میخواهی بدانی که چرا این داستان را دوباره برایت نقل کردم ..اسمیرنا در کالبدی دیگر به سرزمین من آمده است .. بانوی بهاری..همان زیبا روئی که آفرودیته آسمانی و ونوس المپ نشین را به چالش زیبائی کشاند....و من...دیگر خودت حدس بزن...!!!..من...من...من...به امتداد افق نگاهم چشم بدوز..چه میبینی ای خدای همیشه بهاری..؟..به دستانم نگاهی کن...لرز آن دل مرا فریاد نمیکند..؟ بیداد نمی کند..؟ تو که خدائی ..باید بدانی سزار را چه میشود ..تو که خدای بهاری و یاری کننده آدونیس که به راستی فرزند توست . و پرورش یافته در آغوش پریان و از مکتب سزار دانش آموخته.... تو باید از این چشمان من که برق میزند و میدرخشد بفهمی ...! دایره است تاریخ ..!.از هر کجایش شروع کنی باز به همان نقطه آغازین باز میگردی ...ولی من ..نخواهم گذاشت تا آفرودیته این بار خشمش را جلوه کند...خدایان زبان همدیگر را بهتر درک میکنند... به او بگو ..سزار این بار داستان را دیگرگونه روایت خواهد کرد ..تاریخ تسلسل دارد.. آری ... این را حکیمان سرزمین من بهتر از هر کس دیگری آگاهند... اما امپراطور سرزمین آبهای میشه آبی این بار در برابر تقدیر خدایان می ایستد...اسمیرنا در پناه من است ...در اردوی تمام احساس عاشقانه ام که سالهاست فراموششان کرده بودم .. .خیمه زده است ...او با من است و من با او ..آفرودیته اگر بخواهد مکر زنانه اش را بر علیه سزار به کار اندازد فرمان خواهم داد تا آسمان را فرو ریزند...و تو میدانی که من اینگونه خواهم کرد ...سرنوشت این بار به میل من میچرخد ..خدایان بروند در المپ برای بندگان آستانه بوسشان...کتاب آینده را ورق بزنند ...من میمانم... برای او میمانم...گفتم که تو بدانی ...و از تو میخواهم بهار را از امروز به بعد دو بار تکرار کنی در سال ..!.نپرس چگونه ..؟ راهش را خودت پیدا کن ..مگر تو خدا نیستی..؟ تلپینو..: اسمیرنا ..بهار من ا ست. .پس از عبور از فراز و فرود عمرم....پس از گذر از این زمستان یخ زده ...و عبور از برگ ریزان پائیز و عطش تابستانی ..من هیچ بهاری را به خاطر ندارم ...اسمیرنا به من آموخت که چگونه میتوان شکوفه باران درختان را دید و سر مست شد ..چگونه میتوان با نرم نرم باران راه رفت و شعر خواند و داستان گفت و امپراطور ماند...من از چشمان غم زده اش که حاصل خیانت آفرودیته بود در یافتم که او آمده تا در سرزمین من رنگ آبی عشق را در رنگین کمان نفسهای من که بوی تنهائی گمشده ای در مه را دارد ببیند و دل شوره هایش را به دریا بسپارد ...او از تقدیر تصور مبهمی دارد ..میترسد که شاخه های ظریفش در تندباد بی معرفتی دیگران بشکند...از خنده های او... از موسیقی کلامش دریافتم که باید کاری کنم ...باید کاری کنم..!.باید بتوانم و قادر باشم که کاغذ سیاه مشق خاطرات گذشته اش را با بند بند جمله دوستت دارم پاک کنم...تو خود ببین چه کار سختی است ...طاقت میخواهد ...تاب آوردنی که شاید از قوه تخیل بشر هم فراتر رود ...اما من قصد و نیت کرده ام که چنین کنم ...و به او نشان بدهم که میتوان وفادار بود برای یک عمر به یک احساس آبی رنگ...میخواهم بداند که قلمروی حکمرانی من آنقدر وسعت دارد که تمام قصه تلخش را در خود جا دهد و ذوبش کند ...میخواهم در او غرقه باشم ..استحاله...شدن ..بودن...زندگی و مرگ را با هم پیوند میدهم برای آنکه او دور شود از حجم حکایت درد آورش ..چه کنم ؟ چه کنم..؟ تو خود بهتر میدانی که در چه برزخی شناورم ...مگر نگفتم برایت بارها ..مگر ما با هم اخت نشدیم تا ثابت کنیم که راه میان انسان و خدا به یک مو بند است...برایت گفته ام ...تو که میدانی ..پس اینگونه مات و متحیر مرا نگاه نکن ..کاری بکن تلپینو..!.مرا یاری بده در این راه دشوار...نگرانی امپراطور ....یعنی دلواپسی همه جهان...تو که نمیخواهی سرزمینم را زمستان بی رحم تسخیر کند و راه را بر تو ببندد ..آه ...تلپینو..!.حرف زدن در باره او مراد یوانه میکند..بگو که فهمیدی ...میخواهم سکوت کنم...و در خیال او محو شوم ...بگو دوست من ..بگو خدای مهربانم ..بگو ...! بیش از این مرا در انتظار پاسخت قرار مده...همین که سر تکان دادی مرا بس است ...پس چرا حرف نمیزنی...تلپینو ..مگر خدایان هم بغض میکنند..؟گریه خدایان که از اشگ امپراطور شور تر و تلخ تر است...میدانم ..چه میخواهی بگوئی..میدانم..حتما برای رفتنش از سرزمینم دلواپسی...حق داری دوست من...حق داری...من نیز از هم اکنون عزا دار این لحظه ام...زئوس خدای خدایان میگفت..در هر تولدی مرگی است ...در پس هر سلامی وداعی تلخ خفته است..هر لبخندی راهی جز دنیای اشگ ندارد...میدانم...اما چه کنم..؟ خود را برای آن هم مهیا کرده ام ..این بار به فرمان خودم تاج از سرم بر می دارم ...و ادیپ وار به بیابان میزنم...میل داغ بر چشمانم میکشم..و من نیز همچون قهرمان سوفوکل کبیر خواهم گفت ..: نباشد آفتابی بر چشم سزار بتابد بی وجود او در سرزمینم... تلپینو..!.دوست خدا گونه من..سپاس تو را که با من همدلی...و از همین حالا نگران پریشانی سزاری..همین مقدار برایم کافی است ...بگذار سرم را روی شانه خدائی تو بگذارم ..از تو که دریغم نیست ..من هم میخواهم گریه کنم... تلپینو..!.معجزه زمانی است که بیاید در همین صفحه ..در همین جا ..بگوید ..بگوید که می ماند...به همین هم میتوان دل خوش کرد... تلپینو.!.بس است...بس است...خدا که بر آدمی گریه کند خود تراژدی عظیمی است که سوفوکل و اشیل و اوریپید باید بیایند تا شعرش را بسرایند.. کافی است ...او خوب است...خوب است...باور کن خوب است...! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384زمان 22:15
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
امپراطور امروز شاید با کنایه حرف بزند..مجبورم باید برای کسی بنویسم...و چون مخاطبم تنها یک نفر است ممکن است برای شما کمی کنایه آمیز جلوه کند...به این خاطر پوزش مرا خواهید پذیرفت...دوستتان دارم...همیشه .... همه جا..و همه وقت...: 1- محفل..: همه چیز از شیرینی خنده تو در شکر لب هایت بر پیکر من ..بر گونه های آتشین من از خنده شیرین تو آغاز شد..خودت هم میدانی...من صدای تو بودم در بهت چشم هایت ...وقتی خبر رسید باد در گوش های همهمه جاری شد و هیبت فراخی سایه خود را بر هر چه پهن می کرد..سیاهی هیبت کسی همراه صدای تو می آمیخت و هر چه جاری بر باد می شد... 2- عاشق در آتش..: به الهه ای که در چشمان تو می سوزد سوگند ...به جبروت آسمانی لحظه های با تو بودن...من از آن لحظه غمگین با تو میگویم که نشانی از سرخی داشت ..من از هجوم سعادت می گویم که ترا می برد ..حالا که لحظه آتش نقطه ای می شود غمگین و عمق از تپیدن موم باز می ایستد...با رنگ رنگ دست هایت چشم هایم را مشکی کن ...بدایت از لحظه بحرانی در چشم تو می باشد و عروس سکوت بر حجله دست تو شادکامی را فریاد می زند..پس پیدا باد عسل چشمهایت در شیرینی قهوه ایشان..چه بال بال زدی که همه جا از صدای تو پر شد و ترس من بانگ زد..و من از ژرفا ...از طلب ...از تو با تو سخن می گویم ...چه سکوتی..؟...سرشار تو باد ...زمانی که تکه ای از آسایش تو بود .. من آمدم که سکوت تو را بشکنم ..آمدم ..تا فراموش کنی داستان خیانت را و به من باور داشته باشی ..منکه در تو حل میشوم و میسوزم..منکه نمیتوانم تو را دوست خطابت کنم ...راست چون آیتی از قران که بر قلب من از نگاه تو..!...آفتاب عکس تو را می چکاند در قطره رنگین کمان چشم ها که کسی پائین تر حیات را به گیاهان هدیه کرد...به که باید خندید .؟..خدایا..!...خدایا..!...به که باید خندید ..؟.من میدانم اما تو...به که باید گریست..؟..چرا حرف نمیزنی ..؟ ..چرا مرا با خودت می بری ..مرا تاب نیست ..مرا تحمل نیست...گاهی که تو هم در همهمه گم بودی ..همان هذیان گفتاری که تو را متهم کردند به عاشقی با رکیک ترین کلمات..من افتادم...چون واقعه برگ در بهار...!چشم های من در آفتاب حیاتت با رنگین کمان نباتی چشمت چه کند..؟ مرگ را بمان..!...با چشم شیرینت چون شمع ..در هوس بیمارستانهای هیاهو...در سایه...از اندیشه میرسد..تا کلام من یک شب دلکت را مهمان کند..مرگ مرا بمان..! .. 3- بحران..: از همان شب شروع شد ..فاصله دوستی تا عشق..یادت هست..؟..ورودی را که همیشه تو می خواندی در جائی از افتادن گم کردم ..ورودی که زبان تو بود...( نفس دود آلودی پر میشود از هر روزن این دل..)ورودی را در راهی خواندم مثل تربت سبز گیاهان در جنگل و عظمت دریا ..در آن وقت های گریه بی پایان ..و نه...یا موجی از باد بر جنگل دریا ..حالا گم کردم ..تو را ..گمت کردم..از کدام جاده رفتی که من ندیدم .؟.ار همان جاده ای که آمده بودی..؟..( نفس ابر آلودی پر میشود از هر چشم تا روزن دل..)..جائی در این شهر در میان آن همه شیرینی ...جائی وقتی عشقی بود ...بر روزن هر ستاره که من می شنیدمش ...فغان از زمان که مرا از تو دور میکند..فغان از ساعتهای نا همگون...و فغان از دست تو با پولاد عصب هایت ..ملاحظه مرا نکن ..من خود میدانم از دل خودم ..دل تو که با من کاری ندارد ..که فقط پیامهای دلداری را می نوازد ...فغان از بال بال زدن های چشمت..مرا هم چون اعداد در ماشین حسابت ضرب و جمع و تقسیم کن و در آخر مرا از خودم منها کن..حساب من این است ...حساب من این است... 4- خیالات عاشقی که سوخته است..: در خواب نبودم ..آنچه بر سرم آمد در خواب نبود...از اسطوره و از رویا ...از همه دردها بود..ولی در خواب نبود بپذیر...در خواب نبودم..آغاز شد با گشادن دستت حادثه ..و تناوب حرکت آن در خوابم برد...خوابی از ستاره و از دریا...پرواز من از فراز دست تو..پریدن به فراسوی خلاء بود ...پرواز از فراز سر تو ...افتادن به قهقرای بازگشت فواره بود.... مگر اب در آب به ژرفا نمی رود..؟ ...مگر خواب با خواب در خواب نمیشود..؟..و حدوث من آبراهه رویا و دریا بود..آنک که از فراز شانه هایت پریدم ..آتش افروخته بود ..و حس درد انگیزم در جداره پوست به آهی عشقی سوخته بود..نه با آتشت آشنا ساخته اند و نه با رقصی اندامت پرداخته اند ..آذر رفصم..؟..عطراثیری خواب از مهتاب...حالا بنگر به جهیدن من در اندرون غم ... ایدون باد..ایدون تر باد..! بازو بگشا و آغوشت را برایم مهیا کن...و مرا به عشق سابقت ببخشای ....تو هر آنچه داری و میدهی ..تنها لحظه های خواب ترا دیدم ..در باغ..در عبور از گلها..اینگونه پریشانی آسان نی..؟ نی..؟ دهان باز کن و بنواز ...چه بگویم به آگاه زنی که توئی ..گاهی حکایت کن که من از چهره ات می خوانم این همه نقش گل را با حاشیه شاهانه مویت بر رویت..امپراطور اینگونه عاشق در کجای تاریخ بوده .؟.اگر سراغی از من در گذشته داری ..بیا ..بیا ..با هم در تاریخ زندگی کنیم..فصل شیدائی سزار با کلو ئو پاترا ما را بس است..همینگونه است ..بگو که این گونه است.... خفگی خواهد آمد قبل از آنکه به آتش پریده باشم..نبض نفس من ابر سیاهی است در سکوت دردناک تفکری طویل ...ذوب نفس را دیده ای..؟...به آخر کار می اندیشم و سوزش تن ..و به جان آمدن روح..درد آتش را آشکار می کند...به رفتنت می اندیشم ..وقتی مرا رها میکنی ...آن وقت چه بگویم..؟ تا حواسم هست آن لحظه را هم تصویر کنم ....بعد از بهار زمستان می آید ..نه تابستان....! چه تشابهی که تو داری با تو ..برای تو می گویم پس تو ...اوئی نه...او...تو...چه تشابهی که تو داری با او..گل که دمید...تو هنوز تو بودی اما او ...تو شده بود..و حالا برعکس.... جرم من تکیه گاهی نداشت و سایه روشن صورت تو سفید شد تا شمعدانی ها آمدند ...شاید سنبل ها بودند ..با چتر موی تو ..و او که بر فراز می خندید گم شد تا تو پیدا شوی ..نه ...نه ..تو آمده بودی از میان شک من...تردید تو را داشتن از خودت به من رسید ...من دچار شک تو شدم و خودم از خودم دور شدم..و باور کن برای همین است که معلقم ..میان آسمان و زمین...تو بر زمین آمدی ..این منم که تنها د رآسمان مانده ام..ترکم نکردی...نه...نمیتوانی به این زودی ترکم کنی...اما مرا با خودم تنها گذاشتی.. و این جرم من است نه تو... برفگینم ..!.غماگینم..!.در داغی آذر اجلال یافته ای ...رشد کن زرد سبز سپید ...آفتاب بر آمده است ..گرامی بادا...قدمت..مقدمت...و تو و او یکی بودید ..اما تو...تو ماندی ولی او ...تو نشد... رهایم کن..ای شکوفه خیز فصل من..رهایم کن ..تا بنوازد چشم گیاهی تو دهان نباتی مرا...تا بنوازد نبات چشم تو گیاه دهان مرا...تا بنوازد دهان من گوشوار ترا ...بهار ترا ...زمستان مرا...و شفای من به قانون معراج است ...پریدن از فراز سر تو که او شده ای و معراج در آغوشت ای همیشه تو....گم مکن مرا..! 5- تا صبح راه باقی است...تا عشق راه باقی است..: حالا دیگر سایه خود را از رنگ سرخ دستانش باز نمی شناسد..حالا دیگر ترکیدن چشمانش عقده دستانش خواهد شد ..و همه او را اینگونه می خوانند..بر هر چه سفیدس لعنت ..بر هر چه سیاهی لعنت... بادابادا...تا قهوه ای چشمت با سبز چمن...یا سرخی این رگها با مشکی چشم تو بادا بادا ..تا باد..!... گفتنی ها مشکوکند از ناله های من.. و این عطش من با بال بال زدنهای تو در..در خاطره تلخت ..در اندوه گذشته ات نمی خواند...نبود فاصله ای انگار بین من و تو ...از آن داستان تلخ که برایم گفتی تا این داستان شیرین که برایت میگویم...حجم تجرد را اندازه کن و اندام مرا ببین..که می لرزم..می لرزم..می لرزم..لرزشی که میگوید ..کمکم کن...از زمستان میترسم..کمکم کن... نظاره گر باش تنها تو با چشم های مشکی ات ..که کار مرا می سازند و به حسابم میرسند..و عصب های من که تو را حس میکنند و به آغوش میگیرند...آغوش من تو را کم دارد ..و دستان پر از آرزوی تو مرا..و من تنها قلب تو را نشانه رفته ام ..جائی که تو با غژا غژ سرخی در گونه های شیرینت...در صورت نقره ای ماهی که بر پنچره میخکوبمان کرده اند..به تماشای سزار نشسته ای....دلم شیرینی تاز ه ای میخواهد...چه اینکه خیال من تنها نگاه توست..تصورم از تو چیزی نیست که هستی ..من تو را که باید آنی باشی که میخواهی عاشقم..بین تو و او... من فاصله ام ..مرا که عبور کنی ...خواهی فهمید که چه گذشت بر من در این روزها و بعد تو هم شاید کمی از این عشق سهمی طلب کنی..میدانم که عشق من به تو جهانی است که خود ساخته ام ..اما تو چه..؟ تا کی منتظر قدمهای سبز عشقت بنشینم..؟.فرصتی دارم..؟.زمان را تو به من هدیه میدهی...میمانم ..آنقدر که خودت مرا دنبال سایه ام بفرستی ..میمانم... کتاب چشم تو ورق میخورد ..زمان آن است که خارج شوم ...شب می افتد هر روزه...خسته آفریده ای از باران بر چشم هایت بادا...و ..از ترسی که مرا و ترا بود در آغوش هم بر باد رفتیم...و این همه شمعدانی یا بنفشه های دلت بادا..چه کسی می گوید از غزل..از آسمان ..از دوستت دارم..؟این صدای سزار نیست..؟ جریان پیدا کن...جریان پیدا کن در خون من و بروب ...جارو کن ..و مرا ببر ...مهربانی را ..مرا ببر تا هر گاهی که تو باشی ...این میوه کال نیست..من زمان درازی است که رسیده ام ...در شکوفه خیز حضورت ..من خودم را دیدم..دیدم که رسیده ام...حال سوال که نه..دغدغه این است ...بمانم ...یا بروم..؟..پاسخت کوتاه است اما همه تقدیر من است..همه سرنوشتم گره خورد به این ..برو...؟..بمان..؟ 6- ادامه خیالات عاشقی که سوخت...: اینک تو...توئی و او...توست همچنان که تو..او بودی...من همه چیز را رها کردم ..آتش را و رقص باژگون دود را..گل بهار سپید پوش آینده ام ..زندگی کن...دیگر بار بر فراز آمدم ...تو ولی نخندیدی... من بیگناه در آتش تو گرفتار آمدم ...سیاووش روی افسانه ای ..باقی همه غزل قصیده های...جدائیست...چشمت خلاصه دریا....سبز است...انعکاس جنگل آبی است..من از جهان مرکب گذشته ام ..چون عروسکی نیمه سوخته .. و حالا گل داده ام ..نسیم از زندان ظوفان آزاد است ..دل میزنم به خطه چشمت از جنگل تا جنگل ...رقصی کن..! به شب آسمانی نگاه کن ..به راه شیری احساس من...به گره گشائی این مرگ ..بگشا چهره زنانه ات را ...تا برود این درد از تن من ..که عشق دل را دریایی می کند...شاهانه آواز قلبت را بر امپراطور ژولیس سزار بریز .. هر که از هر جا برگشت این را بخواند با صدای بلند و فریادی رسا...: آخر مرا به آب...آخر ترا به آب...اخر او را به آب...همه را و هر جا را به آب...و سرشار از احساس پاک تو ..لبخند شیرین...میدانی چقدر با این واژه ( شیرین ) لذت می برم...هر کس نداند تو که میدانی عاشق شیرینیم...! 7- مابقی..و تمام..: انتظار را...آسمان را...بهار را...و آب و آینه را سروده ام مگر نخواندی در سطور خط خطی شش بند بالا...دلتنگی ام بهانه سرودن توست ..واژه ها را به نام صدا میزنم و کبو تران آبی از سرزمین آبهای همیشه آبی ..از لابلای سپیدار های سبز ..به زلالی آسمان و به بیکرانی دریا ..پر میکشند..چقدر الفبا و کلمات کهنه است ..تکرار..تکرار...تکرار..باورم کن..که این مرا آزار می دهد... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی چهارشنبه هجدهم خرداد 1384زمان 23:20
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
و همیشه انسان با آرزو زنده است ..آرزوهای دور ..امیدهای دست یافتنی و یا نا پیدا..رویا ..رویا..رویا...آنچه آدمی را تاب میدهد که بایستاد در برابر هر چه غم و اندوه و درد است همین است امید به روزی بهتر و والاتر...انسان بدون آرزو پیر و فرتوت آدمی است که میان بودن شبح وار و مردن ابدی معلق است ..مگر میشود زنده بود و آرزوئی را در سر نداشت..؟ مگر میشود شبی را به صبح رساند بی آنکه امیدی هر چند دور و دست نیافتنی رویای شیرین سحر گاهی نباشد..؟ نمیشود ..نمیشود ...انسان بی رویا ..سایه است در جهان ...مرده ای در کالبدی سرد ...!!! امپراطوران را تکلیف بر آن است که به آرزوهای مردمشان رنگ حققیقت بزنند ..سرزمین آبهای همیشه آبی ..آسمانش همه آرزوست و در سینه مردمانش هزار خیال خفته است و به اندازه تمام عمر رویا در دل دارند...و حسرت رسیدن به آن در سینه اشان...هر شب با آن میخوابند و صبح به آن زنده میشوند... مردم من شبی نیست که بی پرواز سیال گونه به صبح برسند...در چشمانشان همیشه برقی از امید است که انگیزه بودنشان را تعریف میکند ... و من اما که امپراطورم ..خود در دریای امواج خیز زندگیم تنها کشتی رویا ها و آرزوهایم است که میتازد ..و میرود و مرا تعریف میکند ...آرزوهائی که به آنها نمیرسم اما در مسیر سفرم در طول زندگی به آنها نزدیک مشوم و همین شوق مرا کافی است ..میدانم که در حرکتم به سمت آنچه میخواهم باشد و از آنچه هست راضی ام چون میدانم که این دم مرا میرساند به همه خوابهای تعبیر نشده ام...بر آنم که اینک از بزرگترین آرزویم که در خیالات ناممکنم نفس میکشد حرف بزنم..شاید هرگز به آن نرسم اما سخنش را که میتوانم گفت و همین هم شیرین و لذت بخش است..به آن راضیم...درود بر خدایان که به من این نعمت را ارزانی داشتنند که این رویای باشکوه را در سینه خود حفظ کنم ...حسرت آن هم زیباست ..نرسیدن مهم نیست ..پیش رفتن اهمیت دارد..راز امید به زندگی در همین جمله است ..تکرارش میکنم ...نرسیدن مهم نیست پیش رفتن اهمیت دارد...نمیدانم از کی و چگونه این آرزو در من شکل گرفت ..ناگهانی بود .؟.یا خرامان خرامان در من نشست ..نمیدانم ..فقط ابن را درک میکنم که سالهاست با من است و از من جدائی ندارد...به تصویرهایش خو کرده ام به پرواز اندیشه ام بر این خیال رام شده ام...و دوستش دارم ..و از بودنش در نا خود آگاه..وجودم مست مشوم..مست ..مست... - ای کاش من دختری داشتم...!!! امپراطوران تاریخ همه منتظر پسری بودند تا تاج را بعد از خودشان بر سر او گذارند ..اما در سرزمین من امپراطوری مورثی نیست بر حسب لیاقت است..بنابراین من آرزو دارم دختری میداشتم ..دختری..از جنس آب..کسی که از من است و من از او ...فکر میکنم که باد اشتن این دختر میتوانم حس پدرانه را بفهمم..پدر بودن..!!!.برای یک مرد چه افتخاری بالاتر از آن .؟.پدران میتوانند فخر بفروشند که هستنند و ادامه دارند..همین حس ادامه داشتن راز بزرگ پدر بودن است..و من امپراطور ..ژولیس سزار با داشتن دختری این حس انسانی ..این بزرگ نعمت خدایان را خواهم فهمید...بارها برای دخترم نامه نوشته ام ودرد دل کرده ام و برایش گفته ام ..از خودم ..از سرزمینم ..از همه چیزی که میدانم ...وای آخرین نامه من به اوست..: دخترم...: از کجا شروع کنم شوریدگی خودم را نسبت به تو .؟!.از کدام دروازه داستان داخل شویم .؟!.ماجرا را چگونه برایت شرح دهم.؟.از اول میگویم ..از آغازش ... از همان هنگام که بانو یم ..عشقم ..همه زندگیم ..بند بند جانم..ذره ذره معنایم ..(.از مادرت سخن مگویم..بانو ..بانو..بانوی من..).تو را در بطن خود به خواب کرد تا رشد کنی برای روز زایش ..تولد..آغاز زندگی..من برایت زمزمه هایم را شروع کردم ...یادت هست بابا.؟.نو خواب بودی در بستر عاشقانه بانوی من و تو را بیدار میکردم و میگفتم..: منم ...من...امپراطور ..سزار ... بیدار که میشدی برایت داستان پریان دریائی را میگفتم که رقصان و پای کوبان دریا را به سخره خود گرفته اند و تو که ملکه همه آنانی ...ای پری وار در قالب آدمی...و تو گوش میکردی... از دست و پازدنت این را میفهمیدم.!!.من و تو از همان جا با هم اخت شدیم و برای هم اهلی شدیم...و من عاشق تو شدم ...عشق پدر به دختر را من مزه مزه میکردم..و از آن تا سر حد جنون سرشار از امید میشدم...همیشه دلواپس تو بودم وهستم ..چون توئی همه آینده من...فرداهای سزار بی تو چه ارزشی دارد...؟ ناز بانو : به دنیا که آمدی من بالای سر تو بودم ..دست بانو..در دستان من بود . میخواستم به او بگویم که از درد لذت بخشش مرا هم سهمی بدهد..بانوی من میخندید در اوج درد..!!.تو که آمدی و اولین پلکی که زدی مرا دیدی و خندیدی و من معنی خنده تو را دانستم این لبخند دیدار با آشنا بود ...در آغوش بانو که بودی حسودیم شد به بانو ..و برای اولین بار این راز را کشف کردم که مادر بودن بس ارجمند تر از پدر بودن است ...در اصل به زن بودن بانویم غبطه میخوردم و با خودم فکر میکردم که زن بودن وقتی کامل میشود که مادرباشی... تو با آغوش بانو آشنا بودی ....گرمای تنش را میدانستی ..گریه های تو خنده های تو بود ..و بی قراریت برای نفس گرم مادر بود و شاید برای بوسه های نرم من که با کمال احتیاط تو را که از برگ گلهای بهشت هم لطیف تری میبوسیدم و بوی خوب تو را به ریه های خود میکشیدم و از بودنت ...از هستیت به اوج میرفتم..پرواز که فقط با بال پرندگان نیست ...صعود به قله آسمان با حسی که تو به من میدادی سهل بود ..سهل... سهل...همان روز اول تولدت ..آمدم بیخ گوشت داستان شازده کوچولوی اگزوپری را نجوا کردم ...و تو با دستان کوچکت که همه آرزوهای من در آن است مرا نوازشی کردی که هرگز از خاطرم نمیرود...یادت هست..؟..دستت را به صورتم کشیدی..چه میخواستی به پدر عاشقت بگوئی..چه..؟ در دانه سزار..: سال اول زندگیت غرقه بودی در آغوش بانو و بوسه های من...یک بار به مادرت گفتم..: ها ..بانو .؟!.اینگونه که دخترمان را به آغوش میگیری کاش مرا هم در آغوشت جا میدادی ..حتم که در آن صورت هیچ غمی نمیتوانست سزار را مکدر کند...حسودیم میشود بانو ..چه کنم...حسودیم میشود...هم به تو ..و هم به ناز پروده امان..!!! خند هایت ..؟.چه بگویم .؟.چگونه توصیف کنم خودم را...؟ وقتی لبانت به لبخند شکوفه میزد ..مرا چه میشد..؟ سزار با خنده های تو میمیرد و با بوسه دوباره برگونه ات زنده میشود...هر روز که از خواب بیدار میشدی ..میفهمیدم که تازه شده ای ..کاری میکردی که من تعریف بر بالیدن را می آموختم ..قدمهای نا مطوئن تو بر زمین ..که داشتی ایستادن بر دو پای خود را تمرین میکردی ..شیرین بود برای ما ..اما تعادلت را که از دست میدادی و به زمین میخوردی بین من بانو مسابقه بود که کدام مان زودتر به تو میرسد و من همیشسه چابک تر بودم و با خیزی در آغوشت میگرفتم و نرم ..اما بغض آلود میگفتم..: - نبینم زمین خوردنت را بابا ...دخترکم بر پای بایست ..برپای بایست و نهراس...پدر ت همیشه در کنار توست ..هر وقت به زمین خوردی پای بر چشمان بگذار و برخیز... تک امید زندگی پدر..: سه ساله که شدی...آی ..آی ...دخترم ..همیشه میترسیدم در این سن تو را شاهد باشم ..هر وقت نگاهت میکردم بی اختیار تمام تنم میشد اشگ ..ناله ...ندبه و مویه...یادت هست که چقدر کف پایت را میبوسیدم..همیشه تو را بر شانه میگرفتم و به دور از چشمان تو به بغضم راه میدادم که بشکند..فرو ریزد ..آوارم کند...چه شبهائی که تو خواب بودی و من بالای سر تو گریه میکردم و بانو دلداریم میداد..اما مگر این چشمه خشک میشد ..مگر آسمان ابری دلم باز میشد...به بانو گفتم ..: بانو جان دست خودم نیست..قبل از این عزیز جانم ... هر وقت دختر سه ساله دیدم باریدم..اینکه دیگر گوشه قلب که نه همه جان باباست...چگونه خیره شوم در دستان و چشمان شوخ او و یاد خرابه نباشم...عمری است که یاد خاتون سه ساله مرا دیوانه کرده...مجنونم من..آری ..این افتخار من است که دیوانه امپراطور غم همه عالم سه ساله اربابم حسین باشم...دخترک من که نفسم به لبخند اوست و غمش روز مرگ من است خونش که از خاتون سه ساله رنگین تر نیست ..هست..؟ عزیز جان بابا..: قد کشیدی و قامت بر افراشتی ..و من با انگشتانم گیسوانت را شانه میکردم ..و برایت حرف میزدم ..اگر یادت باشد از لورکا ..بیگل ..گوته...هیوز...و شاملوی ابدی برایت شعر میخواندم ...( دختران دشت...دختران خاطره...دختران.....و تو از تکرار موزن این شعر زیبا لذت میبردی و مدام آن را تکرار میکردی..بازی کودکانه تو این بود...) و به تو گفتم که مولوی و حافظ و سعدی و خیام را باید خودت بخوانی و کشف کنی ...هفته ای یک بار برایت نامه مینوشتم ..در کنارم بودی در آغوشم رشد میکردی ولی تو را عادت دادم که با نامه با من حرف بزنی ..گاهی کلمات در قالب اصوات قادر به بیان حس نیستنند ولی در کاغذ که برقصند معنی پیدا میکنند ..و تو هم برای من نامه مینوشتی ..اولین نوشته ات را هنوز دارم در سینه ام ..نوشته بودی..: - از دختر امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی..به ژولیس سزار بابای خوبم...پدر دوستت دارم اگر بدانی که چقدر ذوق کردم ..شوری در جانم افتاد ..به شوقی آمدم که وصف ناپذیر است ..با بانوی همیشه خوبم این نامه را صد بار بیشتر خوانیدم ..اولش خندیدیم و آخرش صورت هر دویمان خیس از اشگ شد ...من و بانو عاشق هم بودیم و هر تو مست عشق تو ..این مثلث عشقی تار و پود زندگی ما بود..تو در راس بودی و من و بانو اضلاع آن ..و هر سه به هم پیوند داشتیم در حسی غریب ...که مردم اسم آن را خانواده گذاشته اند و من اما آن را وصل نیکان می نامم.... نگین درخشنده قلب بابا..: عاشق که شدی فهمیدم بزرگ شده ای ..و چقدر این معنای بزرگ شدن دختر برای پدر سخت است..سخت است که بروی ..سخت است که نباشی ...بانو شبها دور از چشم تو برای من رنجمویه داشت و من هم در این حسرت با او شریک بودم ..اما گریزی نیست دختر سزار و بانو بودن یعنی یک دنیا عشق...روزی که با تو از عشق حرف زدم ..تو حرفهای همه سالهای گذشته را از بر بودی و برای من از خودم بهتر تعریف میکردی..و من سرم را به زیر انداختم و گفتم ...: باشد ..باشد..دخترم ..به دلت اقتدا کن ..به دلت... و اما این را بدان که تو همیشسه برای من و بانو همان کوچک دختری هستی که بودی ..تو در دل ما بزرگ نشدی تنها تغییر شکل دادی... چه میکنم من با خودم..؟ این رویا تمامی ندارد..؟.اگر چه میدانم ناممکن است ..اما دخترم در من هست در خیالم در خوابهایم ...با او میمانم و برای او ادامه میدهم...آرزوی بزرگ امپراطور در خیال دورش بال بال میزند...شده ام یک پارچه آرزو ..این روزها ..این روزهای خاکستری ..بی این امید نتوانم بر پای خود بایستم.. آرزوی دوری است برای سزار ...بسیار دور...کجا ببرم این حسرت را .؟.با که قسمت کنم این آرزو را ..؟.به که بگویم..؟.چگونه بگویم ..؟.این نوشته را که باز خوانی کردم...آهی سرد کشیدم و با خودم گفتم..: - رسیدن به این رویای شیرین یعنی گذر از هفت خوان و صعود به قله قاف ...و دیدن سیمرغ و بعد پرواز به المپ و دیدار با زئوس ..خدای خدایان..هر وقت این ممکن شد آن هم از صورت خیال به صور حقیقت می آید... وه چه راه درازی است...بماند...بماند...ما هم به همین دلخوشیم..و با همین دلخوشی به دریا میزنیم...شاید ..معجزه ای اتفاق بیافتد...فقط نمیدانم که معجزه از کدام سمت خواهد امد ..از آسمان..؟ از مغرب..؟ از شرق..؟..چشمانم را به کدام سمت بدوزم .؟.به کدام سمت..؟.میخواهم فریاد بزنم..: - آی بانو کجائی..؟ |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه هفدهم خرداد 1384زمان 23:52
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
سرزمین آبهای همیشه آبی...ماندگار شد برای ابد...جانش را از نفس شما گرفت ..چه مردمان خوبی اند این مردم مهربان من..در آفتاب و در پهنه بیکران دریا به خاطر امپراطور شان دعای باران میکنند که میدانند هر وقت باران ببارد هر چه زشتی و پلشتبی را میشوید و میبرد و معجزه اتفاق میافتد...از دلهای شما سخن آغاز کردم ..دلهائی که همه بوی یاس میدهد و به رنگ لاله است..چه خوب دوستانی و چه نیکو هم دلانی و چه خوشبخت امپراطوری که چنین رفقای پایداری دارد...دلهای ما هنوز زنده است هنوز بوی خودمان را میدهد...هنوز عاشقی را از خاطر نبرده ایم..دیر به هم رسیدیم و تا ابد برای هم میمانیم..تا ابد...مرگ را با هم میکشیم و جاودانگی را به هم هدیه میدهیم..چقدر حرف داریم برای گفتن ..چقدر اشگ داریم برای ریختن..چقدر دلتنگی های ما زیباست...درد هایتان را مرهم باشم و زخمهایتان را با نفس عشقم بهبود ببخشم و شما مرا دریابید ..مرا که به شما نیاز مندم..مرا که به شما عاشقم...دستان مرا بگیرید و به خانه هایتان ببرید میخواهم با هم باشیم برای همین زمان کوتاه..میخواهم بگویم که دوستتان دارم ..دوستتان دارم ..و باز هم... و اما ...امروز و امشب میخواهم ادامه دهم پنجگانه ها یم را ..من خواهم آمد برای عرض ادب و احترام به لب منزل پر عشقتان..: خوب زندگی کردن خود نعمتی است که خدایان برای بندگان خوبشان به امانت میگذارند که بودن خود امانتی است که باید در حفظش بکوشیم..اما مرگ خوب و بزرگ و ماندنی را برای هر کس تقدیر نیست...خوب به خاک افتادن پرواز بلندی است که بالهای آسمانی میخواهد...دعا نکنید که خدایان زندگیتان را گلباران کنند ..به درگاه خدایان التماس کنید ..تمنا وعجز ..ناله..که مرگی را برشما رقم بزند که لایق نام بلند انسانیت باشد..و اما بعد...پنج مرگ بزرک از نگاه امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی..: 1- ژولیس سزار..:همان امپراطور بی تاج و تخت که همه زندگیش بر فتح دومکراسی گذشت ..رساندن انسان به پایگاه اصلی..طعم خوب آزادی...بوی خوش عاشقی..نگاه براق کودکان به آسمان..دست چین کردن ستارگان در نیمه شبی تابستانی در قله المپ با دستان همه ظرافت ونوس..خدای زیبائی زنانه..خدای عشق ...آموزش نفس کشیدن بی دریغ ..بی هراس ...صعود انسان به منزلت دعا ...آغاز حکمت برای شناخت آدمی که از کجا آمد و برای چه و چرا میرود...سزار ..همان عاشق بی بند وبار کلوئوپاترا..کاشف اصلی نیل..شنا گر رودخانه دلواپسی ..همان که با خودش آغاز شد و به سرزمین آبهای همیشه آبی ختم شد به شرط لیاقت امپراطورش...ژولیس سزار به سنا ارج و قرب داد ..به نماینده گانش آموخت که به جای مردمانشان حرف بزنند نه به خاطر مقامشان و یا جناح فکریشان..پارلمان از نگاه او محلی است برای فریاد کشیدن درد مردم....که مردم همیشه هنگام فریادی دارند در گلوی زخمیشان..مردم که جز آزادی دغدغه دیگری ندارند ..نان و آب و شراب ..بی آزادی چه طعمی دارد..؟..تا آن روز که ژولیس بی هیچ دل نگرانی به سنا رفت که خود تربیتش کرده بود..کلوئوپاترا دامنش را گرفت..برای نرفتن..دل شوره داشت ..شک و تردید و دو دلی جانش را میخورد ...اما سزار کی مانده بود که این با رقدم بر زمین محکم کند...گاهمای سزار هماره برای دویدن است ماندن مرگ واقعی اوست....پس ردای سرخ بر دوش... پای بر سنا گذاشت...پلوتوس اولین مردی بود که خنجرش را بر سینه چپ سزار زد و دیگران نیز اینگونه کردند..اما سزار به هیچ کس چشم نداشت ..تنها نگاه حیرت زده اش به پلوتوس بود..دوست همیشه دوران زندگیش... همان که گفته بودش: اگر خدایان مردان را از مردان منع نمیکردند من با تو عاشق میبودم و با تو زندگی میکردم در خانه ای از آرزوهای دورم..سزار به خاک افتاد خیره در چشمان پلوتوس ..کلوئوپاترا که رسید نفس آخر بود.. تلاقی دونگاه عاشق و بعد این یک جمله..:من باز میگردم...آه پلوتوس چرا..؟ سزار در همه تاریخ به انتظار این پاسخ نشسته است..چرا پلوتوس اینگونه کرد ..چرا..؟ 2- بابک خرم دین..:نام بلند ایران بی اسم او چیزی کم دارد ..مردی برای همه تاریخ ..مبارزی خستگی ناپذیر که عمری جنگید تا هویت ملی خود را از دست غاصبان عرب تبار باز پس گیرد...مردی که نامش لرزه بر اندام هر تازی ژنده پوشی می انداخت..که در سرزمین شعر و عشق و ادبیات...با زبان شمشیر سخن میگفت...دورانی که پارسی گویان از واژ های تازیان بهره میبردند و این یعنی مرگ یک فرهنگ کهن ...یعنی به مسلخ بردن تاریخ پر از شکوه و زیبائی یک ملت..بابک میخواست مانع این اعدام دردناک باشد..دار زدن یک ملت چقدر هولناک است..؟او جنگید و با تازیان بی رحم و خلفای زشت کردارشان با همان زبان حودشان سخن گفت...بابک همه ایثار بود و همه حس وطن پرستی ...یادمان باشد که ما شاهنامه فردوسی ...و افسانه های به یاد ماندنی اجدادمان را از سر لطف او داریم...نام زیبای ایران را بابک برایمان به ارث گذاشت که اگر نبود شاید امروز ما هم استانی بودیم از شهرهای امارات متحده عربی...و لباس بلند سفید بر تنمان میکردیم و زنانمان را در روپوش هائی زندانی میکردیم که در خیمه هایمان از گوشت شکار صیاد بی رحم کباب باد بزنند .. و در شب شانه های مردان چرک تاب را ماساژ بدهند..چه ننگی ..چه ننگی..مباد هرگز این فرجام برای مردم خوبمان..مباد.. بابک را که به اسارت گرفتنند ..خلیفه مانده بود که چگونه خشم این همه سال را از تن مرد ایرانی تاوان بگیرد..برای بابک یک بار مردن کافی نبود..نمیتوانست پاسخ نفرت دشمن باشد... به مرگ بابک که میرسم دلم میگیرد و نا خود اگاه میخواهم به جای همه مردم فریاد بزنم...مثله اش کرده اند نامردها...هر روز بخشی از بدنش را با شمشیر وحشیانه اشان جدا کردند و در گوشه ای از شهر برای عبرت دیگران آویختنند...بابک با مرگی سخت پرواز کرد او به جای همه حس وطن پرستی ما درد کشید...مرگ بابک تولد ایران دوباره بود تا کودکانش بیایند..و داستان قهرمانی ابر مرد تاریخ را حفظ کنند...بابک مرد ..اما هزاران چون او زاده شدند و تا به امروز از مرزهای ما دفاع کردند... 3- حسین ابن علی..:شرمنده ترین زمین خدا کربلاست..خورشید هیچ وقت به زمانی که در عاشو طلوع کرد از خودش نفرت نداشت...آسمان کربلا هنوز که هنوز است ابری است...و فرات از یادش نرفته انعکاس صورت مرد مردان عباس را..عباس تشنه را..حسین تنها یک اسم نیست..حسین همه تاریخ مظلومیت بشر را برای آزاد زیستن در یک نیم روز تعریف کرد و پرونده دلاوری را بست برای همیشه...شجاعت بی حسین چه واژه غریبی است...حسین یک نفر نبود ..هفتاد و دو تن شد ..و هر کدام بخشی از این مرثیه را سرودند...هر کدامشان...چیزی از این حماسه را تبدیل به شعر کردند..چه مردانی و چه زنانی ...دیگر هیچ وقت ..هیچ وقت تاریخ عاشورا را نخواهد دید ..که عاشورا یک روز بود به بلندی عمر بشر از آدم تا خاتم که منجی ماست برای گریز از ستم..شیعه با حسین آموخت که باید چگونه بگرید بر مظلومیت خودش...از شیعه مظلوم تر که دیگر نمیشناسیم... از گودال بپرسید...از شمشیر بپرسید..از تل زینبیه سوال کنید ...از دخترکان سه ساله یتیم که کف پایشان زخمی است پرسش کنید...همه خواهند گفت ..فقط حسین ..فقط حسین... من نمیدانم آن هنگامی که علی اصغرش در آغوشش گرفتار تیر هرمله شد و خون از گلوی طفل نوزاد بیرون پاشید ..حسین به چه فکر میکرد..اما همین قدر میدانم که هرمله کاسه چه کنم چه کنم به دست خون خدا داد..چند قدم به سمت خیمه می آمد و بعد باز میگشت ..برود..بماند..چه کند..جواب مادر را چه گوید ..رفته بود برای جرعه آبی که کام تشنه نوزادش را التیام دهد ..اما حاصلش چه یود...؟( خدایا من را فدای تردید اربابم در این دم سخت فرما )...حسین ارباب همه ماست..بی حسین زندگی ما معنی ندارد..دارد..؟آنانی که حسین را میفهمند از خدا همه چیز گرفته اند...عشق حسین بالاترین نعمتهاست... هر لحظه از عاشورا برای مرگ هزار مرد شجاع کافی است...قاسمش را خود زره پوشاند و حمایل بست و در حالی که شمشیرش بر زمین میسائید روانه میدان کرد...تن مثله شده و لگد کوب شده علی اکبرش را خود به آغوش گرفت.. از عباسش روز دیگری خواهم گفت..روزی که دلم بهاری باشد...روزی که حاجت مند باشم..آن روز رقیه را واسطه میکنم و از عباس هر آچه دل تنگم میخواهد ..خواهم خواست.... 1999 زخم بر تن داشت حسین ..!.شمشیر را تکیه بر زمین گرم و بلا دیده کربلا کرد ..نگاهش را دوخت به آسمان خونی ...یاد رسول خدا کرد..یاد بوسه های پیامبر بر گلویش...و فریاد زد...نه برای لشگر اشقیا...برای من... برای تو ..برای همه ..: - آیا کسی هست مرا یاری دهد...؟ و بعد به گودال فرو افتاد و خنجر خشم از قفا سر از تنش جدا کرد... سر که به نیزه رفت...تاریخ ورق خورد...دوران جدیدی آغاز شد...رنسانس...ظهور پدیده ای نو..آزاد بودن...همین است پیام حسین..آزاد باش و هرگز به اسارت هیچ کس تن مده..به اسارت هیچ کس... 4- دانتون..:دانتون یعنی این درس ابدی..: انقلاب همیشه اول فرزندان خود را قربانی میگیرد... انقلاب کبیر فرانسه بی وجود اندیشه و دلاوری دانتون هرگز به ثمر نمی رسید...طوفان که فرو نشست...سیل که از نفس افتاد...و استبداد که خاک فرانسه را ترک کرد...نسل جدیدی که میراث انقلاب را از آن خودشان میدانستنند به صحنه جامعه آمدند با همان شعارهای دروغین..تابوهای بی معنا..توتم های مجهول....کسانی که جز به جیب هایشان فکر نمیکردند..آمده بودند جای قهرمانان را بگیرند و چپاول کنند مردم خسته از انقلاب را... مردمی که هنوز داغ دار عزیزانشان بودند..هنوز خاک بوی خون میداد...و این دردناک ترین فصل انقلاب است...در این شرایط نمیتوان فرق میان قهرمان و آدمکهای چوبی را دانست .. و مردم تن دادند به این مترسکان مرده خوار...و دانتون از این مرحله به بعد قیام واقعی اش را آغاز کرد ..سخن میگفت... فریاد میزد... آگاه میکرد...میگفت..: - هیچ انقلابی بی خون مردم به بار نمی نشیند...و با آگاهی مردم ادامه نمی یابد..کار ما تازه آغاز شده..اگر مردم نباشند..دیکتاتوری بس سهمیگن تر ابری زخیم حواهد شد در برابر خورشید آزادی ...برای انقلاب شور و احساس لازم است و برای بعد از آن شعور و آگاهی و دانش اجتماعی... و بدین گونه شد که دانتون را با هزار لکه ننگ دروغین به پای گیوتین بردند...و او میخندید..و شاد بود ..سرش را که به کنده تکیه دادند..فریاد زد .:.خدا را شاکرم برای اینکه میدانم برای چه میمیرم..خدا را شاکرم.... گیوتین که پائین آمد...ندای دانتون برای ابد ماند در گوش همه انقلابیون تاریخ..بماند که گاه فراموش میشود..بماند که گاه تلاش میشود که ما این صدا را نشنویم..اما بیاید با هم بک صدا فریاد بزنیم..: - دانتون..ای مرد بزرگ انقلاب ...ما اگر چه خود گرفتار آنی هستیم که تو پیشگوئی کرده ای..اما میخواهیم آزاد باشیم ..آزاد 5- فدریکو گارسیا لورکا..:لورکا ظریف بود و شکننده...آنقدر که در شعر ها و نمایشنامه هایش حس ترحم آدمی را بر می انگیزد..تا آنجا که امپراطور به خاطر می آورد هیچ انسانی چون او عاشق زندگی نبود..حتی زمانی که از مرگ سخن میگفت ...شعر جاودانی ساعت پنج عصر را بخوانید...همه از مرگ گفته و همه ستایش زندگی است...لورکا نه زن بود و نه مرد توانست جنسیت را در خودش بشکند و این بزرگترین دست آورد زندگی کوتاهش بود...مثل آب بود زلال و قادر به اینکه به هر شکلی در آید ..از دادئیسم و بعد سوررئالیسم..و آنجائی که اشعار عامیانه ملتش را جاودانه میکند راه درازی است..که او فقط میتوانست با وجود سر تا پا احساسش طی کند...لورکا از نوک انگشت پا تا موی سر همه قلب بود و حسی زیبای انسان بودن..لوئیس بونوئل فیلمساز کبیر نهضت سوررئالیسم در باره او گفته..: برای گرفتن نبض لورکا نیازی نیست مچ دستش را بگیری دست به موی سرش که بکشی کافی است...!.اشعارش همیشه زیر لب عاشقان و مردمان خسته تکرار میشود ..ما در سرزمین آبهای همیشه آبی ..به وقت دلتنگی به سراغش میرویم..و امپراطور عاشق شعر بهار اوست مدتها بود که نخواند بودمش تا همین امروز صبح که به عشق عشقی خواندمش و لبریز شدم از حسهای رقصان عاشقی...بی لورکا هم مگر میشود عاشق بود..؟..منکه نمیتوانم ...در این چند روز سخت تنها لورکا بود که آرامم میکرد و نوازشم مینمود..من خیلی چیزها را مدیون اویم ..دوست داشتن را از او آموختم..عاشقی را در بند بند شعرش یافتم...لورکا برایم..همدم لحظه هائی است که فکر میکنم هیچ بشری قادر به درک من نیست...لورکا...لورکا..این روزها چقدر به تو محتاجم ...چقدر..عزیزم... در جنگهای داخلی اسپانیا به تصادف اسیر شد و به جرم شعر عامیانه ای که کشاورزان به هنگام درو آن را زمزمه میکردند..توسط جلادی نظامی محاکمه شد ..صبح که سوار کامیونش کردند تا به مساخ گاه ببرندش آن همه وجود لطیف ستایشگر زندگی به چه فکر میکرد..؟.میدانم که بدن نحیفش می لرزید..لورکا آنقدر ظریف بود که تاب این مرگ دلخراش را نداشت..به تیر چوبی که بسته شد میگریست..جوخه که شلیک کرد لورکا بال بال زد و همه لرز بدنش شعری بود در رثای بودن...لورکا غریبانه مرد...او را مرگ نا به هنگام غالفگیر کرد...مرگ هیچ وقت این قدر بی رحم نبوده است...هیچ وقت... همان جا پای چوب اعدام دفنش کردند...یک بار که مسیرم به کشور اسپانیا افتاد ..رفتم بر مزارش...خاک را هیچ جا این قدر شاعرانه ندیده ام...لورکا زیر خاک هنوز هم دارد شعر میگوید و من بر این باورم... امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی خود را مدیون همه شما خوبان میداند...قول داده ام که به دیدار تک تک شما بیایم..خواهم آمد...ما به هم قول دادیم صمیمی باشیم ...یادتان هست..؟ شما هوای منید..بی حضورتان میمیرم...راضی به مرگ امپراطور نباشیذ...جواب مردمانم را چه خواهید داد..؟ |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی دوشنبه شانزدهم خرداد 1384زمان 20:28
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
من عرفه نفسه فقد عرفه ربه......( امپراطور علی ابن ابیطالب ) 1- امروز در سرزمین آبهای همیشه آبی تاسوعا اعلام کرده ام و فردا هم عاشوراست...عاشورا... امروز در خیابن هر دختر سه ساله ای که دیدم گریه کردم...امروز در کوچه ها هر پسر 13 ساله ای که زیبا بود دیدم ...گریه کردم...امروز دنبال دو چشم مست همه جا را زیر پا گذاشتم و دست آخر به خیال خود پناه بردم..امروز آب نخوردم...فردا هم نمیخورم..و دیگر هم...امروز همه جا را بیابان دیدم پر خار نا هموار ...امروز دنبال چاه بودم...برای آنکه با او قسمت کنم این حجم متراکم درد را... تاسوعا است..تاسوعا...نگاه عاشقانه خواهر به قامت رشید برادر...خیره شدن دختر به حلقوم پدر ...مستی و بد مستی برادر برای برادر...وا دنیا..وا حسرتا...وا عشقا..وای..وای...دنیا به که وفا کرد که به حسین کند...به که خندید ..به که..؟ 2- وقتی میدانی آخرین نوشته ات را مینویسی چه حسی داری...؟برایم تعریف کن ..در خودت نریز مرد...برپا ..برپا...با خودت خلوت نکن مرد...گریه مرد تلخ است...گریه نکن ..بر پا..برپا... دوستتان دارم...انقدر که میتوانم برای یک نظر کوچک شما دلتنگ شوم و بهاری باشم..دوستتان دارم..برای همه چیز ..برای همه محبتی که داشتید و ما لایقش نبودیم شاید...من همه شما را میشناسم ..باور کنید به خواب تک تک شما می آیم ..با ردای سرخ و اسبی سپید..دستتان را میگیرم و میگویم منم سزار...امپراطوری که همیشه امپراطور خواهد ماند ...چه من باشم و چه ...بیاید از نبودن حرف نزنیم...از سفر سخن بگوئیم...سفری برایم پیش آمده باید هم بروم ...نیاز به رفتن دارم ..جبری که دوستش دارم...دوستتان دارم...گفتم که ..چند بار بگویم تا چشمانتان باور کنند..چند بار بگویم... 3- خیلی دلم میخواست روی ماه شما را ببینم و به خودم بگویم ..دیدی خیال نبود ..دیدی این همه در رویای ذهن بیمار تو نبود..دیدی ..هنوز جهان پر است از نگاه های مهربان...دیدی سزار دیدی ..محمد را میتوان دید ..میتوان بوسید..میتوان در آغوشش کشید...دیدی جعفر از تو قهر نکرده .. فقط دلخور است اگر آدرس دنیای خوبش را در قسمت پیوند گذاشته بودی الان مجبور نبودی در این واپسین جملاتت منت کشی کنی... دیدی بانو چه مهربان است ...و چه نازک دل ..بانوی آبی..چه اسم قشنگی ...مبارک باد بر تو این نام بلند..مبارک باد...و رقصنده در تاریکی و مسافر کویر و چیزی میان دو فریم....و دیگران و دیگران..و رکسانا با دل کوچکش که با نسیمی میشکند و ترک بر میدارد..و مهران که چند بار با هم بد مستی کردیم در همین وبلاگ...و هیچکس نازنین با آن حرفهای درشت و شلاقهایش...راستی هنوز در مورد من فکر میکنی که آدم مبتذلی هستم..؟..چه خوبید شما و چه بزرگوار..دلم برایت تنگ میشود خانم معلم ...از همین الان دارم برایت زار میزنم دائی معلم ...و تو ای پیامبر دیوانه آخر خدایت را به من نشان ندادی که از او بپرسم : از چه هنگام رسم خدایان این است که دیوانگان را بر می گزینند برای هدایت عاقلان...؟..دختر خورشید کجاست .؟.که به نامش سوگند بخورم ..به نامش...و ..آره با توام دیونه..دیونه ای که از ترس عقلش لباس مجنون پوشید..چه خیال کردی ..از چشم تیز بین امپرراطور که نمیتوانی خودت را پنهان کنی..و بهار ..و بهار ..و بهار..آخ لیلا..آخ..دلم شور افتاد...دلم ..دلم.. جویبار ..روان است و جاری..دل پر پر مرا با خودت کجا می بری..؟..در مسیرت اگر ساقی خانوم رو دیدی به او بگو باور کن آخرشم نفهمیدم که تو در کنار مائی یا در برابر ما...؟ چه فرقی دارد مهم این است که با مائی...قبول نداری..؟ - تو خوبی..؟ یک پیرو از جنس احساس هم که دیر آمد و این بار این منم که زود میروم..راستی مریم چرا فکر میکنی من از زن بودن چیزی نمی فهمم ..آن هم من که همه فهمم..آن هم من...از صادق بپرس..او که دروغ را نمیداند ..از اسمش فهمیدم ..از او بپرس ..جواب تو را خواهد داد با نثر شیرینش...و ..و ...و ...آنانی که آمدند و نوشتند..: وبلاگ قشنگی دارید...خوشحال میشیم به ما هم سر بزنید.!!!.و رفتنند ..یعنی نخواندیم ..وقت نداشیم ..مثل مصطفی که همیشه دقیقه نود میرسد و وعده سر خرمن میدهد ..بعدا می آیم میخوانم..بعدا.... - تو خوبی..؟ 4- چه شد .؟.چرا این قدر به همه شما زود عادت کردم..خو گرفتم...باید چیزی میان دو فریم را صدا کنیم تا بیاید و یک عکس دست جمعی از ما بگیرد ..آدمهائی که گریه کردن را از خندیدن بهتر بلد بودند..حتم میدانم که همه در هنگام عکس گرفتن میخندیم..ولی عکسمان که زیر داروی ظهور چیزی میان دو فریم جان گرفت و پیدا شد ..خواهیم دید که چشمان همه ما قرمز است و پف کرده...ما آموخته بودیم که با هم گریه کنیم به درد هایمان..با هم روضه گرفتیم و برای هم مداحی کردیم..من فدای آن قطرات بلورین اشگتان ..لبخندتان را آرزو دارم ...ای عاشقان راستین..لبخندتان را میخواهم..خوب حالا همه بخندید..بخندید..بخندید...بگیر چیزی میان دو فریم ...بگیر ..صبر کن ..صبر کن ..بگذار برای دمی رویم را آن ور کنم..برای دمی.. 5- من از همه شما اگر داغ دار تر نباشم ...حداقل اینکه به زبان اندوه شما بیشتر آشنایم ..آن هم به خاطر رسم امپراطوری است...با همه شما حتی شده برای اندک زمانی همدردی کرده ام ..کسی هست که به او بدهکار باشم احساسی را ..؟.کسی هست که از من دلخور باشد ..؟.برخیزد ..و بیاید ..امروز روز تاسوعا است ..یعنی روز حلالیت گرفتن...به کسی بدهکارم...؟ روزی کسی از من پرسید ..آقا چرا در هر وبلاگی میرویم دلمان میگیرد ..خندیدم و گفتم ..خوب آدمی که از حسرت نا گفته اش به تنگ نیامده باشد چه کار با وبلاگ نویسی دارد ..مردم که بیکار نیستنند..قربان تمام حسرتهای شما ..آنچه گفتید و آنچه در دلتان ماند ..درد و بلای شما بر شانه های من..اشگهایتان هدیه به چشم من...بنفشه ..راستی چه خبر..؟ 6- پرومته من...پرومته من...پرومته من...پرومته من...آی پرومته... 7- زیر باران باید رفت...زیر باران باید چیز نوشت..!!!! یادگاری از شما چه دارم..؟.میدانم ..نظراتی که پای این نوشته میگذارید..این است یادگاری من از شما...و من برایتان یک بغل بوسه اینجا میگذارم برای هر کدامتان یک دانه و برای بعضی دیگر آنقدر که تا آخرعمرشان تمام نشود 8- گذشت داشته باشید نسبت به من و بخشنده باشید ..درست مثل رضا بیرجنری...این آقای رضای ما توی کربلای 5 ..با گردان ما ( میثم ) همرا شد برای باز کردن یک معبر ..دیر رسیدیم ..و آن رسم عارفانه ..یورش به سمت مرگ با شکوه برگزار شد ..چه شبی بود...همه با هم در رقابت بودند تا هر چه زودتر مین ها را در آغوش بگیرند. من نمیدانم برای مردن هم مگر میشود این همه عجله داشت....حاج حسین هم اهل پارتی بازی نبود ..پس قرار شد به قرعه کشی...جه هیجانی ..درست مثل مراسم اعلام برندگان بلیط بخت آزمائی..!!! ..رضا اولین کسی بود که اسمش در آمد...خوب گاهی این جوری است ...شانس میخواهد هر چیزی ...بخت بلند میخواهد ..همانی که تا امروز از من حقیر گریخته...دیدم رضا دارد لباسهایش را در می آورد ..برهنه شد با یک زیر پوش و ...گفتم ..: این چه کاری است مومن..؟..خندید و گفت ..: این لباس بیت المال است نکند مدیون شویم این دم آخری..رضا جان...رضا جان ..قربان آن بخشندگیت ...رضا جان...رضا جان...مثل آقا رضای بیرجندی بخشنده باشید تا ببینید که جقدر حهان زیبا و کوچک است... 9- این که نوشتم ..وداع نبود ...این سلامی تازه است ..من دوباره باز گشته ام..با شما میخواهم صمیمیت را تجربه کنم ...میایید با هم رفقای صمیمی شویم برای همه عمر ..؟ 10- و این هم دهمین حرف..حرف آخر ..نام من این است............................................ و مرگ که زمانی سایه سیاهی داشت در تکرار بی دگرگونیش میگفت ...ستاره از مرگ نمرد ..ستاره از فاصله مرد..از فاصله.. و .... افسوس که سرمایه ما از کف بیرون شد و از دست اجل بسی جگرها خون شد کس نامد از آن جهان که بپرسم از اوی کاحوال مسافران دنیا چون شد قرار ما همین جا ......................همین جا.............همین جا............. |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی چهارشنبه یازدهم خرداد 1384زمان 18:27
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب خواب عجیبی دیدم..چند روز است که نخوابیده ام..حس تمام شدن..اصلا شاعرانه نیست...خواب دیدم کسی را..که از من خواسته امروز از زبان زنی حرف بزنم...قول دادم...قول امپراطور قول است... حاصلش شد ...آنچه میخوانید....طولانی و کسل کننده...اما من با لذت و کمی درد نوشتمش ...همین جا از همه زنهای عالم پوزش میخواهم که پا در کفششان کرده ام...جسارتی است نا بخشودنی..اما امپراطور است و این جسارتها...: گردبادی می آید...میچرخد و شیون میکند ..گم میشود و دو باره پیدا... مرغ دریایی است ..میشناسمش...دوست امپراطور است و قاصدش...پلک دریا باز است ...موجی از اشک دارد ...نگاهم می کند و به گریه ای پنهانی دعوت. بر زمین می نشینم ...بر خط غمگینی که شورابه ها بر ساحل کشیده اند...با صدفهای سفید ...طرح اندام زنی را می کشم تا اگر نگاه دریا گذاشت و شیون مرغ دریایی و گردباد خیالت...ماسه زار را گود کنم و گودتر...تا در عمق پر رطوبت حجمی که فرو میریزد دفنش سازم...اما چیزی چون ترس ...ترس از ناشناخته ها ...وادارم می سازد دامنم را جمع کنم و جمع تر ...تا زن صدفی پنجه اش را به آن نگیرد و مرا با خود نکشاند... - همه جا را دنبالت گشتم ...چرا نگفتی اینجا می آیی..؟ سکوت می کنم . همه آن چه در اطرافم هستند جون من سرشار از حسی خاکستری اند...حتی چراغهای دریای . - نمی خواهی نگاهم کنی؟ دستها در جیب ...با پیراهنی از پوست دریا ...رگه های آشفته مو...سیاه و سفید....حجمی از عشق و ایثار ..یا دروغ و ریا..؟! دو حس وحشی....عشق و نفرت ...تنم را بیدار کرده اند ..سراپا رنگ...اما مجوف. از خم کوچه ای بیرون می پرد پسرکی با پاهای دراز و گردن باریک ..چشمانش ترا می زاید...امپراطوری ..شاید..تنها دو فشار دو انگشت اوست و له شدن همه آنچه که برای ساختنش همه توجه و وقتم را به گرو گذاشته ام. نگاه تند معلم ...شکفتن گل سرخ بر دست ..چکه چکه اشگ...خونابه..خونابه...بنفشه ای که بغض میترکاند...و من لبخند میزنم... -جوابم را نمیدهی؟ کنارم می نشینی ..حلقه دستها را تنگ تر می کنم و سرم را خم تر...تلاقی این همه میشود هم آغوشی ...من و تو در کویری که تنها یک مسافر داشت...می دانم نوک بینی ام سرخ شده و چشمهایم هم...و هیچ زنی دوست ندارد وقتی که چون مترسکی در مسیر باد ..تبدیل به موجود مسخره ای شده مردش نگاهش کند...می گوئی: - اگر اشتباه کرده ام مرا ببخش. بخشیدن..این همه کاری است که زنها در دوران تاریخ خوب یاد گرفته اند..چند مرد را میشناسی که در برابر خیانت زنش سکوت کرده باشد ..؟..و چند زن را به خاطر می آوری که از درد خیانت مردش فریادش دنیا را متهم کرده باشد..؟ جوانه تردی لایه های یخ را تکان می دهد ...قرچ...قرچ... آه ...ما زنها ...ما زنها همیشه مغلوبیم ...حتی در مواقغی که میتوانیم پیروز باشیم...ما زنها چه میتوانیم کرد جز تاب اسارتی طولانی ..حبس ابد برای جرم ناکرده ...سخت نیست..؟ما آموخته ایم عمیق باشیم و وسیع ..امپراطور میگوید دریا زن است..و زمین مرد...دریایی بودن است که توان حل کردن همه دردها را به ما آموخته است...مردان در ما غرقه میشوند و شناور...و ما در مردان دفن میشویم برای پوسیدن.. صدایت اوج میگیرد..مرد من..: - مدتی دنبالت گشتم ..سزار حدس میزد که ...رفته باشی سرزمین آبهای همیشه آبی.. از دلواپسی ات..مرغ دریایی گردن بالا میگیرد...مردان که دلواپس میشوند...چشمهایشان دروغ میگوید ...امپراطور می گفت..: همیشه هنگامی که نگران کسی ام تلاش میکنم زنانه حس کنم...می گویم..: - فکر کردی خودم را غرق کرده ام..؟! خنده میکنی یا پوزخند میزنی ...فرقی هم مگر دارد ...تو مردی ..و مرد نمیتواند درک کند اسارت یک حس زنانه را در برابر دنیایی که مردان...ساخته اند از غرور بی جای جنسیت ابلهانه اشان...جواب میدهی: - از چنین دیوانه ای که میشناسم بعید نیست..! چون دوستت دارم چنین غمگین...! مرا متهم به جنون میکنی...حق با توست ...فقط یک چنین دوست داشتن بی قید و شرطی از زنی چون من بر میآید..پس دیوانه ام ...آری دیوانه... دوباره قلبم کبود میشود...مرغ دریایی که از فراز سرم گذشته سر به زیر موج می کند...میگوئی.: - نگاهم کن... نه نمیخواهم . باز وسوسه نگاهت است و فراموشی...فراموشی همه حقایقی که در نبودنت ...چون امواج دریا سنگینند... - حلقه ات کجاست..؟ به دستم نگاه میکنم ..آه فراموش کردم تو هم چون همه مردان دوست نداری با دل شکسته هم این نشانه وفا را از خودم دور کنم. - گفتم حلقه ات کو..؟ - ماهی کوچکی آمد و آن را با خود برد و به صندوقچه ای سپرد که قرنها پیش ..دزدان دریایی به آب انداخته اند. مشتی ماسه را در مسیر باد میگیری و پوزخند میزنی..: - هنوز خیال میکنی دختر ماهی هستی که هر غروب باید سر سنگی بنشینی و برای مرگ خورشید زار بزنی...؟ مرغ دریایی ...شیون میکند...به او میگویم برود امپراطور را صدا کند ..حضورش را در این دم محتاجم. بلند میشوم: - چرا نباشم وقتی که در حصار تاریکترین شبهایم. بلند میشوی ...لکه آبی پیراهنت بین من و دریا می تابد..: - با این کنایه ها ...میخواهی بگویی که من مقصرم..؟! عذر تقصیر از خود تقصیر گران تر است. دریا را شاهد میگیری و ادامه می دهی : - حالا اگر خودم را غرق کنم شبت روز میشود ؟ حالا این منم که پوزخند میزنم...تلخ ..تلخ..تلخ..: - خود کشی تو چیزی را عوض نمیکند چون از تبار ایثار کنندگان نیستی ..مردی هستی با همه صفات خاص تمام مردان. چون بازیگری بر صحنه تئاتر ...در حالی که برابرم زانو میزنی میگویی..: - با دادن جوابی راهم را مشخص کن..بر سر دو راهی ام...یک جاده به خانه دیو می رسد و جاده ای به باغ بلور. راه می افتم و می گذارم برای یک لحظه شکسته باقی بمانی. دریا جلوتر آمده و ادامه تنم را زار میزند..جلوی آینه که می ایستم د رخط پیشانی ام ..در رقص سیاه گیسوانم...در کش و قوس ابروانم...دنبال این انگ میگردم ...و سوالی دردناک روی لبانم می ماسد...چرا من زنم ..؟ .و به کدام گناه ناکرده من و خواهرم و مادرم در امتداد زمان تاوان این جنسیت را داده ایم..؟.یاد پیامبران می افتم ..پیامبرانی که همه مرد بودند...و با آغوشی شعار در مدح زنانه ها رسالت خود را به پایان بردند..و مردانه ایستادند...و از حق مردیشان دفاع کردند در عمل...! و خواهران مرا با همان جمله های قشنگ مست کردند...و تو ببین و حس کن این همه حرف خوب را که در همان مرز حرف باقی ماند . به دنبالم می دوی و دستم را میکشی..: - کفر نگو زن ..خدایت را شاکر باش ..نکند در آتش خشم دوزخش گرفتار شوی.. خنده ام میگیرد: - در این دنیا که خدای مردانه اتان ما را آموخت به صبر و تحمل و اطاعت کور ..و ما در آتش این جهان مذکرتان هیزم خشک بودیم...در آن دنیا هم که به زبان تو باز وعده خشم و آتش است..پس این عدالت خدایی کجا رفته..؟نکند عدالت هم مرد است.. سر تکان میدهی ..و اخم میکنی..: - با من بیا ...بازی تمام شد..یک غذای خوب محلی در انتظار ماست... راستی که شرم آور است..مرد بودن هم خجالت دارد ...اگر مردی هنوز باقی مانده باشد در کهکشان ما...!همیشه همین است ...حتی وقتی که در لبه پرتگاهی ایستاده ایم هم...نمی خواهی باور کنی ..گودال زیر پایمان چقدر عمیق است. با تو می آیم و شیون مرغ دریایی در زیر کوهی از موج ..از نفس می افتد...فریاد میزنم..: - امپراطور ..ژولیس سزار ..با توام..بزگترین جرم تو مرد بودن توست..برای همین تو را هم نمی بخشم...دستهایت را میچسبم ..از تو باید به تو پناه آورد...نگاهت تصویر باد کرده ام را دور می اندازد..نگاه کن سزار ..نگاه کن خیانت..خیانت..سیگاری دیگر روشن میکنی ...!!! چشمانم را پاک میکنم از این اشگ نا به جا..و از تو میپرسم..:.دوست من کجاست..؟...با سکوت شروع شد با حرف نزدنها ..چاله ها یکی یکی پیدا شدند و بعد پر شدند از آب باران.: اتاق خواب ... ساقه ..گل میدهد و گل سرخش ...شانه اش را به لایه های یخ فشار میدهد...قرچ..قرچ...خیانت در پس زمینه ای از عشق ..مرغ دریای توست امپراطور ..در پس پرده به شیشه نوک می کوبد ...صورتم خیس میشود..سزار میگوید..: چه چیز را میخواهی ثابت کنی..؟ - اینکه نمیخواهم بازیچه باشم - نیستی - چرا هستم...انگار میلیونها زن ...از آن سوی تاریخ تا حال ...زنجیر بسته و سر خم کرده در درونم رژه می روند... آهی میکشم ...نگاه می کنم ...سکوت می کنم ..و بعد ...خیس و سرما زده بر میگردم..و مانعم نمیشوی ...ساحل ..خاموش و سرد است ..دور میشوم ..آن قدر که تا بازگشت جای پایم را آب شسته باشد..شاید اگر برگردی مرا ببینی از دور...خمیده و به زانو افتاده...در حالی که صدفها را جمع می کنم تا....گهواره ای بسازم برای عشق...که....در شیون مرغ دریایی و در قامت بلند احساس ... وقتی که از اعماق می آید... خیلی خسته ام..این را من میگویم ..امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه دهم خرداد 1384زمان 16:4
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
شو عمليات كمش بچاها سي ا يك روحيه بدن اهمده…اي دعي ساختبدن وا همه گلي مي خنده كه..: اللهم ارزقنا توفيق تركشي قليل …و استراحتي كثير ..وا…بيمارستاني شكيل ..وا …غذاي لذيذ ..اما نه الان كه عراقي ها در حال فرارن وا ما باهاس تا چنگ افتو دمبالشو بدويم… بسيجيا ياد تو ميا..!!! كه يه روز قمبه بيس كشه هيش بيك زخميم شه رفتيم بالي سرش گفتيم : قمبه خدا ما بين بوگ مين اي چه حكمتين كه تو از اول جنگ تالي تو جبهه ي وا هي گر گر زخميم شي ..ام شهيد نمشي..؟ گ : سي تو مگم آم مردونهي سي هيشكه نگيا كه راه دس خودمم د نمدن..!!!! گفتيم ..: باشه !…اووم يه سيلي ايله كه …يه سيلي اوله كه گف: حايت بيس كشه زخمي شدن مو تو اي قف سال جنگ اي ين كه خودم اينج شيب گول له ي…ت.پ وا تانك وا خمپاره مناجات مي كنم وا خدا مي خوام شهيد بشم ..اولتم ننه مو دم دقه وا بيس چار ساحات سر نماز وا بعد نماز دعا مي كنك سالم وا گردم تهرون..اي وسط خدام قربونش برم هم ميخوا دل مو نشكونه هم ننه مرگم نشينه..!!! ايجو ميش كه نه شهيد ميشم نه سالم وامگردم.. ببينم ..من لهجه دارم..؟ در جهانی که بدل به بیابان شده ...ما در عطش باز یاقتن دوستانی چند سوختیم...طعم نان که بین رفقا تقسیم شده ...ما را به پذیرفتن جنگ وا داشته است ولی برای احساس گرمی شانه های همگانمان در حین سیر به هدفی یگانه ...به جنگ نیازی نیست ..جنگ ما را فریب می دهد ..کینه به شور و شوق طی طریق نمی افزاید. چرا از یکدیگر متنفر باشیم ؟..ما هم بسته ایم و سوار یک سیاره و سرنشینان یک سفینه..من در جبهه مدرسه ای دیدم که در پانصد متری سنگرها...در پس یک خاکریز کوچک خاکی ..روی تپه ای مستقر بود و و سرداری در آن درس گیاه شناسی میداد..!اندامهای ظریف شقایقی را با دست از هم جدا میکرد و با این کار زائرانی ریشو را به سمت خود می کشانید که از گل و لای پیرامون خود بیرون می آمدند و به رغم خمپارهای 60 و 120 به زیارت او می شتافتند...عجیب نیست..؟ آدم یک بار بیشتر نمیمیرد ...خیال می کنید به حال خود اشگ می ریزم ؟..چه خیالی ..من برای شماست که نگرانم...برای شماست که اینچنین به ماتم نشسته ام..باور ندارید..؟ وقتی د روازه سرزمین آبهای همیشه آبی را بگشایم ...دربان دستها را به آسمان بلند می کند و بر من بانگ خواهد زد : امپراطور فرستاده خدایان نیست..؟ و همه روحانیون را صدا خواهد کرد و آنها شتابان خواهند آمد و مرا چون کودکی فقیر شمرده و برایم سور به پا خواهند کرد و خواهند گفت..: یک لحظه پسرم ..یک لحظه ..ما به سر چاه دایمی میرویم ... و من از شادکامی خواهم لرزید..ولی نه نمی خواهم گریه کنم تنها به این دلیل که که روی خاکریز صلیبی نیست..! وعدهای جانب مغرب دروغی بیش نیست...راست به سمت جنوب می روم جنوب لااقل پر است از ترانه دریا... آه همین که از فراز این خاکریز گذشتم ..افق در برابرم گسترده خواهد شد ...اینک زیباترین شهر دنیا.... تو خوب میدانی که این سرابی بیش نیست .. من خوب میدانم که این سراب است.. امپراطور را نمیتوان فریب داد..ولی اگر خوش کرده باشم که راست به سوی این سراب پیش روم چه؟...اگر خوش کرده باشم که امیدوار باشم چه؟..اگر خوش کرده باشم که این شهر گنگره دار و سراپا آذین بسته از آفتاب را دوست بدارم چه ؟ اگر خوش کرده باشم که به گامهای چست و چالاک راست پیش بروم...چون دیگر خستگی خود را حس نمی کنم ..چون شادمانم...چه..؟..من مدهوشی خویش را ترجیح میدهم ..من مدهوشم...از تشنگی می میرم... دریا کجا بود ..؟ من کجا بودم..؟ تو کجا بودی..؟..آری ..آری باز خواهم گشت ..ولی اول آدمها را صدا خواهم کرد..: - آهای...آهای...آهای خدایان را باش ...آخر این کره خیر سرش ..مسکون است...؟!!! - آهای آدمها... صدایم دو رگه میشود ..دیگر صدایی از حنجره ام خارج نمیشود...از این شکل فریاد زدن خود را خنده دار احساس میکنم..ولی یک بار دیگر فریاد می کشم.. - آدمها...آدمها..آدمها... این جا چقدر ساکت است...و عقب گرد میکنم..و خبر دار می ایستم.. آری من این واقعیت را از هم اکنون کشف کرده ام ..هیچ چیز تاب فرسا نیست ...فردا و پس فردا خواهم دانست که به راستی هیچ چیز تاب فرسا نیست ..من بیش از این در مورد خود به آن اندشیده ام..در اینجا هم با دلهره آشنا نخواهم شد...فردا در این خصوص چیزهای از این شگفت تر خواهم دانست و خدایان میدانند که اگر از رسانیدن صدای خود به انسانها دست برداشته ام به رغم میل فراوانم بوده است.... خیال می کنید به حال خود اشگ می ریزم...آری ...آری این تاب فرساست ..این تعویض نقش شگفتی است ..ولی من همیشه فکر کرد ه ام که حال و اکنون به همین سان بوده است .... آه ..می پذیرم که به خواب بروم ..یک شبه یا تا سالهای سال..اگر به خواب روم برایم فرقی نمیکند و آنگاه چه آرامشی..! این فریادها ..این شعله های بلند نومیدی چه..! تاب تصور اینها را ندارم ..نمیتوانم در برابر این کشتی شکستگان دست روی دست بگذارم ..هر لحظه سکوت کسانی را که دوست دارم اندکی به مرگ نزدیک می کند.. و خشمی بزرگ در وجود من روان است ..آخر این زنجیرها که نمیگذارد به هنگام برسم و کسانی را که در حال غرق شدنند یاری کنم ..چرا..؟ چرا خرمن آتش ما فریاد ما را به آن سوی دنیا نمیبرد ..؟..صبر کنید ..میرسیم ..میرسیم..من ..ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ..نجات دهنده ام.... باشد..باشد ...پیام بزرگ نورانی من به پایان رسید ..این پیام چه چیز را در جهان به حرکت در می آورد ..؟ آری خوب میدانم که هیچ چیز را به حرکت در نیاورد ..دعائی بود که شنیده نشد .. باشد..باشد...خواهم خوابید. |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه دهم خرداد 1384زمان 0:24
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی پسری در خیابان سکه ای یک تومانی پیدا کرد ...! از پیدا کردن آن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد...این تجربه باعث شد که او بقیه عمرش هم با چشمان باز سرش را به پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد ...! او در مدت زندگیش 345 سکه 25 تومانی ...40 سکه پنجاه تومانی و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد که جمعا میشود 10625 تومان .. اما در برابر به دست آوردن این ثروت ..! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ...درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در پاییز را از دست داد. او هیچگاه ابرهای سفید را که بر فراز آسمان در حرکت بودند ..ندید...و پرندگان در حال پرواز ...درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ...هرگز جزیی از خاطرات او نشد...حواسمان باشد ...نشود پس از پنجاه سال مصداق این داستان باشیم... ما باید از دخالت در شکل و اندازه ی اندیشه سازان دست برداریم ...فرهنگ تفاهم یعنی حذف دعوا بر سر واژه ها ... قرار نیست که همه ما در یک قالب شعر بگوئیم و با یک زبان و لهجه نیایش کنیم یا همگی یه یک شیوه عاشق شویم و تجربه عاشقانه یکسانی داشته باشیم .... زیبایی دنیا و سرزمین من در تنوع و تفاوت هاست ...زندگی گاهی دل شاعری و عاشقی را به آتش میکشد ...گاهی شبیه یک پازل است ...و گاهی پرنده ای در قفس شعر میخواند...گاهی عده ای با سوز جان اشگ میریزند و عده ای دیگر قسمت سیاه پازل را تکمیل میکنند و ....بگذریم ... امپراطور در سرزمینش به مردمش اجازه داده ..هر کجای این پازل که دلشان میخواهد قرار بگیرند ...حرف ..حرف انتخاب است ..زندگی به خودی خود معنائی ندارد...زندگی فرصتی است برای خلق معنا...معنا را نباید کشف کرد ..باید آفرید...تو هنگامی میتوانی معنا را پیدا کنی که آن را بیا فرینی ...معنا شعری است که باید سرود... آوازی است که باید سر داد...تابلوئی است که باید آن را به تصویر کشید....هر گاه عاشق کسی باشی ...احساس عجز کامل می کنی ...درد عشق همین است ...فرد نمی تواند احساس کند که چه کند....او مایل است همه کار بکند...می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ...ولی نمیشود...چه کند...چه کند... میخواهم ...حرفی بزنم..میخواهم ...بگویم...از تو میخواهم حرف بزنم...امپراطور ...میخواهد از تو بگوید ...همه این حرفها را گفتم که برسم به تو ... میتوان با تو به مرز سیاهی تاخت...میتوان با تو به آغاز ما هجرت کرد ..میتوان با تو سر سفره سادگی نشست ..میتوان با تو از چشمه ابدیت در سرزمین آبهای همیشه آبی نوشید ..میتوان با تو پی در پی تازه شد...آخر تو آغاز فصل رویشی ..تو بهار منی...تو معنای ساده آرامشی ...تو حدود نا محدود عشقی در دریا های سرزمین من...تو حدیث منی در دل خودت ..پاکی ...نجیبی...میتوان روبرویت نشست و هزاران جمله شاعرانه گفت ..و از دست دادن تاج و تخت امپراطوری نترسید ..میتوان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی را دست چین کرد ...میتوان در طلوع تبسم تو هزاران خورشید تا بناک را به نظاره نشست ....میتوان با تو طلوع کرد و میتوان غروب کرد ....من به حضور عطر آگین عشق تو محتاجم...من به ترنم نام تو ای بهارم در تمام لحظات آسمانی ام محتاجم...من به تو محتاجم...به تو بهارم ..به تو بهارم... مگر مرگ چیست ..؟ دست نوازش امپراطوری بر سر آن روستائی ساده دل ...و و کجائی تا لرزش هیجان و عاطفه را در زیر دستان امپراطور ببینی ...آخر تو کجائی ...کجا..؟نگو فراموش کن ...این حرف را نزن...سزار و فراموشی..؟! چگونه فراموشت کنم که تازه یافتمت ..مگر چند لحظه گذشته است؟ ...مگر چند وقت است.؟.زمان که قرار بود متوقف شود در هیجان عاشقانه های من...مگر تو نبودی که میخواستی بانوی من باشی ..؟.آی بانو ...بانو...چگونه فراموشت کنم که تمام نوشته هایم ..شعرهایم با نام تو آغاز میشود ..؟چگونه فراموشت کنم بی انصاف...که اسم زیبایت نگین تمام صفحه های دفترم است ..؟ چگونه فراموشت کنم وقتی در آسمان در دریا در ماه در ستارگان و...نشانی از تو وجود نا پیدای تو می بینم...چگونه فراموشت کنم ...وقتی دریای بیکران سرزمین من تو را به خاطرم میاورد ...؟ چگونه فراموشت کنم وقتی هنوز صدای آشنای قدم هایت را در کوچه های تنگ و تاریک دلواپسی ..میشنوم..؟ باز هم گفتم دلواپسی..باز هم... چگونه فراموشت کنم وقتی ناله های سوزناک ساز زندگیت ...مونس قلب شکسته من است ..؟..چگونه فراموشت کنم وقتی تنها تو فریاد بی صدای مرا میشنوی ..؟ چگونه فراموشت کنم وقتی تا به امروز مثل تویی ندید ه ام..؟ راستی که من ندیدمت...اما فقط چهره زیبای تو در خاطرم هست ... من نمیخواهم سرم پائین باشد برای پیدا کردن سکه های روز مرگیم ...میخواهم با تو آسمان را نگاه کنم ...من ..امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی..به همین راحتی و سادگی ...از تو حرف میزنم...گوشت با من است ..یا هنوز داری دنبال کسی دیگری میگردی..با توام ..با ...تو... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی شنبه هفتم خرداد 1384زمان 23:3
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
رنگ آبي رنگ روياهاي من است …نمونه بارز و تجسم تمامي رنگها ي آبي …آسمان صاف و بي كران است كه بسان طاقي نيلوفرين از افقي تا به افق ديگر كشيده شده و ديدگان و افكار هر بيننده اي را با قدرت در جذبه و خلسه سحر آميز خود غرق ميكند …تماشاي آبي آسمان ..حسرت پر كشيدن تا دور دستها را در دل ، زنده كرده و روياهاي مرا افسون ميكند …پس از آسمان ، رنگ آبي ، ياد آور عطوفت زلال و نجيب درياست…آه دريا ..دريا..دريا..درياي پهناور و آرام كه آبي خيال انگيز خود را وام دار آسمان است …از آبي لاجوردي آسمان در فرهنگ و تمدن سرزمين من به عنوان جاي گاه عشق و دل دادگي ايزدان ياك ياد شده است …پس رنگ آبي را ميتوان رنگ خدايان هم ناميد..خدايان عاشق …خدايان دلواپس…خدايان دلتنگ…رنگ آبي رنگ اندوه همه دردهاي من است ..كه در سينه لاجورديم پنهان كرده ام …اسرار من همه آبي است ..آبي..آبي…آي مردم …آي مردم ..كدام شما ..بگوئيد كدام شما روزي خواهيد شنيد رنجهاي امپراطور را..كدام ..شما..؟ سزارم من …و در حسرت يك لحظه نگراني آبي رنگ ميسوزم …هان ..گفتم كه ميسوزم ..آتش به جانم زده است اين انتظار ممتد حيات خاكستري…شده ام همه چشمي مانده در راه …جاده خاكي آرزوهاي من چه وقت بوسه ميزند به پاي مسافر از راه رسيده ام ..كي …؟كي …؟كي…؟كدام پيشگو ميتواند دفتر تقدير مرا ورق بزند تا ببينم آينده آبي رنگ عاشقي ام را … آي مردم ..مردم من ..ملتم ..بدانيد كه سزار ميميرد…از اين هواي خفه …نفسم بالا نمي آيد …مگر خدايان ..كاري كنند كه امپراطور يادش برود كه از پوست و گوشت و مشتي جنس تقلبي و سلولهاي ميرا و يك جهان خيال و رويا و آرزوست…مگر خدايان كاري كنند…خلوت خود را با كدامين شما تقسيم كنم ..تنهائي مرا چه كسي از شما خوهد دزديد…منكه به جاي شما گريستم و خنديدم و درد كشيدم و فرياد زدم و آه كشيدم….نكند داستان پلوتوس دوست هميشه عزيزم..كه هنوز جاي بوسه ها ي مهرم بر گونه هايش باقي است و سر آخر در سنا اولين خنجر را به قلبم زد در شما تكرار شود..نكند..؟ آه…اين ديگر از هزار قطره اشگ دل سوزان تر است…آه كه ميكشم چيزي از من جدا ميشود ..كنده ميشود …گم ميشوم …در حيلط خلوت خانه شما …ميدانم …ميدانم…رسم امپراطوري جز اين نيست …اما با خودم چه كنم ..با خود خودم… امروز ايستادم در برابر بركه اي نرم و رقصان ..كودكيم شيطنت كرد و سنگ ريزه اي به پيشاني بركه زد و تصويرم در آن صد تكه شد در موجهاي كوچك شوخ…تازه فهميدم كه اين كنايه از قلب مردي است كه با كلمه اي دوست ميدارد و با جمله اي پرنده ميشود و بال ميزند در آبي خيال آسمان هفتم…و با حرفي از جنس بلور عاشق ميشود و درد آغاز ميشود…و فراق ميايد مينشيند تنگ بغلم..اين دايره اي است كه بارها بدورش چرخيده ام و با ز هم ميچرخم و ميچرخم.. به خودم ودعده دادم به همين روزها …به همين چند دقيقه بعد… كه بروم..دست حسرتهايم را بگيرم و با آرزوهابيم برويم در پاركي قديمي هواخوري و تاب بازي…آبي رنگ من ..رنگ روياهاي من..رنگ خاطرات گمشده ام در دل مردمان فراموشكار شطرنج باز كه مهرهايشان در جدول سياه و سفيد دلم حركت ميكرد…رنگ حرفي ناگفته ..كه آمدم اينجا تا بگويمش و حال كه ميخوانم اين سطور را در ميابم كه هيچ نگفتم ..حرف من گم شد در اين نوشته ..حل شد در واژه هاي گنگ … شما بگوئيد…بگوئيد ..توانستم بگويم …؟يا لال شده ام در اين جمله ها ؟…شما بگوئيد … بگوئيد ..اينك اين منم سزار كه شده ام همه گوش براي حرف شما ..بگوئيد ..اين سكوت را بشكنيد ..من هم ميايم و سكوت درد شما در چادر غم هايتان ترك ميزنم …قول ميدهم …بگوئيد تا ..بگويم.. |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه پنجم خرداد 1384زمان 23:41
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
من امپراطور سزمین آبهای همیشه آبی امروز فرمانی را امضا کردم و به مردمم ابلاغ کردم..و این متن پیام: وقتي آنچه داريم مي بخشيم آنچه را كه نيازمند آنيم ، دريافت خواهيم كرد... دلسوزي ، محتاج سرمايه اي ناچيز و خالق بودن در آمدي عالي است ... خوشبختي را با تندرستي ، صلح و دوستي و عشق محك بزنيد . تك تك ما روزي داوري خواهيم شد مهم اين است كه چقدر زندگي كرده ايم ، چقدر زنده بوده ايم و چقدر بخشيده ايم . نه چقدر داشته ايم ، نه چقدر عظيم جلوه كرده ايم .!!! مقام عالي انسان در برابر شماست آن را به دست آوريد . كوششي كه براي خوشبخت وشادمان كردن ديگران به كار مي بريم ، مايه برتري خود ما مي شود . بخشايش آسان خواهد بود ، اگر به نقصهاي خود اقرار كنيم و بپذريم انسان خردمند به اندك دنيا با داشتن حكمت و دانش راضي است و به همه دنيا بدون حكمت ودانش راضي نيست... عشق پيوسته هست ، ماييم كه گسسته ايم ، عشق تضمين كننده است . آدميان هستند كه خائن اند. عشق اعتماد پذير است . آدميان اعتماد ناپذيرند امپراطور ژولیس سزار |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه سوم خرداد 1384زمان 23:44
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
چند گفتار پراکنده...اما به شدت به هم مرتبط...: امپراطور امشب دلش گرفته برای همین هذیان میگوید شما به دل نگیرید...قول میدهد سزار ..که در نوشته های بعدی جبران کند..امشب میخواهم برای دل خودم بنویسم ...اشکالی که ندارد..؟ 1-همه ما در گذریم...در حرکتی دایم به سمت نبض هستی ...قصه موندن و رفتن ...یه حسی رو تو وجودت بیدار میکنه ...برگرد به خودت ...همه چیز از تو شروع میشه...دنبال دلت برو ...پاپیش بذار...واسه رفتن نه فرو رفتن ...دل به مسافر نبند ...دل به سفر ببند...زندگی ادامه داره با ما ..یا بی ما...تو که دنیا رو بعد از هر اتفاقی وارونه می بینی ...تو که فکر میکنی همیشه همه چیز به کامه...واسه روزهای آفتابی ...نقشه های ابری نکش..!...یادمون باشه که همه ما مسافریم..... تو جاده سرنوشت ...مسافر به هیچ تجربه ای دل نمی بنده ...هر حادثه ای رو ...پیامی برای روح می دونه ...همه چیز براش با ارزشه ...مسافر میدونه تجربه لازم است . اما این رو هم می دونه که هیچ تجربه ای دو بار تکرار نمیشه..ممکنه شباهتی با تجربیات قبلی اون باشه ...اما هرگز همون تجربه نیست ...برای همین دنیا همیشه تازه است ...مسافر تو هر لحظه در زندگی سفر میکنه ...نگاه میکنه...اون می تونه دل هر عاشقی رو با نگاهش بلرزونه ...دنبال کسی که دنیا رو کشف کنه ...همیشه حیرته...همیشه احساس شگفتیه... 2- طفلک آرزوهایم....نصیبشان از روز سنگ پرانی من و گاز خردل است ....و شب میان اضطراب و دلتنگی ها گم میشوند...نصیبشان از شب نه ستاره است و نه ماه تنها گل های پرده اتاق و پلکهای خسته ام ...که همان جا رهایشان میکنم... 3- اگر مردمان دیوانه را تماشا کنی ...عاشقشان خواهی شد ...آنان نوعی یکپارچگی دارند...آنان تقسیم شده نیستند..جدائی در وجودشان نیست یگانه اند ...البته آنان بر علیه واقعیت واحد و یک دست هستند ...آنان در رویایی خودشان یکی هستند ...آنان در توهمات خود یکپارچه هستند ...ولی یکی هستند... 4- نخستین بار مردان به سبب این که نمیتوانستند بگریند احساس نگرانی کردند یکی از مردان در باره ی گرفتاریش از امپراطور پرسید و جواب گرفت..: به مردان این گونه آموزش داده شده که نباید گریه کنند و اشگ بریزند ...آنها همچون سنگ شده اند و به یاد داشته با ش اگر کسی نتواند به راحتی اشگ بریزد ...نمیتواند بخندد...خدایان هیچ فرقی میان زن و مرد نگذاشته اند ..همان غده های اشگی را به مرد هم داده اند. 5-زن از مرد شکیباتر است ..گر چه شجاعت مرد در کارهای خطیر و بحرانی بیشتر است ..اما تحمل دایمی و روزانه زن در مقابل ناراحتی های جزئی بیشمار ...خیلی بیشتر است.. زن از مرد توانا خوشش می آید ...اگر چه خودش قربانی این قدرت و توانایی باشد... 6- حتی اگر خود قارچهای سمی را بخورم ...فریبشان را نمیخورم...باور کن... هوای بارانی ذوق نوشتن را در من بیدار کرد ...روی تراس آمدم همراهم کاغذی و مدادی ...پسر کوچک همسایه بازی میکرد از او اسمش را پرسیدم گفت کوروش...کفتم چه نام زیبائی ..آیا کوروش را میشناسی..؟ لبخندی به شیرینی 7 ساله ها گفت بله و بعد اضافه کرد دوست دارید جمله ای از او بگویم ..؟ با خوشحالی گفتم چرا نه ..و او ادامه داد ..کوروش بزرگ گفته است : راه در جهان یکی است و آن راستی است... هذیان گوئی بس است ..همه دانستند که سزار گاهی به سرش میزند...فقط با کسی در این مورد حرف نزنید بین خودمان باشد...خوب..؟ من هم حق دارم گاهی با خودم خلوت کنم ...مرا این جوری نگاه نکنید....سزار فقط امشب کمی به سرش زده ..اینکه دیگر آبروریزی ندارد...قول میدهم دیگر تکرار نشود ...قول میدهم...به نام بلندت قسم...باورم کن ..خواهش میکنم.. |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه سوم خرداد 1384زمان 1:4
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
در اين روزهاي كه گذشت ..من امپراطور آبهاي هميشه آبي ...به بيماري هر چند كوچك و بي اهميت دچار بودم ..قبلا كه گفته ام با هزار شمشير زهر آگين مرا نتوان از ميان بر داشت كه خدايان هماره با امپراطورند...شرح بيماري خود مقالي ديگر است ...باشد تا براي ...روزي ديگر ...اما بعد..: تمامي امپراطوران در قبل از من و بعد از من گفته اند از سه گانه اشان و يا پنج گانه و هفت گانه و ده گانه . الخ... و امروز سزار از پنچ گانه هايش سخن ميگويد و شايد به درازا بكشد كلام ..اما نه به بطالت و هزيان گوئي ...اين آغاز پنچ گانه ي ماست و در فرصتي ديگر باز هم خواهم گفت ...اين راهي است به درون پر آشوب ما ..اين همه دغدغه زندگي امپراطوري است كه سعي كرد ديگرگونه باشد ...تا خدايان چه بخواهند...: پنج ابر مرد...: در هر دو هزار سال يكبار بر اساس قوانين مدون كهكشاني و نيروهاي كيهاني ..مردي بدنيا مي آيد كه جهان قبل از خود و بعد از خود را تحت تاثير انرژي كهكشاني خود قرار ميدهد ...تولدشان و زندگيشان و مرگشان طبيعت را يكارچه تحت تاثير خود دارد....: 1- عيسي ..مسيح..: امپراطور مهر ..عشق...همان كه مردگان را به دمش زندگاني بخشيد و زندگان را به كلامش دوباره متولد كرد ...آمد كه دوست داشتن را بياموزد و به صليب كشيده شد كه عشق را ابدي كند ...هنوز هم صداي تازيانه هاي جهل بر بدن نحيفش به گوش ميرسد ...آدمي آموخته است كه آنچه را نميداند به مسلخ ببرد ...و انسان از تراكم عشق مسيح به ناداني و جهلي گرفتار شد كه در يهودا تجلي كرد ...و مسيح به صليب رفت در حالي كه هنوز زبانش به محبت آشنا بود ...چه مردي ..چه مردي ...همه جانش را با عشق آميخته بودند ..او حرف اول و آخر مهر بود ..پس از او هر كس از مهرباني سخن گويد تكرار كلام اوست ... 2- زرتشت...امپراطور آتش ...نور ...دانش...مردي از تبار آتش خدايان ...آمد گرم كند تن يخ زده آدمي را ...دانش سخن اول و آخرش بود ...همه گذشته انديشه ايران ...ايراني باشي و او را نشناسي ...همان به كه عرب خطابت كنند ...جاهلي ..و ناداني در مرام او كفر است ....حكمت زندگي در دستان اوست ...بودن و آگاه بودن در چشمان پر فروغ اوست ... موبدان همه آتش را زنده ميداشتند ..به خيال حفظ دانش ..همان روزي كه آتشكده ها با تاخت بيگانه خاموش شد ...ما شديم ملتي با يك خروار خرافه و جهل ...دانش را از ما دزديدند تا به اسارتمان بكشند ...واي بر مردمي كه گذشته خود را به ياد نمي آورد ...واي بر مردمي كه دلش با آتش علم روشن است ...اما كور دل و دست به عصا بيگانه پرستي ميكند ... واي بر ما كه وارث زرتشيم و اينگونه در جهل خود خواسته غوطه ميخوريم ...واي برما.... 3- بودا...: خداي عرفان ...كشف و شهود...سفر به ماورا...امپراطور هميشگي عاشقي ...خورشيد هماره سوزان شرق ...مرد تنهائي..سكوت ...او بود كه آموخت انسان دريائي است ...پر پيچ و خم ...تنها بايد خود را شناخت ...كه در خود شناسي خداي را ميتوان در آغوش كشيد ...بودا خدا را از آسمان به زير آورد و در قلبهاي ما خانه داد ...كه قبل از او خدا در آسمان پرسه ميزد ...به ما آموخت كه چگونه ميتوان قدرتمند بود...بي آنكه مجبور باشي از توانت بر عليه بشر بهره ببري ...زندگي با بودا يعني يكسره شناخت ...و نترسيدن ...هجوم به ديوارهائي كه ما را از خودمان جدا ميكند...بازگشت به خويشتن ..اين تنها فرمان او بود ...بازگشت به خويشتن.. 4- اسكندر..: مرد شجاعت و دليري ...فاتح بزرگ تاريخ ..هم او كه خيال بزگش ..جهان وطني ...به وقوع پيوست او چه ميخواست ...منظورش همين دهكده جهاني امروز نبود ..؟مردي كه آموخت ميتوان به آنچه در ذهن خيال ميبافيم رنگ واقعيت و زندگي بزنيم ..او هنوز هم چهار نعل در صحراها و جنگلها ميتازد. .. …هرگز نمرده و نميميرد ...سايه اش هنوز بر سر ماست چه بخواهيم و چه نخواهيم.... 5- علي ابن ابيطالب..: امپراطور عدالت عرب ...عدل با او زاده شد و با مرگش مدينه فاضله تمام عدالت خواهان شد ...شمشيرش هرگز به ناحق از نيام بيرون نيامد ..و خودش قرباني بي عدالتي كور مردماني شد كه از دركش عاجز بودند.. افسانه علي ..افسانه غربت است ...علي خداي عشق هم هست.. نجواهايش با فاطمه هنوز در مدينه و كوفه شنيده ميشود ...يتيمان همه تاريخ كاسه شير به دست انتظار او را ميكشند ....درهاي سنگي جهل خيبري ..به دستان پر توان او از جاي خواهند لرزيد ...علي مرد نفسهاي خالصانه است ..نفسهائي كه در دم و بازدمش ...يا حق يا حق شنيده ميشود ..رستگاريش كه با قسم به خانه خداي رخ نمود بالاتريت درجه عروج است ...علي يعني همه حق بي كم و كاست ...محكمه عدل او تنها محكمه خدائي است در تمام ادوار تاريخ....علي يعني مظلوميت به توان بي نهايت ..از آن ميخ در بپرسيد ...از چاه بپرسيد ...از كعبه بپرسيد ...از تاريخ همه نامردي شيعه سوال كنيد .... از يا علي كه به هنگام سختيها بر زبانتان جاري ميشود بپرسيد....از من بپرسيد ...به شما خواهند گفت مرد بزرگ عرب ...امپراطور عشق و عدل و مظلوميت ..تنها خود اوست ....از او ياد بگيريد كه چگونه زندگي و چگونه بميريد ...از او ياد بگيريد ...از علي سخن ميگويم.. پنج ابر زن ....: 1- ژندارك..: قديسه هميشه ماندگار ...زني از جنس آب ...ابر زني كه زندگي همه باشكوهش در برابر مرگش چيزي نبود ..ژندارك يعني مرگ براي بخشش ...آزادي ...برابري ...همدلي...سپهسالار لشگر آزادي خواهان هميشه تاريخ ...زني كه مردانگي را به چالش كشيد ...از او چه ميدانيد ..: زني كه زره و كلاه خود و لباس جنگ پوشيد و براي خاك و آب و باد كشورش پا به پاي مردان جنگيد و در انتها گرفتار خيانت مردماني شد كه برايش جنگيده بود و بعد در آتش قهر جهل سوزانده شد همين.! ژندارك در همين سطرها زنداني است .؟.پس كجاس | ||