تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

شلوغ است تئاتر !…خطابه امپراطور  و اين همه مخاطب ..؟

رداي سرخ پوشيده ام به نشان عاشقي تاجی از برگهاي گندم به سرم ميگذارم و ميروم و به شور مردم پاسخ ميدهم دستم را بالا ميگيرم و سكوت سايه مي اندازد بر تئاتر ناقلان پيام سزار صدايشان را صاف ميكنند تا اولين جمله من را تكرار كنند براي مردمسرم را پائين مياندازم به علامت شرم از محبتي كه به من دارند و و بعد سخن آغاز ميكنم :

و همه چيز از آنجائي شروع ميشود كه تمام ميشود !

جمعيت يك صدا تكرار ميكنند ..:

-         همه چيز از آنجائي شروع ميشود كه تمام ميشود .

و باز سكوت ..فرياد ميزنم ..:

- آنچه اصل است از ديده پنهان است ..

و همه ميشوند يكپارچه فرياد...:

- آنچه اصل است از ديده پنهان است.

با زتاب صدايشان را ميشنوم و غرق در لذت ميشوم از اين همه فهم ..و اين مقدار محبت كه به من دارند..:

-     من .. ژوليس ..سزار ..امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي به شما مردم ميگويم آنچه خدايان نيز گفته اند به زبان بشر در هزاران سال قبل ..! ..حرف جديدي نيست ..همه اش تكرار دانسته هاست ...كه ما از اين تسلسل گفتار مي آموزيم آنچه را كه بايد باشيم ..و بگريزيم از آنچه كه اکنون هسيتيم ..وهماره آناني كه از بودشان ناراضيند با  رودخاانه زندگي كه در پيچ وتاب دره ها ميرود و ميگذرد ..در جريانند .روانند و جاري اند و اين است اكسير زنده بودن... تازه بودن... نو بودن...!

آبي كه دچار حصار تنگ چاله است ...رسوب ميشود ..بو ميگيرد ..مي پوسد .. مباد بر شما هرگز اينگونه بودن ..مباد...!و... اما بعد..:

يادتان باشد به رسم هميشگي اجدادمان در سرزمين آبهاي هميشه آبي عاشقي را پاس داريد سوختن و سپس شعله كشيدن را زبانه هاي عشقتان آتش بزند به هر چه نا اميدي و ياس است كه عاشق به اميد وصل اگرچه غير ممكن ..زنده است و اميدواركه اميد راز جواني است و آرزو بر كسي عيب نيست كه آنان كه بي آرزويند چه مردم ترحم برانگيزی اند  !!…خيال و رويا و خواب هميشه آبستن يك انديشه است ..كه خدايان وقتي بر كسي غصب ميكنند در آغاز روياهاش را ازا و ميگيرند و چه عبث خوابي است ..كه در آن سوداي پرواز نباشد

آنانی که سخت به دنیا می آیند سخت هم از دنیا دل میکنند...همچون تولد من امپراطور شما که در زمان زایش به هیچ عنوان حاضر به حضور نبودم ...زایشی طاقت فرسا برای مادر دردمندم که آخر هم به یاری جراحان زاده شدم و از پس چنین زایشی را به نام من نهدند...سزارین..!؟

و بدانید که با هزار زخم شمشیر آلوده به زهر هم مرگ مرا در نخواهد گرفت ...که مرگ من در اندیشه است ..خدایان نیاآورند روزی را که سزار قادر به تفکر نباشد ..که آن روز تاج امپراطوریم را به زمین خواهم نهاد و چون شما چشم خواهم دوخت به آسمان که سزار نوین  با در هم پیچیدن ابرها و درخشش آذرخش همراه با باران بیاید ..که آنانی که از جنس آبند ..با آب زاده میشوند و به آب باز پس داده میشوند....

اما اینک این منم ..مردی در آستانه دریاها که سخن میگوید با شما...این منم امپراطور ...سزار ..! ( هر چند گاهی لازم است که حاکمیت خود بر سرزمینم را به مردمم گوشزد کنم ..آنچه در باره نسیان بشر گفتم که خاطرتان هست..؟..)

شنیدیم که در آبهای دریاهای ما عاشقی است که پس از مرگ معشوق میل به چشم کشیده و کوری را به بینائی ترجیح داده و گفته است ..:

-         وقتی او در این جهان نباشد ..همان به که چشمهایم به دنیای فاقد او خاموش باشد...

عاشق مردی است او ... !و غریب هم بر ما نیست که کسی در سرزمین ما عاشق باشد و اینگونه رفتار نکند ...برایش درود میفرستیم و زیباترین سلام ها را بدرقه راهش میکنیم ...درود ..درود...

در عشق رازی است ناگشوده و ناگفته که تنها عاشقان را بر این سر آگاهی است و آنان نیز مهر سکوت بر لب دارند و باز نمی گویند از راز دلشان ...اصرار هم نکنید ...که عاشق را خدایان تنها ترین بندگان لقب دادند و جز این هم نیست ....بگذارید در خاموشی لبهایشان صد شکوفه فریاد بزند ...

شما را دعوت نمیکنم به تفاهم با دیگران... که هر کس برای خودش خدائی است نا دیده...تفاوت میان هر کدام از ما با دیگری فاصله ای است از آسمان تا زمین که ابرها جدایشان کردند ...پس تفاهم کلمه خودخواهانه ای است ..کسانی از آن نام میبرند که یا نادانند و یا آگاهانی که بر حسب مصاحت خود را به جهل میزنند ...تفاهم وچود خارجی و یا عینی ندارد ...همدیگر را تحمل کنید ..تحمل...

مدارا کنید با ضعفها و نا توانیهای هم ...این راز ماندگاری دوستیها و گرمی خانواده هاست ...صبر داشته باشید ...یادتان باشد که کشف ضعف دیگری و به رخ کشیدنش نه تنها هنر نیست که بین شما فاصله میاندازد ...زیبائیها و صفات نیکو را در هم جستجو کنید ...دوستی یعنی همین ..که غیر از این ..دشمنی است...

با این کنایه که.: دوست خوب کسی است که ناتوانی دوستش را باز گوید ..بشدت مخالفم ...دشمنانتان خود این کار را به غریزه انجام میدهند ..پس دوستان را در این کار حاجتی نیست .خوب ببینید تا خوب ببینندتان..

البته رسالت امپراطور درس اخلاق نیست که این امر به عهده مصلحان اجتماعی است ...آنچه گفتم توقع من است از شما ...

و در آخر ...باز میگردیم به آغاز سخن ...

همه چیز از آنجائی شروع میشود که تمام میشود ...

( ..صدای مردم اوج میگیرد...)

- همه چیز از آنجائی شروع میشود که تمام میشود...!

و این را هم بدانید که خدایان هرگز به واسطه با شما سخت نمیگویند...آنان هر گاه لازم بدانند خود مستقیم پیامشان را به شما ابلاغ میکنند ...به دنبال وحی نباشید به واسطه دیگران هرچند عزیز باشند برای خدایان پیغام نفرستید ...دلتان را روشن کنید ..قلباتان را از گرد و غبار پاک کنید ...پیامبر خودتان باشید ...در آن هنگام صدای وحی را خواهید شنید و به زبان خود با خدایتان درد و دل خواهید نمود ...دلی که با دروغ ...خیانت...توهم...ریا...و هر معصیت دیگری بیگانه باشد ...محل امن حضور خدایان است ...

اگر صدای آسمان را نمیشنوید ...اشکال در گوشهای شما نیست ..به دلتان رجوع کنید ...زبانی که به دروغ...دستی که به خیانت..چشمی که به غیر ..دلی که با نا آشنا ..عادت کرده باشد ...نیاز به پیامبر دارد...

آنچه اصل است از دیده پنهان است...

( مردم شور میابند...)

-         آنچه اصل است از دیده پنهان است...

بدرود ...تمام.

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه سی ام اردیبهشت 1384زمان 3:5  امپراطور ژولیس سزار  | 

و خدا عشق را آفريد...و خدا درد را آفريد...و  بشارت داد به انسان فرزند خود عيسي را ...كه با خود مهرباني و دوست داشتن را براي انسان به ارمغان آورد ...                                ( انجيل به روايت متي ...)

در سرزمين آبهاي هميشه آبي...موزه اي را به فرمان من كه امپراطورم ساخته اند ....موزه اي كه در آن احساس و انديشه و لحظه هاي نابي را گرد آورده اند ...و البته خدايان در نگهداري و جمع آوري اين آثار مدد كردند...كه بي ياري آنان هرگز امپراطور را توان به اسارت گرفتن حس و فضاي دل انگيز انديشه و آن دقايق خالص را نيست ..موزه اي كه ما را از خاطراتمان دور نكند ...با ديدن آثارش پرواز کنيم در آسمان خيال ...ميخواهم  چند نمونه از آثاراين موزه را معرفي كنم و بعد هر كسي كه اثري دارد ماندگار ..معرفي كند...تا در اين موزه نگه داري شود ...سرزمين آبهاي هميشه آبي ...امروز ميزبان شماست براي ديدار ازاین موزه ...با هم چند نمونه را می بینیم ...:

1- در سرزميني دور ...بسيار دور ...مردان حاکمان مطلق بودند...و هيچ زني را دراين خاك و آب و آسمان جائي نبود ...آنان در عبث انديشه اي گره خورده بودند ...كه زنان منشا هر چه فتنه و تزوير و ريا و زشتي قلمداد ميشود ...و بدين خاطر نسل زنان را از بين بردند و تمام مردمانش از جنس مرد شدند ..و دانشمندان توانستنند راهي بيابند براي ادامه نسل  و زايش كودكاني ذكور..!.آخرين زن كشورشان را د ريك زندان شيشه اي به بند كشيدند...او را به خوابي ابدي فرو يرده با تكنولوژي ماشيني از آن زن فرزند توليد ميكردند ...فرزنداني همه پسر ...!.سالها گذشت ...مردان به زندگي ادامه دادند اما چيزي در آنها كم بود ...و همين كمبود معناي بودنشان شد ...اما كسي را توان بازگوئي نبود ..همه در سكوت ...از آنچه كه بودند راضي به نظر ميرسيدند ...هيچ حس دلتنگي و نگراني و دلواپسي و غم و اندوهي نبود ...ملتي كه سالها گريه نكرد ..لبخند نزد ...و فراموش كرد ناب ترين لحظه هاي انساني را ...به راستي آدمي كه چشمانش خشك باشد به اشك و لبانش مهر بخورد به لبخند ...چه از او مي ماند ..؟.هيچ ...هيچ....تا اينكه جواني بي طاقت...

بي صبر ..گريزان از چيزي كه بود ...به دور از نگاه ديگران دل باخت به آن تك زن سرزمينش كه در حصار ديوارهاي شيشه اي بود ....او مخفيانه به ديدار زن ميرفت ...د رتمام آن ديدارها كلمه و جمله اي در ضمير نا خود آگاهش تكرار ميشد ...حرفي كه معناي داشت اما جوان طريق بيانش را نيا آموخته بود ...مدام با خود كلنجار ميرفت ...هر شب و هر روز كتابهاي تاريخ و قاموس واژه ها را ورق ميزد ..اما نمی يافت ...نبود...تا اينكه در روزي كه همه بودنش حسرت بود و تمام روحش فرياد جمله گمشده... به ديدار زن رفت ...از پشت شيشه خيره ماند به چشمان بسته و خواب زن ...آهي كشيد ...در اين آه گوئي كبوتري زنداني از قفس هزار ساله خود رها شده باشد ...دلش گرفت. ..دل گرفتنی شيرين ..!.پلكي زد و تنها يك قطره اشك گونه اش را خط انداخت ...چشم بست و آن كلمه جادوئي بر زبانش رقصيد و از لبانش با صدائي گرفته ...بم ...خسته ...بيرون خراميد..:

- دوستت دارم ...دوستت دارم ...

همين لحظه ...درست همين هنگامه ناب را ما  در موزه خود پاسداري ميكينم...وارد موزه كه ميشوي اولين اثري است كه در ميابي...و در آن غرقه ميشوي ...و تو نيز بي اختيار ميگوئي : دوستت دارم ...دوستت دارم...

2- ونسان ونگوگ ابر نقاش امپرسيونيسم در طول زندگي پر فراز و نشيبش بارها عاشق شد و هر بار فرو ريخت و آوار شد ...قبل از خودكشي نمادينش ...(..مرگ ونگوگ به اعتقاد من ريشخندي بود بر زندگاني همه بشر ..) عاشق زني روسپي شد ...هر روز براي ديدن اين زن ...در اوج فقر و نداريش ...پولي پرداخت ميكرد ...و با معشوقش حرف ميزد ..از خودش... از آثارش از زندگيش و از همه چيز ....زن روزي از گوش او تعريف كرد ...و آن را زيبا ديد ...ونسان شباهنگام جلوي آينه ايستاد و گوشش را بريد و صبح فردا  آن را به زن هديه داد ...اين تنها چيزي بود كه داشت ....

در لحظه اي كه ونگوگ اين هديه را به زن ميدهد و منتظر ميشود تا لبخند معشوقش را ببنيد...و در عوض زن بهت زده و  هراسان به او مينگرد ...حس ونگوگ ...كه هيچ واژه و شعر و داستاني توان باز گوئيش را ندارد در تابلوئي  كه تنها  رنگ زرد تزئينش كرده... داد ميزند ...داد...!!!

3- دختر جواني ..عاشق ميشود ...و پس از سالها تلاش و سعي با مرد مورد علاقه اش ..معشوق همه زندگيش ازدواج ميكند ..و به وصل ميرسد ...مراسم و جشن با شكوهي برگزار ميشود ...او در پوست خود نميگنجد ...شادي و نشاط و شوري  كه تمام جانش را در بر ميگيرد ...اين همان آرزوي ناممكني بود كه كه به وقوع پيوست ...چند روز بعد غمي پنهان او را چنگ ميزند ...بي آنكه بداند و بفهمد غصه دار ميشود ...فكر ميكند كه مرد كه باز گردد همه چيز دوباره رنگ لبخند به خود ميگيرد ...شب... مرد به خانه مي آيد ...و زن خود را به آغوش مرد مي اندازد....و او را سير ميبوسد ...بويش ميكند ..در او حل ميشود ..اما در كمال نا باوري در ميابد كه آن غم نه نتها از بين نرفته بلكه هنوز هم در وجودش زبانه ميكشد ...با خودش فكر ميكند ..مي انديشد ...به خاطرات گذشته برميگردد و كشف ميكند ...و از فهم معناي غمش حيرت زده... مات و مبهوت ميماند ...همه درد از بي دردي است ..!.همه غم از بي غمي است ..!.آنچه در فراق هست در وصل ويران ميشود ...آنچه آزارش ميداد...تمام شدن عشقي بود كه سالها در نرسيدن مفهوم داشت ...به مرد نگاه ميكند ...او را ديگر نميشناسد ...غريبه است ..نا آشناست ...ميرود در برابر آينه و به خود خيره ميشود ...و ميگويد ..:

- آه تو ديگر كيستي ..؟ كي در من جا گرفتي..؟ چرا من تو را نميشناسم...؟

اين جمله دختر جوان و همه احساسش در اين وقت ...در يك جعبه شيشه اي قرار دارد ...كه بالاي آن نوشته شده ..:

وصل ممكن نيست ...وصل ممكن نيست...

4- پلان پاياني فيلم كازابلانكا ...:.زن در هواپيمائي به پرواز ميرود و با خودش همه وجود همفري بوگارت را هم ميبرد ...بوگارت مانده در مه صبحگاهي به رفتن زن و پروازش خيره ميشود ...بعد از آن در چشمانش ميتوان خواند كه نميداند كه چه بايد بكند ...برود ..؟.بماند ..؟.ترديد ...دو دلي ..شك ...و فيلم تمام ميشود ...به اعتقادم همفري بوگارت براي ابد در آن فرودگاه ميماند ...ميان مه ...آن پلان قفس مردي است عاشق ...تنها ...و پر از دلواپسي...سينما هرگز به خود چنين نمائي را نديده است و نخواهدم ديد ...در موزه ما اين تصوير با همه حس همفری بوگارت ماندگار شده است ....

5- سال اول دبستان معلمي داشتم به نام خانم رويائي ...اگر هست ..خدا يان به او عمر صد ساله بدهند و هرگز نبيند كشتي مرگ را ....در همان روزهاي اول سال تحصيلي به او دل باختم و عاشقش شدم ...و بعد تمام سال تحصيلي براي من شد دغدغه گفتن اين حس عجيب و غريب كه اصلا معنايش را هم نميدانستم ...بايد به او ميگفتم ...هزار راه به نظرم رسيد ...و هيچ كدام را توان اجرا نداشتم ...آخرين روز سال آمد و تكيه داد به نيمكت و گفت كه سال تمام است و براي ما آرزوي خوشبختي كرد و اينكه سال بعد او ديگر با ما نيست و معلم جديدي خواهيم داشت ...من بي آنكه خود بخواهم بغضم تركيد و گريه امانم را بريد ...بعد از كلاس... خانم رويائي مرا به دفتر برد. ..نوازشم كرد ...دلداريم داد ...و من بي اختيار در ميان هق هق گريه حسم را با زبان الكن كودكيم به او گفتم ...حيران و مبهوت مرا نگاه كرد ..خودش را كمي جابجا كرد و گفت :

- ببين پسرم ...تو ميتوني فرزند من باشي ..ولي شوهرم ...هرگز ...نه ..نميشود ..نميشود...

گريه من قطع شد ...خيره ماندم به صورتش....نمي فهميدم چه ميگويد. ..منكه از او تقاضاي ازدواج نكرده بودم ...تنها عاشقش بودم ...!همين ..!.تصور ازدواج با او اصلا به فكرم هم خطور نكرده بود ....چرا او چنين فكري كرد..؟

و هنوز كه هنوز است اين پرسش برايم باقي است ....بهت و حيرتم و سردرگمی ام ...و بهم ريختن تمام افكارم ...در موزه... قسمت خاطرات امپراطور ...حفظ ميشود...

6- كتابي هست به نام ..( آنچه مردان در باره زنان ميدانند ) نوشته  من ....كه پس از سالها توانستم فقط يك نسخه از آن را تهيه و به موزه بسپارم ...اين كتاب در دسترس است و هر كس ميتواند آن را بر دارد و بخواند ...اين كتاب هزار صفحه دارد با جلد مشكي و كاغذ گلاسه ...تو هم ميتواني آن را بر داري و بخواني ..اصلا خودم برايتان ميخوانم ...از صفحه اول تا صفحه آخر سفيد است ...سفيد ...سفيد...

7- مردي پس از گذراندن عمري سخت و دشوار ..و شكست هاي متوالي تصميم ميگيرد خودكشي كند ...طنابي تهيه كرده و از سقف آويزان ميكند و خودش را به دار ميكشد ...شروع ميكند به دست و پا زدن ...رعشه مرگ ...تقلا..!.تقلا..!.در دام تضاد ...اين رعشه و تقلا را حكيمي در سرزمين من ترجمه كرده ...يك جمله بيشتر نيست كه مدام فرياد ميكشد و كم كم تبديل به زمزمه ميشود ..تا آنكه خاموش گردد..:

- آه زندگي ..!.آه زندگي ..!.آه زندگي..!.

اين تقلا و ترجمه اش در يك تابلو با رنگ قرمز ....در موزه نگهداري ميشود...

8- خوابهاي زني عاشق ...كه مردش او را ترك كرده ...با يادداشتي ..تلخ...:

- منو بايد ببخشي عزيزم ...همه حرفهائي كه در باره عشق و دوست داشتن و اين مزخرفات گفتم ...توي همه اين سالها دروغ بود ...حقيقش اينه كه من هيچ وقت عاشق تو نبودم و فقط به خاطر زيبائي خيره كننده ات و وسوسه تصاحب تو مجبور شدم اين دروغهارو بگم ...حال هم ديگه ازت سير شدم ...بايد ببخشي ...خيلي خيلي شرمند ه ام ..!.ازت ممنونم به خاطر اينكه بي دريغ خودتو در اختيار من گذاشتي ...واقعا دستت درد نكنه ..!.بتونم جبران كنم ...!

زن مدام در روياهايش ميدود و ميدود ..و باز هم ميدود ...و فرياد ميكشد ...فريادي كه بدون صداست ....و مدام در حال دويدن زار ميزند ...گريه ميكند ...اما هيچ اشكي صورتش را خيس نميكند ....

روياها و خوابهاي تكراري اين زن ...در موزه ...در يك تنديس سربي نگهداري ميشود...

9- لحظه اي هست كه همه ما آن را تجربه كرده ايم ...اما از خاطر برده ايم ...فراموشي با ذات بشر است ...و مگر همين نسيان تلخ نبود كه پدرمان آدم را از بهشت راند ...و همه را آواره اين دنيا كرد ...که اگر اين نبود امروز همه ما در بهشت بوديم و كنار جويبارهاي زلال شير و در باغ هزاران گل و كاخهاي سر به فلك كشيده با هم چاي ميخورديم و حرف ميزديم و ديگر كسي غريبه نبود ...حسرت چه سود...؟ فعلا كه اينجائيم ..: جهنم خود ساخته..!!!

اما آن خاطره شيرين را فرمان داده ام قاب بگيرند ، يقين دارم كه شما با ديدن آن لبخندي خواهيد زد و سري تكان ميدهيد و آه ميكشيد...

خاطرتان هست زماني كه متولد شديد ؟ چه اتفاق افتاد ..؟كسي از پاهایتان گرفت و آويزان شديد و معلق و بر پشتتان زدنند به آرامي تا بدانيد كه آمده ايد به اين دنيا ..! و جيغ كشیديد ..نه گريه نبود ، صداي اعتراض بود...از آمدن راضي نيوديد ، آخر بهشت كجا و آن اتاق زايمان كجا.؟

و چشم باز كرديد ..چه ديديد ؟ خاط مباركتان هست..؟ چه حسي داشتيد ..؟حافظه اتان ياري ميدهد..؟

اين لحظه را ما قاب گرفتيم...

10- عكسي از من ..امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي ..ژوليس سزار ..كه دست تكان ميدهد..اما معلوم نيست كه سلام ميگويد يا وداع ميكند..اين را ديگر تو تشخيص بده..!

تبصره اول : بازديد از موزه تمام نشده ، منتظر ميمانيم تا تو هم از لحظه هاي ناب بگوئي ..و ما آن را در موزه به تماشا بگذاريم ..تو بگو ..ثبت و نمايشش با ما..!

تبصره دوم : گمشده اي در مه ..با محبت و توجه و مهرباني دوستي كه نديدمش اما با ضربان قلبش آشنايم ..آغاز شد ..در

آنجا اوست و من وشما از سزار در آنجا رد پائي نيست ..آنجا منم ..دانيال...بي تاج و تخت ..كه از خودم بگويم و از نازنين دوستم و شما كه جاري هستيد در روح ما...

و همین

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384زمان 1:31  امپراطور ژولیس سزار  | 

دستانم میلرزد..و تنم...دستانم میسوزد ..و دلم...دستانم....

و آغاز شدم...هر کسی نداند ...تو که میدانی....شروع من ...شوم بود...رنگ خاکستری از من دور نمیشود و باز تکرار میکنم..:

مرگ را هم میتوان کشت ...اگر خودمان بخواهیم...همه ترسم این است که نکند تمام شوم...در تو بی نهایتی ساختم...و تخته پاره وجودم را در اقیانوس تو رها کردم...پس کو آن جزیره ..؟.که قولش را داده بودی..؟.خسته ام از دست و پا زدن ...ساحل امید راهش از کدام قطب است ..؟.ایتجا که چشم انداز من ...سراب است...چرا نمیرسیم..؟.چرا...؟

دل منتظرم من..!...امپراطوری من در سرزمین آبهای همیشه آبی...خلاصه شد امروز در این کلمه..: انتظار..!

نیازمندم ...تا کسی از گرد راه بیاید...مسافری را چشم به راهم...کسی از جنس آب...که نصبش به دلفین ها برسد...کسی از نسل دریا...

خانه تکانی باید بشود این دل وا مانده...قالی هایش از بس لگد خورده با پوتین های سخت ...که با صد پاروی خیس هم پاک نمیشود ...و پنجره های رو به باغ را گرد و غباری گرفته ...که تنها با شیشه شور همدلی و روزنامه هائی که در آن شعر های بی کسی زندانیند ..شاید کمی شفاف شود ...شاید کمی...!

دلم برای دیدن باغ تنگ است ...همان باغی که گلهایش از کلمات شاعری گمنام بذر گرفته بودند و با اشگ چشم عاشق سیراب شدند...چه باغی ..!.چه باغی...!هوایش ...بویش هنوز در ذهنم جولان مبدهد...و مزه گیلاسش ..گس بود ...مثل معشوقی بی رحم که شاهد زار عاشق است و میخندد به دلش که ببین چه شکوهی دارم من ..!.چه زیبا ماه روی ام من..!.که این بخت برگشته برای دمی از نفسم ..ببین چه میکند..؟.معشوقان همیشه نادان بودند...و هرگز در نیافتند که بهانه اند...برای دل عاشق ...بهانه ای بی بها...

شاهی جبار را میشناسم که در همسایگی من بر سرزمینی خشک فرمان میدهد ...همه خودخواهی و نخوت و غرور ...هنوز نمیداند که...:

این همه تکریم و تعظیم از برای کرسی است که او بر آن جلوس کرده و گرنه خودش که چیزی نیست در این نا کجا آباد...!!!

یادمان باشد که بر چه زمینی را میرویم...این زمین آنقدر محکم نیست تا تمام خودخواهی ما را تاب بیاورد ...سزار اما ..میداند و میفهمد که آن که برای امپراطور دلتنگ است فرق دارد با اوئی که برای دلش نگران است ....

منتظرم ...تا بیاید ...مسافرم...و من تنش را از خستگی راه بشورم...و گیسوانش را از خاک جاده های راه بزدایم...هنوز نیامده عاشقم...!

هنوز نیامده برای رفتنش دارم حسرت میخورم...این دیگر ریشه در سرزمین آبهای همیشه آبی ندارد ...این همان اکسیر جادوئی است که خدایان در هنگامی که مرا از آب میسرشتند...در من به امانت سپردند...و ما شدیم..امپراطور عاشق که بشویم بهانه شاهان برای لودگی...و لطیفه تلخی که ضرب مثلی است ناگفته....

دستانم ...همه آرزوست ..برای لمس دستی که در آن هزار جویبار مهر روان است...آرزو به دل ماندیم از دیدن چشمانی که برقش برای خود ما باشد نه برای اقتدارمان...ماندیم در این شک که چگونه میتوان فرق گذاشت میان سلام دوست و وداع دشمن...؟!

که اولش با سلامی به مهر آغاز میشود ...با ما میاید ..در ما ریشه میدواند ...و یک روز هم وقت خداحافظی گره ابروانش را هیچ ملوانی که کارش گره زدن و گره گشائی است ..نمیتواند باز کند ...

پرسش این است چرا مرز میان عشق و نفرت به باریک موئی است ...چرا...؟

من فرمان داده ام که وای بر دلی که یه عشق بتپد روزی ...و به کینه شعله بکشد شبی...آن دل در آتش خشم امپراطور بسوزد بهتر است ...تا دوباره آغاز کند دل سوزی دیگران را...

پرانتز....:

( کسی هست که آنقدر بزرگ باشد و قابل احترام که برای دل کوچک ما هم که شده در این بی نهایت وبلاگها ...صفحه جدیدی باز کند به نام ...گمشده ای در مه....و در آن تصاویر شاعرانه دریاها را بچیند کنار هم به یاد آبهای همیشه آبی ...و چند خط شعری هم در آن بگذارد ..این خودش میشود یک سرزمین برای دل خسته آدمها که در آن آرام گیرند حتی به دمی کوتاه...آیا کسی هست..؟)

تبصره...:

از مسافر کویر که از قلمروی ما به قهر رفته ..کسی خبر دارد..؟ منت کشیش با ما...برش میگردانیم...

گفته اند امپراطور زیاده از حد این مقال سخن میگوید...به روی چشم...زبان در کام میکشیم ..اما بقیه این حسرت نامه را تو خود حدس بزن و برای دیگران بخوان...باشد..؟...:

....................................................................

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384زمان 20:6  امپراطور ژولیس سزار  | 

1- پرومته ...به روایت اوریپید...خدائی بود عصاینگر...آتش را از کوه المپ که کاخ زئوس خدای خدایان است ربود و به انسان هدیه داد...تا آدمی روشن کند با آن دل تاریکش را و گرم نماید دستان سردش را ...و آدمی چنین کرد ...و دانش زاده شد ...اما مردی از آتش کوره ای ساخت ...و در آن دمید ...و شد کاشف آهن و باپتک سنگیش بر آن کوفت ...بارها و بارها و آهن شکل گرفت و نخستین شمشیر ساخته شد برای شکافتن دل دیگری ... و زخمها ...دردها ...رنجها...از لبه بران شمشیر ماند در قلب آنانی که هنوز مسلح نبودند و در نبرشان تنها آموخته بودند ...سنگ پرانی را ...!

و زئوس خشمگین و کینه جو ... پرومته را در بند کشید و به صخره ای سنگی در کناره دریا زنجیرش کرد و فرمان داد به کلاغان که هر صبح از گوشت تن پرومته تناول کنند ..تا شب ...و بمیرد خدای عاصی ...و صبح فردایش متولد شود و باز کلاغان بی لانه یورش ببرند به تنش ..و این شد گردونه زیست پرومته تا به ابد...چه تقدیر هولناکی ...تاوان گناه دیگران را پرداختنند خود شکنجه ای است...بیش از نوک زدن کلاغ برتن...!..( آنانی که نگران لانه کلاغند در قصه ها بیشتر دلشان کباب شود..!.)

پرومته خدای مهربانی است برای انسان و به یقین تا به امروز هیچ خدائی به قدر او همدلی نکرده با بشر...اما فرجامش چه بود..؟.دل سوخته و بدن پاره پاره...ما از همان آغاز بیشتر خیانت را میدانستیم تا وفاداری...!

2- در کتابها نوشته اند ...روزی روزگاری...دختران را زنده به گور میکردند ..و پدران شرم داشتنند از فرزند لطافت و مادران همه عمر گریه میکردند اول برای جنسیت خودشان و بعد برای کودک زنده در گور رفته اشان...

در کتابها نوشته اند ...روزی روزگاری زنان را از دم تیغ میگذراندند ..تا پستی زنانه اشان...به چشم نیاید و مردان جهان را یکسره تسخیر کنند با قدرت ذکورشان...

به گمانم مرد دوره تمدن با مرد زمان بربریت هیچ توفیری ندارد مگر به شکل عمل ...مردان آموختنند که چگونه زنان را حلقه آویز کنند با دستان خودشان بی آنکه قبری را بیل بزنند و یا شمشیر از نیام بدر آرند...زن در تزویر عصر تمدن بی آنکه دریابد میمیرد ...

مرد به بهانه عشق و با شعار برابری و عدالت و زبان نرم و ملایم...زن را به هویت جعلی فریب میدهد ...در جامعه ایکه هیچ دادگاهی قاضی زن نداشت...متهم زن است به جرم زن بودن...و عدالت را در مطبخ...به هنگام فوت کردن هیزم زیر دیگ غذای مرد ..که بیاید و بخورد و بزرگ باشد و قوی بماند ..مزه مزه میکند ...

پیرمردی را میشناختم که نقل میکرد از گذشته که بزرگ مردی بود... چهار زن داشت در یک خانه ...چه زنان خوبی ...جان میدادنند برای تازیانه روزانه و نوازش شبانه...وفادار بودند به مرد خانه اشن ...خدای زمین شان...صاحب جاه و قدرت و کبریای زندگیشان...

باران سکه ها ...صدای موسیقی گوش خراش ...زنی در لباسی سپید و رونمای توری ..جشن زن شدن...رقص زن بودن..و دلقکی ایستاده بر بلندی و فریاد میکشد..:

مبارک است ..!.مبارک است...!

رونما که پس رفت ...کلاغان حمله میکنند ...فرجام پرومته که خاطرتان هست...!

3- کوچک دختری در سرزمین من به پرسشم که..: که اگر روزی تاریخ ورق بخورد در آینده و زنان جهان را صاحب باشند چه اتفاق خواهد افتاد..؟ مردان آیا به صلیب کشانده میشوند و چوبه های دار جاده ها را تزئین میکنند..؟

کوچک دختر لبخندی تلخ میزند و میگوید..:

- در آن زمان ما از مردان تنها خواهیم خواست که ما را دوست داشته باشند...نه برای ظرافت وجودمان ..نه...بل برای قلبمان که وقتی عاشق است بی ریا میتپد...بی ریا...

در سرزمین آبهای همیشه آبی ..که منم امپراطورش ...فاصله زن تا مرد پرده ای است ازجنس گلبرگهای گل که رویش نوشته شده با خطی مواج...عشق...چه فاصله شاعرانه ای ...چقدر مسافت کوتاه است ..به قدر یک نفس ...به میزان یک آه...به اندازه سحر جمله : دوستت دارم...کلو ئو پاترا همیشه میگفت ...: ستاره از مرگ نمرد ...ستاره از فاصله مرد...

4- مردان حدیثی دارند ...روایتی از ابر مردی که..:هر گاه دو زن باشند کنار هم شیطان را در آنجا کاری نیست جز مشاهده...

و بدین منوال تفسیر میکنند که هر زن نیمه ای است از شیطان ...پر از فتنه و دروغ...و هرجا در تاریخ... انسان به حیوانیت خود رضا میدهد و هم نوع خود را میدرد وحشیانه ...رد پای یک زن هست ..که مرد را جادو کرده...ساحران همیشه از جنس ...مونث بوده اند ...و ذکوران در چالش سقوط آدمی به قعر چاه جنگ و ستیز و نبرد ...مظلومند ..و بی گناه و فریب خورده...

زنان اما در طی این همه سال که تن به شلاق شوهرانشان داده اند به دنبال چه بودند..؟:

سهم ارثشان را از نیم به یک مبدل کنند..؟..یا شهادتشان در پای میز محاکمه قاضی مرد که میخواهد حق را از باطل تمیز دهد مشروعیت پیدا کند..؟و یا از صفت ناقص عقلی شانه خالی کنند ..؟و از نگاه حریص مرد آزاد شوند..؟

به گمانم ..نه ...دغدغه زن این نبود ...او میخواست از اندوه زن بودن رها شود...و بگوید به مردان..:

نفرینتان نمیکنم که بمیرید....

نفرینتان نمیکنم که تا به ابد زنده بمانید..

نفرینتان میکنم که زن باشید و بفهمید...

5- در سرزمین من ..دیگر هیچ زنی به این اندوه دچار نیست ...زنان در قلمروی امپراطوریم به شعر میمانند...ظریف ...و پر از حسهای ملکوتی ...و مردان حسرت میخورند به زنان که آفرینش را میدانند ...از زایش سخن میگویم...به راستی کدام لذت جسمانی و روحانی بالاتر از این میشاسید...؟ هیچ ..هیچ...مادر بودن کم از خدائی نیست ...که خدایان بزرگترین قدرتشان را به زنان دادنند...

کدام کار از خلق کردن با شکوه تر است...کدام کار..؟

کلام آخر این نوشته ...:

پرومته ...زیبا بود بیش از ونوس ... قوی بود ...نه مثل بازوان هرکول...قدرتش در خلاقیت بود و بس....دستانش همه آغوش گشوده ای بود برای دلی شکسته...چشمانش میدرخشد ..پر نور ...رشک برانگیز...شانه چپش به اندازه یک سر پر از درد جا دارد...برای دمی خواب رویائی و قدم زدن در پارک ابرها...پرمته همه چیز بود ..چون زن بود...زن...

 

 

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384زمان 18:17  امپراطور ژولیس سزار  | 

اين  ديگر چه فرجامي بود؟شوم تقديري است اين..! از خدايان كه بگذريم ..خودمان هم هرگز از آينده اين تصور خاكستري را ندشتيم ..كلوي..من ( دوست دارم اسم بلندت را كوتاه كنم براي صميميت و پسوند من را هم بگذار به حساب مالكيت.):

از كجاي داستان داخل شوم ؟كدام حادثه را باز گويم كه ذهنت را روشن كنم به اين حال بد خودم .مگر چه فرق ميكند تو كه همه قصه را از حفظي ميماند ديگرا ن ..كه آنها هم اين پازلها را كنار هم خواهند چيد و  يك جا به ما دو نفر ميرسند:

منسزار ..در فتح سرزمينهاي با نام و بي نام مست غرور بودم ..اسبم را به هر كجا كه هي ميكردم ميرفت ..چهار نعل ميتاختم ..چه تاختني ؟گرد و غبار پشت سرم مه اي  را ميمانست و من سر به بالا ميرفتم و ميرفتمتا رسيدم به نيل و مصر كه سرزمين تو بود از دور كه نيل پر پيچ و خم را ديدم دانستم كه اينجا با همه جا فرق دارد هوائي كه تو تنفس كني معلوم است كه چه عطري داردپا كه به خاكت گذاشتم دلتنگي آمد به سراغم و شدم يكسره انتظاري پر تپشضربان قلبم بالا گرفت . دستانم ميلرزيد و دهانم خشك شده بود شمشيرم و اسبم كه نزديكترين به من بودند را شاهد بگير تا به تو بگويند احوال سزار را در آن ساعات و روزهاي گس و كال ..!

كلوي من:

تو براي نجات سرزمينت ، خودت را در قالي پيچيدي..و كنيزت آن را به هديه براي من آورد به نشانه دوستي !

قالي كه باز شد نقش و نگارش تو بودي رنگ در رنگرونمايت را كه پس زدي تازه فهميدم كه خورشيد يعني چه دريا راهش از كدام طرف است آه كلوي من ..: چشمانت چرا آن روز غم داشت و مژهايت به سختي تن به پلك زدن ميداد و ابروانت..در تابي و پيچي نرم رقصشان گرفته بود گيسوانت!چگونه ادامه دهم هر وقت سخن از زيبائي تو ميشود ..سزار زبانش  به واژه ها نميچرخد در گيسوي تو چه بود كه مرا برد به سمت اسطوره ها ... ؟زئوس خداي خدايان هم كه ونوس را ساخت و پرداخت تو را نديده بود و گرنه كه مدل بهتر از تو كجا گيرش ميامد براي خلق زيباترين زنان ..؟..تو همه زن بودنيهمه زن بودن..!

لب از لب كه گشودي  آنچنان فصيح و بليغ خطابه ات را آغازيدي که من محو موسيقي صداي تو بودم

حرفت كه تمام شد ماندي به انتظار پاسخ من راستش را بگو از صورت بهم ريخته ام نفهميدي كه چه گذشت بر من ..؟ فهميدي ..كلو ميدانم ..براي همين دوباره مرا خواندي به اسم: سزار!

كسي تا به حال اينگونه نام مرا به زبان نياورده بود ..باورت ميشود من آهنگ نامم را از تو آموختم

هميشه در قصر ما موسيقي بود و نواي چنگ...بعد از آن فرمان دادم كه هر وقت تو حرف ميزني چنگ نواز خاموش شود و هر خرده صداي مزاحمي را در كامش خفه ميكنم ..كه مباد به ترنم خوش تو خطي خشي و يا زبانم لال آسيبي برسد

من اينگونه گرفتارت شدم و تو برايم تعريف كردي كه در آغازين ديدارمان از اينكه به چشمانم نگاه كني میترسيدي و تمام مدتي را كه حرف ميزدي به در و ديوار و ديگران نگاه ميكردي مگر بار دوم كه گفتي ..: سزار!

و بعد كار براي تو هم تمام بودعاشقم شدي ..به همين سادگي به همين سهلي ..كه عاشقي در گام نخست نرم است و راحت ..اين گامهاي بعدي است كه دل دريائي و توان خدايان را ميطلبد...عاشق شدن آسان و ماندن در عاشقي طاقت ميخواهدغير از اين است ..؟..كلو كلوي من من و تو عشقمان با هم فرق داشت فاصله ميان دل من و دل تو مگر چقدر بود كه با اين همه دويدن و تاختن هنوز كه هنوز است مسافت باقي است و ما در اول جاده..؟!

و اينگونه شد كه تو مصرت را به من بخشيدي و سرزمين تو را بي هيچ تاختني و شمشري تصاحب كردم

و من نه تنها قلمرو امپراطوريم را كه همه سزار را به تو دادم بي دريغ خودت ميزان بزن ..كدامين ما بخشنده تر بود ..و عاشق تر ؟ سوداي تو ..شد همه چيزم ..روزها كه در كنارت بودم و شبها قبل از خواب با خاطرات روزم... بد مستي ميكردم و در خواب هم رويايم تو بودي..فقط تو

كلوي من :

ملك داري سخت است ...پاس داري از خاك سرزمينت تدبير ميخواهد و شجاعتمرا چه شد كه در تو حل شدم با تمام دارائيممرا چه شد..؟

تو شدي ملكه من و با هم به روم رفتيم ..مردمم چه استقبال شاياني از تو كردند ..گلباران بود و از آسمان خدايان به بركت وجودت گلاب را باران كردند ..هوا بوي گل ميداد و لبها همه به خنده شكوفه زد

بانو ..بانوبانوي من..:

يادت هست ..آن خيمه ..در ميانه صحراي بي آب و درخت و علف من بودم و تو و ديگر هيچ كس كه بعد از آمدنت ..سربازان من رسم مرا ميدانستنند و هميشه دورتر از خيمه من چادر هايشان را مي افراشتنند ..كه نكند بوي نامحرم و يا غريبه مشام تو را آزار دهد

شب كه شد ..با هم شراب خورديم و تو در خلسه بودي..و من بيشتر مست تو بودم به خاطر بياور ..ميخواهم آن جمله ساحرانه ات را بگويم ..به خاطر بياور تكيه دادي به بالش مخملي و آهي كشيدي و زير لب گفتي:

-         سزار هرگز مرا ترك مكنمرد من !به تو براي همه عمرم محتاجمنوازش دستانت را در گيسوان من ابدي كنسزارعشق يعني همين..؟ كه من تاب جدائي تو را نداشته باشم ؟همين است كه خدايان به ما وعده داده بودند؟سزار سزار..مرا تنها نگذاري مرا در قلب و در دستان خودت براي هميشه حفظ كنآه سزار چقدر تو را دوست دارم ..چقدر

من ماندم در آن همه بيكراني مهر تو و كلماتت را از حفظ كردم براي يك همچنين روزيمست بودي ..كلو ..نه..؟ بوي شراب ميداد حرفهايت مستانه با من سخن از عشق گفتي صبح همان شب با هم قرار داشتيم كه طلوع آفتاب در پهنه صحرا را شاهد باشيم ..در گرگ وميش هوا از خواب جستم ..تو هنوز خواب بودي زير گوشت آرام اسمت را زمزمه كردم چشم كه گشودي لبخند زدي مثل هميشه

پرده خيمه را كنار زديم خورشيد داشت از امتداد دور كوير ما را سلام ميگفت.دستانت را گرفتم كه گرم بود .و گفتم ..:..ميبيني اين آفتاب است كه بر صورت تو ميتابد و ميگويد :از من از تو و از عشقمان گوش كن صداي آفتاب را ميشنوي .تو چه گفتي ..؟نهنهكلوي من اين بار تو هيچ نگفتي و سكوت كردي و به فكر فرو رفتي بگو بدانم در آن لحظه به چه ميانديشيدي؟چرا از نگاهت فكرت را نميخواندم ؟

همان جا بود كه اين فاصله طولاني ميان خودمان را ديدم و ترسيدم و دم نزدم .و ماندم دل خوش به تقدير ..!

امپراطور از من دل خوش تر كجا ديده اي ..؟

آخ ..كلوي من:

شده ام اديپ شهريار سوفوكل .چه داستان غريبي دارد اين اديپ و سوفوكل چه بي رحمانه اسطوره سازي كرد از شاهي كه وقتي همه دنيا را به چنگ داشت فهميد كه چقدر فقیر است و ميل داغ به چشمانش كشيد تا ديگر روي اين جهان بي مرام را نبيند و از تخت پادشاهيش سقوط كرد و يله شد به كوير و رفت و رفت

حتي آنتيگونه هم نتوانست دل شاه را به آرامش باز گرداندحال من حال اوست..خرابم كلو ..خراب

سزار درد دارد سزار غم داردسزار همدل نداردسزار دلتنگ است سزار بغضي نتركيده داردسزارسزارسزار

دارد كم كم ميايد حسشان ميكنم دارند مياينداشگهايم را ميگويم دارند ميايندو تو كه بهتر ميداني در اين حال ديگر حرفم نميايدپس تا نيامده اندبگذار برايت بگويم:

همه درد هاي تو مال من تلخكامي روزگارت بر شانه هاي من.اگر سرنوشت برايت چاله اندوهي كنده ..چاه شود براي منفقط به من بگو بگو كه هنوز هم در آن انتهاي دلت جائي دارم بگو كه سزار را يادت هستبگو ..نازنينم بگو..كه خاطرات خوبمان را هر چند گاهي شايد سالي دو سالي يكبار مرور میكني كلوي من همين را بگو منكه نخواستم مرا باز دوست داشته باشي من به همين اندك هم قناعت ميكنم..و روزگار را سپري ميكنم بگو كه خواب نبود رويا نبود ..دروغ نبود ..

تا دير نشده ..زبان باز كن

و تو باز سكوت ميكني ..به عادت آن صبح در آن خيمهباشد ..باشداعتراضي نيست سزار رسم و رسوم عاشقي را ميداندديدي گفتم كه ميايند..آمدندآمدند..آمدند

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384زمان 21:44  امپراطور ژولیس سزار  | 

 امروز روز خوبی نبود..از همان صبح زود كه بيدار شدم و آمدم همه چيز بهم ريخته و آشفته بود و همه عصبي بودند و زبانشان زهر داشت براي همين احساس خوبي ندارمهزار كار نكرده در اطرافم پرسه ميزند و من توان شروع و يا خاتمه هيچ كدام را ندارمسر در گم دور خود ميچرخماما بايد از سرزمينم بگويم اين رسالت من است . سعي ميكنم از حجم فشاري كه بر من آمده بكاهم ..تا يادداشت امرزوم تلخ نباشدسعي خود را ميكنم..و اما بعد..:

امپراطور آبهاي هميشه آبيكه منمفرمان داده ام به همه زبان شناسان و اديبان و آنان كه لغت ها را جمع ميكنند و تفسير ميكنند..كه واژه عشق را بردارند و برايش هيچ تعريفي را منظور نكنند ..كه اين واژه نه تنها معناي خاصي ندارد كه بسيار هم سوءتفاهم برانگيز است ….هر چه انديشه كردم نتوانستم خودم را راضي كنم به اين لغت پر از تعبير هاي غلط ..پس كار را يكسره كردم با فرمانم ….!!!

عشق يعني چه ؟ پرسش اساسي همين است ما به اين نتيجه رسيديم كه در لغت نامه هايمان جلوي اين واژه چند نقطه چين بگذاريم و معشوق را يه يك بهانه تعبير كرديم..وماند عاشقيما فقط همين كلمه را به رسميت ميشناسيم آن هم به عنوان يك صفت ، نه نام عاشقي مثل رنگ است . اصل آن است كه اين رنگ بر چه نشيند ..كه به تنهائي هيچ است : ديوار سفيد است ميز قرمز است ...اين ديوار و ميز است كه به رنگها معنا داده ..و عاشقي نيز چنين است ….

مهم اين است كه بر جان چه كسي چنگ بياندازد..

و عاشقي هميشه در سرزمين من توام بوده با نرسيدن فراق هجراناگر عاشق برسد به وصل كه ديگر عاشق نيست … !دردها و دست و پا زدنها و زخمهاي دل آدمي است كه عاشقش ميكندچشمهاي عاشق را ميتوان از دورها تشخيص داد بويش را هم و همه چيزش را.. ..او ميدهد بي آنكه منتظر باشد براي گرفتن ...دوست ميدارد تا بي نهايت و به گوشه چشم معشوق هم راضي است ..نبض عاشق با ضربان قلب معشوق يكي است..ميگويند كه مجنون را شلاق ميزدنند به جرم عشق ، اما زخمها جايش را بر كمر ليلي ميگذاشت ….معشوق كه آه بكشد ..عاشق ميرود تا مرز نفس تنگي

معشوق درد داشته باشد؟عاشق ميميرد و دوباره زنده ميشود معشوق خطي بر پيشانيش بيافتد؟ امان ..امان ..عاشق صورتش را چنگ ميزند و مويه اي سر ميدهد كه آسمان هم دلش ميگيرد فرمان داده ام با عاشقان سرزمينم به نرمي يرخورد كنند هيچ كس حق ندارد پرخاششان كند ..اجازه دارد عاشق به هر كجا كه دل مجروحش ميخواهد سفر كند دلم را خوش كرده ام با اين فرمانچه سود چه سود هيچ مرهمي نميتواند تا التيام دهد اين جراحت را…!!!

هيچ سخني هيچ حرفي..آرامش به او باز نخواهد دادعاشق ميسوزد و پر پر ميشود و آب ميشود و از اين همه لذت ميبرد ...و همه حض او استحاله در وجود معشوق استبه لبخندش پرواز ميكند و به شاديش خود ميرقصد و دريا را هم به رقص مياورد ..رقص موجها را ديده ايد كه از عاشقي وام ميگيرند شاديشان را ؟موج بر موج ..و صداي دريا كه همه فرياد است همه شور است همه شيدائي است

اما آنچه اصل و قانون جبري عاشقي است ...يك طرفه بودن آن است هميشه يك سويه است ...عاشق و معشوق بسان دو خط موازي اند كه امتداد دارند تا وادي غم ..تا خيال دور نرسيدن ..تا

هرگز دو نفر همديگر را به يك شكل و به يك اندازه دوست ندارند يك نفر هماره عاشق تر است و هم اوست كه عاشقي را تعريف ميكند

اگر مجنون بيابا نگردي نميكرد و آن همه ماجرا را به وجود نمي آورد امروز اين افسانه معني داشت براي ما..؟

اگر فرهاد كوه را نكنده بود در حسرت ديدار يار، كه به قصه ها نميپيوستباورتان باشد كه عاشقي يك طرفه است

ما اين مثل را كه ميگويند : دل به دل راه دارد قبول نداريم ..هيچ دلي به دل ديگري راهي ندارد ..همه اش فاصله است در آن لحظه اي كه در آغوشش داري ..در همان دم كه يكي شدن را تجربه ميكني ..به آني در ميابي كه چقدر از او دوريچه فاصله طولاني است ميان تو و او امان..امان...از دل عاشق..كه غريب است و تنها و بي كس و دردمند ..

در سرزمين من شهري است كه آدمهايش همه عاشقند و اسمش را گذاشته ام عشق آبادوقتي به آنجا ميروم به دروازه شهر كه ميرسم نسيمي ملايم روي صورتم پخش ميكند هواي عاشق را اين هوا نفسهاي مردمي است كه براي هم ميتپند و براي هم زندگي ميكنند و براي هم ميميرندبه شهر كه وارد ميشوي ..زن و مرد ميدرخشد چشمانشان…! در آنجا كسي با كسي حرف نميزندتنها سكوت حاكم است سكوتي با هزار داستان عاشقانه گه اگر گوش كني نسيم برايت همه را زمزمه ميكندروزي در كوچه پس كوچه هاي شهر قدم ميزدم ..و با موسيقي…( آه )… دل سپرده بودم كه صداي ناله اي مرا به سمت خود خواند ..جواني بودسر به ديوار گذاشته و هاي هاي گريه ميكرد مرا كه ديد به احترام امپراطورش به پا خواست هق هق گريه اش قطع شد اما اشگها همچنان سرازير بودندنوازشش كردم دستي به صورتش كشيدم ؛ ها ..؟ چه شده..؟

جوان آرام گفت..: عاشقم ..امپراطور عاشقم

پس گريه ات براي چيست ..؟

او مرا تنها گذاشت و رفت ..رفت رفت..

پس از او رنجيده اي. ..خوب حق دراي ..

جوان سرش را بالا گرفت و خيره به ماند .. به من:

نه امپراطور ..از خودم دلخورم كه چه بي لياقت بودم ..چه بي ارزش كه او تاب عاشقي مرا نداشت ..خودم را مجازات ميكنم ..او كه همه خوبي است ..همه زيبائي است..!!!

بارها به اين موضوع انديشيده ام كه به راستي عاشق چقدر خالص است وبي ريا ..و از خود خواهي هيچ به ارث نبرده است او اصلا در برابر معشوق خودي نميشناسد كه هر چه هست ، اوست و فقط اوست

مقايسه كنيد اين عاشقي را با عشقهاي خودمان …!كه ديگران را عاشقيم چون به خود عاشقيمفكر ميكنيم كه دوست داريم ..كه توهم است ..ما براي نشان دادن خودمان اداي عاشقي در مياوريم ..بازي ميكنيم حتي در فراق هم باز ريا كاريم

همه اش ميگوئيم او چنان كرد و چنين نكردو من را تنها گذاشت و رفت ..خودمان را ناب نشان ميدهيم ...دروغ بزگتر از اين؟كسي عاشق است ديگر عيب از معشوق نميگيرد او را سراسر حسن و گمال در ميابد ..اين عاشقي است كه امكان عروج به آدمي ميدهد..بقيه هر چه هست بازي كودكانه است ..و بسيار مضحكبسيار…!!!

عاشقي آداب و رسوم خود را دار دبه خودمان دروغ نگوئيم ..و به ديگران نيز ..در استفاده از واژه دوستت دارم خست به خرج دهيم ..به هر كس كه از راه آمد و كمي نگاهش آشنا بود با آنچه در رويا ديده بوديم ..وسوسه نشويمكه اين جمله جادوئي را برايش به آواز بخوانيم…..

عاشقي با همه زيبائي و شكوهش گاه بسيار هم خطرناك ميشود….تجربه دوست داشتن ..تمرين دل دادگي ميخواهد

ما كه در سرزمينمان از همان اوان كودكي به مردممان راه رسم و قوائد عاشقي را آموزش ميدهيم نكند كه بي آنكه خودت خبر دار شوي دل كسي را بشكني ..نكند آه عاشقي پشت سرت باشد ..نكند

فرمان داده ام : هر كسي در برابر احساسي كه در ديگران نسبت به خود بوجود مياورد ..مسول است..و بايد پاسخگو باشدافتخار اين نيست كه چند بار معشوق بوده اي ..عاشقي هايت را شماره بزن ..مدال را به اين ميدهند نه به آن

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384زمان 18:19  امپراطور ژولیس سزار  | 

یادت هست ....خوب فکر کن...به یاد بیاور...این منم..مرا که از خاطر مبارک نبرده ای ...عاشق سینه چاکت بودم و هستم...از تنگنا و کاوزآپ های سعید راد که زخمی در شهر خاکستری ..میخزید...دوستت داشتم ...تا برسیم به زار محمد و امیرو علشق ساز دهنی ..اینها را که میساختی من یا بچه بودم یا اصلا نبودم...اما خاطراتش را برایم گفته ای ...آمدن بهروز وثوقی به سرصحنه فیلمت..و تو که همیشه خاک روی لباست بود و موهایت شانه نزده و پیراهنت چروک...و بهروز به قول خودت اولش تحویلت نگرفت اما به پلان سوم نرسیده در میابد که همه سینما کیمیائی نیست ...توهم ابر مردی هستی در این وادی ...چقدر خندیدیم به آدمهائی که از روی لباس متر شخصیت دیگری را میزنند...

اما هنوز تو مرا نشناخته ای ..جلوتر که بیائیم ..من هم بزرگ میشوم ...هنوز داشتم با ونگوگ..و گوگن ...و شور زندگی در امپرسیونیسم بازی میکردم که دونده ات آمد و هوش از سرم برد...و من افتادم دنبالت که پیدایت کنم ...و گذر مان افتاد به مجله فیلم ...از آن عصر یکشنبه حرف میزنم ...هنوز سرم باد داشت ...چند فیلم کوتاه ساخته بودم به تقلید از تو و فرانچسکو روزی...دانشکاه نرفته بودم بچه دبیرستانی بودم..با یک دنیا عشق به سینما ...تو را که دیدم ...واله ات شدم و خودت زودتر از همه این را فهمیدی ..و با هم از مجله زدیم بیرون برای هوا خوری ...تو همیشه عاشق قدم زدن بودی ...اولش سکوت بود وبعد تو سکوت را دریدی ..با آن جمله قصارت..:

- ببین ..بچه..من اونی نیستم که تو دنبالشی...

یادت هست که من بغض کردم . چند بار بریده بریده گفتم ..:" آقای نادری ...آقای نادری...

و تو لبت به خنده باز شد و مر به نوازش گرفتی و به یک ساندویچ دعوتم کردی ....و دوستی ما گل انداخت ...من بزرگتر میشدم و تو غمگین تر نگاهت همیشه خیس بود...تو به یک باره رفتی ...سراغت را از تلویزیون گرفتم فهمیدم که بدون فیلمنامه با مدیر شبکه کنار آمده ای و رفته ای برای آب باد خاک...من هم آمدم دنبالت ..تا نادری را سر صحنه شکارکنم....

خاطرت هست کی رسیدم....سکانس مردار گاو بود که توسط سگان دریده میشد...با دست خودت گاو را خفه کرده و  به جائی برده بودی که تبدیل شود به مردار ...و سگان را هم بسته بودی چند روز که گرسنه باشند و از بوی مردار فرار نکنند...

یادت هست ...همه گروه کوچکت دماغشان را گرفته بودند و تو گاو را میکشیدی روی زمین و عرق تمام بدنت را گرفته بود ...سگان را که آزاد کردی ولوله شد ...راستی سر همین فیلم بود که مجید نیرو مند به تو گفت وحشی و خودکشی کرد....

آب باد خاک... که تمام شد تو هم تمام شدی ...فیلمت را توقیف کردند و دلت را شکستنند و تو رفتی برای همیشه ...و روز آخر را با هم بودیم ..پرسه میزدیم در خیابان و تو یکسره حرف زدی ...حرف..حرف...حرف...

امیر به جان خودت ..چند شب پیش یادت را با آیدین زنده کردیم ...اهواز را میگویم..همان سفری که با بنیاد فارابی رفتیم...و تو هم آمده بودی برای تجدید خاطرت با شهرت ...خوب به خاطر دارم که ما را بردی به محله زنبیل آباد ..کوچه های تنگ ...آدمهای عجیب و بوی لجن و تریاک و سیگار...و یک خانه که 12 پله میخورد به پائین...خانه دوران کودکیت بود و آن جوبها محل رشدت.. نادری از آنجا میامد...چقدرراحت بودی با گذشته ات ..تو در سینما همه کاری کردی ..پادوئی ...دستیاری...عکاسی...همه کاره بودی..تو سینما را از سینما آموختی و عشقت پایانی نداشت ...

امیر جان...گمت کردم ...بعد از فیلمی که در نیویورک ساختی گم شدی ...تلفنت را ندارم... آدرس هم که نمیدهی ...شده ای کابوی ..آن هم از مدل نیمه شبش...یادت هست به من گفتی : هرگز عاشق نشو....

یادت هست ...گوش نکردم امیر جان... عاشق شدم آن هم چند بار و هر بار تنها ماندم ....و درد کشیدم...اگر جنس تو از خاک ناب است جنس من هم از آب است ...عاشقی رسم ماندن من است ...رسم ...

امیر...امیر...امیر....آقای نادری....این منم که تو را فریاد میکنم ...امپراطور...مگر خودت نگفتی که از این حس امپراطوری خوشت می آید...و یادت هست یک بار مرا در آغوشت فشردی و با آن دسهتای پهنت زدی به پشتم به نشانه تشویق و من نفسم تنگ شد اما لبریز از شادی بودم...چون تو عادت به تشویق نداشتی....

امروز روز جمعه یادت کردم به آیدین هم زنگ زدم سراغت را صد باره گرفتم و او هم آهی سرد کشید ...پس توکجائی....؟

اگر بودی یک دل سیر برایت گریه میکردم از همان گریه های مستانه...

امیر: امپراطور...خسته است ...کاش تو بودی ....عیب ندارد... میروم آب باد خاک را دوباره تماشا میکنم....عیب ندارد..میروم..میروم...

اما تو را به جان شبهائی که با هم به صبح رساندیم ...بیا مردانگی کن یکیار دیگر سراغ ما را بگیر ...به خدای خودت قسم که نادری برای ما یعنی یک دنیا آدم..انسان...عشق...حسرت...

امیر عزیزم...امیروی آمریکائی...معرفت هم خوب چیزی است ...یک بار هم شده قیصر را ببین...شاید ...معرفت رفته به دلت با زآمد...همه اش که نباید فیلم گاو را بلغور کنی...اینجا دلهائی هست که برای میتپد...امیر دارد گریه ام میگیرد...تو که اینقدر سنگدل نبودی...حسرت صدای مردانه ات را دارم ...وای دریغ ...از آن نگاه عمیقت...آخ جگرم سوخت ...بی تاب..شدم ..امیر بی تاب.....

خوب حالا خیالت راحت شد ...این منم که شانه هایم زیر بار این گریه تلخ میلرزد..این منم ...من...امپراطور دریاهای همیشه آبی....

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384زمان 17:48  امپراطور ژولیس سزار  | 

های...های...های....دریغا...حسرتا...وا افسوس....از این همه دلشوره و دلتنگی که خارج از تاب سزار است....دلم میخواهد باشم ...بلمی بر آب...تخته شکسته ای رها شده از طوفان....شانه هایم ...سنگین باری را بر دوش دارند ...سنگین باری..!

و دستانم همه آرزوست ..کسی سیبی دارد به سرخی دلش که هدیه دهد به سزار ..؟.برای یک ...گاز کوچک ..تا دلم باز شود به عطر آن ...به عطر ..تو....

های...های...های...سخن از درد است...سخن از تحمل است ....سخن از فریادی از انتهای آسمان است...سخن از سیب است...

بهشت گریخته ام من.....و جهنم را بامن کاری نیست که نصبم از آب است و من ازنسل شاهان...دل نگرانم ...جهنم را چه کار با من ..آتش مرا نمیسوزاند و خاک قبولم نمیکند ....دریا ..دریا ..هنگام غروب از جنس من است ....

دلتنگ یک صدای آشنایم...آشفته کلامی از مهرم...من در انتظارم ...آیا کسی هست که سکوت مرا بشکند با آهی سرد..کسی هست..؟

وقتی عاشقم دست و دل بازم ...میشوم یک دنیا شعر و نامه و هزار کلمه نگفته ....تلنبار شد این همه حرف در قلب مجروحم...!

پس کجاست آن گوش شنوا که خدایان نویدش را داده اند ...حتما باز میخواهید با کلمه انتظار ...شرمند ه ام کنید تا آرام بگیرم ...ها؟ ...اینگونه است..؟ باشد ...باشد ..زبان در کامم خفه... ! و صدا در حنجره ام زندانی ....و قفسی ساختم برای پریدن ذهن بیمارم ...باشد ...هر چه شما میگوئید ...اما سوال..:

می آید...؟ چشم انتظاری من بیهوده نباشد ...در این کوچه سرما زده ...؟..نکند مرگ در آغوش گیرم و آن وقت سایه اش بر سرم باشد و بشوم نوش داروی بعد از ....

بانو...:

 مگر تو ورقم بزنی و از این صفحه در بروم به فصل بهار ...مگر تو کاری کنی ...دیگران که امپراطور را تنها گذاشتند و رفتنند به مهمانی سفره شادی دلهای بی غم...

بانو ...بانو...:

یادت هست که میگفتی....چه میگفتی ...؟...چرا عین حرفهایت را به خاطر نمیاورم ...فقط یادم هست که کلمات تو هم تب زده بودند..و میسوختنند ...آری این یادم هست ..تب داشتی در شعرت و کلامت...سرما خورده بود دل نازکت ....سینه پهلو نکند روح بلندت....؟که میمیرم ...زندگانی بی بانو مثل سال بدون بهار است ...

بانو  ...بانوی من..:

چند عشق از سر گذارندی تا برسی به من...راستش را بگو چند قلب مضطرب... هنوز رد پای تو را در برف رفتنت جستجو میکنند..چند نفرند ...؟تعدادشان را بگوئی تکلیف منم روشن است...تعداشان را بگو ...

امپراطوری چو من ...با آن سرزمین آبی بی انتها ...عاشق که باشد نوبر است ..به خدایان سوگند ...به خودت قسم ..به چشمانت..به لبانت ..به دامن پر چین رنگ رنگت....هر کجا باشی ..باد را فرمان داده ام که با بوی تا برگردد ..که اگر نه ...دیگر حق وزیدن ندارد ...بهتر اینکه برود تا خبر مرگش گوشه ای بیارآمد ...بادی که تو را نوزد به چکار آید ...؟...بمیرد بهتر نیست ..؟

پس چرا این داغ نامه تمام نمیشود...؟

به سرم زده داستانی بنویسم ...در باره زنی که هزار عاشق داشت و خود دل به کسی نداشت..تا به اینکه مردی از جنس آب پیدا شد و دل زن را راهزنی کرد ..دستبردی ...عاشقانه ..و رفت که رفت..و زن ماند با شکسته دلش ...و هزار عاشق سینه چاکش ...و ماند...و ماند ...و ماند...و باز هم ماند ...آخر صد صفحه آخر قصه ام را اختصاص میدهم به همین ماندن ....

این حرفها را بعد از دو روز سردرگمی میان بیماری و سلامتی موقت...مینویسم...پس حق دارم که تلخ باشم و استخوان در گلو...

گاهی فکر میکنم که ...میان من و خودم فاصله افتاده ...و میگردم دنبال این چاله ...و به تو میرسم ...که نیستی ...پس معنی خود  شدن را هم فهمیدیم ...تو که باشی همه چیز حل است ..حتی این جدول پر پیچ خم زندگی که همه عمری است دارند خانه هایش را پر میکنند به غلط ...!...چه فرقی دارد ...؟ خانه های جدول خالیند چون باید پر شوند ...با هر کلمه ای میتوان آن را انباشت..

اما من به هر سوال که میرسم پاسخش توئی ...و دلم نمیاید که نام بلندت را در خانه ای اسیر کنم ...برای همین جدولم هموز خالی است..!

اما خودم میدانم که چه خبر است...از خودم بی خبر نیستم ...همین غرولند های عصبی..همه این چه کنم ..چه کنم های تکراری..تمام این لکنت زبانی که برای توصیف تو افتاده به جان این مشق..دلتنگی...!!!...باورت نمیشود ..بانو ..که بگویم از توست...خودت را به من نشان بده ..بزن کنار این رونمای سخت را اجازه بده سیاحتت کنم ...چشمانت را ببینم و بعد بروم برای خودم....

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384زمان 11:28  امپراطور ژولیس سزار  | 

بوسه ...!بوسه... ! بوسه... ! راز و رمز ي دارد در اين سرزمين ...با اين بوسه چه ها كه نميشود...شده است كه من امپراطور تنها با يك بوسه سرزميني را فتح كرده ام بي آنكه از نيش شمشيرم بخواهم بهر ه اي ببرم ...وقتي ميتواني و قادري كه چنين كني ...هرگز شمشيرت از نيام بيرون هم نخواهد آمد...!!!

جادوي بوسيدن را هر كسي آگاهي ندارد ..آموزش لازم دارد ...استاداني در سرزمين من هستنند كه در كشف رموز آن موي سپيد كرده اند..و عارفي شده اند براي خودشان ! ..و آنچه دريافته اند كه بخش اعظم آن را توان گفتن ندارند ...براي مردم بازگوئي كرده اند .. مردم من با گوش دلشان در يافته اند ...كه..: بوسه تلاقي دو لب ..و دو نفس ...و تماسي از سر ميل غريزي نيست ...هر وقت كسي را اينگونه بوسيديد حرمت شكني كرده ايد تا عمر باقي است برويد و از آن لبها و دلها عذر بخواهيد...و بدانيد كه هر چيزي را لايق بوسيدن نيست ...دستان هيچ كسي را نبوسيد ..آنجه روح انساني ندارد و وحشي و بدوي است شان لبهاي شما را ندارد ....سنگ و آهن و اشيا را هركز ..هرگز نبوسيد ...خودتان را براي چيزهاي بي ارزش بيش از اين حقير نكنيد ...آدمي خود دشمن خود است ..و اين خود اوست كه بدن و روانش را عادت ميدهد به بدترينها و زشت ترين رفتار ...خودتان را دوست بداريد و براي تنتان ارزش قائل شويد و بدانيد كه هرگز تن از روح جدا نيست ..كه اگر شد ..ما كرده ايم ...در هر چه انديشه عقلي و حسي لازم دارد پيوند ميان بدن و روح تفكيك ناپذير است. تا بدن هميشه پاك باشد و نيازي به غسل نداشته باشد .فقط آنهائي غسل ميكنند كه آلوده شده باشند ...وقتي روح شما با دستان و لبها و همه بدنتان همراه باشد ..مطهريد براي ابديت....

انساني ...( بدور باد نام آدميت از آن حيوان در پوست بشر..!) تعريف ميكرد كه پس از هر آميزشي بدنش بيقرار ميشود ..و نا آرام ولي وقتي تن خود را به رسمي كهنه غسل ميدهد آرامش باز ميگردد..به او گفتم...: دريغ ...دريغ...از نامي كه بر پيشاني داري...جسم تو لطيف تر از روحت شده ...كه روح مرده و جسم در برابر آلودگي عكس العمل نشان ميدهد...تو سالهاست كه مرده اي ايني كه هستي تنها شبح سرگرداني است كه به نياز تن مانده ...و گرنه تو مدتهاست كه در آغوش مرگي و خود خبر نداري ..!!!!و اما ميخواهم چند شاهد و مثال براي نوع بوسيدن از سرزمين خود بياورم ..ميدانم كه شما مثال و تشبيه را دوست داريد و تنها با كمك آن است كه مفهوم برايتان شفاف ميشود..(..دليلش اين است كه كه از كودكي با شما سر راست و صريح گفتگو نكرده اند و همه چيز زندگيتان در آميخته با كنايه و اشاره و...اما بدانيد ..براي همين هميشه دچار سوء تفاهميد..كمي فكر كنيد..): شاعري را ميشناسم كه قبل از زايش شعر وقتي آبستن كلمات موزون است سخت درد ميكشد ..دردي چونان درد آفرينش ...و هنگامي كه فرندانش ..كه همان واژ هايش باشند متولد شدند آنها را بر ميدارد و به جلوي چشم ميگيرد و خيره در آن ميماند و تك تك آنها را ميبوسد...نرم ..خيلي نرم ...طوري كه كلماتش با فشار لبهايش تركي نخورند و بعد از اين بوسه مست ميشود ..مست ...مست

- زن و مردي در سرزمين من هستنند با عمر هزار ساله عشق ...فقط هنگام خداحافظي لبهايشان در هم گره ميخورد ..من خود شاهد اين بوسه آسماني بوده ام ..در لحظه تلاقي ..ديگر نميتوانستم مرد را از زن و زن را از مرد تشخيص دهم ...حل ميشوند در هم ..چيزي در آن بوسه براي هم به يادگار ميگذارند تا غم فراق را سهل تر كند ...و اگر سالها از دوريشان بگذرد دلتنگيشان هرگز نمور و تلخ نيست ...يك دلتنگي خوب و دوست داشتني...

- روزي پدر كوچك دختري ،..مرد ..( ما در سرزمينمان براي نامها احترام قائليم پدر..مادر...برادر...خواهر...دوست...به هر كسي گفته نميشود ..بايد لياقت اين نام را فرد پيدا كند ...پدر بودن خود تعريف گسترده اي دارد كه بعدا برايتان خواهم گفت...) فبل از دفن پدر در قعر دريا ..كوچك دختر آمد بالاي سر پدر، مكثي نه چندان طولاني ...چشمانش رابست و خودش را رها كرد در يادهاي مهر پدر ...با شكوه بود ...هميشه تصوير عشق ناب عظمت و جلال دارد...دخترك سر خم كرد لبهايش را روي گونه هاي پدر گذاشت و قطره اشگي از گوشه چشمش لغزيد و صورت پدر را نمناك كرد ...لحظه اي زمان متوقف شد ابرها در هم پيچيدند ..پد ربه دمي ...به آني ..چشم گشود و پلكي زد و پاسخ اين بوسه را با قطره اشگي ديگري داد ..و تمام شد ..و دخترك خنديد و آسمان دلش نور باران شد ...از آن پس اين لبخند ماندگار شد بر لبهاي دخترك ....

- زن و مردي را ميشناختم كه هميشه از هم دلخور بودند و يكديگر را مدام متهم ميكردند به عدم درك ...كارشان كه بالا گرفت خواستمشان و به حرفهايشان گوش دادم ...پرسيدم..: تا حالا همديگر را بوسيده ايد ...؟!

گفتنند : روزي سه با ر قبل از صبحانه در ميانه نهار و بعد از شام

سوال كردم : چه حس داريد ..در هر بار ...؟

پاسخم دادند: يك حس مشترك و هميشگي..!

گفتم..: هر بوسه براي خودش يك راز است ، يك سحر ، يك جادو ،كه با قيلي و بعدي فرق دارد ..خيلي هم فرق دارد ...وقتي دو بوسه يك حس مشترك را به شما منتقل كنند ..بدانيد كه يك جاي كار اشكال دارد ..حالا از شما ميخواهم براي لحظه اي چشم ببنديد ...روحتان را به هم گره بزنيد ..كاري ندارد كافي است مانع پروازش نشويد ...تصويري كه از هم داريد فراموش كنيد ...حال تمام انرژي و توان نهائي جانتان و روحتان ..همه انديشه اتان ...را منتقل كنيد به لبهايتان ...حال هم را ببوسيد ...آنان چنين كردند ...پس از آن بوسه وقتي چشم باز كردند باري ديگر هم را شناختنند ..بازشناسي دوباره....بدن هر دويشان بوي يكديگر را ميداد...پر شدند از عشق و زندگي ..پاي ميكوبيدند و فرياد ميزدنند : معجزه ...معجزه...لبخندي زدم و با خود گفتم : آري ...آري ..تنها بوسه قادر است معجزه خدايان را باز آفريند و چه بسا آن را حقير جلوه دهد...

- و دختري هست كه هر وقت عروسكش را ميبوسد ..عروسك به صدا در ميايد و او را سلام ميدهد...

- ومردي است كه هر گاه كودكيش را از خاطر ميبرد ..مادرش را ميبوسد و تمام آنچه را كه از خاطر برده بود به ياد مياورد و دلش چونان كودكي ميتپد : پرهيجان و پر از اميد و عشق به زندگي...

و هزار مثال ديگر ..كه اگر بگويم به پر حرفي متهم ميشوم ....

باور كنيد كه ما قدرت بوسه را از ياد برده ايم ..يبايد تمرين كنيم ...از خودمان شروع كنيم ...برويد جلوي آينه و تصوير خودتان را ببوسيد ..عميق و با احساس ..طوري كه ردي از خود گمشده اتان با بخار لبهايتان در صفحه صيقلي آينه باقي بماند ..نشاني خود را حدس بزنيد ...فبل از آنكه باد اين بخار را محو كند ...

چه نشسته ايد ...برخيزيد و امتحان كنيد ...به آزمايشش ميارزد....

و بعد اوئي را كه بيش از همه دوست ميداريد در خيال خود ببوسيد و در همان حال بي صدا فرياد كنيد ك دوستت دارم ..دوستت دارم ...

مطمئن باشيد كه معجزه اتفاق ميافتد ...من به شما قول ميدهم ...اين امپراطور است كه قول ميدهد ....بلند شويد براي بوسيدن هميشه وقت كم است و فرصتها گريزان ...به خلسه برويد ...به خلسه ...طعم مستانه يك بوسه را تجربه كنيد و براي همه عمرتان عاشق بمانيد...عاشق..

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384زمان 2:19  امپراطور ژولیس سزار  | 

 

 

ما به خدايان متعدد اعتقاد داريم و يكتا پرست نيستيم چرا كه در يافته ايم كه تك خدائي هميشه همراه با استبداد بوده است اين را از تاريخ ياد گرفته ايم هر وقت فقط يك خداي ناديده در جهان حكومت كند كسي پيدا ميشود كه خودش را بچسباند به او و جانشينش شود و فرمانها ي صادر كند كه عقل و احساس آدمي توان نقد آن را نداشته باشد .. و ديكتاتوري در عرصه انديشه يعني همين .پس ما خدايان بسياري داريم براي هر نماد و نشانه اي از زندگي ايزدي را ميشناسيم كه در وقت لزوم به او رجوع ميكنيم و هر گز با دعا و ندبه و التماس خواسته هايمان را بيان نميكنيم حرفمان را رك و پوست كنده ميگوئيم و منتظر پاسخ ميشويم .

خدايان ما چون ما احساس دارند .عاشق ميشوند دلتنگي ميكنند ..گاهي عصباني ميشوند ..و لج بازي در مياورند ..

آنان بندگان خود را رها نميكنند تا به حال خود باشند پس گاهي سوار بر رنگين كمان از آسمان به زير ميايند و رفتار بندگانشان را مشاهده ميكنند و آنان را كاملا ميفهمند ..در اين سفرهاي كوتاه و بلند خدايان ..پيش ميايد كه مستقيم با كسي ارتباط برقرار كنند از سر پند و اندرز به خاطر دل بيمار و خسته و.

و ممكن است اين ارتباط پيچيده تر شود ..نهمنظورم ساده تر ..است ..خدايان خود را تا حد بندگانش كوچك ميكنند و شايد حتي در عشقي عميق شريك شوند و در اين ميان تلاقي احساس و ميل به عواطف طوفاني كار به دستشان ميدهد آميزشي از سر مهر و عشق روي ميدهد و فرزندي زاده شود ..كه ما آن فرزند را نيمه خدا و نيمه انسان ميپنداريم هم قدرت خدايان را دارد و هم ضعف و ناتواني انسان را ..نيمه خدايان تكليفشان روشن نيست ..ميان آسمان و زمين پرسه ميزنند .وقتي در آسمانند..خيلي زود دلشان براي زمين تنگ ميشود و باز ميگردند و در زمين هم كه هستنند اينگونه اند

من كه امپراطورم ..آنان را فرمان ميدهم خدايان هم فرمانهاي خودشان را دارندچه اينكه امپراطور كارش با خدا فرق دارد آنچه در آسمان ميگذرد و آنچه در زمين روي ميدهد دو مطلب جداگانه است ..امپراطور با مردم زمين زندگي ميكند و خدايان با خودشان و روح مردمي كه مرده اند!!!

پس فرمانها فرق دارد براي همين نيمه خدايان سرگردان هستنند .

پيش ميايد كه ميانه من امپراطور و خدائي شكر آب شود !!در اين مواقعه..مجلس سنا كه تركيبي است از تمام مردم و خدايان راي نهائي را ميدهند و هميشه عدالت با نظر جمعي است و امپراطور و خدا ملزم به رعايت عدالت هستنند

عدالت يك امر نسبي است و در هر زمان معني خاص خودش را دارد ..براي همين ما هر وقت لازم بدانيم قانوني را حذف و قانون ديگري را فرمان ميدهيم ..چون هدف آزادي و رها بودن آدمها است از اينكه يك قانون به سنت تبديل شود بشدت بيم داريم ..چون همواره سنتها هستنند كه آدمها را از امكان خود بودن دور ميكنند ..اينجا هر كس شكل خودش است و دليلي ندارد آرزو كند كه جاي كس ديگري باشد همين چند وقت پيش خدائي بزرگ كه برايش بسيار احترام قائلم در يك شرايط غير عادي .(..عاشق دختر دلفين باني شده بود كه ني ميزد و چه غمگين هم مينواخت..)

و چون غرور خدائيش اجازه نميداد كه بي دريغ ابراز كند آنچه را كه در دل دارد!!!.....از توان خود سوء استفاده كرد و ني دخترك و همه سازهاي مشابه را كاري كرد كه با هيچ نفسي نمينواخت چه كار زشتي !( هر كس قدرتي دارد دليل ندارد از آن استفاده كند ..قدرت يك نيروي دروني است كه بايد هميشه مهار شود و فقط به خاطر مردم امكان بيروني پيدا كند كساني كه از قدرتشان به نفع خود بهره ميبرند در اصل به آن قدرت خيانت كرده اند..)

به خداي مورد نظر پيغام فرستادم كه اگر دست از اين معجزه نابهنگام بر ندارد فرمان خواهم داد تا مردم ديگر او را به رسميت نشناسند ..و خدائي كه توسط امتش مشروع نباشد بتي بيشتر نيست معجزه از كار افتاد ولي ميدانم كه خدا ي لج باز يك دنده مترصد فرصتي است تا مرا زهر چشمي بگيرد ..و البته من مراقب خواهم بود كه امپراطور يكي از وظايفش مراقبت است مراقبت .(..بين خودمان بماند ..گوش مردم سرزمين من كر ..!!! مدتي است امپراطور اصلا مراقب خودش نيست و مدام اشتباهاتي ميكند كه اگر مردم بفهمند به راستي به من خواهند خنديد و چقدر بد است كه ملتي براي امپراطورشان لطيفه بسازنند)

امپراطوران تاريخ هميشه هنگام سعي كرده اند سنگ دل باشند و در اين صفت قدرتمند بمانند..اما بلاخره يك زماني و در جائي پيش ميايد كه دلشان بلرزد ..و در آن روز درد بسياري را بايد تحمل كنند

اما من امپراطوريم كه هرگز ميان عقل و احساس خود توان فاصله گذاري را پيدا نكرده ام و شايد به خاطر همين باشد ..كه مدتي است يادم رفته است كه بايد از خودم و از دلم و از خاطرات دورم مراقبت كنم

همه درد همين است همين

 

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384زمان 22:1  امپراطور ژولیس سزار  | 

 

در سرزمین من آدمها درست مثل شما دو دست دارند و در هر دو دست جمعا ده انگشت ...آنان میدانند که با این دستان خیلی کارها میشود کرد..:

-میتوان ماشه یک اسلحه را کشید ...

- میتوان مشت کرد و بر سر کسی که ضعیف است کوبید..( چون آدم عاقل هیچ وقت برای قوی تر از خودش مشت نمیکند ..یعنی بهتر این است این کار را نکند..)

-میتوان خنجری گرفت و بر دلی زخمی زد و رفت..

- میتوان دور گردن کسی حلقه کرد و فشرد تا نفسش را بند آورد ..یعنی آنچه خدا داده را ...گرفت.!

- میتوان زنگ خانه ای را فشار داد و گریخت وشاهد آن بود که چگونه صاحب خانه جلوی درب خالی ماتش برده است...

-میتوان سیلی بر صورت کسی زد ...تا سرخ شود ..و جایش بماند برای همیشه....

-میتوان خطی بر دیواری کشید به یادگاری یک روز تنگ..یک روز خسته...

- میتوان از حرص ناخن بر جسمی سخت کشید و از صدای آن چندش دیگران را بر انگیخت...

-میتوان....

خیلی کار از این دستان بر می آیدکه هنوز کسی آن را کشف نکرده و شاید بعدا آدمی باشد که راه تازه ای را بیابد..

اما من فرمان داده ام که دستان مردم سرزمین من فقط برای دو کار استفاده شود و برای کارهای دیگر ابزار دیگری اختراع شود..:

1-برای لمس کردن...حس حرارت یک تن .....(بوسیدن با انگشت سبابه را به آنها آموخته ام )..و درک جهان با سایش دست بر جسم و آنگاه تصور روح متراکم در آن ..ما در سرزمینمان دانشمند عزیزی داریم که ثابت کرده همه چیز روح دارد ...میز...آب...قلم...و ..هر چه که هست چه دیده شود و چه دیده نشود ...چون چیزهائی هست که با چشم تن نمیتوان دید...

2-برای نوازش کردن ...باز برایمان ثابت شده که آدمی بدون نوازش میمیرد...نوازش کردن را هم به آنها آموخته ام ..فرمول ساده ای دارد..تنها کسانی را نوازش کنید که عاشقانه دوستشان دارید..و همیشه بدانید برای چه نوازش میکنید...دلیل آن از طریق گرمای تن شما رسوخ میکند در جان او ...دلیل خیلی مهم است ...و برای ترحم هرگز کسی را نوازش نکنید ...و از روی غریزه هم دست به کسی نزنید ....

فرمان های من ساده اند ...و مردمم آن را خوب فرا گرفته اند برای همین است که چشمان آنها همیشه میدرخشد

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384زمان 1:1  امپراطور ژولیس سزار  | 

و نوك تيز سوزن سرنگ كه در رگم فرو ميرود . رعشه تمام بدنم را در خود ميگيرد..چرا من عادت نكرده ام به اين وضعيت ..؟مگر نه اين است كه آدمي با هر شرايطي ميسازد و مي آموزد ..حتي درد را ميتوان به عادت تبديل كرد ..چطور نبودن او را تاب آورده ام كه جانم را به آتش ميكشيد ..ولي حالا صبرم به سر آمده ؟

چيزي در رگهايم شروع ميكند به دويدن و تنم را لگد مال ميكند ..مثل اينكه هزار اسب سوار مرا نعل كوبم ميكنند ..در هم ميشوم در خود ميپيچم ..پرستار ..دستم را ميگيرد كه سرد است :

-         فرياد بزن ..داد بكشخودتو خالي كن

نميتوانم .كار از فرياد گذشته است . هيچ دادي نميتواند قدر درد من باشد ..دندانهايم به هم قفل ميشوند و ناخواسته صورتم پر ميشود از اشگ ..كه گرم است ..بدن خسته ام اينگونه پاسخ اين درد را ميدهد ..در سكوتي اندوه بار و باراني !!!

مروفين ميزنند ..دو تا پشت سر هم چشمانم شل ميشود و پلكهايم روي هم ميايد :

ليلا آمده سفيد پوش :

-         چه قدر اين رنگ به تو ميايد ..؟

و لبخند ميزند ..بادي نرم ميايد و ليلا را ميرقصاند ..و من محو تماشاي اين همه زيبائي هستم

-دلم براي دريا تنگ است بانو ..براي دريا ..؟

-ميريم با هم ميريم

-تو كه هميشه با مني در دريا كه باشم قطعا بدان در توام و تو در من ديدي بلا خره در هم حل شديم ..!

-         حالا كجا به اين عجله بمان ..با من بمان ..

نشنيده صدايم را و ميرود .درد هنوز هم هست روي نوك انگشان پايم حسش ميكنم انگاري مروفين را به آنجا راه نداده اند..و

نقاشيهاي گوگن را به خاطر مياورم ..خصوصا تابلوي مزرعه پدري را ..چه درخششي دارد!!! همه چيز در هاله اي از نورند مبهمند و آشكار ..!.دلم ميخواهد در آنجا باشم ..كه هستم ..در مه سنگين نور تند زرد .جستجوئي را آغاز ميكنم ..به علفها دست ميكشم نرمند و لطيف و خاك كه سفيد است و انگشتان دستم در آن فرو ميرود ..و آسمان را كه چه نزديك است دست دراز ميكنم يك بغل ستاره ميچنم..ودر جيب ميگذارم كه بعدا به ليلا هديه بدهم اگر عمري باشد ..!! تا كهكشانش كاملتر شود وسوسه دزديدن خورشيد را دارم ..به سمتش كه دست ميكشم داغي آن را حس ميكنم شيرين است . سوزنده نيست آزارم نميدهد..مثل گرماي بخاري وقتي از سرمائي سخت به آن پناه ببري ..خوب است ..خيلي خوب است ..گوگن هميشه همينقدر دست و دل باز است و براي همين دوستش دارم خورشيد از جايش تكان نميخورد با من نميخواهد كه بيايد ميگذرم ميگذرم

پرواز خيال رهايم نميكند ..قصدم سوء استفاده از اين خلسه نيست ..فقط ميخواهم با اين تصاوير نازك درد را از خودم برانم ..باور كنيد

گوش ميكنم صداي موسيقي ميايد ..اين ژان كريستف كه مينوازد براي عشق سومش ..در اين صدا چه حسرتي خفته است ..جالب است رومن رولان ميخواست با ژان كريستفش بتهوون را تعريف كند . اما بعد از ده سال كه رمان به پايان رسيد ..ژان كريستف آنقدر بزرگ و بالنده شده بود كه تن به رسوخ در ديگري ندهد

..براي همين رولان براي بتهوون كتاب ديگري نوشت تا ادامه كريستف بشود آنت!!! و آن تنهائي ابر زن قرن حاضر

ادامه من كيست ..و چيست ..من چگونه ادامه پيدا ميكنم پل آراگون يك بار گفته بود ..: انسان اگر قرار بود تمام شود بدنيا نميامد ..انسان براي ابديت خلق شده است .

ابديت ابديتابديت!!!

با نوازش دستاني حواسم جمع ميشود ..فرشته است . همان فرشته خوب سرزمينم كه از سوي خدايان نگهباني ميدهد آرزوهاي دور و دست نيافتني مردمم را

ـ چطوري ..امپراطور..؟

سر تكان ميدهم

اين فرشته مرا هميشه به ياد لاريسا شپيكتو و فيلم اول و آخرش عروج مياندازد..كه پس از آن خود در يك سانحه رانندگي عروج كرد ..و او در آن فيلم عجيب دست و پا زدن انسان را براي يه لحظه بيشر ماندن در زندگي گنديده چه دردناك ترسيم كرد ..هميشه بعد از آن فيلم از خودم پرسيده ام :

-         آيا ارزشش را دارد ؟!

و بعد خود سبكبالش چه راحت بال گشود به پشت پرده آسمان ..و رفت ورفت

نميدانم چرا در اين لحظه ياد آن سكانس وحشتناك فيلم افتادم..:مرد پس از لو دادن دوستش به نازيها ..در تولت ميخواست با كمر بند پوسيده اش خود را دار بزند ..اما هم كمربند تاب وزنش را نداشت و هم سقف نحيف بود و بي طاقت وقتي از توالت بيرون آمد در آن نماي بسته همه را به ياد خودشان مينداخت ..چهره اي كه مرگ از آن بگريزد چهره رقت باري است !!!و در عوض آن يكي مرد وقتي طناب قطور دار را به گردنش آويخته اند ..نگاهش را كشاند به آسمان او خود مسيح بود ..شك ندارم خوب مردن از خوب زندگي كردن مهمتر است ..ما كه نفهميديم براي چه به دنيا آمده ايم حداقل بدانيم براي چه و به خاطر كه تركش ميكنيم

فرشته در پيشاني من همه اين سيفر و سفر ها را خوانده ..براي همين است كه لبخند ميزند ..گروه سوم مردمم در سرزمينم كه در زير آب زندگي ميكنند برايم هديه فرستاده اند ..بازش ميكنم ..عطر فراق است و چند هجا سكوت پر از فرياد حالا ديگر اين اشگها از درد نيست از چيز ديگري است

-         تمام شد ..آقا ..حالتون چطوره..؟

چشم باز ميكنم نور مهتابي مرا ميزند ..ميخواهم به خود تكاني بدهم ..دكترم دست روي دستم ميگذارد..:

-نهنهزوده..يه خورده ديگه بايد بموني تا حواست كاملا جا بياد..

و ميرود لب درب  نرسيده مكث ميكند ..براي اولين بار اسم كوچكم را صدا ميكند به نشانه صميميت ..:

-         ميدوني حداقل يه ساعته كه بالاي سرتم ..ميشه ازت بپرسم زير اين همه درد به چي ميخنديدي..؟

فكر ميكنم ..بدنبال يك پاسخ سرراستم..:

- به اينكه چقدر فاصله ميان واقعيت وخيال كوتاهه..و من ترجيح ميدم توي همين خيالات مواجم شنا كنم ..روي زمين بند نيستم ..دكتر..!!!

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384زمان 21:27  امپراطور ژولیس سزار  | 

پشت پلکهام یه دنیا کابوس انتظارمو میکشه ..و من مرد مانده در قیر شب ..به سحر میاندیشم شب پر از راز ورمز و خیال است ...خیالاتم را دوست دارم ...

قطاری در پیچ پلی میپیچد ...و دختری روی پل به رفتنش ایستاده و زیر لب زمزمه میکند ..:

قطار آرزوهای من کی از پشت این پیچ به سویم میاید و مرا با خود به سرزمین امپراطور میبرد ..

تا در دریای آن غرقه شوم ..شاید بتوانم یاد عشق از دست رفته ام را با ماهیان قسمت کنم .

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384زمان 23:11  امپراطور ژولیس سزار  | 

چه شد كه من پرتاب شدم به دنياي سينما … ؟از كجا شروع شد …؟..از آن دوربين هشت ميلمتري برادرم …؟و تخيل اينكه آنچه ميبنم را ثبت كنم روي نوار سلولوئيد..و بعد از ديدنش حيران بمانم …(هميشه در برابر سينما حيرت زده بوده ام ..)و بعد فيلم سگ آندلسي مرا بيچاره كرد ..پلان بريدن چشم با تيغ لرزه بر تنم انداخت ..و آنجائي كه زن به زير بغل خود نگاه ميكند كه خانه مورچگان شده و الاغي مرده بر پيانو..مرا تا خيالي وهم گونه برد ..خاطرم هست كه چند شب نخوابيدم و خوابهاي دالي را كه بونوئل به طرز اعجاب آوري تصوير كرده بود ..تمام مرا در خود گرفت و اسير شدم …و بعد فيلم ديدن ها شروع شد : اتوبوسي به نام هوس …مهر هفتم …سكوت…چشمهايش…و سكانس آغازين پدر خوانده …و پلان پاياني..بعد از ظهر سگي..و يك دنيا تصوير مسحور كننده و خيال برانگيز …تا رسيدم به ..تروفو .و نگاه نابش و ديگر كار تمام بود من عاشق شده بودم …!!!

اولين جرقه به ذهنم آمد ..هنوز نوجوان بودم ..و فقط كتاب فيلمسازي آسان احمد جاويد را خوانده بودم ..و اين شد كه فكر كردم اولين فيلمم را بسازمم ..كوتاه بود ..خيلي كوتاه..به اندازه سنم ..به قدر فهمم از سينما ..وقتي راشها را به هم دوختم ..نتيجه كار آني نبود كه ميخواستم ..پس بازي شروع شد فيلم پشت فيلم تا برسم به زبان تصوير…و دوستي با فيلمسازان جوان و پير و نوگرا و سنت گرا ..و من مانده بودم ميان اين هياهو..كه من اينجا چه ميكنم …؟به خيال فهميدن راه دانشكده هنر را پيش گرفتم تا زبان را بفهمم..و نتيجه سرخوردگي محض بود ..در دوراني پا به دانشكده گذاشتم كه همه استادان.سينماي پروپاگاندا را هوار ميكشيدند ..و اين آنچه من ميخواستم نبود ..با بچه ها گروه تشكيل داديم براي تقليد از موج نوي سينماي فرانسه ..اما هيچكدام ما تروفو و برسون..نبوديم و كشورمان هم ايران نام داشت ..نه فرانسه ..!!

باز فيلم ديدنها شروع شد ..اشتهاي سيري ناپذير ..دوباره كشف فيلمهاي خوب و تصاوير ناب…فليني و دسيكا و تمام نئورئاليسم ايتاليا را پيوند زدم به آرتور پن…پكين پا..كوبريك…وساتيا جيت راي …و حتي تقوائي و نادري و ديگران و آش شله قلم كاري شد ..و من هنوز مات بودم..گيج و مات..!!!

نميدانم چرا ..اما بنياد سينماي فارابي..و حضورم در آنجا به عنوان مميز ..مرا درهم ريخت ..بايد ياد ميگرفتم كه بگويم نه ..نه..نه…نميشود ..نميشود..

سنگدل شدم ..حالا ديگر با تلما و لوئيز هم اشگم نميامد..تا اينكه منفجر شد تمام آنچه بافته بوديم با يك موج سياسي ...!...و من دوباره پرتاب شدم به يك دنياي ديگر ..تلويزيون..تهيه كنندگي..كارگرداني ..نوشتن …خمره رنگ رزي راه انداختم و سريال و برنامه و فيلم بلند بود كه از اين خمره بيرون مي آمد…

و… اي ..گاهي هم حديث نفسي و فيلمي ..با دل مشغولي خودم و رفتن به اين جشنواره و آن جشنواره و چند تنديس دادند زير بغلمان كه يادمان باشد كه فيلمساز جهان سومي هستيم و سخت نياز به تشويق دنياي متمدن…

اما مگر تا كي ميتوان به اين تسلسل..غم انگيز ادامه داد..حالا هم رسيده ام به اينجا ..كه اين منم كه آن كارها را كردم براي دل فلاني و بهماني و براي اينكه شكل هنرمند باشم و همه مرا بادست نشان بدهند …كه : اين همان است كه فلان سريال را تهيه كرده و اشگ مردم را در آورده است..و يا مردم از خنده ريسه رفته اند ..چه تصور خامي ...؟!...موفقي …چون ميگرياني و ميخنداني..احساس دلقك بودن دارم ..دلقكي اسير خودش …( راستي دلقك راچ كاپور راديده ايد ...؟با همه ابتذالش دوستش دارم ..نميدانم چرا راچ كاپور روي صحنه از عشقهاي به باد رفته اش ميخواند و فلاش بك پشت فلاش بك و من گريه ام گرفت ..عجيب بود..)

چه شد ...؟كجا رفت آن من ايد آليست كه حتي با آنتونيوني قهر ميكرد كه چرا در فيلم حرفه خبرنگار اينقدر مكث ميكني روي اتفاقات جاري پوچ..!!!

چه شدم من ؟..بايد دوباره آغاز كنم ...؟...و يا نه بنشينم و فقط شاهد عبور زمان باشم و پوسيدگي خودم ..و فرو رفتنم در گرداب تكرار…تكرار…

چه شدم من ..؟ كجا رفت آن همه طرح ايده آل كه هركدام به زعم من ميتوانست تاريخ سينما را بر هم بريزد و كاري كند كه همشهري كين با سينماي آمريكا كرد ..!!!!

چه شدم من..؟چرا ديروز فيلم ماه تلخ پولانسكي مرا تكان نداد…؟وقتي ميديدم كه مردي در حال فرو رفتن است ..چرا دم نزدم …؟آن فرياد بلند كجاست ..؟

با خودم چه كردم ..؟شايد بايد بخوابم و همه آنچه از دستم رفت به رويايم بيايد ..تا در ناخودآگاه خود حبسش كنم ..(به قول آندره برتون ...)و منتظر شوم خلاقيتم اگر چيزي ازش مانده باشد ..آن را بيرون بكشد ..و بشود يك فيلم ..يك شعر ..يك داستان ..و حتي يك كلمه…

تا راضي شوم ..آرام بگيرم و دست از سر خود بردارم…

قلمرو امپراطوريم را زلزله 10 ريشتري دارد بهم ميرزد ..موجهاي سونامي در راهند..طوفاني شده ام و از خودم عصبانيم…حوصله خودم را ندارم ..معتاد شدم به اين اينگونه پرت نوشتن...!..در جائي پرت ..!.بي خواننده ..بي آنكه كسي تو را بفهمد …

راستي ..تو ميداني من از چه حرف ميزنم ..؟

سكوتت را بشكن ..بگو ..بگو..چه كنم ..؟

يادش به خير …روزي دوستي و همكاري ..كه پير اين كار است ..ميگفت ..: تو هميشه حيرت زده و پر از حسرت به اين كار نگاه ميكني و همين تو را نابود ميكند ..سينماي ما لايق اين همه دلسوزي نيست ..مگر جوانان را نميبني كه ستاره مورد علاقه اشان كيست…ما ايراد داريم يك ايراد تاريخي به دنبال آن باش ….

ايراد ..تاريخي…؟نكند از غرور ملي حرف ميزد كه پوچ است و مسخره و يا از هندوانه هائي ميگفت كه كه يك عمر به اندازه تاريخ كشورمان به زير بغلمان زده اند ..؟كه از خودمان خوشمان بيايد به عنوان يك ملت باهوش با اقتدار ..شجاع…مبارز..كه زير حرف زور هرگز سر خم نكرد …(..ولي چرا بعد از چند صد سال يادش آمد كه مغولها تمام خاك و ناموس و فرهنگ ما را برده اند..و يك دفعه در هرج و مرج اختلاف نظر خوانين مغول ..قيام ملي سربدارن سبز شد و ما نشان داديم كه چه ملت آزادي هستيم ..البته با يك تاخير كوتاه..!!!!)

نه…باور نميكنم …چيزي در من ميگويد قبول نكن…سينماي ما دل سوخته و فكر آشنا به درد مردم و روح بلند پرواز ميخواهد..و من و امثال من..بالهايمان را خيلي وقت است كه در آثارمان جا گذاشته ايم…

برگردم به همان پرسش از تو : حالا من چه كنم …؟

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384زمان 18:30  امپراطور ژولیس سزار  | 

ارامش ..سکوت....و ..من..و دیگر هیچ ...

مانده ..در شب...تاریکی...یک بغل شعر ناخوانده و نگفته ..یک دنیا تصویر...رنگ ..رنگ...

تصور کن ..چشمهایت را روی هم بگذار ...:

مردی می آید..با ساکی بر دست ..سنگین و خسته ..به تو میرسد ..ساکش را باز میکند ...چند آه سرد با یک بغض فرو خورده...بیرون میپرد...و مرد سکوت میکند...به یاد لورکا و مرگ غم انگیزش...

چقدر دلم میخواد فیلم ...آخرین تانگو در پاریس ..را همین الان ببینم و در غم آن دخترک معصوم شریک شوم....

نوشته های من داره شکل خودم میشه..این هم از فواید وبلاگ داری ..من در این صفحات فقط دارم فریاد میکشم..و هیچ کس هم صدای مرا نمیشنود ..جز خودم که به بازتاب آن گوش فرا میدهم ....

آنانی که مرا میشناسند حتما وحشت خواهند کرد از این همه..پریشان گوئی..نویسنده و فیلمسازی که عمری است ..احمقانه تحسینش کرده اند..به خاطر یه مشت فیلم دری بری که مال من نیست ..مال شرایط بدیه که توش بودم...

خنده ام میگیرد ...از خودم ....این منم ...من...

چرا ...دیگه حس خوبی نسبت به کارهام ندارم ....چه اتفاقی داره میافته....

فقط خوشحالم که در این وبلاگ غریبم ..نا آشنا...

اما این منم ..که دارم فریاد میزنم...:

آبستن یک اندیشه فیلسوفانه هستم ..دارد نگاهم به جهان عوض میشود....

امپراطور...دارد ..میخواند..صدایش را میشنوید...؟

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384زمان 15:41  امپراطور ژولیس سزار  | 

سرم را میان دستانم میگیرم و به صدای زنی که از درد فریاد میکشد گوش میکنم ..و بعد دلم میخواهد برخیزم..و بروم ...:

- به فیلمت فکر کن و به آدمهایش که چقدر شبیه تو هستنند...

به آینه رو میکنم ..و با خودم مویه میکنم..:

- هی کجا ...کجا..کجا....

میدانم ..میدانم ..باید بروم ..بروم....

روز بدی است ...بوی خوبی ندارد..غرق شدم در حس پنهان..یافتن یک حواس یک ذهن یک دل ..که مرا نشناسد و فقط به حرفهایم گوش کند و به من بگوید که دیوانه نیستم...دارم پوست میاندازم...

چرا این فیلم هشت و نیم داره توی ذهنم رژه میره ..نه ..نه..فلینی الان وقت هجوم این تصاویر نیست..

- کسی هست ..که صدای مرا بشنود ....آهای با توام رهگذر..دمی بایست میخواهم برات حرف بزنم ...

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384زمان 14:54  امپراطور ژولیس سزار  | 

چرا مرا متهم میکنی ...چرا..؟..مگر من چه کرده ام ..؟کدام گناه نابخشودنی بر سینه دارم که اینقدر با من بیرحمی..و خشن و تند ..میترسم ..حالا دیگر از دوست داشتن هم میترسم ..سرم گیج میرود از این همه سوء تفاهم که مرا دارد غرق میکند ...تو ..با توام..چرا چشمانت را از من میگیری نگاه کن ..درست نگاه کن این سزار است که حرف میزند ...سزار ..!!

از من روی مگیر ..بر خودت خشم میکنی تا به چه را من یاد بدهی ..میخواهی آدمم کنی ..؟...هه..هه..مرا دیری است که با اینگونه بودنها قهرم..و هیچ دلم نمیخواهد که من همیشه فاتح در برابر موجی تسلیم شوم ..نه به زانو در آمدن رسم سزار نیست ...برای کشف سرزمینهای ناشناخته تا کجا که نرفتم ..!!!چه سفرهای دوری ..از یک آه ساده زنی خود مدار تا کاویدن درون تو..که مرا با باخودم آشتی داد راه درازی است ..قبول کن ...!!

چرا طفره میروی ..چرا میخواهی ..دوباره شروع کنم ..مرا به شک نیانداز ..تریدد برای سزار خطرناک تر از غصب شدن سرزمینش است ..ایمان دارم .باور میکنم ...اول تو را و بعداین حس گره خورده با بغضی ناگشوده را..! همه را باور میکنم ...و شرایط را که سخت است ..آری با موجی برخلاف جهت باد شنا کردن سهل نیست ....و تو. را درک میکنم ..دوست داشتنت را و ریسمانهائی که تو را وصل کرده اند به یک دنیا قوائد و سنت و قرارداد...حق داری ..در زمین راه رفتن یعنی باور جاذبه زمین ..یعنی اگر از بلندی بیافتی میشکند استخوانهایت ...اما معلق بودن و شکستن قائده دیگر خطر سقوط را از بین میبرد..و رها میشوی در دل آسمان بیکران و سیال میمانی در یک لحظه قشنگ....

چرا..چرا...مرا متهم میکنی...؟در هر سلامی وداعی تلخ خفته است در وجود هر آشنائی غریبه ای زندگی میکند ...و هر چیزی تمام میشود بی آنکه تو بخواهی ...اما ایمان دارم تنها آنچه در برابر هر دگرگونی مقاوم است عشق است ...عشق....

و من برای همین میخواهم عاشق بمانم هر چند تک و تنها و بی همراه...سفری را آغاز کردیم و انگار تو جا ماندی ...برگرد به عقب نگاه کن علامتها هنوز بر جا هستنند ..تا برف باریدن نگرفته که رد تو را ببرد ...از همان راه که آمده ای بازگرد ...من میروم ..چون عادت به رفتن دارم ...تو با من چه کردی..؟..خودت میدانی...؟

شانه هایم ...درد دارد و کمی دستانم میلرزد ..و دلم ..و غفلتم از تو ..از خودمان ...چه باید کرد ..؟تو بگو ..تو که راه و رسم وداع را بلدی بگو ..بگو که چگونه با چه زبانی خدا نگهدار بگویمت...

یادت باشد... این شد ..دو بار ..در یک روز ...و هر بار خدافظی بود و رفتن و ....

عادت کنیم به شناختن...یاد بگیریم ..راه رفتن در روی آب را ...تو که استاد تمرکزی ..بگو ..چگونه بگویمت به سلامت..؟

حتم باید چشمانم را ببندم و تمرکز بگیرم و نفسم را در سینه حبس کنم و در بازدم هوای درون سرد و خنک بگویم :

خدافظ ..بدرود..تا وقتی دیگر شاید...

نه ..نه...من نمیتوانم ..تو اگر میتوانی ..چشمانت راببند..و نفست را حبس کن و بگو و بعد برای همه تعریف کن که چقدر هنر تمرکز نفس معجزه گر است ...ولی یادت باشد ...یادت باشد..آدمی را فراموشی از بهشت راند و من نمیخواهم از بهشت تو رانده شوم ..برای همین است که لحضه های بودنمان را به تمام سلولهای بدنم به امانت گذاشته ام تا نکند گرد و غبار زمان آینه آن همه زیبائی و لطافت را خشی بیاندازد....

حالا میتوانی بروی ..برو ..نمیبنی که چشمانم را بسته ام تا رفتن و خرامیدن تو را شاهد نباشم ...برو ..قبل از آنکه چشم باز کنم برو میترسم نگاه عاشقم را ببینی و ترحم کنی و در عشق ترحم یعنی خیانت به عاشق ..بگذار با یاد تو بمانم ..و باز هم بتوانم برایت حرف بزنم ..اگر چه گوش نکنی ...

برو...برو...

سزار...میخواهد تنها باشد ...

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384زمان 23:58  امپراطور ژولیس سزار  | 

و آمد غروب را ميگويم …و من فرقي نكرده ام .همچنان دست به يقه خودمم..جنگي فرسايشي را در پيش گرفته ام ..ستيزي كه هيچ برنده و بازنده اي را ندارد …فقط اين منم كه دارم فرو ميروم ..بايد دوباره آغاز كنم ..چرا سرزمين من اينقدر باراني است ..و مردمانم اينقدر دلگير ..ريشه اش كجاست ؟

به عنوان يك امپراطور بايد بدانم ..بايد بفهمم..بايد سر بياورم ..از سر صحنه كه آمده ام تا حالا هيچ كار مفيدي نكرده ام جز نوشتن ..نه فيلمنامه ..نه..نه..نوشته هاي پراكنده ..پريشان …

احمد به من گفت كه : خسته شدي بهتره بري سفر ..يه چند روزي كه دور باشي حالت بهتر ميشه ..نگران فيلم نباش ..يه كاريش ميكنيم …

احمد را به خاطر همين لحظاتش دوست دارم …مرا هرگز مواخذه نميكند به قول خودش : كجاي تاريخ را ديده اي كه امپراطوري را كسي جز خودش مواخذه كند….

به او ميگويم…به او نگويم به كه بگويم ..:

احمد …خسته شدم …فيلمسازي برام ..كار سختي است …هنوز از شوك آخرين سريال رها نشده ام ..همان كه قرار بود شب پخش شود ..اما با لجبازي آقاي فلاني ظهر..براي خانمهائي كه در حال سبزي پاك كردن هستنند روي آنتن رفت و چقدر كارگردان و بازيكرانش از من دلخورند..كه تو ميدانستي و نگفتي ..و من فقط سكوت ميكردم و لبخندي ميزدم و جوابشان ميدادم :

- كه مگر چه فرقي دارد …شب و روز ندارد ..آدمهاي اينجا روز و شبشان يكي است و …..

نه ..احمد ..نه…اين دنيائي نبود كه براي خودم آرزو كرده بودم ..من كجا و اين ماجرا ..كجا..؟..

و احمد باز لبخند ميزند و ميرود و سري تكان ميدهد براي اين شريك زبان نفهم…و من باز ميمانم ..و فكرم را رها ميكنم تا برود پيش پازوليني و فيلمش ..كه امشب در سرزمين من پخش خواهد شد …شايد بايد ..يك سكانس هم از فليني نمايش دهم …همان فصل زيبا كه خود فليني هم در آن گم شده بود ..وچه خوب است كه هنرمندي در اثرش گم شود ..و ديگر پيدايش نشود …يك بار تاركوفسكي گفته بود : من در شعرهاي پدرم شبگردي ميكنم ….

معني استحاله همين نيست ؟

آره احمدم ..ما هم گم شديم نه در اثرمان نه در تهيه كنندگي و كارگرداني و چه ميدانم فيلمسازي ..ما در وجود يك شرايط نابسمان محو شديم و خودمان را از ياد برديم …يادت هست ..آن شب كه با هم در تصاوير مسحور كننده فيلم كوبريك غرق شديم و تا خود صبح از او گفتيم ..فقط از او …قبول دارم آدم عوض ميشود …همين كوبريك نازنين مگر در چشمان تمام بسته خودش بود ?…و چه طور از نيكلسون به تام كروز بسنده كرد …او هم تغيير كرد اما نه همه جانبه خيلي از جاهاي فيلم تو ميتواني كوبريك را به خاطر آوري ..همان مرد يكه تاز عرصه انديشه بصري..او به ما ياد داد كه چطور با دوربين فكر كنيم ..عاشق شويم و دلمان براي ديگرا ن تنگ شود …قبول كن احمد ..ما شاگردان خوبي نبوديم ..وگرنه فلان فيلم و بهمان سريال را روانه آنتن و پرده نميكرديم ..مگر از خاطر برده اي بحث هاي داغ تعهد هنرمند به خودش به مردمش به اثرش به دنيا به تاريخ به امروز به فردا…

من يادم نرفته ..و يادم نميرود ..من با آن خاطرات زنده گي ميكنم ..و هنوز فكر ميكنم كه روزي برسد كه فيلمي بسازم كه دل يك نفر را بلرزاند ..كه خيس كردن چشمان مردم را همين گدايان سر چهار راه بهتر از من و تو بلدند….

احمد ..احمد …دلم براي تو دلم ميسوزد ..ديگر همديگر را در ك نميكنيم ..تودنبال قسط تلويزيوني و من گرفتار خودم شدم ..ميخواهم برگردم ..و يك بار ديگر متولد شوم …به هنر خودم شك كردم باور كن..به خسرو هم زنگ نزن ..او هم نميتواند مرا آرام كند ..حالا ديگر بيش از هميشه نياز به تنها بودن فيزيكي دارم …بازگشت به خويشتن شايد ..!!!!

نه…حكيمانه حرف نميزنم ..دارم سعي خودمو ميكنم كه با دلم حرف بزنم …

ديگه هم دنبال اون هنرپيشه زن فيلم من… براي جشنواه آوانگارد نگرد …من حالا با آن فيلم هم بيگانه ام …بيشتر يك ژست روشنفكرانه است ساختن آن فيلم ..!!!مرا چه به دغدغه هاي زن شرقي ..من دغدغه خودم را دارم ..ميخواهم حتي اگر شده يك پلان از آسمان ابري دل خودم بگيرم ..ميفهمي ..احمد..يا باز زده اي به كوچه علي چپ ..؟

انجيل به روايت متي …اين فيلم امشب سرزمين من است ..امپراطور حالش خوب نيست ..هيچ هم خوب نيست ..

پس اين معجزه كي اتفاق ميافتد ..دارد دير ميشود ..و من منظرم ..منتظر يك معجزه

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384زمان 16:36  امپراطور ژولیس سزار  | 

امپراطوران هميشه در تاريخ به زباني فاخر حرف ميزنند ..سنگين و پر از واژه هاي ناشنا براي عام مردم ..اما امروز ميخواهم اولين امپراطوري باشم كه به زبان ساده و بي هيچ تكلف مردمان امروزي سخن ميگويد..هميشه از سنت شكني لذت برده ام .كه من تاج امپراطوري را بر سرم گذاشته ام تا با همين قالبها بجنگم و به تيزم و نهراسم ..و اما ..:

تا حالا شده دچار باشي ..فقط همين …دچار …بعد نتونيي بگي كه اين همه بقراري اين همه دست و پا زدن براي چيه …؟ چه خبرته …؟ بعد هي تند وتند به خودت بگي .هي يارو كجا داري ميري ..كجا ..؟

ازمسير اصلي دور افتادي راه را اشتباه طي ميكني ..چرا به علامتها توجه نداري ..سرتو انداختي پائين و دار ي ميري …و هي ميري ..هيچ فكرشو كردي كه يه جائي بايد بايستي برگردي ..سر بچرخوني ..و به راه آمده نگاه كني ..ميدوني چي ميشي اون وقت ؟..گيج ..گيج…

من با خودم فكر ميكنم كه همين گيجي رو دوست دارم ..منگ بودن ..خلسه ..رويائي شايد! ..خوابي سحرگاهي …و چه ميدونم …چيزي كه اينجائي نباشه ..نه مثل همه اونيي كه هر روز دارم ميبينم و باهاش خو كردم …عادت كردم ….چه واژه هائي .خوكردن …عادت نمودن …چقدر بدم مياد از اين دو كلمه ..ميخوام رها باشم بي قيد و آزاد ..پرسه بزنم ..گشت و گذاري در عالمي كه نميشناسمش …

از ندانستن لذت ميبرم ..هر وقت به آدمي بر بخورم كه نتونم دركش كنم بشدت درگيرش ميشم ..درست مثل يه معما در يك جدول سخت كه تو مجبوري اونو حل كني ..نه بايد حل بشه …از ابهام نميتوان چشم پوشيد ..نميتوان ..

امروز در سزمين من باران باريد ..و بعد كمي هم هوا سرد شد نه آنقدر كه مجبور باشي خودت را به تن پوشي تسليم كني ..نه ..خنك شد هوا …ابرها كه رفتنند باران كه باريدنش را كامل كرد آسمان لبخند ميزد و دريا بازتاب اين لبخند را پاسخي داشت …مردمان سرزمين من امروز خوشحال و سرزند ه اند ..نه به خاطر باران به خاطر آسمان صاف و سطح صيقل خورده اش..ميدانم ..ميدانم ..كه غروبي را بايد امروز به تماشا بنشينيم كه مدتها است از آن بيخبريم …و بعد دلتنگ شويم .بگيرد اين دل وامانده ..از خاطراتي كه گذشت و رفت و دود شد و فقط در ذهنهاي غمبار ما باقي است با خطي از يك حادته …

من از همين حالا دلم گرفته ..غروب كه بشود ..ميدانم كه دلم ميتركد ..و باز بايد نگذارم تا ديگران اين حجم متراكم غم و حسرت را در چشمهاي خيس من شاهد باشند ..من امپراطور سرزمين درياها …ياد گرفته ام كه چگونه بغضي را فرو دهم ..و به چه سان اشگخايم را نگه دارم براي قبل از خواب ..وقتي كه چراغها خاموش ميشود و تاريكي مرا ميبلعد …آي..دلم براي يك گريه سير در زير آفتاب درخشان لك زده است….

چه كنم ..چه كنم …تصويرهايم ..مات شده اند ..شفاف نيستنند ..با كنايه و اشاره و با احتياط تصوير ميسازم و مينويسم …و خدا ميداند كه از اين خود سانسوري جبري در محيطي پر از شك و سوءنظر…قلبم بدرد ميايد. امپراطور درگير مفاهيم حسي ناشناخته نوبر است …تحفه است ..من هم انسانم درست مثل تو و او و ديگري ..چرا من حق ندارم كه در دردها و غصه هايم خودم باشم ..خودم …خودم..دلم براي خودم تنگ شده است ..همان كه سبكبال و عاشق تمام زندگيش خلاصه ميشد در كسي كه دوست ميداشت بي دريغ …شب به ياد او ميخوابيد و صبح با روياي شيرين او از جا بر ميخواست ..چقدر گامهايم سبك بود و نرم و خرامان خرامان را ميرفتم ..رقص گونه …الان قدمهايم سنگين شده است ..به رفتن ميلي نيست ..ماندن را تاب بيشتري است ..و همين است ..آري همين است راز غم نازك من ..همين است ..باور كنيد همين است ..

بايد بگردم ..كودكيهايم را پيدا كنم ..و به ياد بياورم كه چگونه بي هيچ ملاحظه اي عاشق عروسك دختر همسايه ميشدم و واله وشيدا از اين عشق سخن ميگفتم …تنم ميسوزد …داغ شده ام ..داغ ..داغ…گرم..گرم ..امشب از مردم سرزمينم خواسته ام به آسمان نگاه كنند …قرار است فيلم…انجيل به روايت متي را نمايش دهم …به خاطر مردي كه زندگي كرد و مرد تا بگويد هيچ چيز بالاتر از دوست داشتن يكديگر نيست …

خسته ام ..خسته…كجاست آن حس گمشده كه مرا ياري كند ..كجاست …

اين امپراطور است كه مينالد …امپراطور..

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384زمان 12:40  امپراطور ژولیس سزار  | 

مرده ی معاصر
اخیراً به فکر این افتادم که اگر چند تنی از ما دار فانی را وداع گفته بودیم، احتمال چاپ شدن اشعارمان به صورت کتاب یا در مجلات و آنتالوژی ها و گلچینهای ادبی معاصر بسی بیشتر می بود. یعنی خود عمل مردن بزرگترین پوئنی ست که یک شاعر جهت چاپ و انعکاس شعرهایش می تواند کسب کند. با نگاه گذرایی به کتابی که اخیراً به عنوان "برگزیده ی ادبیات معاصر ایران، روزگار غریبی ست نازنین" در آمریکا به زبان انگلیسی چاپ شده است (البته به نظرم نام مناسبتر این کتاب می توانست "گلچینی از ادبیات مرده گان معاصر ایران باشد") و انجمن قلم آمریکا حامی اش بوده، به این نکته ی بارز می توان به آسانی پی برد. بنابراین این بلاگر شدیداً به فکر جعل مرگ خود افتاده است و شروع شایعه پراکنی های آنچنانی...

اندر فوائد جعل مرگ:
1. حد اقل یک بزرگداشت و گرامیداشت چند نفره که در آن چند کتاب از شما (مرده ی معاصر) حتماً به فروش خواهد رفت.
2. مصاحبه رادیویی با یک یا چند ناقد، ناشر، مفت خور، یا جیب بُر که در زمان حیات شما خصومت ها و دشمنی های عجیب غریبی با شما داشته اما پس از مرگ نابهنگامتان سر از دوستی و قدردانی زندگی پرثمرتان بر آورده ست.
3. چاپ شدن حد اقل یکی دو شعر خاک خورده ی گوشه ی گنجه ی مادری تان در یک یا دو یا چند مجله ی ادبی که ژست آوانگارد بودن را می گیرند.
4. مجلس ختمی با گلها و شیرینی های فراوان که به عنوان مرده ی معاصر می توانید بی سر و صدا و به طریقه ای نامرئی پس از خروج عزاداران از محل، با وانت باری به خانه ی خود منتقل کنید.
5. احتمالِ یک ویژه نامه ی اختصاصی ادبی که بستگی به شمار دفعات صرف چلوکباب با سردبیر مجله دارد، البته به عنوان یک مرده ی معاصر می توانید مخفیانه تا شش ماه پس از وفات خود ناهار و شام ایشان را هم تأمین بفرمایید و بالا رفتن از پله کان موفقیت را البته در قالب کفنی دروغین به اتمام برسانید. مطمئن باشید که آن بالا هوا بهتر از این پایین است.

اگر شما هم می خواهید به عنوان یک "مرده ی معاصر" چاپ آثار خود را پس از رحلت تضمین کنید، لطفاً در صفحه ی نظریات تاریخ خروج از مدار فانی را ثبت نموده تا ناشرین و سردبیران آوانگارد (که شاید به طومار سر بزنند؟؟!!!؟؟؟) بتوانند در غم از دست دادن آتی تان، با شتابی موشک وار آثار شما را معرفی نموده و منتشر کنند.



یک شعر:
قراردادنامه ی پریزاد و غول

اگر دو بال چوبی فرشته ای
که به پشت شانه هایم آویخته ام
اگر نخهای به هم بافته ی روح مادرم که پیراهن تنم کرده ام
اگر کتاب مقدسی که شبها مثل کاسه ی آب بالای سرم گذاشته ام
و خطوط نامرئی اش را مثل نام اعظم به دهانِ دوخته ام ریخته ام
اگر چاه های دو چشمم که خوابهای سفید دیده اند
و به خاطرت یاد دریا نکرده اند...
اگر اگر هرچه از نصف کردن
با دستهای عجوزه یِ زمین که به من رسیده ست رابه آتش نکِشی
قول می دهم
قول می دهم
هرگز از حبابِ چراغ جادویت
به زادگاهِ اثیری ام
باز نخواهم گشت.


************************

با سلام به همه دوستاي عزيزم ... اومدم بهتون خبر آخرين دادگاه متهم رو بدم ...آره آخرين دادگاه رسمي متهم به صورت غير علني برگذار شد و راي نهايي براي متهم صادر شد ... اشد مجازات ... اعدام ، سنگسار ، تيربار ... فرقي نمي كنه ... مهم اينه كه ديگه متهمي وجود نداره ... داغونش كردي .. آره .... با توام ... تويي كه نتونستي احساس متهم رو بفهمي ... تويي كه متهم هرچي داشت به پات ريخت اما نديدي ... تويي كه براي متهم حتي حاضر نشدي يه دروغ بگي ... تويي كه ...
دوست داري آخرين چرنديات متهم رو بخوني ... باشه ... اصلا اين آخرين آپديت رو برا اين كردم كه بياي و آخرين حرفاي متهم رو بخوني ... بياي و داغون شدنش رو ببيني .... بيايي و نابود كردنش رو تماشا كني ... شايد با ديدن اين صحنه ها دل تو و اون آرامش خودش رو بدست بياره ... آره ... اينجوري فكر كنم خيلي راحت ميشي ... اونم راحت مي شه .... ديگه نمي تونه تهديدت كنه و تو هم منو تهديد كني و ... مي فهمي كه چي مي گم ... اميدوارم بفهمي ...

كم كم ك وقت خداحافظي ما رسيده
هواي تازه تنهايي ها از راه رسيده
طعم يك بوسه پنهوني به لبهام رسيده
بغلم كن آخرين بار ، وقت رفتن رسيده
يه كمي خنده واسه روزاي باروني دارم
كه خيال دارم توي كيسه دم دستم بذارم
دو سه خط شعر و غزل ، حرفاي موندني دارم
كه مي خوام توي جيبم نزديك قلبم بذارم
به درختي كه رو ساقه اش اسم ما كنده شده
يه وري تكيه زدم ، گفتم دلم خسته شده
دل من ، تنگ ٍ من و تنهايي هاش شده
هواي تازه مي خواد ، نفس تو سينه حبس شده ...


نمي بخشم تو را تا زنده هستم
به روي دل همه درها رو بستم
ببين عشقت به حال من چه ها كرد
چه آروم در درون خود شكستم
نمي بخشم تو را براي قلبي
كه شبها تا سحر به پاي تو سوخت
نمي بخشم تو را براي چشمي
كه منتظر به اين پنجره ها بود ...

***************************

 

كسی به آنها نگفت بروند. خودشان رفتند. بی هيچ منتی. گفت: وظيفه ام بود، هر چند كه حالا گاهی دلم مي گيرد.با ستاره های طلايی روی سرشانه هايش بايد حكم آخر را صادر می كرد.حق داريد. شما كه به من نگفتيد؛ من بميرم تو بميری برو روی مين. خودم رفتم. خودم رفتم خودم هم به تنهايی دردش را مي كشم، اما مؤمن! انصاف هم خوب چيزی است و دل «مرد» گرفت. چهره را بر می گرداند و گم می شود ميان روياهايی كه هزاران بار ميان آنها گمشده است. نگاهش می رود به مكانی كه فقط او توان ديدنش را دارد و دردی كه شعله می كشد روي زانوانی كه ديگر نيستند و دستی كه براي فشردن اين درد، هيچ حسی را به همراه ندارد.

... تپه های خاكی گلوله باران می شدند. آن سوی خاك ريز كسی ناله می كرد. دستور اين بود؛ هيچ غريبه ای از گذرگاه عبور نخواهد كرد. نيروی كمكی نرسيده بود. بچه ها دو روز بود كه غذا نخورده بودند. دستور اين بود؛ هيچ كس از تنگه عبور نخواهد كرد. آن سوی خاك ريز كسی ناله می كرد. اما غريبه ها رسيدند. دستور اين بود؛ هيچ غريبه ای از تنگه عبور نخواهد كرد. مرد باز می گردد. بدون پا، بدون هيچ حسی در دست با يك درجه بالاتر و تك ستاره شانه او تنها پاداش او در اجرای دستور بود. دستور اين بود؛ هيچ غريبه اي از تنگه عبور نخواهد كرد.حالا می خواهی از دلتنگی ها بگويم. از اينكه تنها فرزندم از جانباز بودن من درك درستی ندارد. اينكه ديگران می گويند اشكالی ندارد دو پا و يك دست دارد در عوض خورد و برد. اينكه اگر جايی بروم و مثل همه مردم عادی براي مسئله ای اعتراض كنم، تنها جوابی كه می شنوم اين است؛ چه خبرتان است، فكر كرديد حالا چند جانباز هستيد، هر چه بگوييد بايد در اسرع وقت انجام شود.و غم از دل مرد شعله می گيرد و به پهنه صورتش می رسد. می گويد: اسمم را ننويس. من
مدت ها است كه گم شده ام.

همه آنها حق دارند. حتی حق دارند از دست يكديگر، از هم رده هايشان گله داشته باشند. از اويی كه 70 درصدی است و از ديگری كه 50 درصدی است و اويی كه 25 درصدی است واگويه كند كه مگر ما به تساوی نجنگيديم كه حالا طبقه بندی می كنند. همه آنها حق دارند و بيشتر آنهايی حق دارند كه آنقدر دويدند تا ثابت كنند جانباز هستند و برای خالی نبودن عريضه، پرونده ای هم به رسم جانباز بودن داشته باشند. گروهبان يكم، «عباس سرلك» جانباز 40 درصدی است. می گويد حرفی برای گفتن نيست. از ديگران شروع می كند. از رنج هايی كه هر روز مقابل ديدگانش رژه می روند. دلخور است از همه آنهايی كه مدعی هستند. از هم رزمش می گويد كه سابقه 90 ماه حضور در جبهه را دارد، 90 ماه در سنگر خوابيده، 90 ماه از خانواده اش دور بوده، 90 ماه برای فرزندانش پدری نكرده، 90 ماه عمرش را ميان توپ و تفنگ و ترس و دلهره و خون گذرانده، تركش هم نخورده است. اما، امروز كه بازنشسته شده بايد از خانه سازمانی برود و گروهبان يكم سرلك غصه اين مرد روی دلش سنگينی می كند. سنگين تر از غم های خودش.

می گويد: جنگ كه تمام شد، همه چيز تمام شد. حالا ديگر نه جنگی هست و نه خطری حالا فقط ميزها و عنوان ها هست كه تعيين تكليف می كنند. اصلا چرا سراغ ما آمديد؟ سراغ كسانی برويد كه جانباز هستند و پرونده ندارند. كسانی كه جانباز هستند و كسي آنها را به عنوان يك جانباز نمی شناسد. واگويه هاي مرد، آغاز می شود. دلخوری های كم رنگ و پررنگش از مسئولان و ديگران. از تفاوت های فاحشی كه بين جانبازان 25 درصدی و 70 درصدی می گذارند. از تفاوت حقوق و امكاناتی كه بين جانبازان وجود دارد. از فراموش شدن می گويد. اينكه، جنگ تمام شد، سركشی از جانبازان هم به اتمام خود رسيد.می گويد: حتي براي سركشی شدن هم بايد پارتی داشته باشی. درغير اين صورت هيچ كس به سراغت نخواهد آمد.«سرلك» از مشكلات مالی پيش روی جانبازان می گويد اما معتقد است مشكلات مالی در مقابل مشكلات معنوی آنها هيچ است. خواسته هايش را خلاصه می كند. خلاصه تا حد ممكن. ارزش قايل شدن برای جانبازان و خانواده هايشان، ارزش قايل شدن برای همه آنهايی كه به نوعی يادگاری جنگ هستند، احترام ديدن، همه خواسته اوست.می گويد: ناراحت نشو اگر اين حرف را مي زنم، اما در اين دوره زمانه، جانباز بودن آسان نيست، اين را از همه جانبازها بپرسيد. حتی مدت ها است كه ديگر انتظار نداريم كسی جواب سلاممان را بدهد. می گويد: اگر می دانستيد خيلی از جانبازها براي امرار معاش شان در چه شرايطی كار می كنند، آن وقت نمی پرسيديد چه انتظارتی داريم.
 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384زمان 8:31  امپراطور ژولیس سزار  | 

گفته بودی هيچ تولدم ديگر تنها نمی مانم. گفته بودی هيچ تولدی تنهايم نمی گذاری.. گذشت و گذشت تولدم و تو نبودی ...

همين ديروز زمانی که مادر نهيب زد: شمع ها را فوت کن... لای شعله شمعها ياد تو بود که می آمد و می رفت... آن چهره ملايم و دلسوز تو و همه شمع بود ... مادر نهيب ميزد: شمع ها رو فوت کن ديگه...

اما من لای آن شمعها چشمم به گلدان کاکتوسی روی پنجره بود .. به گلدانی که روزی و تولدی به من داده بودی اش.

ديشب باز ياد زاينده رود افتادم. زاينده رود را يادت هست؟ آخرين تولدی که با هم بوديم و آن گلدان کاکتوسی و آن شب زير نور ماهتاب و تو ليلا و من و تولدی جاويد. آن سفر زيبای دسته جمعی همه زيبائی ها را داشت. اصفهان، دوستان، زاينده رود، ليلا را ...

ديشب فقط همان را يادم بود و دست زدنهای مادر که: حواست کجاست؟ چرا شمعا رو فوت نمی کنی...

يادت هست؟ به حساب تنهائی ام گذاشته بودم ...

می گذرد و نمی آيی...

می آيی ولی نمی آيی

نيامده ميروی؟...

 

شايد ديگر از اين جلوتر نروم.

شايد ديگر اينجا ننويسم. اينجا غريبه ها بسيارند ليلا و تنها آشنای من توئی که نمی خوانی ام...

برای غريبه ها نوشتن ميتواند خوب باشد، می تواند نباشد. و من ميترسم. ميترسم از بوی غريبگی و از غربت و همه تنهايی به جامانده ..

و سخنان تلخی که برايم خواهند نوشت.. نه ليلا شايد روزی دادم اينجا را بخوانی . شايد روزی خواستی برگردی .. شايد روزی جای ديگری نوشتم ..

زاينده رود هنوز جريان دارد ليلا... ميدانستی؟

**********************************
لیلا ...
اگر بداني، دلم يک ذره شده ست ...
دنيا با آنهمه بزرگی در چشم من پرکاهی ست.
حالا مفهوم همه شعرهای غمگين را می فهمم..
حالا انسانی هستم که تنهاست ...
که کسی شبيه اون نيست...
که کسی دردی شبيه او ندارد ...
کسی دردی شبيه او ندارد ...
کسی چون او نيست ...
 
**********************************
 
درمورد خانمها البته فقط جنبه شوخي داره :

 

زن ها موجودات عجيبي هستند....
اگر او را ببوسيد؛
شما يک آقا نيستيد
اگر او را نبوسيد ؛
اصلا مرد نيستيد !!

اگر از او تعريف کنيد ؛
او فکر مي کند داريد دروغ مي گوئيد و قصد فريب دادن او را داريد
اگر او را ستايش نکنيد ؛
شما براي چه خوبيد ؟!

اگر شما هميشه با او موافق باشيد؛
شما يک زن ذليل هستيد .
اگر موافق نباشيد ؛
شما او را درک نمي کنيد !

اگر شما زياد او را ملاقات کنيد ؛
شما خيلي عجول هستيد .
اگر او را زياد ملاقات نکنيد ؛
او شما رو به خيانت متهم مي کند .

اگر شما خوب لباس بپوشيد ؛
شما بچه سوسول هستيد .
اگر نپوشيد ؛
شما يک پسر کودن هستيد .

اگر شما حسود باشيد ؛
او اين رفتار شما را مذمت مي کند!
اگر حسود نباشيد؛
او فکر مي کند دوستش نداريد .

اگر کوشش کنيد تا رابطه اي دراماتيک بسازيد؛
او مي گويد که شما قدر او را نمي دانيد .
اگر کوشش نکنيد ؛
او فکر مي کند دوستش نداريد .

اگر شما يک دقيقه تاخير کنيد ؛
او غر خواهد زد که متظر بودن سخت است
اگر او تاخير کند ؛
خواهد گفت که اين يه روش زنانه است !

اگر شما مرد ديگري را ملاقات کنيد ؛
شما از وقتتان خوب استفاده نکرده ايد .
اگر او با خانوم ديگري را ملاقات کند؛
خوب اين کاملا طبيعي است آنها زن هستند !!

اگر شما فقط گاهي او را ببوسيد؛
او ادعا خواهد کرد که شما سرد هستيد .
اگر شما زياد او را ببوسيد ؛
او فرياد خواهد زد که داريد از او سوء استفاده مي کنيد .

اگر شما در عبور از خيابان به او کمک نکنيد ؛
شما رفتار مودبانه اي نداشته ايد .
اگر کمک کنيد ؛
او فکر خواهد کرد که اين تنها يک حيله ي مردانه براي فريفتن اوست .

اگر شما به زن ديگري خيره شويد؛
او شما رو به چشم چراني متهم خواهد کرد .
اگر او به مرد ديگري خيره شود ؛
او خواهد گفت که آنها فقط خوش تيپ هستند !!!!!!!!!!!

اگر شما صحبت کنيد ؛
آنها مي خواهند که شما شنونده باشيد !!
اگر شما شنونده باشيد؛
آنها مي خواهند که شما صحبت کنيد ....!

*******************************************

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی !

 

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟

اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟

بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای .

تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟

خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوست داشته باشه

یکی باشه که پناه خستگی هات باشه

یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه

تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟

آرامش  یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری

تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟

زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی که بهش ایمان داری

زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون هست

تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟

هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی تا یه تلفن کارتی داشته باشه!

تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟

انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!!

تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟

قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد اومد تو هم بری

قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار

یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی

به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟

سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته

سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه « این بازی روزگاره ... »

حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟

و انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار ....

 

 

                                         تقدیم به اونایی که یک بار دوست داشتنو تجربه کردن

 

زندگی همانند دریاچه ایست که گاهی خشک و گاهی در تلاطم است

*********************************

پنج قانون ساده شاد بودن را به ياد داشته باش

۱-قلبت را از نفرت ازاد کن

۲-ذهنت را از نگراني ازاد کن

۳ -ساده زندگي کن

۴-بيشتر بده

۵- کمتر انتظار داشته باش


 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384زمان 23:5  امپراطور ژولیس سزار  | 

نمي دونم كه چم شده ولي يه درد كهنه، يه تنش و بيقراري عجيب همه وجودم رو گرفته. شايد واقعا ديگه اين كاسه صبرم است كه لبريز شده. شدم عين يه مرغ سركنده كه فقط داره بيهوده آخرين رمقهاي حياتش رو با بال زدنهاي پر سروصدا و بي ثمرش به خاموشي ابديش تبديل مي كنه. شايد خيلي مسخره باشه ولي ديگه حتي دليل بودنم رو هم نمي دونم؟ خسته ام. حتي خسته از بودن بي نتيجه ام! هميشه بزرگترين آرزوم اين بود روزي نرسه كه آرزوهام ديگه رنگي نداشته باشن و غبار دوري و ديري آنقدر كمرنگشون نكرده باشه كه حتي بودن و داشتنشون هم برام رنگي از رضايت و شادي ويا لذت رسيدن به يك آرزو رو نداشته باشه. دلم ميخواد كه باز آرزوهام برام رنگ آرزو داشته باشن، رنگ زندگي، رنگ بودن، رنگ.... دلم گرفته. از همه چيز. از خوبيها و بديها از دوستيها و دشمنيها از داشته ها و نداشته ها از خواسته ها و ناخواسته ها از رنگ ها و بيرنگي ها , از....دلم بدجور گرفته. بدجور. دلم از معــنـــــــــــــــي اين زنـــــــــــــــدگـــــــــــــي گرفته. نمي دونم كه چم شده ولي يه درد كهنه، يه تنش و بيقراري عجيب همه وجودم رو گرفته!

**********

تمام شد

و دوباره آغاز شد

نقطه سرخط!

*******************************خنديد و گفت: ـ دوستيم؟
گفتم: ـ تا كي؟
گفت: ـ دوستي تا ندارد. تا پيري، تا مرگ، تا قيامت، تا بعد از ملاقات با خدا، تا بهشت يا جهنم، تا هميشه ...
گفتم: ـ باشد دوستيم اما بيا نشانه اي برايش بگذاريم.
گفت: ـ هرطور دلت بخواهد.
گفتم: ـ هربار كه همديگر را ديديم بخنديم و پلكهايمان را دو بار محكم به هم بزنيم.
خنديد و پلكهايش را محكم دو بار به هم زد.

 

***************************

كاش.

پشت دريچه هاي بسته اين قفس ،
انساني به پاكي شعر هاي من مي زيست

 

*****************

وقتي آدم به گريه مي افته ، حداقل اشکاش دم دستشه تا هروقت خواست پاکشون کنه ...
ولي وقتي که يکي از عزيزترين آدماي زندگيش به گريه مي افته ، واي که چقدر خشک کردن اون اشکا سخت ميشه ...

 

********************

 ۱۲درس برای زندگی
۱) هيچ ادمی لياقت اشکهای ترا ندارد و کسی که چنين ارزشی دارد باعث اشک ريختن تو نميشود!
۲) اگر کسی ترا انطور که ميخواهی دوست ندارد به اين معنی نيست که ترا با تمام وجودش دوست ندارد.
۳) دوست واقعی کسی است که دستهای ترا بگيرد ولی قلب ترا لمس کند!
۴) بدترين شکل دلتنگی برای کسی ,ان است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسيد!
۵) هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی,هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
۶) تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنيا هستی!
۷) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ,نگذران.
۸) شايد خدا خواسته است که ابتدا, بسياری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ! به اين ترتيب ,وقتی او را يافتی,بهتر می توانی شکرگزار باشی.
۹) هميشه افرادی هستند که ترا می ازارند با اينحال به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که ترا ازرده, دوباره اعتماد نکنی!
۱۰) به چيزی که گذشت غم مخور ,به انچه پس از ان امد لبخند بزن.
۱۱) خود را به فرد بهتری تبديل کن و مطمئن باش که خود را ميشناسی قبل از انکه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او ترا بشناسد.
۱۲)زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ,بهترين چيزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری!

 

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384زمان 19:57  امپراطور ژولیس سزار  | 

دشـت‌ها، خاموش و خالی؛ سـوگوار
لاله‌ها، لال‌اند و خونيـن؛ داغـدار

چشـم‌ها، نوميد و يخـبندان و سرد
دل درونِ سـينه، مالامال درد

سايه‌ها، اشباح ِکور و خسـته‌اند
دسـت‌ها را خسـتگی‌ها بسـته‌اند

عـنکبوتِ اين شـبِ شـوم و پلـيد
در فـضای شـهر تارش را تـنيد

شـهر خاموش است و درها نيست باز
مـردِ شب، می‌خـواند اين آواز باز:
       ل


- «ای که چشـمت باغ سـبزِِ يادها
رودِ جوشـانِ بسـی فريادها

ای به من نزديک‌تر، از من به من
خونِ جاریِّ فراســوهایِ تن

ای که دسـتت سـاقهء سبز نياز
سـاقهء غـمگينِ دسـتم را بيآز

ای که چشـمت با دو چشـمم آشناست
شهر صـبحِ مـهربانی‌ها کجـاست؟

ای تو باران ِدل‌انگـيز بهار
بر کويـر تـفـتهء جانم ببار

ای که اندوهت غـروبی دردخـيز
از درون ِبستر غـم خـيز، خيز

بر دلـم از مـهر امشب پا گذار
کار غـم‌ها را به غـم‌ها وا گذار ...»
       ل

مـرد، در انديشـه‌های دور و دور
در ميان ِ کوچـه‌های سـوت و کور

خسـته‌تن، با دودِ آهِ سـردِ خويش
باز می‌خـواند سرودِ دردِ خويش:
       ل

- «ای ز جام آرزوها مسـتِ مسـت
مسـتی ما راهِ غـم‌ها را نبست

عيسیِ رنج قرونم من، غـريب
مانده بر روی چليپایِ فـريب

کـوچه‌های شـهر، شـهر ِياد بود
روی لـب‌ها هر سـخن، فرياد بود

شـعله‌های آتش مسـموم باد
سـاقه‌هایِ سـبز را بر باد داد

زندگی، امـيد در رگ‌ها فِـسُـرد
خـنده‌ها، در زير سنگِ لب بمـُرد

راهِ خوبِ آرزوها بســته بود
صبح روشن، شيشه‌ای بشکسته بود

آب رویِ آتـشِ دل ريختـند
صبح را بر دار شـب آويختـند

شـعله‌هایِ پاک، خاموشی گرفت
قصه‌ها رنگِ فراموشی گرفت

شـمعِ گرم آشنايی سـرد ماند
روی مرز مـردمی، نامـرد ماند

اضطرابِ سـال‌های سختِ درد
روح ايمان را ز دل تبعـيد کرد

کوره ‌راهِ مانده‌ای اينک به‌جاست
از سواری ليک، گردی برنخاست

ای که شولای غـمم را دوختی
ريشـهء جان و تنـم را سوختی

ای تو پيـغام‌آورِ صبح سـپيد
تک‌سـوار راهِ فردایِ امـيد

ای شبِ يلدای غـم‌ها را سـحر
پردهء تاريک شـب‌ها را بـِدَر

قلعه‌های شـومِ شـب را باز کن
قـصهء پايان غـم، آغاز کن ...»
       ل

مـردِ شب، آوایِ دردش را بـُريد
قطرهء اشـکی ز چشمانش چکيد

خسـته‌دل، تـنهای تـنها، مـستِ مـست
با سـرودِ خود دلِ شب را شـکسـت

مـرغ شب، از درد ناليد و گذشـت
مـردِ شب، با سايهء خود دور گشـت ... 
       ل
 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384زمان 17:38  امپراطور ژولیس سزار  | 

و مرگ همخوابه ی توست اینک

زمین کنار بزند مرده های خودش را

که دستهای همهمه از دور می آیند

بگو لا الاه الاّ الاه الاّ

سلام اهل قبور !

من از هزار کوچه و دروازه هم عتیق ترم

و خوابم از تمام شما هم عمیق ترست

و بوی مرگ در اندام خسته ام جاریست

بگو لا الاه الاّ الاه الاّ

لا لا بخواب

خواب زمین را ببین

که خواب تو را می بیند

زمین کنار بزتد خوابهای خودش را

که خواب تازه ببیند

بگو لا الای کدام الاه

لابلای کدام الواح

کدام لوح مقدس را خوانده بودی که می گفت :

الف لام میم راء گاف

و مرگ نام دیگر شب بود

وقتی به شب می زدیم

شب می زدیم

تا بخوابیم

که ان المرگ کان ظلوماً ظلوما

بریز آب بریز

دست بکش تمام تنش را

که از تمام تنش دست کشیده اند امروز

همین امروز

همین که مرگ لُخت کند تمام حجم تو را

و شب دراز شود تا سپیدی پاهات

همین کنار که بخوابد مرد

و لرز بزند در این هیچ محض

این صفر مطلق

همین کنار بخواب

که از جنس خوابهایتان دختری خواهد آمد

که باد درهم موهایش را معنا خواهد کرد

از اضطراب نفسهایتان دختری خواهد آمد

سفید خواهد بود

و خواب مبهم اندامش را وا خواهد کرد

مگر تو از کجای خواب زمین می آیی

که از تمام تنت سوز مرگ می زند امشب

بخواب همین کنار

دست بکش تمام تنم را

که مرگ نام دیگر شب بود

وقتی به هم می زدیم

تا بمیریم

که ان المرگ کان هیچاً محتوما

بریز خاک بریز... و

ببخش که تلخ میگویم ..

با توام لیلا ..گوش فرا ده ..این ..منم..سزار..

*************************************

برای احمد ..که ترسیدن را از او یاد گرفتم...................

می ترسم هنوز هر صبح که نمرده باشم از خواب می پرم.

و می ترسم هنوز هر شب که خواب بمانم صبح مرده باشم هر شب زود می میرم از خواب که صبح نمرده باشم هنوز می ترسم.

و می ترسم هنوز از مارمولک و چشمهایش که چه هیزند چه می ترسم از مارمولک که بخوابم زُل بزنند هیز بخورند تمام تنم را.

و می ترسم هنوز از اندام دختری که خیس هربار خوابهایم را خشک می کنیم با هم هنوز می ترسم از اندامم که خواب بمانند خیس چشمهایم را می ترسم پشت پستانهایش از گم می شوم هنوز می ترسم.

و می ترسم هنوز می ترسم هم چیزی شبیه می مرگم باشد که چه ترس است مرگ و می ترسم هنوز بمیرم از بس.

و می ترسم هنوز ترسم بریزد هم چیزی شبیه موهایم که می ریزد تمام می میرم از بس هنوز می ترسم بریزد.

و می ترسم هنوز بمیرم پاییز نباشد پس هی ترسم را می ریزم که پاییز بیاید مثل برگی که هی می ریزد ترسم می آید که پاییز رفته باشد من نمرده باشم هنوز،می ترسم.

و ترسیم و می ترسیم اینهمه ترس را نمی کنم بروم در بیاورم از خودم می ترسم هنوز دستهایم یک شب خواب بروند دیگر نیایند و می ترسم می نویسم را که ببین دستهایم یخ کرده اند دیگر،بیا با هم بترسیم.

 ***********************

به خاطر کتاب ....ملکوت

سوره اِنزال

و گفتیم زمین را که سنگ باشد / و گفتیم سرد را که باد / هی باد / و اذا زُلزِلَت خواندیم و هی فوت کردیم که سوز هی بزند / و هی سوز را گفتیم باد / هی باد / و گفتیم گسل را که می / و می ماضی نبود / حالا بود اذا وَقَعَتِ الواقِعَه / و گفتیم لورکا را که ساعت پنج عصر را صبح بزند / و گفتیم بشود / و شد آنچه بنا بود / و بام نبود و نه بم بود / و زیر آنهمه بم «ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها» / و بنی آدم را گفتیم کنسرو و پتو بیاورند / و رطب را فرستادیم لحظه انزال / و تو چه میدانی رطب چیست؟ / مرگ است که بر تمام تنت تیر می کشد / که خاک حق / و رطب حق / و مرگ لحظه انزال حق / و تمام خانواده ام زیر آوار حق / و لامصّب یکی کمک کنه این تیر رو برداریم /

****************************

گاهی اوقات لازمه که چرت بگم ..تا راحت بشم ..اینم یکی از اونهاست......

الا یا ایها ...              نقطه

ای پادشه ...              نقطه

مژده ای دل ...          نقطه

این ها فال های سه روز پیش  ...              نقطه

هنوز در جبهه هستیم ...                        نقطه

مقاومت دشمن را مقاومت می کنیم ...        نقطه

تو خوبی ؟ ...            نقطه

مرخصی ام تمام شد ...        نقطه

وای ژنرال ...           نقطه

کلمات زیاد می شود ...     نقطه

 

آقای تله گرافچی

این ها را به ID

اسمش قدغن @ یاهونقطه کام

سند کنید

با یک کارت پستال عشقی

****************************

به خاطر خنده ای که برای سهراب کردم وشعرش زیر باران چیز باید نوشت......!

اين باران اگر سينه پهلو کند

باعث‌اش من هستم

که خواسته بودم زير باران ببينم‌ات

اما اين باران

نه مال من است و نه مال تو

می‌گذارند به حساب سهراب که حرف گذاشته دهان مردم.

اما تو ؛

تويی که شکلی از لحظه لحظه‌های منی

شکلی به لحظه لحظه‌های منی

و از تو بود که فرياد زدم:

آی ...

تمام حق و حقيقت از آن شما

من زيبايی را برمی‌گزينم

نه اين‌که فکر کنيد

اين زيبايی؛

همان است که افلاطون برتر از حقيقت برشمرد‌اش

 نه! 

اين همان زيبايی‌ست که من ؛

از اين جمله‌ی افلاطون به عاريه گرفته‌ام.

حق با شماست

و من اين‌را هميشه علا‌رغم ميل باطنی به ظاهر گفته‌ام؛

حق با شماست

درحالی‌که هميشه حق با من و افلاطون بوده؛

نه! با افلاطون بوده

که زيبايی را برگزيده‌ايم

ـ من و افلاطون ـ .

و اين ظاهر ماجراست

در حالی که ما زشت‌ترين اعمال را در خفا انجام داده‌ايم

من و افلاطون نيست البته منظور من از ما}

چون من وافلاطون چند سطر پيش با هم بوده‌ايم

و هيچ‌وقت ما در دو جا نمی‌توانستيم باشيم

در اين شعر شاهدِ هم بوده‌ايم}

هيچ شاهدی جز خدا ما را نديد

و ما بيرون از خفا ادعای زيبايی داشتيم؛

( باز اين ما استعاره از من و افلاطون نمی‌تواند باشد )

ولی خدا تنها شاهد ما بود.

ما سری به زرتشت زديم

و« چنين گفت زرتشت»:

که ما خدا را کشتيم تا تنها شاهدمان را هم شاهد نباشيم.

از سطر نهم تا اين‌جا را بگذاريد به حساب جو گرفتگی

چون هيچ ارتباطی به من و تو ندارد

ـ که البته اين تو شريک لحظه لحظه‌های زندگی‌ام است ـ

با اين وجود نيچه همان راه افلاطونی را در انسداد انکشاف اصيل  وحقیقی ی وجود و اسمإ الهی طی کرده است و بايد که از نيچه گفت؛

و منی که تمام حرف‌های عاشقانه را ساده زمزمه می‌کنم

نه به اين سادگی

نه!

به همين سادگی

اما ...

و اما

اين سطرها به استثنايی‌ترين حالت

شب‌هنگام بر من جوشيد و من هر چه کوشيدم تا به کاغذ و قلم برسم

بی‌فايده بود

البته لزومی هم نداشت.

از تو گفتن برای هميشه ملکه می‌شود ؛

پس صبح به ياد آوردم

آن‌چه که تو را به يادم می‌آورد.

می‌توانی از خودت را

از زبان شاعری بشنوی

که تمام دنيايش تو هستی

هرچند که تمام دنيايش خلاصه می‌شود در يک ماتريکس دو نفری

ومن می‌توانم با آن‌چه تو می‌توانی پايان اين شعر را اعلام کنم .

 

*******************************۸

عطش نوشتن رهایم نکرد چون پیش بچه های فاو هستم همگی با به این شعر رسیدیم ..من فقط زبان حال بودم و بس................

دپرسمان كه گرفت

مين ضد نفر

كاشتيم روي كاغذ

و چند لايه

از اين سيم‌هاي خاردار موازي

و يك ضربدر كه كامل اش مي‌كرد

مورب استخوان و جمجمه !

عمليات چندم بود

بي رمز

يك آن ترمزمان بريد

صدايي از آن سوي خطوط :

برادر

لنت‌هايت ساييده !

 ايماژ جديد شعر

بوي كافور مي‌داد

باز زير هم موت شده بود

ولي يك مقدار

« ببينيد آقاي ... »

ـ البته در زبان مادري –

اين‌بار بي خيال ايماژ زبان

كاغذ را نو مي كنيم

مچاله و پليسه كه شد

مي‌شود شعر در قالب سه بعد !

سطرها

با قانون دست راست

در جهت عمود بر صفحه

 پله پله شدند.

يك ماه پيش هم من؛

حرفي براي گفتن نداشتم

آن موقع مسكوت گفتم

شعر در قالب ...

  

مشكلي نيست

 

اگر حساب تعداد مورچه هايي را كه آزرده‌ام داشتم

شايد امروز

موقع اعتراف به قتل‌هاي مرتكب شده‌ام؛

شهادت مورچه‌ها را به خودم نمي‌بستم

ولي حكم ، حكم قاضي است

و هر چه دادستان دفاع كند

و وكيل زير آب بزند ...

(لطفن چند لحظه !

توجه شما را جلب مي‌كنم به ديالوگ كوچكي از من :

البته صرفن از باب شعريت موضوع است كه وكيل و دادستان

 در قالب هم رسوخ مي‌كنند

وگرنه دادستان پول مي‌گيرد كه داد بستاند

و وكيل هم پول مي گيرد  ـ از متهم ـ  تا دفاع كند  ـ از متهم ـ .

خوب ، ممنون از توجه‌تان

برمي‌گرديم به موضوع )

باز محكوم به اجراي حكم‌ام هستم

محكوم به عبور از ميدان مين رو‌به‌رويي

با اعمال ساده‌يي / مثل قدم زدن

حكم از اين لحظه قابل اجرا خواهد بود

من تنها با اين اميد كه تو در آن سوي ميدان مين هستي؛

وارد حكم‌ام مي‌شوم

( به نظر اين‌جا هم نيازمند توضيح است كه منصرف مي‌شوم

و شايد موكول مي‌كنم

به زير نويس بعد از چاپ )

هيچ مشكلي نيست

اگر برادران لطف كنند وتير‌هايي را كه شليك مي‌كنند

بدون آدرس رها نكنند

مجبور نخواهم بود

پلاك‌ام را ببرم محله‌ي جديدي به سمت منصوب كنم

آخرهاي ميدان است

و مانند فيلم‌هاي جنگي

هيچ مشكلي براي آكتور اول پيش نيامده

نه !

صبر كنيد !

انگار يكي از برادران گلوله‌اش را بدون آدرس رها كرد

مهم نيست

باز مثل فيلم‌هاي جنگي با وجود جراحت ادامه خواهم داد

اين‌جا آخر ميدان مين است

باز صبر كنيد !

تمام شد !

همه چيز، نه !

اين فيلم تيتراژ خورد

خبري از اسم من نيست

ظاهرن گلوله‌ي برادر كار ساز بوده

و من بدون پيش زمينه‌ي قبلي ؛

مرده‌ام ؟

مجازات شده‌ام !

  

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384زمان 22:44  امپراطور ژولیس سزار  | 

زن سياست‌مدار و زيرك مصري، فرصت را براي تسخير قلب «ژوليوس سزار» ،فرمانروا و حاكم روم، فراهم ديد تا به كمك او حكومت از دست رفته‌اش را به دست آورد. «كلئوپاترا» با لباسي فاخر و عطري خوش‌بو ، داخل قاليچه‌اي كه براي هديه نزد «ژوليوس سزار» مي‌بردند، پنهان شد. هنگامي كه قالي باز شد و «كلئوپاترا» از درون آن بيرون آمد، بدون اينكه به كسي فرصت اعتراض دهد، لب به سخن گشود و با چنان فصاحتي سخن گفت كه در همان آغاز سخن، سزار فريفته اين زن فتان شد و مسير تاريخ جهان با سخنان «كلئوپاترا» تغيير كرد.
حمايت «ژوليوس سزار» از «كلئوپاترا» موجب شد، در جنگي كه بين خواهر و برادر روي داد، «پتولمي دوازدهم» كشته شود و با كشته شدن او «كلئوپاترا» ملكه و فرمانرواي مصر شد.
ماه عسل تا ماه زهر

ماه عسل «سزار» و «كلئوپاترا» براي مدت يك ماه در طول رودخانه «نيل» آغاز شد و در اين مدت «كلئوپاترا» از سزار باردار شد و در سال 47 قبل از ميلاد پسري به دنيا آورد كه او را «سزاريون» يا پسر سزار ناميدند.
در اين زمان بود كه «ژوليوس» از طرف سناي روم «ديكتاتور مادام الامر» رم معرفي شد. در آن زمان ديكتاتور صفت محترمي بود كه تنها در اختيار افرادي گذاشته مي‌شد كه اختيارات تام داشتند.
«سزار» در معبد «ونوس» مجسمه‌اي طلايي از «كلئوپاترا» را نصب كرد و به نمايش گذاشت. او حتي صندلي طلايي براي «كلئوپاترا» در سناي رم تهيه ديده بود تا هر گاه كه مايل بود به مجلس وارد شود و بر جايگاه مخصوص خود بنشيند.
اين خوشبختي با كشته شدن «ژوليوس» در مجلس سنا به ضرب چاقو پايدار نماند.
بازگشت به مصر و مرگ

كلئوپاترا» كه جان خود را در خطر ديد به همراه پسرش به مصر بازگشت و چندي به رسيدگي مشكلات مردم و قحطي گذراند.
سناي رم پس از كشته شدن ژوليوس سزار، يك هيات سه نفري را به جاي او برگزيد. اين سه «اوكتاويان»،‌ «ماركوس آنتونيوس» و «ليپدوس» بودند. «ماركوس آنتونيوس» كه در تاريخ به نام «مارك آنتوني» شناخته شده پس از استقرار حكومت براي توسعه قلمرو رم به سوي شرق لشكركشي كرد.
«مارك آنتوني» پيش از ادامه سفر خود در جزيره «تارسوس» لنگر انداخت و يك كشتي نزد «كلئوپاترا»‌ فرستاد تا او را براي مذاكره با «مارك آنتوني» بياورند. كلئوپاترا كه بار ديگر فرصتي را براي تسخير قلب مرد حاكم بر رم يافته بود، برخلاف ديدار خود با «ژوليوس سزار» با ناوگان عظيم به ديدار او شتافت. اين بار هم موفق شد و «مارك آنتوني» با ديدار اين زن بيست ساله و نازك اندام به او دل باخت. اين ديدار، «مارك آنتوني» را از ادامه لشكركشي خود بازداشت و حتي پس از بازگشت به رم هم تاب دوري نياورد و به عنوان بازديد ملكه مصر به اين كشور سفر كرد. پس از ورود او به مصر به درخواست «كلئوپاترا» آن دو با هم ازدواج كردند.
اندكي بعد در سال 40 قبل از ميلاد «كلئوپاترا» براي «مارك» دختر و پسري دوقلو به دنيا آورد. نام دختر را «سلنه» و نام پسر را «الكساندر هليوس» ناميد. «مارك آنتوني» پس از بازگشت به رم با شركت در سنا به شرح موفقيت‌هاي خود پرداخت. اما او مي‌دانست بدون جلب موافقت «اوكتاويان»، رقيب خود نمي‌تواند كاري از پيش ببرد. بنابراين به پيشنهاد «اوكتاويان»،‌ «مارك آنتوني» با خواهر او «اوكتاويا» ازدواج كرد. اما سوداي عشق «كلئوپاترا»،‌ «مارك آنتوني» را راحت نمي‌گذاشت.
او به مصر بازگشت و در جشني، رسما ازدواج خود با «كلئوپاترا» را اعلام كرد. او در مذاكره و قراردادي اداره كشورهاي سوريه،‌ لبنان، فلسطين كنوني و قسمتي از دره اردن را به «كلئوپاترا» واگذار كرد.
«كلئوپاترا» كه در پي تسخير جهان بود، «مارك» را بر آن داشت تا به سوي ايران لشكركشي كند. در اين لشكر كشي «كلئوپاترا» به دليل باردار بودن «مارك آنتوني» را همراهي نكرد و اشكانيان شسكت سختي به «مارك» وارد كردند. «اوكتاويان» از فرصت استفاده كرد و دست به تحريكاتي عليه «مارك آنتوني» زد. مارك آنتوني پس از شنيدن اين اخبار، حكم طلاق «اوكتاويا» را داد.
اين امر باعث شكل‌گيري جنگي سرنوشت ساز بين «اوكتاويان» و «مارك آنتوني» شد. اين جنگ در سال 30 پيش از ميلاد درگرفت. در هنگام جنگ به «مارك آنتوني» خبر دادند كه «كلئوپاترا» خودكشي كرده است. پس از شنيدن اين خبر او به سبك روميان خود را روي خنجر تيزي انداخت اما مجروح شد. پس از اقدام او به خودكشي به او خبر دادند كه «كلئوپاترا» زنده است. او از همراهانش خواست تا او را نزد «كلئوپاترا» ببرند.
«كلئوپاترا» با ديدن بدن خوني شوهرش آشفته شد. «مارك آنتوني» در دستان او جان داد. «كلئوپاترا» با «اوكتاويان» وارد مذاكره شد تا جان پسر خود را نجات بدهد. كلئوپاترا كه پس از مرگ «مارك آنتوني» چندي را در بستر بيماري گذرانده بود، به محض اينكه احساس كرد حالش بهتر شده است، بهترين لباسش را پوشيد و به بهترين وجه آرايش كرد و با سم مار خودكشي كرد. «كلئوپاترا» در سن 38 سالگي در حالي كه تمام جواهراتش را به بدن خود آويخته بود، درگذشت

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384زمان 12:14  امپراطور ژولیس سزار  | 


چرا مرا نمی خوانی؟  
چرا ؟  
بهار از خیزران مردابت  
…دوباره بی من می گذرد  

آه سرزمین من  
چگونه سفر مرا تاب آورد؟  
!!!و سفره های خالی از مهمان  

چرا مرا به کوه و دریایت نمی خوانی؟  
خانه در مه  
.و من در ایستگاهت مانده ام  
می دانم  
بهار از امضای  تو  
از خیزران مرداب  
از  
من    
نیز       
.می گذرد  

*******************


تمام من  
از کنار تو می گذشتم  

چه ترتیب بیرحمی داشت تقویم  
جوانتر از خودم بودم  
پیرتر از اندامم  

روزی دراز مرده ست در تنم  
جنازه ی جوانی ام...خون بر کاکل خزابی  

مراسم تدفین  
در تقویم است  
امروز آخرین رقص  
بر مزار مسیح  
در روز رفته ی سال عیسوی  

سریع تر از طولش  
راه  
می دوید زیر پا  
بر هجوم گرگ  
چوبدست راه  
که حیوان  
مست٫ سر از تقویم بر می داشت  
بدنام  

ماری  
جسته از تنگی گورش  
چنین گفت نیمام  
بد خواب و بی کنام  

و روز  
در غوغای عبور  
دروازه ها نقر می کند بر تن  
طاق طاقی های رومی  
از جنس کفن  
غوغای معبر و مدفن  

و در چاه می افتد  
ارکستر استخوان و  
غلغله ی سکوت  
با تارهاش  
تنیده در تن  
.تن من

***************

به خاموشی می اندیشم  
.به حل شدن  
به این که می توان  
از سنگ ریزه  
،به نمک  
تغییر ماهیت داد  
و بیش تر  
.نچرخید  

***                        

گلوگاهت  
،وامدار پیکر من  
رشته رشته  
پاره پاره  
در دست تو  
.طنابی پوسیده ام  

***                        

این روز ها  
پرنده هایم را  
رها می کنم  
...  
آن روز ها  
قفس هایی  
.پر از کلمه داشتم

********************


همان فانوس دريايى  
براى من بس بود  
تا بر كرانه  
ماندگار شوم             
سپيدى كف را مى خواهم چه كنم  
وقتى صداى آبىِِ مرغ دريايى  
مى وزد                                 
پرچمى مى اُفتد  
پرچمى نيم افراشته مى ماند  
ميان شكاف هاى سفا لی  بام  
نجواى مضطربى ست                            
برج سپيد و فانوس  
و لنگرهاى زنگ زده  
بر ماسه ها  
كه خفته اند و فراموش كرده اند  

خوشحالم در ساحل  
درختى نمى رويد                     
من كه اين جا هستم و مى مانم  
درخت خمان در باد را  
مى خواهم چه كنم          

******************

شايد اگر  
دنيا دست من بود  
پيشانيت بلند می شد  
و زمان كوتاه  
تا اين همه  
نامه های نخوانده را  
به جاده نمی سپردی  
بزرگترين سدی كه  
می توانستم بشكنم  
حادثه ای بود در دامان تو  
تا با آب های جهان  
به منزل برسانيم  
شايد اگر  
باد  
آفتاب اين كوچه را نمی برد  
آينه شفاف تر می شد  
تا تو ديگر  
.مرا گم نمی كردی

********************

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384زمان 11:49  امپراطور ژولیس سزار  | 

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384زمان 3:10  امپراطور ژولیس سزار  | 




 

سي و هفتمین بهار زندگي
و من به مرگ،
نه به مرگ،
که به مرگِ خود مي انديشم

که فرا ميرسد روزي از اين روزها
با توشه مرگام
چه تسويه ها بايد کرد
نه،
افکار سياه نيستند،

آن هنگام که بس سال ها
در پيش روي اند
در زندان
آن هنگام که شب هايت چون روزها
در چنگ شکنجه گران اند،
واقعيت اند اين ها

مرگ من
ترا خوش ميخواهم،
همچو روياهاي شيرين
آنهنگام که رهيده از کيد دام ها
در انتهاي اين پر پيچ و خم راه
دست معشوق به نوازش گيرم
بازسازم رنگ چشمان اش را
و ببويم
دميدن گلبرگ اشک را
بر مردمک چشمان اش

مرگ من
ترا شيرين مي طلبم
در تصويري يگانه
بازتاب تمامي عظمت نبرد انسان
چکيده همه مژده هاي زندگي

ترا ميخواهم،
در طپش سپيده دم
آنگاه که خنده هاي آتشين
آنگاه که طنين طبل هاي خشمگين
آنگاه که آواي ني لبک ها
زنگ تنهائي هاي کهن را
مي زدايند
از کوکب زمينِ پوشيده از خرمن دست ها

مرگ من
آنگاه دست بر شانه ام گذار
بي هراس در پي ات خواهم آمد
نه گنجينه اي پنهان
نه عمارتي بر جا
تنها واژه هائي چند
در گراميداشت بعثت انسان
و اين اعجاز مهر که نيرويم ميدهد
تا نگاه سرد ترا به ستيزه خوانم
و در آغوش ات آرام گيرم

به ياد آورم
که چون پيکرم
روياهايم به خاک
سپرده نخواهد شد
به ياد آورم
بر کوره راه هائي که انسان ها
ميرزمند
و خورشيدها ارزاني يکديگر ميکنند
به گُل خواهد نشست،
روياهايم.

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384زمان 3:5  امپراطور ژولیس سزار  | 

هیچ کدام از اینها که امشب نوشتم آرامم نمیکند و من میرم که با حرف آخرم برای امشب بیام
+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384زمان 2:36  امپراطور ژولیس سزار  | 

● و خدا سکوت را آفريد

سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.

سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.

هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هااست.

موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.

سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم، در پيش از اين.

سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.

سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.

سکوت ظالم و سکوت بر ظلم، يعني ذبح عدالت در ميدان غوغا.

سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.

بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق السکوت، مي فروشانند.

تاريخ، پر از لحظه هاي تفسير ناپذير سکوت است.

سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.

سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.

روزه ي سکوت، يعني جنگ بي صدا با کلمات مزاحم.

سکوت، يعني دفن کلماتِ فتنه در گورِ گلو.

سکوتِ مطلق را، هرگز نمي توان شکست.

سکوتِ جمع، خوفناک ترين اعتراض خاموش است.

سکوت، لاجرم حرف نزدن نيست، گاه، خجالت کشيدن منظقي از رسوائي حرافي است.

بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند.

سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.

کسي که سکوت را نمي شناسد، اتفاقاً هيچ حرفي براي گفتن ندارد.

سکوت و وقار، رابطه فاميلي محکمي با هم دارند، همانقدر که گاه با ترس.

آنان که کمر به شکستِ سکوت مي بندند، پيش از نبرد، مغلوبند.

آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.

دموکراسي، با کلام متولد مي شود و پيش از بلوغ، در سکوت مي ميرد و از خاکسترش، استبدادِ خفقان مي رويد.

فاشيست ها، هم سکوت را طالبند، هم ازطنين جمعي آن وحشت دارند.

در عالمِ ارتباطات، سکوتِ راديو، يعني کودتا، سکوتِ روزنامه، يعني تأئيد کودتا.

سکوتِ خاکسترِسرد، يعني اعلامِ قطعي اتمامِ فاجعه.

شايعه، فرزند نامشروع سکوتِ بي جاست.

بعضي، در پنهان شدن پشت ديوارشيشه اي سکوت، استادند، همانقدر که بعضي حرافي مي کنند تا کسي، تخم سگِ فکرشان را نخواند.

تفسيرِ سکوت، به عهده گوش نيست، هرچند صداي آن را بشنود.

سکوتِ در ميدان جنگ، يعني آتشِ زير خاکستر، يا در جائي دور از صحنه ي نبرد، در محلي امن، کساني بي لباسِ جنگ، با اخم، دارند با هم لاسِ صلح مي زنند.

مردمِ ژاپن، بعد از دورانِ سامورائي ها، فهميده اند، هر وقت سکوت کنند، در کشورشان زلزله رخ مي دهد.

هندي ها به پيروي از گاندي، يا پر از سکوتند، يا آواز مي خوانند.

ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.

بهشتِ برين، يعني جائي که خردمندان حرف مي زنند و بي خردان، سکوت مي کنند، برعکسِ جهنمِ دنيا که اين دو، جا عوض مي کنند.

در خلاًِ خاموشِ بينِ کلمات، ارواحِ هوشمندِ سکوت، رفت و آمد مي کنند.

سکوتِ سردخانه، کلماتِ ناگفته ي زندگي را منجمد مي کند.

آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر اميدواري مي دهند.

وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.

سکوتِ تمام جاده هاي متروکِ بغضِ عالم را، حتي عبورِ کلامِ مسافري غريب، نمي شکند.

سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.

سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.

سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.

خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.

غلط دستوري و املائي در جملات، سکوتِ جاري در زبان را گيج مي کنند.

در عالم سکوت، همه چيز برقرار است.

آدم هاي چاپلوسِ قدرت طلب، وقت و بيوقت به حريم سکوت، تجاوز مي کنند.

زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير، انار خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.

بر پشت بام تمام خانه ها، سکوتي آشنا و مأنوس حاکم است.

بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش، غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.

سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.

غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلوزيون مي بيند.

وقتي بعضي سريال هاي تلوزيون را با صداي بسته نگاه کني، خيال مي کني چقدر در سکوت به شعورت احترام مي گذارند، به محض باز کردن صدا، مي فهمي درست است، خيال کرده اي.

تابلوهاي تبليغاتي در سکوتي شاد، تو را به احتياجي مبرم، دعوت مي کنند.

از وقتي هواپيما هاي جنگي ديوار صوتي را شکستند، معلوم شد، سکوت عجب صداي کر کننده اي در خود نهفته دارد، فقط فرصت خودنمادي اش کم است.

آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين، فقط نگاه مي کند.

آلودگي صوتي ربطي به سکوت ندارد، خود سکوت به اين مسئله معترض است.

هر تابلوي نقاشي، ترکيبِ موزون لحطه هاي رنگي سکوتِ نقاش است.

در سکوتِ تاريخ، صداي خفه ي هيچ جنايتي به گوش نمي رسد، هرچند هميشه کسي هست که به مرگي پنهان شهادت بدهد.

در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت برقرار است.

نويسندگاني که در ذبح ِحقيقت سکوت مي کنند، وقت براي ننوشتن زياد مي آورند.

بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را به باد مي دهد.

آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.

تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را راهنمائي مي کنند.

تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند.

کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.

آدم هاي نابينا، بهتر از هر کس، دلهره ي سکوت را درک مي کنند.

لفظِ سکوت، في نفسه يعني، انتظار تولد کلام در بعد.

پنجره هاي پشت پرده ي سکوت، در انتظاري عبث و بيهوده به سر مي برند.

به حکم قانون ِشرف، بعضي محکوم به سکوتند، بعضي محکوم به پر حرفي، اما به حکم ريا.

گفتند، اين سکوتِ دل انگيز از که آموختي، گفت از سخن فروشان ِياوه گو.

در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.

سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.

ممکن است کسي نتواند با شکم گرسنه حرف بزند، ولي قطعاً نمي تواند ساکت باشد.

شتر ديدي نديدي، ربطي به چشم و ديدن ندارد، منظور زبان بينا است، اصطلاحاً، اين را به در مي گويند تا پنجره، کور شده، نبيند.

سکوتِ سنگين و بي نگاهِ زن و شوهر در عبورِخودرو يا پشتِ چراغ قرمز، يعني دعوائي در قبل، يا انتظارِ طوفاني در بعد، همه به طمعِ آشتي آخر.

کشنده ترين سکوت، سکوتِ از سربي جوابي و گناه است، هنگام ِنگاه خيره ي انتظار و پرسش.

سکوتِ يک غارت شده ي تنها، پر از استغاثه، از هيچکس است.

بغضِ سکوتِ يتيم، مثل حباب تُرد و نازک است، اما دير مي شکند، اگر بشکند، گوشِ زمين را کر مي کند.

آدم هاي بي سکوت، حتي در خلوت خويش نيز، کسالت بارند.

بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در قبالش گرفته باشند.

ناممکني سکوت، در ورّاج ها، به گوش هاي مفت، مديون است.

کساني که سکوت را نمي فهمند، هوشي در حد گل ِسنگ دارند.

سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.

سکوتِ سنگين ِغرورِ يک کوهِ پر برفِ از خود راضي را، پژواکِ ناله ي يک سنگريزه، به غرش ِمهيبِ يک بهمن، تبديل مي کند.

تا مردِ تفکر، سکوت را تمرين نکرده باشد، حرف زدنش، يک آواي تخت و کش دارِ ابدي است.

دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.

سکوتِ سرد، به راحتي محفل ِگرمي را يخ مي زند.

سکوت و بي خوابي، خيلي خوب با هم کنار مي آيند.

ممکن است کلمات، از بيان آلام بشري عاجز باشند، ولي سکوت، حداقل اين عجز را نشان مي دهد.

بعضي سکوت ها به شکل وحشتناکي گوشخراش و جيغ است.

برتري شعر، نسبت به ساير شاخه هاي ادبيات، در اين است که ميزان ِسکوتش بسيار بيشتر است.

تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر ترجمه کند.

سخن گفتن را تمام دو پايانِ پستاندارِ ابزار ساز بلدند، ولي بقيه موجودات، سکوت را بهتر بلدند.

ورّاجي، انتقامي است که حرّاف، از گوش شنونده مي گيرد و سکوت، تقاص آن را پس مي دهد.

اگر همه مي توانستند يکسان، از سکوت لذت ببرند، زندگي، چقدر کسالت بار و بد آهنگ بود.

قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.

منتقدِ واقعي، بهترين نقدش، سکوتِ در برابر شبه اثر هنري است، گاه، لازم است داغ ِکلمه را، به دل بي هنر گذارد.

آدم ِساکت، آزاد است و آدم حرّاف بندي ي کلماتِ بيهوده.

آدم ها، در غوغا به هم مي رسند و در سکوتي بي بهانه، از هم مي برند.

بعضي، براي فرار از سکوتي کشنده، جيغ ِبنفش مي کشند.

بعضي، فقط براي ماهيگيري، به کرم ِ سکوت احتياج دارند.

آهسته برو، آهسته بيا، که گربه شاخت نزند، مانيفستِ زندگي ساکت و محافظه کارانه اجدادِ ماست، در دوران ِزندگيِ مشترک با وحوش، خيلي قبل از اينکه گربه ها در اثر جهش، بي شاخ شوند.

آدم هاي ساکت، بهتر آواز دهل را از دور مي شنوند.

اين قانون ِشهر نشيني مدرن است، مستأجرين قطعاً به نسبت صاحبخانه ها، ساکت ترند.

هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ، نگاهت مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد.

اگر در مقابل بعضي ها سکوت کني، يک بند تا ابد مي غرند.

آدم ِساکت، نيازي ندارد، از اين شاخه به آن شاخه بپرد، ميوه ي شاخه ي سکوت برايش شيرين تر است.

از حق، تا ناحق، چهارانگشت فاصله است، از سکوت، تا کلام، يک قيامت.

آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.

حرف، حرف مي آورد و فتنه، ولي سکوت، اصلاً از همان اول، حرف نمي آورد، انديشه مي آورد.

حرف راست را، فقط از آدم ساکت مي شود شنيد.

انسان ِتابع ِسکوتِ مقدس، اعمالش هرگز تابع اراده ي انساني ديگر نيست.

ممکن است خانه نشيني بي بي از بي چادري نباشد، ولي بطور قطع سکوتش از بي زباني است.

خنديدن، دل خوش مي خواهد، گريه ي قشنگ، چشم و ابرو، و سکوت، زبان گويا.

سکوت، همان سد است که پشت آبشار حروف مي بندند، تا در مسير زندگي ويراني به بار نياورد.

خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.

انسان به همه چيز عادت مي کند، جز سکوت.

آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.

دشمن ِساکت، بلندت مي کند، بر زمينت مي زند وراج دوست.

هيچ قفل و کليدِ سکوتي به درد آنانکه دهانشان چاک و بست ندارد، نمي خورد.

درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِ سرخ، سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.

ساکت ترين زبان، متعلق به موجوداتي است که هفت ميليون سال قبل از پيدايش انسان، گفتند ساکت و به اين حرف عمل کردند.

اغلب کساني که زود از دست سکوت حوصله شان سر مي رود، اتفاقاً شش ماهه به دنيا نيامده اند، يازده ماهه به دنيا آمده اند.

آدم ساکت، در سکوت، به خودش فرصت فکر کردن مي دهد، آدم حرّاف، در ميان حرف، براي نفس کشيدن، به ديگران فرصت سکوت مي دهد.

مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد.

کليم کاشاني فرموده:
ز خامشي، دهن غنچه پر ز زر شده است
سکوت جايزه دارد، چرا نمي گيري!

طالبِ آملي هم سروده:
سکوت، لازم ِشرم است تا گمان نبري
که دستگاه سخن، طوطي تو را تنگ است
طريق ِنغمه چُنان رو که ره غلط نکني
اگر کسي ز تو پرسد که اين چه آهنگ است؟

ابوشکور بلخي هم گفته است:
سخن کز دهان، ناهمايون جهد
چو مار است کز خانه بيرون جهد
نگه دار از او خويشتن، چون سَزد
که نزديک تر را سَبُک تر گزد

و مولا علي ابن ابيطالب (ع) مي فرمايند:
آدمي نهفته در زير زبان خويش است.

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384زمان 2:34  امپراطور ژولیس سزار  | 

● روزی تمام می کنم!

اين لحظه های بی کسی آخِر تمام می شود.
اين بغض ها
از راه بسته ی گلو
روزی طلوع می کند.
اين دردها
درعمق روح من
يک شب غروب می کند.
اين انتظار روز و شب
وقتی تمام می شود.
وقتی تمام شد!
من با کدام اميدِ درد
با کدام بغض ِسرد
اين لحظه های سربی،
کِدِر،
نفس گير و بی تورا
عبور می کنم؟!
- حتماً تمام می کنم

.....................................

روحِ آشفتهِ من در قفسِ تن
می زند پنجه به ديوار
می دَرَد پوست
و می پاشدم از هم
رگ و پی
و وجود، همه خواهش
همه دَرد
روح، زندانی تن
تن، دربند نياز
هر دو محبوس وجود
هر سه مجذوب گناهی ممکن
* * *
شيشه ای بی روزن
با پيامی مبهم
خاطر تيره و تاريک کسی را که منم
يا بودم
روی امواج تلاطم
می برد تا هرجا
می برد تا فردا.
* * *
می گرفتش کاش
می گشودش راز
دست افسونگر آن ساحل اَمن
تا بخواند :
« هيچ و هرگز
فرصتِ خوبِ گناهِ ابدی است. »

------------------------------------------

روز مبادا

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

-----------------------------------

ما تا همیشه کودکیم
سرگرم بازی با تکه ی جا مانده از مرگ " زندگی"
ما تا همیشه
محتاج مادریم
و وسعت امن پدر
اما دریغ
چه زود
در سال صد هم، یتیم می شویم

--------------------------------------

اين چه حس غريب و هميشه همراهی است که آدمی را به تلاش جاودانه شدن وا می دارد؟ آيا اين حس، تنها شامل حال هنرمندان است يا هرکس در هر حرفه چنين تمايلی دارد و دوست دارد نوای خوش کوکی...

-------------------------------------

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384زمان 2:28  امپراطور ژولیس سزار  | 

مي خواهم از عشق تو مست شوم. من ميخواستم نامه اي از وصف تو

بنويسم اما اي كاش مي دانستم كه شب را به خاطر ستاره هايش دوست داري يا به خاطر

سكوتش. كاش مي دانستم كه زندگي را به خاطر امتدادش دوست داري يا به خاطر عشق.

روزي كه تو را ديدم سعي كردم به خود جرات دهم و به تو بگويم دوستت دارم.اما تو خيلي با

عظمت تر از آن بودي كه بتوان با كوهي از اعتماد به تو رسيد كاش جواب تو اين بود كه شب را

به خاطر ستاره و زندگي را به خاطر عشق دوست داري.

كاش مي توانستم جملاتي را كه به روي كاغذ ريخته ام  خيره به چشمانت بر زبان جاري

سازم .اي كاش تو را از دست نمي دادم و جان را نثارت مي كردم.اي كاش اي كاش نمي

گفتم و تو را داشتم اما افسوس و افسوس كه كه نتوانستم عشقم را به تو بيان كنم و هم

 اكنون راهي ديار عاشقانه ي ابدي هستم و جان را به بازي مي گيرم چون تو همبازي من

نشدي و با من قدم در راه عشق نگذاشتي پس آخرين جمله ام خوشبختي توست و من از تو

دور مي شوم تا به علاقه ي خود برسي.

                                                   خداحافظ تو و سلام بر مرگ  .

***************************

 

باز صحنه نمایش حیات کنار زده شد تا با بازیگری دیگر از جنس شیشه به نقش در آیم

نقش من سنگ بود و او شیشه  من باید می شکستم و او می شکست با خود گفتم

همیشه من شکسته می شدم حال امان یافتم که بشکنم چون من همیشه نقش

شیشه بودم و می شکستم. با او به بازی شدم به او عادت کردم او مثل دیگر بازیگران

نبود او مرا درک می کرد .اما سرنوشت به من گفت که این سرنوشت توست و قصه

اینطور است که باید بشکنی .من او را شکستم اما افسوس که کسی را شکستم که مرا

فهمید و برای من نوشت شکسته دل مهربان.من خرد شدم شکستم اما کسی را شکستم

که از من بود مثل من بود اه که این بار نیز شکستم.اه چه کنم که خواستم یشکنم اما

شکستم. چون دل خود را شکستم خود را شکستم .هنرم شکستن خودم بود.من دیگر

نیستم من دیگر ...

*************************************

ای ترنم زیبای سادگی وعشق

لحظه هایم

به بوی تو رنگینند

یادت را

هماره سر به سر می خوانم

آیا مرا به میهمانی چشمانت نمی خوانی

طناب دارد از ما بالا می رود



نگا ش نکن



پرت می شوم!



وسایه ها تمام مرا پخش می کنند



آنوقت مثل یک آگهی فوت به دستهات خواهم چسبید



از انجماد می ترسم



از اینکه ها کنم پشت شیشه ها



ذوب شوی



می ترسم!



بچه که نیستم



گم هم شوم



پیدا می شوی



فقط آه نکش



به اندازه ی مداد رنگیهام برات رنگ می بازم



آه نکش



بهار می شوم!



آا آا آ



مم مم م



آا آا آ



از اوٌلش صدا نداشتم



مثل موسیقی متن نسل سوخته



مثل...



چه فرقی می کند؟!



شرط می بندم با قیم را تو بسازی



با نتهای عجیب و غریب



وسکوتی که هرگز پیر نمی شود



آه نکش



به جهنم که پرت می شوم!

********************

گفتم که دلم گرفته

 گفتی من هم

 
رازی به دلم نهفته

 
گفتی من هم


گفتم که بگویمت


گفتی آری


تا یک کلمه نگفته


گفتی من هم

*****************

بهارم رفت


زمستان خانه ام را سرد وسوزان كرد


كبوترها همه بربام ها مردند


ودل مرداب خاطر شد


درآن سوي زمين هركس به سمتي بود


ومن هرلحظه مي مردم


درآن جايي كه عشقم پر كشيد از من


وبامن گفت حديث رفتن خود را


همان روزي كه اوبابهتري همراه وهمدل شد


خداحافظ


همين را گفت


وبازيباتري از كوچه باغ قلب من رد شد

*********

چه بی دریغ می نمود


آنکه نوازش دست هایش


انبوهی رنج را گواه بود


و لبخندش چنان غمگین


که بی پروا


سیاهیٌ مرگی فجیع را


در رویش عشقی عظیم می سرود


پس تنها کلام

 
بین ما


سلامی پراز شوق و شرم بود


که هر صبحگاه


بی هیچ خدا حافظی


سالهای گذشته و کهنه ام را

 
پر از درد می نمود

********************

<