|
|
|
|
|
به تنهائی علی توسل می کنم ...به سکوت علی سوگند می خورم ...به حسرت علی دل می بندم ... بعد دل خوش می دارم که ...شاید عطر ولایت حیدری اش جان تشنه ام را سیراب کند ، گویند پیامبر خدا زمان عقد دو ستاره بی همتای بشریت ، تنها دخترش را که ام ابیها نامیده بود ( چقدر باید یک پدر عاشقی کند بر دخت اش که اینگونه خطابش نماید ؟ کاش سهم من از معرفت درک این سوال بود ...جوابش که هیچ ....) را باید به مقیاس عقل و خرد سپرده باشد به دستان حیدر که علی جان ...جان تو جان ریحان من ...جان تو و جان کوثرم .... اما ...نه ...این اشنباه است ...من قبول ندارم ...نمی توانم درک کنم ...قصه اینطور منطقی تر است : رسول خدا دست علی به دستان گره گشای مرضیه عالم داد و فرمود : فاطمه جان ...علی را به تو سپردم ...جان تو و جان علی ...علی تنهاست فاطمه جان ...علی مظلوم است...علی... پس وقتی در آن کوچه 40 مرد عرب لندهور از یک سمت علی را به سمت می کشیدند ...مادر جوانمان با از سوی دیگر ردای علی را به مشت داشت ....( با همان دستی که می دانید ...!) سر آخر وقتی علی را از مشت فاطمه جدا کردند د...در دست متبرک زهرا گوشه ردای علی باقی بود ...( یعنی هرگز دست از ولایت نکشید ...یعنی خطاب به ما که یاد بگیرید ...اینطور باید ولایت مدار باشید ) روز آخر است ...بمیریم بهتر از نقل این روضه است ...کاش بمیریم ... فاطمه از علی رو می گیرد ...تا مولا به خانه می آید ...زهرا به سرعت معجر به سر می کند و به گوشه اتاق می خزد ...این روزها کمتر حرف می زند ...اما مگر علی نمی دانست در پس معجر زیر گونه های خانم ، بر بازوان صدیقه چه رفته است ؟ می دانست ...و نمی گفت...اما این روز طاقت از دست داد ...گفت حرف دلش را : خانمم ..منکه می دانم ...پس به خاطر دل علی هم شده امروز از این معجر دوری کن ... کوثر وقتی دید که همه چیز عیان است ...روی گشود ..خورشیدی که خسوف گرفته باشد چه رنگی است ؟ چه گذشت بر علی ؟ خانم ، زینب را صدا کرد : - دخترم ..برو از صندوق یک پارچه نیم کاره دوخته شده است ..بیار می خوام کارم رو تمام کنم ... زینب دلش قرار نداشت ...( تو بگو کی قرار داشت ؟) پارچه کهنه و تمیز را آورد و مادر مشغول دوخت و دوز شد . - جانم به قربانت مادر ...شما که دستتان مجروح است ..اجازه فرمائید من انجام می دهم .. - نه دخترم ...این تنها کاری است که من باید شخصا برای حسین ام انجام دهم و اشگ صورت ستون هویت عالم را گرفت ...اما علی که نشسته بود و این همه را تماشا می کرد ...زیر لب گفت : - خانم جان ...اگر از این پارچه اضافه ای آمد ...کاش برای دخترت معجری بسازی ...!!! *** غدیر خم ، منشور ولایت است ...نه ...نه....اصلاح می کنم ...
در غدیر خم خدای بزرگ حجت خود بر بندگانش تمام کرد ، راه را بر هر سستی و اهمالی بست ، عذر و بهانه را برای جهل و ندانم کاری انسان خاطی دیگر پذیرا نخواهد بود ، در جهانی که ولایت علی بوده باشد ...معصیت هر انسان در هر کیشی بی دلیل است چه در زمان خود حضرتش بوده باشد و یا هزاران سال از امروزی که من بی سواد این سطور را می نویسم گذشته باشد ....دراین دنیائی که علی هم بوده است عذر گناه بدتر از گناه است ...و غدیر خم تجلی این معنای هشدار دهنده و قابل تامل است ...و یادمان نرود که از اعیاد اعظم و مهم مسلمانان هم به حساب می آید.... گفتم عید ؟!...عید...؟
شیعه یاد گرفته است در اوج شادی و سرور این لذت را با امام خود قسمت کند ...
شاد و سبکبال و مسرور... این فرخنده روز مبارک را جشن می گیریم ...اما یادمان باشد که در 14 قرن قبل هم چه گذشت بر پدران و مادران ما ...بی ادبی می کنم برای نوشتن این جمله ، خلط معنا متبادر نشود... اما حرف دل است ...جدا می نویسم که اگر خواستید حذف اش کنید ...کاری ندارد...همانطور که من را حذف کردید ...! ...:
غدیر خم ...عاشورای علی هم بود ...! عید غدیر تبسم بر لب گریه می کنیم ...اشگهایمان را بگذارید دیگران رصد کنند : فاصله اشگ شوق و هق هق اندوه مگر چند تار مو فاصله دارد ؟ تماشاگر و بازیگر و نورپرداز و گریمور و هنرمند و مدیر و مسول و همه آنانی که این روز را با ما شیدائی خواهند کرد و هر که آنجا خواهد بود سهمی دارد در این حرکت بی مانند و شوق انگیز ...جای همه علویان تاریخ که سرهاشان با تیغ ددمنشانه دشمنان... فدای ولایت شد ...در آن روز خالی است ، از شهید اول ( محسن زهرای مرضیه... که چاله قتلگاه اش... میان در و دیوار شد . تا آخرینشان که شاید همین لحظه ...در فلسطین – عراق – و حتی دورترین نقاط این جهان خاکی ، مظلومانه سر به خاک شهادت می ساید و سر بر زانوی عزیز فاطمه ، همه معنای عشق... آقایم...حسین ابن علی می گذارد و عرش را سیر می کند . غدیر خم عید است . عید را باید شادی کنیم ...باشد ...باشد...شاد خواهیم بود... با این فرض و خیال ....( خیالبافی که در عاشقی عیب نیست ؟! ) اگر آن لگد بر آن درب نیمه سوخته کوفته نمی شد ...شاید عباس در علقمه آنطورمظلومانه... شانه زخمی اش را بر نخل کربلا تکیه نمی زد ...تا آخرین نگاه شرمنده اش را حواله خیام برادر تشنه لب کند ....به یقین محسنی بود که که با ذوالفقار حیدری ، عباس را از معرکه در ببرد .. و شش ماهه در خیمه آنقدر بی تابی عموی رفته در پی یک مشک آب را نمی کرد ، ام البنین تا سالها بعد از ماجرای کربلا شبها خیزان و ناله کنان و شرمسار در محله بینی هاشم درب همه خانه ها را می کوفت و سر به زیر میب انداخت و با لحنی چنان تلخ و غمگین و ریش ریش نجوا می فرمود : عباسم را حلال کنید ...به خدا ...همه تلاشش را کرد که مشگ را به علی اصغر برساند ...اما نشد ..تنها بود یل مادر ...عباسم دستانش را که فدای یک تار موی برادر کرد ، مشگش را دریدند نامسلمانان بی مرام ، چه کند پسر مهربانم ؟ خود را به تمامی روی مشگ انداخت و ندید آن نامرد را که عمود آهن با خود می برد ...عباسم تنها بود در علقمه ....مادر فدایش...منکه نبودم ..اما می دانم عذر تقصیر دارد ...شما عفو بفرمائید ... لب بیت خانم سکینه می رسید ، مکث بیشتری می کرد و نفس در سینه نگاه می داشت ، خانم با دیدن این صحنه و نگاه خیس مادر پهلوان ادب و حماسه ...شاید یکی از جملاتی را که می گفت و دل ام البنین اندکی آرام می گرفت این بود : نه مادرم ..قربان معرفت شما و عمویم بی مثالم شوم ...قصور از شما نیست ...آن کسی که با لگد بر درب ...به عیادت بیمار رفت بیاید جواب بدهد ...آخر اگر محسن بود ...عمو عباس کجا تنها به دل لشگر می زد..... یادم می رود عید است .فراموش می کنم که باید شاد باشم و راه به بیراه می زنم ( اگر چه راه من همان است و اگر به مراد دل خودم باشم در همه زندگی انسانی یاد حسین را توصیه دارم ، پایان همه شادیهای جهان آغاز گریه بر حسین ابن علی است ....) عید است دیگر ....در عید ها خیالبافی طعم دیگری دارد ... عید ولایت بی یاد اولین شهید ولایت مفهوم خود عید را کسر دارد... چهارده تابلو از غدیر
اول : ختم رسالت تاریخ ادیان 124000 رسول و پیامبر را ثبت کرده است ، این تعداد کثیر هر کدام از آغاز رسالتشان تا فرجامش هزاران حادثه و اتفاق تلخ و شیرین را ثبت کرده اند ... که انسان امروز دانش تاریخی اش از انبیا ... به قطره ای در برابر دریا شبیه است ، تمام آن رسولان و یگانه انسانهای مخلص و مورد توجه خداوند منان هدفی نداشتند جز ایجاد راه هموار برای رستگاری انسان.... خاتم النبیا که رسول بی همتای ماست ، ..او ماحصل همه این تاریخ پر فراز و نشیب است ...همه میلیونها سال تلاش یکتا پرستان و اندیشه جاری و ذاتی در نهاد انسان یعنی وحدانیت است ، ...رسول گرامی ما مسلمانان تحقق وعده ...میلیونها سال است... که خدا به به دل دردمند انسان مومن می داده و نویدش را در تمام کتب الهی ثبت نموده است آیا این تنها ویژگی و مسولیت برای شخص پیامبر است ؟ عقل و خرد جز این می طلبد ، ملبس به ایمان رسول آخرشدیم ، که نامش مسلمانی است ، تقوا و دینداری و خدا پرستی ما مسلمنان باید بیش از همه مردم عالم باشد ...و شیعه هم که باشی هزار برابر بیشتر این تعهد و مسولیت را بر شانه خواهی داشت ...توجه به این معنا و مسولیت مسلمانی ... آغاز فهم ولایت است... مسلمان باید ستاره ای باشد در دل آسمان تاریک انسشانها و بدرخشد ..شیعه خود خورشیدی نیمه سرخته است که حکایت دیگری است ... وای بر ما اگر یک صفت رزیلانه انسانی را به ما نسبت دهند و بگویند چون مسلمان است ...!!! یا این عنوان را از روی خود بردارید یا پای معرفت اش بایستید ... دم زدن ....لاف گفتن...ضد مسلمانی اقدام کردم و بعد با وقاحت به هزار دلیل و برهان درصدد عینیت دادن آن فعل قبیح به اصل مسلمانی ...در کمال تکبر و غرور که تجلی کوه جهل است ...اجتهاد کردن بر رفتار سخیف خود ...جفا به اسلام فقط نیست ...جفا به خداست ...و باور کنید که جفاکاران به خدا هرگز رستگار نمی شوند... دوم : اعلام ولایت علی ابن ابیطالب : جهان بی حجت خدا برقرار نیست ، آسمان بر فراز زمین نخواهد ایستاد اگر نفس امام در اتمسفر زندگی جاری و سیال نباشد ...خدای بزرگ هرگز انسان آسیب پذیر را که با نسیمی به این سو می رود با تشر هوائی به سوی دیگر غش می کند ...بی تجلی وجودی خود رها نمی کند...که این همان صفت خدائی اوست که اینگونه محقق می شود ... در غدیر خم ، جهاز اشتران را بر هم سوار کردند ...هوای گرم عربستان ...خستگی از سفر ...خیلی ها غر غر می کنند ...خیلیها حوصله اشان از آن وقت سر رفته بود !!! امر رسول خدا اما بر هر گرفتاری و خستگی اجل است ... عزیزترین بنده خدا ، دست علی را بر دست گرفت و برای نه آن چند صد نفری که دورش حلقه زده بودند که برای همه تاریخ ...من و تو و او و ....فرمود :
من کنتم مولا فهذا علی مولا... خطابه ای کوتاه در تعداد لغت و طولانی در فهم و درک معنای آن... (در کتب اهل سنت خواندم ، که پیامبر دست علی ابن ابیطالب را بلند نکرد ..بلکه چون تعداد جمعیت افزون بر این بود که فقط دستان گره خورده را ببینند ، لذا پیامبر فرمود آنکه من او را در آغوش می گیرم و از روی زمین بلند می کنم ...مراد از جمله است . .. لذا زیر بغل علی را گرفت و بلند کرد ..چنان که تا آن روز مردم زیر بغل رسول خدا و علی را ندیده بودند (با ذکر این جمله راوی سعی دارد مصداق ارائه کند ) من کنتم مولا فهذا علی مولا...
چرا نفرمود هر کس مرا دوست دارد علی را دوست بدارد ؟ ..چرا عرب غیرتمند را بیشتر محرک نشد ؟ که : هر از من فرمان برد جز فرمان علی حق حیات نخواهد داشت ... اصلا چرا بی هیچ کلامی ردای خلافت را بر دوش علی نگذاشت ...و هزاران چرای دیگر ؟ و فقط فرمود مولا ؟ سیر و سلوک در این کلمه همه ماهیت تابلوی دوم است ..شرح اینکه ادعای علی و امامان و شیعه خلافت نبود که غصب شد ...خلافت که در برابر عظمت ولایت شوخی مضحکی بیش نیست ..آنانی که ولایت را با خلافت خلط بحث می کنند ، عناد دیرینه با فطرت بسیط امامت دارند ...و می خواهند اصل حرف را منحرف و به سمت موضوعات پیش و پا افتاده ببرند ...اما اگر با کمی عقلانیت مختصر اهدائی خداوند که بر هر دیوانه سر به بیابان گذاشته ای هم عطا نموده ، مختصری توجه کنند می بینند که از علی تا یوسف گم شده زهرا... هرگز هیچ کدام از امامان ما دایه خلافت نداشتند و ندارند ...امام زمان هم که فرجشان با دعای دل سوخته شیعیان به همین زودی هاست : انشاء الله ... تنها فرمودند جهان را یکسره از عدل خواهند کرد ... در عهد امام الرئوف ، ظاهرا مامون حاکم است ...اما ولایت از امام تجلی دارد و جهان را منور می کند ...و همه تاریخ همین است ... خلیفه الله بودن در زمین یک امر فیلسوفانه معرفتی است ، نه تکیه بر تخت سلطنت دادن ... امام خلافت بر دلها دارد ...امام خلیفه و صاحب دل انسان است ...یعنی همان مامنی که خداوند خود فرمود که در آنجا تنها خود اوست که حاضر است و راه بر هیچ ابلیسی باز نیست ...
سوم : دفاع از ولایت ... مدینه ...آی مدینه ... نمی دانم این عرض ... توهم دل دردمندانه من و شیعیان دیگر است یا واقعیتی ملموس و باور پذیر ؟ حقیر از تجربه خود می گویم ...هر وقت مشرف به حج شدم ، وقتی در کوچه های مدینه قدم می زدم ، تا آخرین مرز درد و اندوه عمیق و کهنه ای اجداد شهیدم می رفتم ..تا یک قدمی دق کردن .... همه کوچه ها و در دیوار این شهر خاطره گریه های فاطمه را دارند ...صدای ناله مادر شیعه به گوش می رسد ... چه کردند با ام ابیهای پیامبر خود ؟ زهرای اطهر ، که دلیل خلقت است ، همه جهان از اول تا آخرش به بهانه کوثر جرات بودن یافت ...موجودی چنین ارجمند و بی مانند... همه روح و جسم مبارکش را فدای ولایت علی ابن ابیطالب کرد ... فاتح خیبر را ریسمان بر گردنش انداختند ...کوچه های مدینه دیدند و تعریف می کنند ...که دستانی را که ذوالفقار را بر سینه آسمان می کشید و راه را بر حرکت اسلام می گشود بستند ...و علی نیم نگاهی به درب گرفتار در هیمه آتش داشت ...و نیم نگاهی به راه مسجد ..و تکلیفی که بر همه وجودش غلبه داشت ...مصلحت تاریخی و نقش حیاتی او در تبیین ولایت .... پس هیچ نگفت ، سکوت... ولی ...از هر فریادی رساتر است ... صدای یهودی لجباز و یک دنده مشهور مدینه برخاست که شهادتین می گفت .. پرسیدند چه وقت اسلام آوردن بود ؟ تو که از خیبر تا به حال دشمن قسم خورده حیدر بودی ...بیا بنگر دشمن را در بند کردند و حض اش را ببر ... پاسخ داد : من دیدم که این مرد با دست چپ دربی را از جا کند که سه مرد باید زور می زدند که بر یک لنگه بچرخد ..و علی آن را برکند بر سر گرفت و لشگر از آن عبور کرد ....( عده ای هم که گفتند ما دیدیم حضرت پایش روی زمین نبود در این لحظه !!) اما آن روز بر این باور بودم که این شعبده است و نباید باور کرد ... اما الان در برابر چشمانم حادثه ای دیگر در جریان است ...فاتح خیببر به اراده ای کوچک ....این مردان روباه صفت... لجوج... جاهل را ....که تتمه دوران کفر و جهالت عرب هستند به آنی می تواند از میان راه بردارد ...همه مردان مدینه اگر در برابرش صف کشند ...و خون جوبهای این شهر را از هم بشکافد ... این مرد یک گام به پس نخواهد رفت ...اما نگاه کن به چه سان آرام تن به قضا و قدر داده ...این سکوت کار هیچ مردی نیست ..مگر مردی که مردانگی اش را از خدای یگانه داشته باشد ...ایمان آوردن به دین این مرد بر من نادان کج فهم حجت است ، ... علی ابن ابیطالب حتی وقتی ریسمان بر گردن داشت امامت می کرد و روشنگری می نمود ...و خانم و بانوی دو عالم هم تکلیف خود را داشت : حراست از ولایت تا هر جا که باشد .... تا سیلی از دیوار خوردن ... تا معجر خاکی ..... تا گم کردن راه خانه در آن کوچه تنگ ... تا ....
ادامه مطلب |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی چهارشنبه ششم آبان 1388زمان 19:59
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||